تاپیک دربه در

marzi ba

New member
یعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگیت میفته که باعث میشه دیگه اون آدم احمق سابق نباشی
و این خیلی خوبه …

- - - Updated - - -

یعضی وقتا یه اتفاقایی تو زندگیت میفته که باعث میشه دیگه اون آدم احمق سابق نباشی
و این خیلی خوبه …
 

marzi ba

New member
??????

صغرا خانوم خوب می دانست بهترین تهدید برای ما بچه‌های تنها رها شده ازده صبح تا ده شب، این است که چادر مشکیش را از توی کمد بردارد، بازش کند، بیندازد سرش و بگوید من رفتم.
همین کافی بود که ما به گریه بیفتیم، گوشه چادرش را بگیریم که تورو خدا نرو. بعد فرق نمی‌کرد کدام یکیمان چادرش را گرفته بود، آن یکی می‌دوید می‌رفت سراغ کفش‌هایش. کفش‌های صغرا خانوم روزی چند بار قايم می‌شد: زیر مبل، توی ظرف نان، پشت یخچال یا توی کیف سامسونت بابا که قفلش خراب بود. حالا محال بود ما را بگذارد برود ولی همین که برای چند لحظه باورمان می‌شد رفتنی است و همین که نمی‌رفت و کفش‌ها را از زیر بالشت می‌کشید بیرون و قربان صدقه‌مان می‌رفت داستان گریه‌دار خوش‌پایان ما بود. فکر می‌کردیم ما نگهش داشته‌ایم. فکر می‌کردیم کفش‌ها ما را نجات داده‌اند.

‏بعدها خيلی پیش مي‌آمد که کفش‌های مهمان محبوبمان را قايم کردیم، کفش آدم‌هایی که دوست داشتیم بمانند! آدم‌هایی که یک بار و دوبار مهربان می پرسیدند کفش‌ها کجاست! آدم‌هایی که قول می‌دادند زود برگردند! آدمهایی ‏که به بابا اصرار می‌کردند که نه،نه، خودش می‌دهد، خودش الان می‌رود کفش‌ها را می‌آورد. بعد وقتی کفش‌ها را آرام از پشت در می‌کشیدیم بیرون، کسی مهربان نبود، کسی قربان ما نمی‌رفت، کسی از رفتن پشیمان نمی‌شد.
یک جايی ما این واقعیت را فهمیدیم که صغرا خانوم رفتنی نیست، خودش رفتنی نیست، کفش‌ها هیچ کاره‌اند.
از یک روزی به بعد که تاریخش جايی ثبت نشده ومن هم یادم نیست، ما دست به کفش هیچ کس نزدیم. هرکس رفت خداحافظی کردیم. از یک جايی به بعد پیش دستی کردیم. وسط جمله‌اش گفتیم خداحافظ و کفش‌ها را جلوی پایش جفت کردیم در را که بستیم بعد اگر گریه‌مان گرفته بود گریه کردیم یاد گرفتیم برای چند دقیقه یا چند روز بیشتر خودمان را خراب نکنیم، خودمان را کبود کنیم از گریه بعد رفتنش، اما دست به کفش‌ها نزنیم. از یک جايی به بعد کبود هم نشدیم. بعد رفتن در را بستیم و رفتیم سراغ ظرف‌ها، ازتوی آشپزخانه داد زدیم هرچی ظرف هست بیار.
‏ما این‌طور آدم‌هایی شدیم.
[
/B]
 

marzi ba

New member
??????


دل آدمها تنگ میشود...
بالاخره یک روز از این ماسماسک های حرفه ای که دستشان به همه جا میرسد خسته می شوند و دلشان تلفن های دکمه بالشی می خواهد
بالاخره خسته میشوند از دانستن همه چیز.از اینکه میفهمند حرفهایشان را خوانده یا نخوانده...دیده یا ندیده..آنلاین بوده یا نبوده ..
بالاخره خسته میشوند از اینهمه عکسهای پروفایل..از اینهمه سلفی و...که کارشان را راحت کرده و لازم نیست کلی وقت بگذارند تا همدیگر را از نزدیک با عطرمخصوص هر آدم و لحن چشمهای همدیگر ببینند..
بالاخره یک روز هوس وقتی را میکنند که پیامشان را سند میکردند و زمان را تخمین میزدند که تا برسد و طرفشان بخواند و جواب تایپ کند و سند شود و بدستشان برسد و صدای پیام از موبایل بالشتی شان بلند شود چقدر میکشد..
بالاخره میرسد روزی که زده شوند از اینهمه دم دست همدیگر بودن..
از اینهمه در دسترس بودن..
بالاخره یک روز حالشان از این voice های پشت سر هم بهم میخورد که نه قطع و وصل میشوند نه از دسترس خارج میشوند و دلشان تنگ میشود برای آن تلفن حرف زدن های طولانی ..برای قطع و وصل شدن صدا ..برای مشترک مورد نظر...
بعد یکهو یک چیزی توی سرشان صدا میکند که اصلاً مشترک مورد نظر تمام ناز و عشوه اش به همان گاهی در دسترس بودن هایش بوده است و حالا که مدام در دسترس است دیگرمشترک "مورد نظر" نیست و فقط مشترک است مثل بقیه مشترک ها...
دل آدمها بالاخره تنگ میشود..
[
/SIZE]
 

diseases

Well-known member


صفحه ی آخر شناسنامه زیاد مهم نیست …



گاهی باید تو آیینه خوب نگاه کنی ببینی هنوز زنده ای یا نه !؟!؟!

 

diseases

Well-known member




‏گوسفندا تمام عمرشون از گرگ میترسن










ولی آخرش همون چوپانه که میخوردشون!
 

IL-2

Well-known member
آرام شده ام
مثل درختی در پاییز
وقتی که تمام برگ هایش را باد برده باشد
 

zErOOn3

New member
آواتار حدیث خانومم هنوزم همونه
هرجا هستین شاد و شنگول باشین
 
بالا