خنده دارترین خاطره درس.

AWWA

New member
حالا من یه خاطره دیگه از زمان طرحم بگم: چون من خیلی به رشته ام علاقه دارم زمان طرح خیلی جدی کار می کردم و سخت می گرفتم(البته از سر دلسوزی) تا جایی که مغازه پدر راننده شبکه رو کلا" خالی کرده بودم.قضیه جدی بودن من به روستاهای سیاریمونم رسیده بود. یه بار با رانندمون رفتیم تو یه روستا که نزدیک 100 خونوار داشت خیلیم ده -ببخشید دیگه- کثیفی بود. من به 50 تا خونوار اخطاریه دادم. چند هفته بعد برای پیگیری برگشتم همونجا. اونقدر اون روستا تمیز شده بود که من فکر کردم اشتباه رفتیم. رانندمون کلی دلیل آورد که بابا همون روستاست. این جزو بهترین خاطراتم بود که بدون هیچ دادگاهی یه روستا تمیز شده بود.
 

cheshmak

New member
من یه داداش دارم چن سالی از من بزرگتره هرجا باهم میریم یا فک میکنن دوستیم یا فک میکنن نامزدیم کلا یه بار یکی نگفته خواهر برادرید؟؟؟؟؟یه بار میخواستیم بریم خونه ی یکی از دوستان !!!که خونشون سازمانی بود و گیت بازرسی داشت !!!طبق معمول تا از اون دور ماشینو دیدن گفت بزن کنار !!!!!داداشم زد کنار و پیاده شد!!!یارو گفت مدارک و اینا!!!داداشم بش نشون داد!!!خلاصه طرف از داداشم پرسید چه نسبتی با این خانم داری؟؟؟؟؟؟؟داداش منم حواس پرت فکر کرد ازش پرسیده چه نسبتی با اونی که الان میخوای بری خونه ش داری.......!!!!!اینم درمیاد میگه دوستمه!!!!!!!!!!دیدم آقاهه اومد تک تک میزنه به شیشه !!!!شیشه رو اوردم پایین!!!!طرف پرسید چه نسبتی با آقا داری؟؟؟؟؟؟منم گفتم داداشمه!!!!!گفت داداشته آرههههههههه !!!!همه همینو میگن خانمممم!!!این آقا میگه دوستین باهم!!!!گفتم آقا بخدا دا داشمه!!!گفت باشه پیاده شو الان معلوم میشه!!!!!!خودمونو کشتیم نذاشت بریم داخل !!!! مرده گواهی نامه داداشم دستش از من میپرسه نام پدر؟؟؟؟؟؟؟منم گفتم!!!!بعد میگه نهههه من با این چیزا گول نمیخورم!!!!داداشم شروع کرد بحث کردن باش !!!یارو شاکی شد گفت اگه ادامه بدی !!!میدمت دست منکرات؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!اصلا بیخیال رفتن خونه دوستمون شدیم برگشتیم خونه!!!!!!!!!!!
 

AWWA

New member
آوا جون چیکار اون بیچاره داشتی دیگه:shocked:

خواستم گربه رو دم حجله بکشم و بقیه حساب کار بیاد دستشون. آخه کار ما یه جوریه همه یا می خوان رشوه بدن یا دنبال پارتی باشن. حتی همین دکتر مرکزمون کلی سفارششو کرده بود،منم همون اول کار روشمو بهشون نشون دادم. البته همون راننده و همون دکترمون بعدنا خودشون طرفداری منو می کردن. خیلی باهام همکاری می کردن،چون می دونستن نیت من واقعا" خیر بود.
 

cheshmak

New member
چشمک جون خاطرت خیلی بامزه بود. من از این جور اتفاقا خیلی خوشم میاد.:thumbsupsmileyanim:

ازین سو تفاهما زیاد پیش اومده!!! یه چن بارم همین داداشم اومد دانشکدمون کارم داشت!!!من تا یه هفته داشتم واسه همه توضیح میدادم که اون شخصی که من باش حرف میزدم دادشم بود!!!!مگه باور میکردن!!!واسه همین دیگه بش گفته بودم طرف من آفتابی نشه!!!!
 

AWWA

New member
یه کار دیگه ام که کردمو خیلیم جواب گرفتم کمک گرفتن از بچه ها بود. به همه مدرسه ها که برا آموزش بهداشت می رفتم،به تمام کلاسا چه اول ایتدایی چه دبیرستان شماره موبایلمو دادم. به بچه ها سپردم هرجا کار غیر بهداشتی دیدین به من زنگ بزنین. اینطوری هم بچه ها به مسائل بهداشتی حساس شده بودن و هم مردم ازشون حساب می بردن. یه جورایی بازرس نامحسوس شده بودن. حتی تو جلسات بهداشتی یه دختر و پسر نماینده از دبیرستان دعوت می کردم. استفاده از دانش آموزا خیلی خوب جواب میده.
 

AWWA

New member
چشمک تحویل بگیر>>>> لایک

ما یه استاد داشتیم بد اخلاق و سخت گیر بود. یه خورده ام بی جنبه،از اونایی که تا دکتر نگی جوابتو نمیدن. ولی سخت گیریاش اصولی بود،از حق نگذریم. نگو این استادمون اولین جلسه تذکر داده همه باید کنفرانس بدن،و نباید کنفرانس بیشتر از ده دقیقه طول بکشه. من اصلا" این جمله رو نشنیده بودم. من برا کنفرانسم کلی زحمت کشیدم و یه مقاله نسبتا" کامل تهیه کردم.روز ارائه با اعتماد به نفس تمام رفتم شروع به ارائه کردم. تازه مقدمه رو تموم کرده بودم که با صدای بلند گفت:خانم وقتتون تمومه. این چی بود دیگه. کلی سرم غر زد!! اونقد جلوی بچه ها ضایع شدم که نگو ونپرس. دست از پا درازتر نشستم سر جام. ولی درس بزرگی برام شد.
600617_sadangel2.gif
 
آخرین ویرایش:

MOHAMMAD.R

New member
باران فقط اون شب اینجوری بود بعدش دیگه ازش حرکت اونجوری ندیدم خیلی مهربونه...
اولین باری که جلو بچه های اتاق لو رفتمم بزار بگم دیگه...
باران برام یه شاخه گل مریم اورده بود که من نمیدونستم چیکارش کنم آخه تو خوابگاه پسرا با دخترا اوضاع فرق میکنه چیزی به اسم وسیله شخصیو کمد تکی عملا وجود نداره!!
حالا من مونده بودم جلو این قوم مغول گلمو چجوری قایم کنم دلمم که نمیومد نبرم,گذاشتم تو لباسمو رفتم تو اتاق خدا خدا میکردم کسی تو اتاق نباشه ولی مثل همیشه اتاق پر بود از الافای خوابگاه !!
از همون اولش که وارد شدم عین چی!!بو میکشیدن ,محمد بوی چیه ؟عطر زنونه زدی؟وای بوی یاسه,نه نه بوی مریمه,اون یکی از آخر اتاق داد میزد گل گرفتی نه؟؟!
منم که انگار به خودم شک داشتم عین ساده ها گل رو از تو لباسم دراوردم و خیلی جدی گفتم کسی حق نداره به این دست بزنه ها!!!
همشون فقط نگام میکردن:))
خداییش خیلی حرکتم ضایع بود!!!







می دونم بابا.... اولش گفتم که اگه ما اینکارو می کردیم چی میشد:14: ولی نمی دونم دیگرون چیکار می کنن که جواب میده؟؟!!!!! میگم زنگ بزنیم از خانم آقا محمد یه مشاوره بگیریم.نظرت چیه؟
 

cheshmak

New member
یه خاطره بگم براتون مربوط میشه به یکی دو هفته ی گذشته!!آخرهفته بود از یه مهمونی برمیگشتیم!!قرارشد که با چن تا از فامیلا بریم بستنی بخوریم!!!توی این هوای سرد!!!!آخه خیلی میچسبهههه!!!!!!!خلاصه رفتیم و بستنی خوردیم از اونجا که اومدیم بیرون همه شروع کردن به گپ زدن و هیچکس دلش نمیومد خداحافظی کنه بره !!!هواهم سردد!!!من داشتم یخ میزدم از بابا سوییچو گرفتم و رفتم نشستم تو ماشین و بخاری و روشن کردم و ضبطم روشن کردم و شروع کردم به گوش دادن!!!چشمام بسته بود و تو حس آهنگ بودم که صدای در ماشین اومد و یکی اومد نشست منم فک کردم یا مامانه یا بالاخره یه نفره یه سردشه!!!اونم بگممم یخ زدی آرههههه؟؟؟؟؟چشمامو باز کردم دیدم یه پسره نشسته هاج و واج داره نگام میکنه !!!!من اصلا هنگ کرده بودم زبونم بند اومده بود نمیدونستم چی بگممممم!!!پسره هم همینطور !!!!!بعد دیدم رو به روشو نگاه کرد و فهمید چه سوتی داده!!!!!!ماشین پسره جلوی ماشین ما پارک بود رنگ و مدلشم مث ماشین ما بود !!!!!!!!!!!!!!خلاصه خودش فهمید و گفت ا ا ا ببخشید و رفت و سوار ماشین روبه رویی شد!!!!جالب اینجاس که من همچنان هنگ بودم و تو این مدت که تا اومد بفهمه کجاس من فقط نگاش کردم!!!!!!!وقتی رفت انقد خندیدمممممم!!!بعد پیاده شدم و رفتم واسه بقیه تعریف کردم اصلا اونا پسر رو ندیده بودن!!!!!!!!انقد که گرم حرف زدن بودن!!!!!!منم عصبانی گفتم اگه نصف شبی یکی منو میدزدید چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟:image170:
 

Artmis.a

New member
خب حالا یه خاطره ی دیگه:

ترم آخر برای یکی از درسها سمینار داشتیم و قرار شد یکروز توی بهمن ماه سال پیش همه ی بچه ها سمینار بدن

چند روز قبلش هرکی برای خودش یه موضوع مرتبط با درس انتخاب میکرد و به بقیه ی بچه ها موضوعشو اعلام میکرد تا موضوع تکراری نباشه (چون از نفر دوم تکراری نمره کم میشد)

منم موضوعمو تکنیک کشت پیوسته ی سلولی انتخاب کردم و به همه ی دخترا اس دادم فقط موند پسرا که خوشم نمیومد خودم بهشون پیامک بفرستم

واسه ی همین به دوستم اس دادم که موضوعه منو به آقایون اعلام کن و بعد با خیال راحت شروع کردم کلی مطلب برای سمینارم جمع کردم و چند صفحه پاور ساختم

بعد از ظهر بود که دوستم بهم اس داد که آقای ... گفته این موضوعه منه و من یکماه روش کار کردم و...
منم که اینو شنیدم اولش خواستم لج کنم و برای اینکه بهش ثابت کنم برای من اهمیتی نداره دوتا موضوع برای استادم ایمیل کردم و گفتم من میخوام یکی از این دو موضوع رو کار کنم اونم تائید کرد

بعد به دوستم اس دادم که بهش بگه و دیگه هیچ جوابی نداد.

یکم که گذشت دلم براش سوخت و گفتم اشکال نداره من اون یکی موضوعو کار میکنم و شروع کردم به سرچ و نوشتن و پاور ساختن

هفته ی بعد که رفتیم برای ارائه دخترا زودتر اومده بودن و زودتر شروع کردن به سمینار دادن تا اینکه نوبت من شد

همین که رفتم جلوی کلاس و با نام خدا شروع کردم و موضوعمو اعلام کردم شنیدم یک نفر محکم کوبید توی پیشونیش ولی چون من سرم توی لب تاپ بود متوجه نشدم کی بود

خلاصه تمام مباحث کشت بافت رو در غالب 30 دقیقه وقتی که داشتم به بهترین نحو ارائه دادم و استادم خوشش اومد و نمره ی کامل برام منظور کرد

نفر بعدی ایشون بود همین که شروع کرد و گفت موضوع سمینار من کشت بافتتتتتتت :whistle:

تمام بچه ها زدن زیر خنده (همه در جریان بودن که ما یه بار دیگه هم تصادفی یه موضوع انتخاب کرده بودیم)

استادمون هم مات و مبهوت شده بود بنده ی خدا

کلاً 15 راجع به کشت بافت به طور خیلی سطحی توضیح داد و نمره اش هم طبق قانون تعیین شده مبنی بر تکراری نبودن

و هم چون سمینار جالبی نبود کم شد ولی نمی دونم چند شد چون نمرات کم اعلام نمیشد:painting:
 
آخرین ویرایش:

antenyus

Active member
دیروز مامانم یکی از کارای بچگیام رو یاد آوری کرد آخه داشتم رو سر خواهر زادم غر میزدم ک دست به اون نزن ...دست به این نزن ...........گفتم به شما هم بگم.....
اول ابتدایی ک بودم نزدیکای عید بود... مامانم مشغول خونه تکونی بود همه جارو شسته بود و کارا رو اتمام بود ...همون روز بابام یه شونه تخم مرغ هم خریده بود ، گذاشته بود رو کابینت و رفته بود ک به مامی ام کمک کنه منم رفتم تو آشپزخونه و تخم مرغ ها رو دیدم دقیقا یادم نیست اون موقع به چی فک میکردم که تمام تخم مرغ ها رو زده بودم زمین و شکسته بودمشون......
مامانم از همه جا بی خبر مثلا کاراش تموم شده بود .....اومد خونه ک استراحت کنه ولی طفلی منو دیده بود با یه عالمه تخم مرغ شکسته رو زمین و کلی بوی گند تخم مرغ.......... از بازوم یه نیشگون گرفت که بششششه جان این چه کاری بود ک کردی؟؟؟؟....... منم اون روز تو مدرسه بهمون واکسن زده بودن ........و یه لباس کاموایی از این یقه ایستاده های سفید تنم بود یهو ب خودم اومدم دیدم ای وای لباسم پر خونه تو نگو مامی جون دقیقا همون جای واکسنمو نشونه رفته بود.......
میدونید چی جواب مامانم رو دادم.......... بهش گفتم میخواستم ببینم تو کدومش جوجه هست:dadad4:!!!!!!!! بچه به این کنج کاوی دیده بودید تا حالا.............:4d564ad6:

حالا شانس آورد فرش آشپزخونه رو جمع کرده بود...... وگرنه فکرشو بکنین شستن فرش تخم مرغی..... اااایییییییی......چه شود...........
 

akhbar

New member
حالا که موضوع سمینار رو گفتی حدیث جان, منم یاد این خاطره افتاردم:

یه بار استادمون به تمام بچه های کلاس1موضوع برای سرچ و ارائه , به طور انتخابی داد و شدیدا هم تاکید داشت که موضوع قابل تغییر نیست به هیچ وجه مگر اینکه2طرف راضی باشن.

من دیدم 1 موضوعی به یکی از بچه ها داده شده که من کاملا روش تسلط داشتم و ترمهای پیش رو اون موضوع کارکرده بودم(پاورپونت از قبل تهیه شده هم داشتم راجب اون موضوع)طوریکه همونموقع هم میتونستم ارائه بدم.

رفتم و به اونیکه این موضوع رو داشت,گفتم که با من عوض کنه.اونطرفم با کمال بی محلی گفت نه اصلا!! من خیلی ناراحت شدم چون از بچه های کلاسمون بود و فکرنمیکردم همچین دختری باشه(آخه واسه اون که خیلی فرق نمیکرد)

خلاصه دیگه من شروع کردم به جمع آوری مطلب و....(بابته همون موضوعیی که استاد واسم مشخص کرده بود...)

آنچنان استادمون خوشش اومده بود از سمینارم که علاوه براینکه نمرهداده بود, توی کلاسای ساعت بعدش اعلام کرده بود که ارائه فلانی عالی بوده و ....

من اونموقع فهمیدم که اگه شاید اونروز ,اونطرف موضوعش رو بامن جابجا میکرد,همچین سمینار خوبی از اب در نمیومد و به اطلاعاتمم اضافه تمیشد.

خدا رو بابت نداده اش, شکر میکردم و هنوزم اون سمینار واسم خاطره ی بیادماندنی ایی شده و هرازگاهی به اسلایدایی که ساخته بودم نگاه میکنم و کلی خاطره ی خوب واسم تداعی میشه...
 

Artmis.a

New member
دقیقاً همون روز سمینار موضوع یکی از دخترا موجودات شبیه سازی شده ی آزمایشگاهی بود

من و دوتا از دوستام پشت سر استاد توی ردیف دوم نشسته بودیم

دختره سمینارشو شروع کرده بود و عکس یه اسب و کره اسبش که از سلولهای بدن مادرش

مثل همون گوسفند دالی توی آزمایشگاه ساخته بودن رو داشت بهمون نشون میداد

که یهو پسره گفت این که اسب نیست و دختره هم صداشو شنید و سمینارشو قطع کرد و گفت شما چیزی گفتین

پسره هم با پررویی گفت این شبیه قاطره

دختره هم گفت نه خیر من از ساینس دایرکت گرفتمش این همون اسبه است:p7977cujr38iyymsu8:

ولی پسره اصرارررررررررررررر که این قاطره:smilies-azardl (12)

من و بقیه ی بچه ها و استاد هم =>:65d6a5d6s:

پسره دست بردار نبود که یدفعه از دهن من در رفت رو به دختره گفتم خیله خب چرا انقدر بحث میکنی هرکس خودشو بهتر میشناسه!

پنج دقیقه کلاس ساکت ساکت شد و بعد همه زدن زیر خنده:25r30wi:
 

adonin

New member
خوب من تاامروزخاطره های این بخشودنبال نمیکردم امانمیدونم چی شدکه الان بیشتراشومخصوصا خاطره حدیث مهربونوخوندم...بهرحال میدونم ازخوندن بقیه مطالبم خوشحال نمیشیداماحقیقت هرچندسخت باشه بایدقبول کرد اول بگم به حدیثی که نه دیده ونه میشناسمش اما بدون باید خیلی قوی باشی وقدروارزش خودتوبدونی که همینطورم هست....اماداستان من برمیگرده به یک ونیم سال پیش دوست صمیمی من اتفاقی و خیلی ناخواسته ازیه آقایی بابت راهنمایی که واسه ارشدکرده بودکمک خواست...این شدجرقه رابطه....... امادوستم اصلا شرایط روحی خوبی نداشت چون تازه مادروپدروازدست داده بود وبعدازاون زندگی نامزدیش هم به آخررسیده بود ........خلاصه که ازمردهاهم میترسید چون تجربه تلخی داشت توی اون شرایط بودکه اون پسره اون ابرازمحبت کردووووواصرار.....دوست منم تحت تاثیر قرارگرفت.....دراون شرایط اون آقا واسه دکتراشرکت کرده بود واون موقع آشناییشون منتظرنتیجه هابودخلاصه هرروز براش ازامیدهایی صحبت میکرد که توی تاریکی زندگی اون واسش نوربخش بود...تااینکه ازش خواستگاری کرد امامشکل اینجابودکه پسره هنوزخونوادشودرجریان نذاشته بودودختره به خونوادش که فقط یه خواهرویه خاله بودداستانوگفته بود حتی یه بارخالش تلفنی باپسره صحبت کرده بودن .........خلاصه قرار شدبعداعلام نتایج ازاونجاکه پسره مطمئن بودقبوله بیان خواستگاری اما.....نتیجه هااومدوقبول نشد........دخترخیلی به پسرامیدمیداد وکنارش بودامایه دفعه پسررنگ عوض کردوبه دختربی اعتناشدتااینکه اس ام دادوگفت همه چی تمومه وتوی یه مکالمه تلفنی گفت هیچی تودنیاجزدرسش براش مهم نبوده ونیست .........دخترم که احساس کرده بوددوران سخت زندگیش تموم شده ویه همراه خوب پیداکرده دنیابراش تارشد.............اون طفلکی که شرایط سختی توی زندگیش بودحالاسخت ترشد.........تازه سرکوفت خونوادشوهم بایدگوش میکرد اماواقعیت این بودکه دختره انسان شریفو پاکی بودواین آشناییوبه این شرط قبول کرده بودکه به نیت ازدواج باشه تازه فقط دورادورباهم ارتباط داشتن چون هرکدو توی یه شهری بودن ...........ماههاگذشت تااینکه پسردوباره رابطه رو شروع کرداینباررفته بودسربازی وگفت توی اون شرایط بدتصمیم گرفته وپشیمونه دختربازم دل سپرد امااعتمادنکرد اینبارهم بعدچندماه دوباره پسر بیخبررابطه شو قطع کردبدون اینکه بدونه یه انسانی که توی مسیرزندگی کمرخم کرده بارخاطره تلخ این دورانوهم باهمه سختیهای زندگیش بایدبه دوش بکشه....اماهمینطورکه بقیه گفتن منم مطمئنم طیق قانون پایداری انرژی هیچ عملی توی این دنیاازبین نمیره فقط ازحالتی به حالت دیگه درمیادوبه خودمون برمیگرده به دوستم گفتم که مطمئن باش نتیجه عملشومیبینه اماحرف اون برام جای تامل داشت که گفت نه من راضی نیستم توی زندگیش سختی ببینه .....؟؟ومن موندمویه فکرواینکه بین انسانیت واحساس زیبای یک انسان و بی وجدانی وانسان نمابودن فرددیگه چه رابطه نزدیکی هست....آخ که گاهی وقتهابایدازآدمهابیشترترسید.....متاسفم ازاینکه خاطره تلخ بوداماشایدبرای زندگی تجربه خوبی باشه برای من که همینطوره...
 

گلاب_1

New member
ترم اول بودیم و کلاس جامعه شناسی پزشکی....
یه استاد داشتیم که هر چی تو کلاس دوست داشت میگفت بهد یه جزوه دیگه میداد بخونیم برا امتحان.... کلی هم ادعاش میشد.... منم که کلا قیافه بشدت مثبتی دارم همیشه هم ردیف اول مینشستم...
بهد این حرف زد حرف زد حرف زد تااااا رسید به اینکه جوونای الان میرن دماغشونو عمل میکنن بهد که ازدواج کردن و عکساشونو به طرف نشون دادن قضیه لو میره... این یه نوع دروغه دیگه نهههههههههه.....
عاغا همینو که گف صورتشو آورد جلوی صورت من و نههههههههههههههه رو تو صورت من گفت.... انگار که بخواد به من تیکه بندازه.... (آخه دماغ من همین جوری صاف صوفه.... بعضیا فک میکنن عملیه...)
صورتش تقریبا 10 سانت با صورت من فاصله داشت... همه کپ کرده بودن.... منم گفتم بعله.... اما مگه صورتشو میکشید اونور.... :whistle: بهد من دیگه نتونستم تحمل کنم پقی زدم زیر خنده تو صورتش... بیچاره جا خورد ... کلاسم منفجر شد.... :25r30wi:

اینم بگم که دماغ خودش بشدت اوت بود .... یعنی به تمام معنا کج بود....
 

setayesh71

New member
یکی از استادای ما یه کمی چشماش چپه ( زیادم نه ها ولی یه کم رو هست !!)
اوایل که نمی شناختمش یه بار آخر کلاس بود که ازش سوال داشتم صداش زدم اونم گفت بپرس ( چشماش چپ بود داشت به یه دوستای دیگم نگاه میکرد ولی در اصل نگاهش به من بود !!! )
من گفتم استاد منم باهاتون کار دارم !! :25r30wi: اونم دوباره به اون دوستمون نگاه کرد و گفت خب بگو دیگه !!
دیدم نه انگار این خیلی اوته !! دستمو بالا پایین آوردم که دقیق منو ببینه گفتم استاد منم منم !! :25r30wi: گفت خب فهمیدم بگو دیگه !!
گفتم جهنم این که نمیبینه ولی سوالمو پرسیدم و با کمال تعجب دیدم که جوابمو داد !!:wacsmiley:
مونده بودم چی شد و چی نشد که استاد از کلاس رفت یرون !! و کلاس منفجر شد !!
و من تازه اون موقع فهمیدم چ گندیییییی زدم !!
 
آخرین ویرایش:

Tarsa

New member
سلام
من تو این کانونا کار میکردم یه بار یادم نیس سر چی با یه پسره دعوامون شد اساسی
بعد نگو این وسط من جاکلیدی اونم برداشتم گذاشتم تو کیفم
حالا شب اس داده فلانی کلیدای منو ندیدید؟
منم نیم ساعت دعوا یعنی چی کلیدای شما دست من چی میکنه؟!
بعد دیدم تو کیفمه
یعنی میخواستم ترک تحصیل کنم فقط
 

MOHAMMAD.R

New member
ترمای اول یکی از اساتید عمومیمون بنده خدا تو عالم خودش بودو از وقتی وارد کلاس میشد تا وقتی دیگه میخواست بره یه ریز حرف میزد بدون اینکه بخاد سرشو بالا بیاره به کسی نگاه کنه یا اصلا به کسی توجه کنه...
ماهم که کلا بی حوصله!!!
پسرا همه آخر کلاس مینشستیم هر بار سر کلاسش یه کار انجام میدادیم از موشک پرتاب کردن گرفته تا موج میکزیکیو کفش از پای بچه ها در اوردنو...
سر یکی از جلسه هاش گوشی یکی از خانمایی که ردیف اول نشسته بود زنگ خوردو طرف شروع کرد با صدای تقریبا بلند حرف زدن یهو استاد رفت بالا سرش گفت خانم چه خبره؟؟؟؟؟؟؟//
اونم با کمال خونسردی روشو کرد به استاد و گفت امیره بزار حالا خدافظی کنه بعد بهت میگم!!!!!!!!!
خودش حالیش نبود چه سوتی داده...
بیچاره قیافه ی استاد...
 

Tarsa

New member
من 4سال درسمو 5سال سوتی دادم!
به علت استقبال یکی دیگه میگم:)
یه بار اومدم از دوستم سوال بپرسم
نوشتم پرستو فلانی گفته از کجا امتحان میگیره کی میاد و این حرفا
بعد به جای اینکه بفرستم به دوستم فرستادم به استاده!!!
فرداشم باهاش کلاس داشتم
فقط خدا رحم کرد لحنم مشکل داشت و مثل همیشه اسم مستعار استادو نگفته بودم
 

cheshmak

New member
یکی بود یکی نبود

یه روز واسه یه دختری خواسنگار اومده بود و قرار شد که دختر وپسر باهم حرف بزنن!!!انقد که دوتاشون خجالتی بودن فقط تا یه رب زمین رو نگاه میکردن و حرف نمیزدن !!!همین که میخواستن شروع کنن به حرف زدن یه صدایی رو شنیدند و اون صدا صدایی نبود جز صدای خرت خرت خیار در حال خوردن!!! حالا کی بود که داشت خیار میخورد!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟داداش دختره به عقل خودش خواسته مثلا گوش بایسته ببینه اینا چی میگن ........!!!!ولی عقلش نرسیده که درحین گوش ایستادن نباید خیار بخوره اونم باصدای خرت خرت بلنددد.......!!!!!!!!! خلاصهههههه این دوتا آدم خجالتی زدن زیر خندههههههههه!!!!!!!!!!!!:25r30wi:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: a_67

antenyus

Active member
یه بار سوار تاکسی شده بودیم بریم سمت یونی... یه ال 90 جلوی تاکسی بود ............ یکی از دوستام ک جلو نشسته بود طفلی خیلی بچه ساده ایه......... برگشته عقب به من میگه........ این دیگه چه نوع پرایدیههههههههههههههه:5:............... منم یپو پپپپپپپققققققققق خندیدم ....... این رانندهه اینقد خندید ک کم مونده بود بزنه به بولوار...............
از اون موقع هر ماشینی میدیدیم مسخرش میکردیم میگفتیم پراید سمند.... پراید 206....... پراید سانتافه........:25r30wi::25r30wi:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: a_67
بالا