کمی برای سادگی ام...

bacillus.bs

New member
شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره ها
شاید تو هم شب که می شه ، می ری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها

با هر قدم برداشتنت ، فاصله بینمون نشست
لحظه ای که بستی در رو ، شنیدی ، قلبم شکست
یادت بیاد که من کی ام ، همون که می میره برات
همونی که دل نداره برگی بیفته سر رات


نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات


نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات

بگو من از کی بگیرم حتی یک بار سراغت رو
دارم حسودی می کنم به آینه ی اتاق تو
کاش جای اون آینه بودم ، هر روز تو رو می دیدمت
کاشکی هنوز داشتمت و هر لحظه می بوسیدمت


نمی تونم دورت کنم لحظه ای از تو رویاهام
تو مثل خالکوبی شدی تو تک تک خاطره هام
از کی داری تو دور می شی ، از من که می میرم برات
از منی که دل ندارم برگی بیفته سر رات
شاید فراموشت شدم ، شاید دلت تنگه برام
شاید بیداری مثل من ، به فکر اون خاطره ها
شاید تو هم شب که می شه ، می ری به سمت جاده ها
بگو تو هم خسته شدی مثل من از فاصله ها
 

bacillus.bs

New member
لبخندم را بریدم

قاب گرفتم

به صورتم آویختم

حالا با خیال راحت

هروقت دلم گرفت

بغض میکنم
 

bacillus.bs

New member
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد…

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد … یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد.
 

bacillus.bs

New member
شنیدی که دلم گفت بمان ، ایست ، نرو ؟



به خدا وقت خداحافظی ات نیست ، نرو ...



نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست ...



گوش کن نبض دلم زمزمه اش چیست ، نرو ...
 

Artmis.a

New member
كاغذهای سفید دفترم هرگز برای نوشتن دلتنگی هایم کافی نيست...

باسیل جان این خانمه چه ترسناکه یه لحظه قلبم اومد تو دهنم
789119_flat.gif
 

bacillus.bs

New member
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!
 

mohana

Well-known member
با ساعت دلم ، وقتِ دقیق آمدن توست

من ایستاده ام ، مانند تک درخت سر کوچه

با شاخه هایی از آغوش

با برگ هایی از بوسه

با ساعت غرورم _ اما

من ایستاده ام ، با شاخه هایی از تابستان

با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من ، هنگام شعله ور شدن توست

ها ... چشم ها را می بندم

ها ... گوش ها را می گیرم

با ساعت مشامم اینک وقت عبور تن توست



محمدعلی بهمنی
 

parnia

New member
بازی قشنگی بود ...

اما ما قشنگ بازی نکردیم ....

قبول کن که هردو باختیم ....

من که "همه" را به تو فروختم ...

و تو که مرا به "هیـــــــــــــــــــچ "فروختی...
 

parnia

New member
‎‏
آنقدر زمین خورده ام که بدانم...برای برخاست

نه دستی از برون


که همتی از درون لازم است ...


حالا اما نمی خواهم برخیزم


می خواهم اندکی بیاسایم


فردا برمی خیزم وقتی که فهمیده باشم


چرا زمین خورده ام .

 

parnia

New member


میترسم از بعضی آدمها....
آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند...

آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان...
آدمهایی که امروز...

...قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت...

آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می
زنند...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند...
هر رنگ که بخواهند می زنند.
 

parnia

New member
مهم نیست...بگذریم..
صد حرف و یک جواب....مهم نیست... بگذریم

خوابت شده عذاب؟ ....مهم نیست... بگذریم

سنگین شده تمام دل من قبول کن

رفت آن زمان ناب....مهم نیست... بگذریم

دیشب به گوش سجده زدم حرفهای تلخ

((تا کی مرا عذاب؟!...))....مهم نیست..بگذریم

من در تمام زندگیم صبر کرده ام

کو اجر بی حساب؟؟!...مهم نیست...بگذریم

دیگر نه راه پیش و نه پس مانده بر دلم

پلها دوسو خراب....مهم نیست...بگذریم

خندیده ام به ریش دلم با صدای تو

آن شور و آب و تاب...مهم نیست بگذریم

گاهی برای سادگی ام گریه میکنم

از پشت این نقاب...مهم نیست...بگذریم...
 

parnia

New member
تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است ...
دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنج های عالم را در رگهایم جاری کرد !!!
دردهایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد ...
و حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهای دردناک
داغ ستم پوشاند ...
دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش برای داشتنش
داشتم ...
دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست خویش از کسانی که ...
دوستشان دارم کنده شوم ...
در آن سوی مرزها دوست داشتن گناه است
حق من نیست
که به آتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند ...
 

parnia

New member
تو مرا
آنقدر آزردی ..
که خودم کوچ کنم از شهرت ..
بکنم دل ز دل چون سنگت ..
تو خیالت راحت ..
می روم از قلبت ..
می شوم دورترین خاطره در شب هایت
تو به من می خندی ..
و به خود می گویی:
باز می آید و می سوزد از این عشق
ولی ..
بر نمی گردم نه!
می روم آنجایی
که دلی بهر دلی تب دارد ..
عشق زیباست و حرمت دارد ..
تو بمان ..
دلت ارزانی هر کس که دلش مثل دلت
سرد و بی روح شده است ..
سخت بیمار شده است ..
تو بمان در شهرت!
 

parnia

New member
ازاین تکرارساعتهـ ـا
ازاین بیهوده بودنهـ ـا
ازاین بی تاب ماندنهـ ـا
ازاین تردیدـهـ ـا
نیرنگهـ ـا
... شکهـ ـا
خیانتهـ ـا
ازاین رنگین کمان سرد آدمهـ ـا
وازاین مرگ باورها ورویاهـ ـا
پریشانمـــ
دلـ ـم پروازمیخواهد..
 

parnia

New member
آنقـــــدر دلـــم را شکسته انـــد

کـــه تمام راه هــای منتهی بـــه دل خــراب شـده است

چندیست تــابـــلو زده ام

کارگران مشغول کارنـــد آهسته بــرانید


نـــه بـــرای دل شکسته ام

بــــــرای شما کـه از زخـم دلـــم زخــم بـــر نــداریــد
 

parnia

New member
وقتی نیست نباید اشک بریزی

باید بگذاری بغض ها روی هم جمع شوند و جمع شوند ....تا کوه شوند ، تا سخت شوند ،

همین ها تو را میسازد...سنگت می کند درست مثل خودش !

باید یادت باشد حالا که نیست

اشکهایت را ندهی هرکسی پاک کند ...میدانی؟

... آخر هرکسی لیاقت تو و اشکهایت را ندارد
 

parnia

New member
شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه....؟؟؟خیلی سخته ادم کسی رو نداشته باشه...

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه...

نتونه به هیچکی اعتماد کنه هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه ...

نتونه اخرش برسه به یه بن بست ...

تک وتنها با یه دلی که هی وسوسش می کنه اونو خالی کنه ...

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه اسمون رو می بینه به اون هم نمی تونه بگه...

خیری از اسمون هم ندیده
مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده...؟!
بهش محل هم نداده تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره ...
خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خو کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله...
خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!
خیلی سخته ادم احساس کنه خدا انو از بنده هایش جدا کرده ...
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا ...
پرده ی گناهات انقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه.... ؟!
 

parnia

New member
مثل اون لب های بسته که دیگه حرفی ندارم
مثل این دست های بی جون که به هم پناه میارن
مثل اون خاطره ای که تو نگاه آینه مرده
مثل اون ترانه ای تورو یاد من آورده
خسته ام خسته ی خسته
 

parnia

New member
”سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “
چـه جمـلـه ای !
پــــُر از کـلیـشه …
پـــُـر از تـهـوع …
جـای ِ گـرمی نـشستـه ای و می خـوانـی :
” ســرد اسـت “…
یـخ نمـی کنـی …
حـس نـمی کنـی …
کـه مـن بـرای ِ نـوشتـن ِ همیـن دو کلمـه
چـه سرمایـی را گـذرانـدم …
 
بالا