کمی برای سادگی ام...

parnia

New member
.
بعضی حرف ها را نباید زد
بعضی حرف ها را نباید خورد
بیچاره دل چه می کشد میان این زد و خورد !
 

parnia

New member
برنگرد،
که بر نمی گردی تو هیچوقت
نمی خواهمم داشته باشمت،نترس فقط بیا
در خزان خواسته هام کمی قدم بزن تا ببینمت
دلم برای راه رفتنت تنگ شده است…
 

Artmis.a

New member
غم قفس به کنار آنچه عقاب را پیر میکند پرواز کلاغ های بی سروپاست
 

parnia

New member
.
تنهاییم را به گردن هیچکس نمی اندازم
گردن هیچکس تاب این همه سنگینی را ندارد !
 

parnia

New member
نمیدانم چرا امشب
[FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]دلم شور غمی دارد [/FONT][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]نمیدانم چطور گویم: [/FONT][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]غریبی عالمی دارد[/FONT][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]زبانم باز میگوید[/FONT][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]که گویم :«زندگی زیباست[/FONT][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]ولی دست قلم گویا [/FONT][FONT=tahoma,arial,helvetica,sans-serif]دل پرماتمی دارد[/FONT]​
 

parnia

New member

سخن با که توان گفت
کجا
کو محرم رازی
که تا زخمی ز دل بردارد ومرهم نهد بر آن؟
من همچون شمع گریان
سوختم در آتش حسرت
نشد پروانه یی بر گرد این آتش ببازد جان
ندیدم دیده یی از مهر ریزد قطره ی اشکی
ندیدم از وفا دستی که با دستان بیامیزم
من این آوای دردم را کجا خوانم؟
من این بارغم دل را کجا ریزم؟

 

parnia

New member
چه غم انگيز است زندگی.
چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گريستن.
و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی
.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگیهمان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده
و هر زمان به سويی می کشد
و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،
آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند
و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و
بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند
و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نيست تا گره از بغض هايت بگشايد،
آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نيست،
آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود،
آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است،
تنهايی را با تمام وجود حس می کنی.
و چه غم انگيز است تنهايی
 

parnia

New member
خدایا!
اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار که
زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید این شبه آدم های اندک را متوجه شوم،
چه دوست تر می دارم،
بزرگواری گول خور باشم
تا همچون اینان کوچکواری گول زن!
 

mbamari

Member
نمدانم... مگر این دوست چه چیزی دارد که حتی خدا هم برای خودش میخواهد.آنجا که ابراهیم را دوست خود میخواند. من هم دوست میخواهم
 

Artmis.a

New member
فکر کردن در مورد عشق،

صحبت کردن در مورد عشق و

آرزو کردن عشق معمولا ساده است

ولی‌ تشخیص دادن عشق همیشه ساده نیست

حتی زمانی‌ که آن را در دست داریم
 

Artmis.a

New member
بدان همواره آنکه برای رسیدن به تو از همه چیزش می گذرد

روزی تنهایت خواهد گذاشت، این هنجار دردناک زندگی است
 

Artmis.a

New member
عشق ، خطای فا حــــ ــش فرد در تمایز یک آدم معمولی از بقیه ی آدم های معمولی است
 
گاه برای ساختن بايد ويران كرد

گاه براي داشتن بايد گذشت

و گاه در اوج تمنا بايد نخواست
 

ninol

New member
سرمایه هردلی حرفهاییست که برای نگفتن دارد


+لبخند بزن!بدون انتظار پاسخی از دنیا بدان روزی دنیا آنقدر شرمنده میشه که به جای پاسخ به هر سازت میرقصه
 

ninol

New member
هر کس به طریقی دل ما میشکند بیگانه جدا دوست جدا میشکند بیگانه اگر میشکند دردی نیست از دوست بپرسید که چرا میشکند.
 

setayesh71

New member
می ترسم از علاقه ای که نمی دانم آخرش چه می شود ؟
می ترسم از چشمهایی که نمی دانم قرار است چه وقت به رویم بسته شود ؟
می ترسم از سخن ناگفته ای که نمی دانم گفتنش دردناک تر است یا نگفتنش ؟
می ترسم از توئی که نمی دانم نگاهت را به پای کدامین حس بگذارم ؟
و می ترسم از خودم که نمی دانم این احساس سرکش قرار است کجا به زمینم بزند ؟





( بچه ها من خیلی کم شده یه نوشته ای از خودم بنویسم ولی این از خودمه همین الآن به ذهنم رسید لطفا نظرتونو راجع بهش بگین )
 
آخرین ویرایش:

akhbar

New member
می ترسم از علاقه ای که نمی دانم آخرش چه می شود ؟
می ترسم از چشمهایی که نمی دانم قرار است چه وقت به رویم بسته شود ؟
می ترسم از سخن ناگفته ای که نمی دانم گفتنش دردناک تر است یا نگفتنش ؟
می ترسم از توئی که نمی دانم نگاهت را به پای کدامین حس بگذارم ؟
و می ترسم از خودم که نمی دانم این احساس سرکش قرار است کجا به زمینم بزند ؟




( بچه ها من خیلی کم شده یه نوشته ای از خودم بنویسم ولی این از خودمه همین الآن به ذهنم رسید لطفا نظرتونو راجع بهش بگین )

به نظرم استعداد خوبی داری, ادامه بده . چون زیباست
 

anis87

New member
هر جا که هستی به آسمان نگاه کن. آرامم میکنم اینکه آسمانمان یکیست
 

rainsavor

New member
دلتنگم

مثل مادر بی سوادی که

دلش هوای بچه اش را کرده

ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد...
 
بالا