سخن با که توان گفت کجا کو محرم رازی که تا زخمی ز دل بردارد ومرهم نهد بر آن؟ من همچون شمع گریان سوختم در آتش حسرت نشد پروانه یی بر گرد این آتش ببازد جان ندیدم دیده یی از مهر ریزد قطره ی اشکی ندیدم از وفا دستی که با دستان بیامیزم من این آوای دردم را کجا خوانم؟ |
می ترسم از علاقه ای که نمی دانم آخرش چه می شود ؟
می ترسم از چشمهایی که نمی دانم قرار است چه وقت به رویم بسته شود ؟
می ترسم از سخن ناگفته ای که نمی دانم گفتنش دردناک تر است یا نگفتنش ؟
می ترسم از توئی که نمی دانم نگاهت را به پای کدامین حس بگذارم ؟
و می ترسم از خودم که نمی دانم این احساس سرکش قرار است کجا به زمینم بزند ؟
( بچه ها من خیلی کم شده یه نوشته ای از خودم بنویسم ولی این از خودمه همین الآن به ذهنم رسید لطفا نظرتونو راجع بهش بگین )