کمی برای سادگی ام...

parnia

New member
تو مرا می پایی که مبادا دل خود را به تو تحمیل کنم و من اما گاهی همچنان خیره به تو می نگرم تا شاید حرف احساس دلم را از نگاهم خوانی و به من فرصت پرواز دهی .
 

parnia

New member
تـــنها نيستم

مدتی ست با تـــو

در خودم زندگی می کنم...
 

parnia

New member
هر جا چراغی روشنه

از ترس تنها بودنه...

ای ترس تنهایی من

اینجا چراغی روشنه...
 

bacillus.bs

New member
روز تنهایی من...

اشك من جاری شد...

جای تو خالی بود

جـــــــــای تـــــــــو ...

عكس تو درطاقچه ی كوچك قلبم خندید

شعر دلتنگی من سخت گریست

روز تنهایی من...

بـــی تـــــــــــــو گذشت...

بــــی تـــــــــو نوشت...

بــــی تو شكست...
 

bacillus.bs

New member
در نقاشی هایم تنهاییم را پنهان می کنم،
در دلم دلتنگی ام را،...
در سکوتم حرفهای نگفته ام را،
در لبخندم غصه هایم را،
دل من چه خردسال است،
...ساده مینگرد ...
ساده می خندد ...
ساده می پوشد ...
دل من،از تبار دیوارهای کاهگلی است.
ساده می افتد...
ساده می شکند....
ساده می میرد....
 

bacillus.bs

New member
نمی دانم چرا رفتی...؟!
شبی ازپشت يک تنهايی نمناک و بارانی

ترا با لهجه ی گلهای نیلوقر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس ازيک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بين گلهايی که درتنهايی ام روييد

با حسرت جدا کردم...

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی:

دلم حيران و سرگردان چشمانی است رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همين بود آخرين حرفت...

و من بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را بروی اشکی

از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نمی دانم چرا رفتی...؟!

نمی دانم چرا شايد خطا کردم!!!

و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی

نمیدانم کجا تا کی برای چه؟!

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يک قلب دريايی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمانِ چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد

من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

کسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنکه می دانم تو هرگز ياد من را با عبور نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام

برگرد...

ببين که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی مابین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يک دل

ميان غصه ای از جنس بغض کوچک يک ابر

نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم...
 

bacillus.bs

New member
پیش ازتوآب،معنی دریاشدن نداشت
شب مانده بودو جرئت فرداشدن نداشت
بسیارمانده بود،درآن برزخ کبود
اما دریغ،زهره ی دریاشدن نداشت
درآن کویر سوخته،آن خاک بی بهار
حتی علف اجازه ی زیباشدن نداشت
گم بوددرعمیق زمین،قامت بهار
بی تو ولی زمینه ی پیداشدن نداشت
دلها،اگرچه صاف،ولی ازفرازسنگ
آیینه بودومیل تماشاشدن نداشت
چون عقده ای به بغض فرو بودحرف عشق
این عقده تاهمیشه سروا شدن نداشت
 

parnia

New member
مرور می کنم
خاطراتمان را...
اما مگر...
کپی برابر اصل میشود؟؟؟
 

parnia

New member
دست به سر می کنم ثانیه ها را...
کاش آن اتفاق تو باشی...
میان آمدن و رفتن مانده ام...
بی تو ،
نه پای رفتن است
و نه ،
حوصله ای برای ماندن
 

bacillus.bs

New member
فراموش می کنم

فراموش می کنم تقدیزی را که با تو رقم خورده شد

فراموش می کنم لحظاتی را که با تو سپری شد

فراموش می کنم نفسی را که با نفس تو هماهنگ شد

فراموش می کنم دلی را که برای وداع تو ترک خورده شد

فراموش می کنم اشکی را که برای انتظار تو جاری شد

فراموش می کنم رویاهایی که با تو پروزانده شد

فراموش می کنم ارزوهایی که با وجود تو محقق شد

فراموش می کنم خونی که با نبض تو در رگ هایم جاری شد

فراموش می کنم

فراموش می کنم

زندگی!

دوست!

تو....
 

bacillus.bs

New member
یکی بهم گفت:بهت خیانت میکنه

گفتم:میدونم

گفت: این کارش یعنی دوست نداره

گفتم:میدونم

گفت:اون یه روزی واسه همیشه تنهات میزاره

گفتم:میدونم

گفت:پس چرا دوسش داری؟چرا باهاش میمونی؟

گفتم:این تنها چیزیه که نمیدونم...
 

parnia

New member
چه قدر سخت است که بدانی چه می خواهی بگویی
ولی دیگر کسی نباشد...
 

bacillus.bs

New member
پرسید چرا دیر کرده است ؟؟شکلکْ هآے خآنومے

نکند دل دیگری او را اسیر کرده کرده است ؟شکلکْ هآے خآنومے

خندیدم و گفتم :او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاثیر کرده است شکلکْ هآے خآنومے

خندید به سادگیم و گفت : احساس پاکت را زنجیر کرده است شکلکْ هآے خآنومے

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی شکلکْ هآے خآنومے

گفت : خوابی سالهاست دیر کرده است
 

parnia

New member
دل من یاد دریا می کند گاهی
به فکر ساحل فردا می کند گاهی
برای دور افتادن ز غم ها گریه در
‎ ‎روزها‎ ‎و شبها می کند‎ ‎گاهی . . .
 

parnia

New member
انگار چروک های پیشانی ام
ترک های آسفالت خیابان را
برایت تداعی می کند...
راحت روی اعصابم ؛ پیاده روی کن...
راحت راحت...
 

bacillus.bs

New member
تولد عشق



فردا همون روزیه که تو اومدی تو زندگیم



تولد یه عشق پاک تو بیکسی و خستگیم



گفتی کنارم میمونی. . . تا آخرش باهام میای



دلت فقط مال منه هیچ کیو جز من نمیخوای



حیف که به حرف قشنگ بودش دوستت دارم گفتن تو



خیری ندید از عاشقی این دلم از خواستن تو



رفتی یه روزی بیخبر دیگه نمیــــآی



نمیدونی چی میکشم حالا که منو نمیخـــــــوای!!



هرجاهستی عزیزم بدون منتــظـــــــــــــرم



تولد عشقـــــــمونو تنهـــــا دارم جشن میگیرم
 

parnia

New member
وقتی در آینه به هم فکر می کنیم
چشم هایمان را نخ چین می کنیم
این شباهت ماست...
که شبیه هم نیستیم...
 

bacillus.bs

New member




۹۱/۹/۱۰


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ساعت 22:7 توسط لیلی | 113 نظر

دلم برایت تنگ شده
عزیزم دلم گرفته
دلم برایت تنگ شده
دلتنگ گرفتنت دستهای گرمت هستم
دلتنگ بوسیدن گونه هایت هستم
آنقدر دلتنگم که اینک آرزو دارم حتی یک لحظه نیز از راه دور تو را ببینم
عزیزم دلم گرفته ، دلتنگت هستم
کاش همیشه در کنارم بودی تا دلتنگی به سراغم نمی آمد
کاش همیشه در کنارت بودم تا هیچگاه دلم نمیگرفت
هیچگاه نفهمیدی چقدر به وجودت ، به آن آغوش مهربانت نیاز دارم
هیچگاه نفهمیدی چقدر تو را دوست دارم
کاش به سر میرسید ثانیه های دلتنگی
کاش اولین ثانیه در کنار تو بودن فرا میرسید و هیچگاه نیز به پایان نمیرسید
به یادت هست روز دیدارمان خیره به چشمانم شده بودی ، من هم غرق در چشمان نازنین تو بودم
اینک دلم برای چشمانت یک ذره شده ، تو هم دلت برایم تنگ شده؟
هنوز مثل قبل مرا دوست داری؟ هنوز برای دیدنم لحظه شماری میکنی؟
هنوز وقتی در کنارم نیستی بیقراری میکنی؟
طاقت دوری تو را ندارم عشق من ، مگر من جز تو چه کسی را دارم ، تو را دارم که دنیای منی
خدایا این دنیای زیبا را از من نگیر
دلم برای دنیایم تنگ شده دنیای من
دلم گرفته ای دنیای من
راستی خیلی میترسم! میترسم تو را از دست بدهم …
میترسم دوباره تنها شوم ، دوباره همسفر غمها شوم
بیا در کنارم تا آرام شوم ، بیا در کنارم تا دوباره خوشحال شوم
بیا در کنارم تا دوباره دنیای زیبای خودم را از نزدیک ببینم
عزیزم خیلی دلم برایت تنگ شده …

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 ساعت 19:10 توسط لیلی | یک نظر

چرا حس می کنم هستی کنارم

چرا این رفتنو باور ندارم

چرا گم میکنم روز و شبامو

چرا حس میکنم داری هوامو

چرا هستی میون خواب و رویام

چرا پر می شی تو هرم نفسهام

دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

می خوای بری تو رو به این ترانه می سپارم

ولی نرو،

نرو بمون

نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم

آخه ترانه هام همش بهونتو می گیرن

اگه بری همه کهنه می شن بی تو می میرن

اگه بری چشامو پشت جاده جا می زارم

اگه بری خود بارون می شم برات می بارم

دارم نفس نفس نبودنت رو کم میارم

می خوای بری تو رو به این ترانه می سپارم

ولی نرو،

نرو بمون

نرو که جز تو چاره ای به جز خودت ندارم

نرو خیال نکن بدون تو دووم میارم
 

parnia

New member
چه سردی سختی نشسته روی پوستم...
شب درخشانی ست...
که قطره ها آینه وار می درخشند...
و من آینه وار می شکنم...
 
بالا