بعد عمری دعا و نذر و نیاز، بعد یک عمر خون دل، زادش
عاشق و پاک تا بزرگ شود، شیر هر بار با وضو دادش
پسرش هر زمان زمین می خورد، جای او زنده می شد و می مرد
عشق این است و اینچنین بسته است جان مادر به جان اولادش
باز هم دود می کند اسپند، - بَه، چه مردی شده برای خودش!
چشم بد کور و گوش شیطان کر، - بَه، چه رعناست شاخ شمشادش!
کاسه ی آب پر شد از اشکش، پسرش رفت و کاسه خالی شد
پسرش رفت، جان او هم رفت، گرچه با دست خود فرستادش
هشت سال انتظار پی در پی، می رسد از سفر ولی پس کی؟
قاصدک کاش خوش خبر برسد تا نداده است غصه بر بادش
هشت سالِ تمام منتظرش، می رسد جای او ولی خبرش
این خبرها شنیدنش سخت است، چه کسی می رسد به فریادش
مثل هر مادری دلش می خواست سر و سامان بگیرد او، اما
حجله بستند کوچه های محل آخر او را نکرده دامادش
شمع شد، رفت رو به خاموشی، عاقبت پیری و فراموشی
ولی آلزایمر شدیدش هم پسرش را نبرد از یادش
بعدی پدر:heart: