خنده دارترین خاطره درس.

zErOOn3

Well-known member
سلام ...

یه خاتــره وخــائــیــوم وگـــوئیــم ... (بــدش ادیت نکنینــا)

خب ...

بعـــد از طهــــرا کلاس آزمـتایشگاه کامپیــوتر ... داشتیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم ...

کلاسام تو اتاق کامپیوتر برگزارمیشد و سنــــدلیــــاش کم بــــــــــود و مـا مجبــور بـــــــــودیم ... بریم پــی صنــــدلی ... تو کلاســای دیگه ... آخـــه آجیـــا مقـــدمن دیگـــه ... (جلوی در جم میشدن )

خـــو ...

یه روز 2 روز ... بابا همیشـــه ما باید می رفتیــم صندلی گردــی ...


..................... اقـــا (آجــی) یه روز با بروبــچ نشقــه کشیــدیم .......................

تمـــوم آجــی ـــا جم بودن جلوی در ... تا استــاد بیـــاد ... یکی 2 نفــرز بزوبــچم ایستاده بودن کنارشــون (یکیـش ما بودیــم)


همین که استـــاد در و باز کــرد (قفل بــود) ســریع جلوی در واســادیـــم و یــــــــــوهــــــــــــو .... نوبتی ام باشــه ... نوبت مـــاش ...

خــــو آجی اشکل نـــرره ... ذل بزنیـــن (2 دلمون گفتیــم) ... اخــه مات و مبهـــوت موندن ... و... مـــا یه روز کیف کــــــــردیـــــــــم ...

:bunnyearsmiley:
 

zErOOn3

Well-known member
سلام ...


اونــــــــــام رفتــــــن سنــدلـــی گــردی .... سنگیــن که نبــــــــود ...
:bunnyearsmiley:
 

parnian24

New member
مایم هفته ی پیش تو آزمایشگاه انتقال خون صندلی کم داشتیم منو یکی از پسرا رفتیم دوتا صندلی برا خودمون کش رفتیم دوتایم برای اینکه ثواب کنیم برا سایرین آوردیم:rolleyessmileyanim:
 

marry

New member
دیروز تو بیمارستانمون یه اقاهه که بابای بچه بود اومد بپرسه ادرار بچش کافیه یا نه.....

بهش یورین بگ داده بودن گفتم اره بذارش تو اون لیوانی که بهت دادن ...درش نارنجیه.....

گفت اونو که باهاش اب خوردیم دیگه !!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه هر کدوم از همکارا رفتن یه طرف.....مرده بودیم از خنده هااااااا
 

MOHAMMAD.R

New member
من سرم اومده آخه اوایل که از خوابگاه برگشته بودم خونه نه که بین بچه ها بودیمو اونجا جو فرق میکرد یادمه شب اولی که اومدم خونه بابام اومد بغلم کنه جاخالی دادم !
تازه نصف شبی از پشت سر پریدم جلو مامان طفلک از وحشت نزدیک بود ...
تا کلی باهام سر سنگین بود میگفت بچه های مردم میرن دانشگاه بچه ی ماهم رفته دانشگاه به بابات گفتم نره خوابگاه مگه گذاشت!!:))
 

Artmis.a

New member
یه مدتی هم بود خیلی به فیلمهای ترسناک علاقمند شده بودم

ولی عمراً اگه تنها مینشستم ببینم واسه ی همین بابامو میفرستادم میرفت فیلم میگرفت راس ساعت 10 شب همه رو میشوندم پای تلویزیون و باهم فیلم ترسناک میدیم :thumbsdownsmileyani

هر موقع صحنه های ترسناکش میومد من یواشکی بقیه رو نگاه میکردم و خودم اون صحنه رو نمیدیدم:dadad4:

بقیه بدون کوچکترین حرکتی با اضطراب و وحشت تمام این مدلی بودن
869919_leer.gif


بعد یه مدتی بیچاره اهالی خونه از سایه ی خودشون هم میترسیدن منم از موقعیت استفاده میکردم و تا موقعیتی پیش میومد...:j58r36j3gcr4suxymup
 

leyla-h

New member
یه روزصبح که خیلی هم دیرم شده بود داشتم میرفتم دانشگاه، نزدیک یه چهارراه که رسیدم دیدم چراغ سبزه ولی یه آقاهه اونجا وایساده برام جالب شد که چرا رد نمیشه نزدیک که شدم دیدم بنده خدا نابیناست میره جلوتر بعد صدای ماشینای اونورو میشنوه میاد عقب فکر میکرد هنوز چراغ قرمزه از اون جایی که دیرم شده بود از کنارش رد شدم فقط گفتم آقا چراغ سبزه رد شین،دیگه نشد همراهیش کنم و جلو افتادم اون لحظه با خودم گفتم آفرین فرشته نجات!!!!! هنوز آقاهه تا وسط خیابون نیومده بود که یه پلیسه اون حوالی داشت یه موتوری رو جریمه میکرد موتوریه میخواست فرار کنه که پلیسه داد زد آقا نرو ، اون بنده خدا نابیناهه فکر کرد با اونه برگشت سرجاش وایساد اون لحظه نشد برگردم ولی از اینکه قدرت بینایی دارم از خدا تشکر کردم........
 

waria

New member
یه مدتی هم بود خیلی به فیلمهای ترسناک علاقمند شده بودم

ولی عمراً اگه تنها مینشستم ببینم واسه ی همین بابامو میفرستادم میرفت فیلم میگرفت راس ساعت 10 شب همه رو میشوندم پای تلویزیون و باهم فیلم ترسناک میدیم :thumbsdownsmileyani

هر موقع صحنه های ترسناکش میومد من یواشکی بقیه رو نگاه میکردم و خودم اون صحنه رو نمیدیدم:dadad4:

بقیه بدون کوچکترین حرکتی با اضطراب و وحشت تمام این مدلی بودن

بعد یه مدتی بیچاره اهالی خونه از سایه ی خودشون هم میترسیدن منم از موقعیت استفاده میکردم و تا موقعیتی پیش میومد...:j58r36j3gcr4suxymup
حدیث هرموقع خواستی فیلم ترسناک ببینی بیا پیش خودم.خب؟
منو یکی از دختر خاله هام خیلی فیلم ترسناک دوست داریم.هرموقع من میرم خونه اونا یا اون میادخونمون فیلم ترسناک میگیریم.میذاریم شب موقعی که همه خوابیدن،در اتاقو میبندیم،لامپارم خاموش میکنیم،تو تاریکی و سکوت فیلمرو میبینیم.انقد کیف میده...:4d564ad6:
 

cheshmak

New member
یه بار شبکار بودیم شب نسبتا پرکار وشلوغی داشتیم طرفای ساعت 12شب بود یون بیکارشدیم ولی استادمون نذاشت بریم شام بخوریم گفت یه یه ساعتی مریضاتون رو کنترل کنید بعد بسپارید به رزیدنت کشیک و برید شام ...!خلاصه ماهم هرکس بالاسر مریضش نشسته بود و کنترلش میکرد تو همین حین شروع کردیم حرف زدن !!!اونم چه حرفایی همش از جن و قدیمی بودن بیمارستانی که توش بودیم و وجود جن تو بیمارستان واینا ....حرف میزدیم!!!واینکه که خدمتکار اونحا بود همیشه شیفتش با ما بود مخصوصا شبا!!!!من خیلی ازش میترسیدمممم!!!!اصن کلا یه جوری ترسناک بود!!!احساس میکردیم که انگار انسان نیست و خلاصه همش درموردش حرف میزدیم!!!!!آخه همش میومد به ما میگفت دکتر خوشگلا چطورید؟؟؟.....!!!ماهم همیشه فک میکردیم این ظاهرشه که با ما مهربونه !!!!همیشه به بجه ها میگفتم مواظب باشید جایی که اون هست تنها نرید و کلییییی میترسوندمشون!!!!البته خداییش خودمو ازش میترسیدم!!!!!!خدایا منو ببخش ولی شبیه این جادوگرا بود.........!!!!!!!!خلاصه اون شب قرار شد بریم شام بچه ها رفتن دستاشونو بشورن من گفتم شما برید من هنوز کاردارم تا اونا رفتن!!!!من سریع رفتم تو کلاس)ما معمولا تو کلاسی که تو بخش بود استراحت میکردیم(این کلاس هم آخرررر یه راهروی تنگ و دراز وتاریک وسرد بود !!!رفتم تو کلاس منتظر بجه ها شدم تا صدای حرف و خندشونو شنیدم رفتم پشت در !!!در ه هم صدا داد گفتم الان میفهمن منم !!!!شنیدم که گفتن ووووویییی بجه ها صدا در میاد !!!!!خلاصه من منتظر شدم تا نزدیک بشن و بخوان وارد کلاس بشن!!!!از حرفاشون معلوم بود که ترسیده بودن!!!!منم نامردی نکردم و چنان پخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخی کردممممممممممممم!!!بیچاره ها انقد جیغ زدن که انگار جن دیدن !!!!!!!!!!وای خیییییلیییییی ترسیدن !!!!!بعدش عذاب وجدان گرفتمممم!!!صدای جیغشون تا بخش رفته بود طوری که بعد از شام یکی از پرسنل گفت صدای جیغ شنا بووووووود!!!منم گفتم آرهههههه بجه ها سوسک دیدن!!!!!
739819_teehee2.gif
 

Artmis.a

New member
حدیث هرموقع خواستی فیلم ترسناک ببینی بیا پیش خودم.خب؟
منو یکی از دختر خاله هام خیلی فیلم ترسناک دوست داریم.هرموقع من میرم خونه اونا یا اون میادخونمون فیلم ترسناک میگیریم.میذاریم شب موقعی که همه خوابیدن،در اتاقو میبندیم،لامپارم خاموش میکنیم،تو تاریکی و سکوت فیلمرو میبینیم.انقد کیف میده...

تو هم واریا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟:14:

من الان 2 ساله تو ترکم:wacsmiley:

یه بار توی خونه دانشجویی منو دوتا از دوستام فیلم ترسناک گرفته بودیم یکیشون خیلی میگفت من نمی ترسم من بترسم؟؟؟؟؟؟؟؟

فیلم کینه ی 3 بود بعد از شام گذاشتیم توی لب تاپ و یه گوشه نشستیم نگاه کردیم

دوستم که خیلی ادعا داشت بین ما نشسته بود یکم از فیلم که گذشت خودشو زد به خواب و چشماشو توی صحنه های ترسناک می بست

من و دوست دیگه ام هم تصمیم گرفتیم اذیتش کنیم تا صحنه ی ترسناک میمومد تکونش میدادیم تا چشماشو باز کنه

بیچاره آخره فیلم اینطوری شده بود:1dco2x0p1lilzhfpg1t

موقع خواب هم تا صبح هر 20 دقیقه یکبار ما ها رو بیدار میکرد میگفت بیدارین؟ من میخوام برم...:14:
 
آخرین ویرایش:

antenyus

Active member
اعصاب نداشتیا!:bunnyearsmiley:


آخه نمیدونی امتحانش فوق العاده سخت بود.... ولی از این کارا زیاد کردم یه مراقبه بود خیلی رو مخ بود کارم شده بود کل کل کردن با اون.... کلا سر چلسه امتحان حوصله سوالای الکی رو ندارم.... یه بار یکی از اینایی ک میان کارت هامونو نگاه میکنن اومده بود این قد از این پسره بدم می اومد ک نگو شبیه این مارمولک های ریقو بود کارت ملی مو خواست کلی نگاه کرد بعد گفت خودتی ..... منم بد بد نگاش کردم بعد کارتمو کشیدم از دستش گفتم پس نه عممه.... اونم تریپ باکلاسی اومد ک ینی چی خانوم این چ طرز برخورده منم گفتم میری یا بگم بیان ببرنت!!!!...... ک استادمون اومدگفت مگه نمیبینی دارن امتحان میدن از این کلاس برو بیرون تمرکزشون رو بهم نریز.... ما هم کلی ذوق مرگ شدیم
 

mikhak s

New member
من به شيطوني و ترسوندن دوستام معروف بودم . ديديد وقتي ميدوني يه نفر از يه چيزي يا موضوعي خيلي ميترسه هي سعي ميكني از اون چيزه براش تعريف كني منم شيطون از اين كارو ميكردم (الان توبه كردم):dadad4:يه بار از اونجايي كه ميدونستم دوستام از جن ميترسن شروع كردم به تعريف كردن خصوصياتشونو داستانو ...4 نفر بوديم، توي اتاق نشسته بوديم و كاملا توي جو جن (و مستعد هر نوع ترسو وحشتي) ، ساعت 12:30 شب بودو سالن خوابگاه خاموش كه يه دفه در اتاقمون باز شد از توي تاريكي يه نفر سرتا پا سفيد وارد اتاق شدو ميومد جلو :14: اول يكي از دوستام كه روبروي در بود متوجه ميشه و جيغ ميزنه اونم از نوع بنفشششششششششش ،‌من قفل كرده بودمو فقط بهش نگاه ميكردم يكي از دوستام سرشو برده بود پايين اون يكيم ديدم فقط رفت پشت در واي اين جيغ ادامه داشت كه يهو روح سفيد پشت كردبه ما و ملافه رو از سرش كشيدو فرار كرد بماند كه سه طبقه خوابگاه ريختن تو اتاقمونو .... بعدش كه آروم شديم يكي از دوستام ميگفت من اول نگاه كردم ببينم سم داره يا نه :25r30wi: منم فكر كردم روحه :((( باور كنيد بعد از اون اتفاق ديگه هيچي از جن براي كسي تعريف نكردم واقعا ترسناك بود. بالاخره ترسوندن اين همه آدم سر خودمم اومد:sad:
 

mikhak s

New member
اينو قبلا تعريف كردم :منو دوتاي ديگه از دوستام داشتيم از پله هاي دانشگاه پايين ميومديم كه يهو يكي از دوستام از روي پله ها ليز خوردو تا پايين تلو تلو خورد به حدي شديد بود كه يكي از كفشاش از پاش دراومد، من انقدر به اين بنده خدا خنديدم كه اشكم دراومد.:25r30wi: اين تموم شدو عصر كه كلاسمون تموم شد منتظر اتوبوس بوديم كه اتوبوس دقيقا جلوي من وايساد يعني من نفر اولي بودم كه وارد اتوبوس شدم،*منم خوشحال گاماس گاماس سرم بالا بودو رفتم انتهاي اتوبوس كه چشمتون روز بد نبينه حس كردم دارم سقوط ميكنم (راننده كف قسمتي از اتوبوس رو برداشته بودو چيزي نداشت) :14:واي من رفتم پايين سمت راست بدنم كامل رفت داخل درواقع نصف بدنم از اتوبوس آويزون بود كه بعد دوستام اومدنو به زور منو از اون دريچه بيرون آوردن تا وقتي رسيديم به خونه مدام بهم ميخنديدن كه چوب خدا صدا نداره. :sad:ازهمه بدتر موقع پياده شدن با عصبانيت به راننده ميگم آقا اين چه وضشه چرا اتوبوست كف نداره گفت حالا مگه چي شده كه دوستام گفتن افتاده داخلش فكر كنيد راننده گفت تو افتادي ؟ كرو كر بهم خنديد :13:
 

Leyenda

Well-known member
تو دوران مدرسه یه دوست داشتم ، خیلی ساده بود.... خیلی هم دوستش داشتم
یه روز تو حیاط مدرسه وایستاده بودیم..شیطنتم گل کرد...
خیلی جدی و با صدای آروم و مثل کسایی که میخان تو مواقع خطر خودشونو اروم نشون بدن، برگشتم بهش گفتم: فرزانه نترسیاااا... همزمان به چشاش + مقنعه ی رو سرش نگاه میکردم...
با تعجب و ترسون گفت : چی شده؟
گفتم هیچی.... ( ولی بازم به بالای سرش نگاه میکردم!طوری که فکر کنه چیزی رو سرشه !! از ترسش تکون نمیخورد...)
با ترس و بدون تکون دوباره پرسید چی شده؟؟
گفتم فرزانه از سوسک که نمیترسی؟؟:whistle:
دیگه نذاشت ادامه بدم..........خخخخخخخخخخ:25r30wi:
وااای خدا، جیغ میزد ، دور حیاط مدرسه میدویید!!!منو دوستان اشکمون از خنده در اومد... بقیه بچه ها هم تو مدرسه با تعجب نگاش میکردن که چی شده...بعد از خنده ی ما دوزاریش افتاد.... :p7977cujr38iyymsu8:

(اینو نوشتنی اشک تو چشم جمع شد...یاد اون روزامون به خیر...خیلی وقته از دوستم خبری ندارم!!خیلی دوستش داشتم )
 

zErOOn3

Well-known member
سلام علیکم ...

یه روز داشتیــم تاپیکی رو که زده بودیم ... میخونــدیمــش ...

داشتیــم نقل می کردیــم و ...

آقــا (آجــی) آخرین صفــه که ر30یــدیم ...

دیدیــم نــه سلامــی نــه علیکــی ...

بستـــــــــــــــــــه شد ... همیــن ...


علت : درسته بحث آزاده ولی باید بحث ازادم موضوعی داشته باشه ... (فکنیم همینتوری زده بودن ...)


خــو حالا بزلگ شــن یادشون میلــه ...

مــا رفتیــم یه تاپیک دیگه بزنیـــم ...
 

leyla-h

New member
سلام...

بــی مرام همیــن ...:New (6):

:sad: من کمکش کرده بودم اگه اون پلیسه میذاشت خودم خیلی دلم براش سوخت:wacsmiley: همین که برمیگشتم و پیگیر بودم ببینم اخرش چی میشه خودش کلی بود واقعا وقت نداشتم ولی تا آخر روز فکرم مشغولش بود...........
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
بالا