وای تک خال ترسیدم با این عکسی که گذاشتی.... یه هو برمیگرده ادمو میبینه...
حالا که دیگر عاشقی کردن هایت مال من نیست،
حالا که دیگر دلت هوایم را نمی کند؛
نگاهم نمی کند،
اسمم را صدا نمی کند،
حالا که دگر من نیستم…
هوایت خالی از نفس هایم شده…
حالا که دیگر نگران دستان سردم نیستی،
کاش آنقدر انصاف داشتی
که کمی بی صداتر برایش عاشقی می کردی
کاش تا این حد دوستت دارم هایت را فریاد نمی کردی
که من گوشه ی اتاق ساکت و تاریکم هزار بمیرم
و تو بی خیال در چشمان یخ زده اش عشقی را جستجو کنی که
روزی در چشمان من می خواندی …
کاش ک اینقدر خیال های خام ب خوردم نمیدادی.
کاش تمام حرفایت صادقانه بود!
کاش میدانستی ک دیگر هیچکس مثل من دوست داشتنش را نثارت نمیکند…
کاش…