خنده دارترین خاطره درس.

aohm

New member
یه بار با بچه ها قرار گذاشته بودیم که به هر نحو ممکن امتحان یکی از استادای سخت گیرو لغو کنیم..(کلا این اتفاق زیاد رخ میداد)
آخر کلاس همین که کلمه امتحان از دهن استاد خارج شد که فردا میخاد امتحان بگیره همه با هم شروع کردن به سروصدا و دلیل و برهان و ...خلاصه هر کی یه بهانه ای میاورد و بقیه هم تاییدش میکردن..یه همهمه های شده بود که نگو.. وسط ازدحام یکی از پسرا که آخر کلاس نشسته بود گفت استاد اصلا دکتر x امتحانشو انداخته به همین فردا... انقدر طبیعی مینمود که خودمون باورمون شد!! یهو همه ساکت شدن..و همه با هم برگشتن طرفش و با تعجب پرسیدن ءاااااا..؟؟؟؟؟ :smiliess (15):بیچاره بنده خدا هاج و واج نگامون میکرد مونده بود چی بگه...با حالت مستاصل! یه نگا به ما میکرد یه نگا به استاد... تا بالاخره مجددا همه با هم دوزاریمون افتاد و گفتیم هاااااااااان.... بله راست میگه استاد. اما دیگه دیر شده بود..استاد دستمونو خونده بود زد زیرخنده..ما هم که... بعله دیگه معلومه:p
 

Artmis.a

New member
یه شب استادم بهم اس داد که ساعت هشت دانشگاه باشید
منم میدونستم چقدر روی نظم و سر وقت رفتن حساسه واسه همین هفت از خونه اومدم بیرون و نمیدونم چطور خودمو رسوندم به دم در اتاقش
که چشمتون روز بد نبینه دستم خورد به مقنعه ام و دیدیم ای واااااااااااااااااااااااااااااای مقنعمو برعکس پوشیدمممممممممممممممممممممممم
وقتی اومد تو گفتم ببخشید میشه چند لحظه برم بیرون ؟!
پرسید کجا میخوای بری؟
گفتم(با خجالت):dadad4:
راستش
راستش
مقنعمو برعکس پوشیدم
463819_meltsmile.gif

برم درستش کنم
معلوم بود که داره خندشو کنترل میکنه
گفت برو:25r30wi:
منم مثل فشنگ دویدم رفتم درستش کردم
وقتی برگشتم هی میخواست جدی باشه ولی نمیتونست
سریع اشکالاتمو بهم گفتم منم سریع در رفتم:black_eyed:
 

Artmis.a

New member
واسه تصحیح طرح جلد رفتم پیش خانمه مسئول آموزشمون
گفت باید کلمه گرایش رو حذف کنی
فلان جا و فلان جا رو هم درست کنی و بعدا بیاری
منم از بس خسته شده بودم و هول شده بودم
یهو جلوی یه عالمه دانشجو و استاد بلند پرسیدم فردا هستین من تشریف بیارم؟؟؟؟؟
662019_shy2.gif

یه لحظه همه سکوت کردن و به من خیره شدن و بعد کلا منفجر شدن
724819_cacklesmiley.gif

منم یک ثانیه مات و مبهوت بهشون خیره شدم
851319_speechless.gif

چند ثانیه بعد فرارررررررررر
464219_bye[1].gif
 
آخرین ویرایش:

mikhak s

New member
ساعت 8 صبح كلاس داشتم با يه استاد فوق العاده سخت گير، يكي از دوستام دير رسيد استادمون عادت داشت از همون اول ميخواست اسممونو تو يه برگه بنويسيم و آخر ساعت هم حضور غياب ميكرد. منم اسم دوستمو كه هنوز نيومده بود نوشتم. از شانس بد استاد گفت ميخوام درس جلسه قبلو بپرسم و زدو اسم دوست منو خوند خوب او هنوز نيومده بود موندم چكار كنم كه دستمو بردم بالا (خودمو جاي دوستم جا زدم) بچه هاي كلاس هاجو واج مونده بودن.چند تا سوال پرسيدو خوب جواب دادم(كوفتش)(منظورم دوستمه) وقتي ميگن طرف خيلي بد شانسه اينجا درمورد من حسابي صدق ميكنه (آخه كدوم استادي از دونفر كه كنار هم نشستن سوال ميپرسه)اسم خودمو صدا زد :5:وايييييييييييييييييييييييي(كلاس منفجر شد از خنده يكي از پسرا كه چند تا صندلي فاصله داشت از خنده زياد افتاد زمين):65d6a5d6s:(استادمون مونده بود چه خبره بگيد منم بخندم )گيج شدم زدم به بغل دستيم كه بگو منم به زور بلندش كردم گفت بله استاد (كلاس رفت تو سكوتتتتت همه ماتشون برده بود) استاد سوال پرسيد اين دوست ترسوي من انقدر منو من كرد تو جواب دادن ،*كه استاد خسته شدو گفت بشين(آش نخورده و دهن سوخته) يه منفي هم بهش داد(درواقع ميشد منفيه من):sad: بعد كلاسم بچه ها گفتن خوبت شددددددددددددد دوستمم كلا نيومد تو كلاس:smilies-azardl (12)
 
آخرین ویرایش:

cheshmak

New member
يادمه ترم سه چهار بوديم ميرفتيم بيمارستان كارآموزي داشتيم اوايل ميرفتيم تو رختكن پرسنل كه يه رختكن بزرگي بود طبقه همكف بعد كه لباس عوض ميكرديم ميرفتيم طبقه سوم اونجا واحد داشتيم،چون شيفت عصر بوديم وساعت 4 هم وقت

ملاقات بود حراست در رختكن رو قفل ميكرد،ما بعضي وقتا دير ميرفتيم در رختكن بسته بود ميرفتيم به حراست ميگفتيم درو واسمون باز ميكرد و وقتي كارمون تموم ميشد بشون ميگفتيم ميومدن درو ميبستن،يكي از حراستيا مارو ميشناخت و

هردفه هم كلي تحويلمون ميگرفت و هي ميگفت خانوم دكترا.....خانوم دكترا اومدن.........خلاصه يه بار من رسيدم بش سلام كردم گفت دوستاتون عوض كردن رفتن بالا ،الان ميام درو باز ميكنم من رفتم در رختكن ايستادم تا بياد ودرو باز كنه

بعد از چن دقيقه يكي ديگه از دوستام رسيد وپيش من ايستاد تا طرف بياد درو باز كنه....خلاصه....طرف اومد كلي معذرت خواهي كرد كه ببخشيد دير اومدم و درو باز كرد گفت بفرماييد داخل من همينجا ميمونم تا شما عوض كنيد كه بعد درو

ببندم ماهم رفتيم داخل.............آقا اين دوست منم ازون ترسوها...........هي ميگفت چرا اينجوري حرف ميزد.................چرا ايستاده پشت در...............نكنه بياد داخل..................من بش گفتم نه بابا بيچاره.......زود عوض كن

بريم،اون زودتر من عوض كرد و منم داشتم در كمد رو ميبستم كه برم ديدم هي ميگه خاك بر سرم در باز نميشه........ديدي چي شد...........رفتم پيشش گفتم چي شده؟فوري باحالت ترس گفت درباز نميشه....درو بسته....جالب اينجا بود

كه هيچ موقع تو رختكن موبايل آنتن نميداد...............مرده بود از ترسش.......بعد يه دفه قاطي كرد داد زد آقااااا..........آقاااااااااااااااااااا......... چرا درو باز نميكني............آقاااااااااااااااااااااا.................يارو مرده حراستي خانوم چي

شده؟؟؟؟؟من كه درو نبستم در بازه ه ه ه..............دوستم:آقا تورو خدااااااااااااااا درو باز كن....................من رفتم سمت در دستگيره درو گرفتم در باز شد به راحتيييييييييييييييي.........................................................................................................سوتي كه دوستم داده بود اين بود كه در روبه

بيرون باز ميشد واين درو گرفته بود به سمت داخل ميكشيد..........................آقامارو بگو كلييييييييييييييييي ضايع شديم...........اون لحظه منكه نتونستم جلو خندمو بگيرم.......ولي دوستم همچنان جدييييييييييي...........از اون روز

به بعد هرموقع حراستيه مارو ميديد انگار داشت ميمرد از خنده ولي جلوخندشو به زور ميگرفت..............................خلاصه خيلي ضايع بود،تا مدت ها بش ميخنديديم،يادش بخير
 
آخرین ویرایش:

arshade90

New member
* پیش دانشگاهی که بودیم یه بار با یکی از دوستام گیر کردیم تو مدرسه بعد از کلی ماجرا تصمیم گرفتیم از پنجره طبقه 2 بریم پایین به دوستم گفت مسعود کمر بندتو باز کن گیرش بدیم به پنجره نصف راهو با این بریم پایین گفت دِ نـَـه دِ تو بری پایین من که خواستم بیام شلوارم در بیاد تو بخندییی!!
 

cheshmak

New member
يه بار تو دانشگاه من و دوستم تو آسانسور گير كرديم يه داستاني شد بين دو طبقه آسانسور گير كرده بوديم هرچي زنگ خطر آسانسورو ميزديم انگار نه انگار صداي همهمه ميشنيديم ولي انگار كسي محل نميذاشت خلاصه انقدر زنگ زديم

تا بالاخره يه صدايي اومد يه پسره بود گفت كسي تو آساسنسور گير كرده؟ خدا بيامرزتون تو اتاق خدماات كسي نيست بياد درتون بياره.....ماهم اصلا انگار هنوز متوجه نشده بوديم چه خبر ه فقط ميخنديديم........خلاصه يه 45 دقيقه طول كشيد

تا از خدمات اومدن ومارو با يه بدبختي اوردن بيرون واااااااااااااااااي وقتي اومديم بيرون ديديم يه جمعيت عظيمي پشت در آسانسور ايستاده بودن انقد زياد بودن كه نگو..........سريع از بين جمعيت رد شديم .......هركس يه سوال ميپرسيد......


سريع رفتيم تا برسيم به كلاسمون بعد كلاس اومديم بيرون داشتيم با چنتا از بچه ها تو محوطه حرف ميزديم و يواش يواش ميرفتيم يه دفه چنتا پسر رد شدن گفتن ...اااااااا بچه ها همونا كه تو آسانسور گير كردن..........................

مارو ميگييييييييييييييي.......................فك كن چند روز بعدشم همين اتفاق افتاد دوباره چن نفر مارو شناختن...................خلاصه كلي معروف شده بوديم
 
A

ariyana

Guest
ترم یک بودم روزای اول بود خیلی عجله داشتم زیاد هم به دانشگاه آشنایی نداشتم اشتباهی رفتم توالت پسراااااااااا آخه هیشکی نبود اون تو... واسه همین متوجه نشدم. وقتی از توالت اومدم بیرون نتونستم بشمارم چندتا پسر پشت در بودن..........جاش که بد بود هیچ حسش تا الان حالمو بد میکنه.........:1dco2x0p1lilzhfpg1t
 

Artmis.a

New member
قبل از نمونه گیری تلفنی با یه خانم دکتر که خیلی هم توی کشور معروفه صحبت کردم و قرار شد نمونه های منو تامین کنه و به عنوان استاد مشاورم اسمش توی پایان نامم بیاد
اولین بار که برای نمونه های سرم رفتم بیمارستان به همه ی خانم دکترا خودمو معرفی کردم و گفتم من از دانشجوهای خانم دکتر ... هستم و اونا هم برام مریض میفرستادن
تا اینکه یه روز یه خانم دکتر مسن که کلی هم دانشجو دورش بود توی راهروی بیمارستان دیدم و رفتم جلو و با اعتماد به نفس بالا و صدای رسا گفتم ببخشید من دانشجوی خانم دکتر ... هستم و برای پایان نامم سرم خون افراد مبتلا به ... رو نیاز دارم!

قیافه دانشجوها:shocked:

خانم دکتره هم یه نگاه معنی داری کرد و گفت عجب دانشجویی هستی که منو نمیشناسی!

همون دکتره مشاورم بود که من تا حالا ندیده بودمش و فقط اسمشو شنیده بودم!!!!!!!!

دانشجوهاش منفجر شدن:riz481:

منو میگی: :5:
بعد: :whistle:
یکم بعدتر: فرار
 
آخرین ویرایش:

hoorsa

New member
من که تو کارآموزی بیشتر سوتی دادم و اون اوایل با سرعت صد سوتی در دقیقه کار می کردم و کلی پرسنل بنده خدا رو می خندوندم...مثلا یه روز از یکیشون پرسیدم دوز آرام بخشی آتراکوریوم(نوعی شل کننده عضلانی) چنده؟اما دو ثانیه بعدش که قیافه ی متعجب طرف رو دیدم شستم خبردار شد و گفتم منظورم میدازولام (آرام بخش خواب آور) بوده اما نمی دونم چرا این کلمه تو زبونم نمی چرخه؟
یه بارم مربی مون خواست با فشارسنج و نبض فشارخون بیمارو اندازه بگیرم و منم گفتم فشارش 12روی هشته :14:اما دیگه خیلی دیر متوجه شدم که فشار دیاستولی رو نمی شه با نبض تشخیص داد(همون اولای کارآموزی بود...نخند خب)
:21:
 

Artmis.a

New member
یکسری هم پرستاری که برای من از بیمارا خون می گرفت نیومد بیمارستان و من دیدم اگه بخوام منتظر پرستاره بشینم هفت هشتا مریضو توی این چند روز از دست میدم واسه همین رفتم و 5 تا سرنگ 10 گرفتم که خودم بیام خون بگیرم!

از بس نمونه هام دچار همولیز شده بود یا کم میومد به جای 5 سی سی 10 سی سی میگرفتم!!!!!!!!!!

اینم بگم من حتی آزمایشگاه هم که دوران کارشناسی باید خون میگرفتیم حاضر نشدم خون بگیرم و این اولین بارم بود!!!!!!:thumbsdownsmileyani

کل بیمارستانو زیر و رو کردم ولی بلاخره خودم مجبور به خونگیری بودم!:mad_majidonline:

دستام سرد شده بود و میلرزید

گارو و سرنگ و لوله آزمایش و فرم پرسشنامه مو برداشتم و رفتم سمت اتاق بیماره سلام کردم خودمو معرفی کردم و گارو رو بستم و خون خانمه رو گرفتم تازه وقت بیرون کشیدن سرنگ یادم افتاد ضد عفونی نکرده بودم و پنبه و چسب هم نیوورده بودم که به دستش بزنم!:riz513:

مجبور شدم دستمال کاغذی بذارم واسش و نمیدونم چطور پرسشنامه رو پر کردم و بازم فرار:14:
 
آخرین ویرایش:

Artmis.a

New member
یه بار هم رفتم داروخونه واسه همین نمونه گیری هام سرنگ بگیرم خیلی خسته و خواب آلود بودم دو هفته بود که از صبح زود تا غروب بیمارستان بودم و شب تا صبح هم مشغول نوشتن.

خانمه گفت بفرمائید امرتون؟؟؟؟

منم خوووووووووووووواب بعد از یه مکثی گفتم سرنگ میخوام !

خانمه همچین سرشو تکون داد به خودم شک کردم!!

تازه بعدش که سوار خط واحد شدم برگردم خونه کلی توی راه چرت زدم و با سر میومدم و یهو از خواب میپریدم

شنیدم یکی به یکی دیگه میگفت ببین این اعتیاد با جوونای مردم چیکار میکنه!!!!!!:25r30wi:
 

فرشته

New member
کالاسای ساعت 4-6 ترم 6 همیشه زود تموم میشد اکثرن یک ساعته بود
منو ندا هم که کلن پایه بودیم واسه شلوغ بازی ساعت 5 که کلاس تموم میشد میرفتیم تو سالن تا بریز بپاش کنیم
یه مدت بود که شلوغی هامون تکراری شده بود من گفتم دلم واسه مامانم تنگ شده
تا من اینو گفتم ندا مث دیونه ها شروع کرد به ماما ماما گفتن خوشبختانه سالن خلوت بود ولی نزدیک کلاس پزشکیا بودیم دقیقن جلو درشون
حالا منم داشتم با ندا همکاری میکردم بلند بلند مث اون بچه های مامان ندیده هی میگیم ماما ماما.............ماما........کجایی ماما؟ بعدشم صدای گریه در میاریم
صدای خنده جمعیت 67 نفری کلاس پزشکیا به وضوح شنیده میشد.یدفعه استاد اومد بیرون اونم چه استادی انصافن استاد بود(فلوشیپ گرفته از استرالیا)
حالا باید فرار میکردیم وگرنه به چهره برجسته کمیته انضباطی تبدیل میشدیم(بار اولمون نبود)
 

sanazmohandes

New member
من وقتی کاراموزی میرفتم تو ازمایشگاه میکروبیولوژی که بودم داشتم آزمایش تاییدی انجام میدادم یه کاری انجام دادم که مسئولش یه جوری بهم به عصبانیت نگاه کرد لوپو برداشتم زدم تو محیط کشت احتمالی بعدش باید میزدم تو محیط کشت بی سی جی که توش لوله دورهام داشت انقدر لوپو فرو بردم تو محیط کشت بی سی جی که لوپ به لوله دورهامه گیر کردو پرت شد بیرون مسئول ازمایشگاه اومد بهم گفت ببین نمیخواد انقد عمقی نفوذ کنی همین سطحیم بزنی کافیه
 

mikhak s

New member
ترم اول: من عادت داشتم روي صندلي (حتي يه وقتايي مبلاي يه نفره) كه مينشستم روش تاب بخورم ،*دست خودمم نبود ها:))) يه بار سركلاس يه استاد كاملا جدي رديف اول نشستم. استاد داشت روي تابلو چيزي مينوشت منم همزمان داشتم آروم اروم تاب ميخوردم:smiliess (7): كه يهوووووووو چشمتون روز بد نبينه زيادي رفتم عقبو داشتم مي افتادم كه گفتم واي يكي منو بگيره :)))(شانس آوردم صندلي پشت سريم خالي بود وگرنه پاي طرفو خورد كرده بودم) كنار صندلي پشتي يه پسري نشسته بود صندليمو گرفتو از سقوط نجاتم داد بعدم گفت من گرفتمت كلاس منفجر شده بود از خنده :((( استادمون كه با چشماي از حدقه بيرون زده فقط منو نگاه ميكرد منم خجالت كشيدمو سرمو انداختم پايين، با تاسف سري برام تكون داد:sad: بعد كلاسو آروم كردو شروع كرد به درس دادن كه چند دقيقه بعدش من بازم يه تاب كوچولو خوردم كه برگشت با تعجبو صداي بلند بهم گفت : بازم ميخواي تاب بخوري؟:25r30wi: كلاس منفجر شد از خنده واي منو ميگي صندليمو سريع آوردم پايين(با صداي زياد) خندم گرفته بود پسره پشت سريم گفت عيب نداره آقا من دوباره ميگيرمش:(((( تا يه هفته سوژه پسرا بودم:sad:
 
آخرین ویرایش:

zohreh22

New member
هفته اول کاراموزی بیمارستان ما هم صفر کیلومتر شدید
با بر و بچ همگروه تو اتاق تریتمنت نشسته بودیم هرکدوم یه کاری انجام میدادیم
چنتایی حرف میزدن یه سریا باداروها ور میرفتن منم روی یه صندلی داشتم جزوه هامو میخوندم و با همه بچه هام در عین حال همکاری میکردم.
یکی از دوستام هم جلو آینه موهاشو مدل میکرد که آیا تو مقنعه اینجوری قشنگ تره یا نه؟
القصه اینترن خان وارد شد و کل تریتمنت تخلیه !!!من بی نوا یه لحظه از جمع غافل شدم که دیدم یه نفر تمام قد جلو ایستاده و میگه آبسلانگ کجاست ؟؟؟؟من بعد از کلی فکر و نگاه به کشوها من من کنان گفتم آبسلانگ چیه ؟ اونم یه نگاه عاقل اندر ... به انداخت و با یه جذبه خاصی گفت چوب بستنی!!!!
که خدا خیر بده پرستار طرحی رو که ما رو بعد ضایع شدن نجات داد.
الان من از اون روز تا حالا هر پنج شنبه به روح استاد پراتیکمون فاتحه میفرستم واسه آموزشایی که به ما داده و...
 

sanazmohandes

New member
من یه بار تو کاراموزیم در انکوباتورو تا صبح باز گذاشتم بسته نشد اونجارو بگو که وقتی صبح مسئول ازمایشگاه اومد بهم گفت درو تا صبح باز گذاشتی رنگم شده بود عین گچ:14:
 

sahar-a

New member
این سوتی استاد ژنتیکمون هستش:
تو جلسه دوم آزمایشگاه ژنتیک، ما یه آزمایشی می*کردیم که "جسم بار" رو ببینیم! کارای رنگ آمیزی و آماده کردن نمونه تموم شد و ما زیر میکروسکوپ نمونه هامون رو می*دیدیم که یهو استادمون گفت آفرین به گروه آقای... نمونه اشون عالیه!!:thumbsupsmileyanim:
ما هم که تو گروه خودمون "جسم با"ر رو داشتیم می*دیدیم، استاد مال ما رو قبول نکرد.زود رفتیم تا نمونه اونا رو ببینیم، دیدیم که یه حبابه که در حال بزرگ شدنه، و استادمون اونو به جای جسم بار به ما نشون داد:14:( البته اینم یکی دیگر از تبعیض های موجود در گروه زیست شناسی دانشگاه ما بود که همه پسرا وهمینطور دخترای آرایش کرده مورد توجه مدیر گروهمون( خانم) بود و ایشون به همه اساتید سفارش اونا رو می*کردن! )
توضیح اینکه ما هنوز "جسم بار" به گوشمون نخورده بود چون کلا در نخون و تنبل بودیم. و البته نمونه مورد نظر از دهان خود پسر همکلاسی مون تهیه شده بود و همونطور که می*دونید، جسم بار به جز چند مورد استثنا، فقط در سلولهای خانم ها وجود داره!!!!:p7977cujr38iyymsu8:
ما یک هفته بعد از این آزمایش "جسم بار" رو شناختیم.
 
آخرین ویرایش:

shayeste

New member
به نظر من بچه های گروه علوم پزشکی که سر و کارشون باسلامتی و جون بیماراست حق هیچ سوتی و اشتباهی ندارن :tonguesmiley:
در صورت اشتباه مثل ژاپنی های شرافتمند و مسئول خودکشی کنید تا گندش در نیومده :j58r36j3gcr4suxymup
 

Taraa

Well-known member
ترم 1 کارشناسی، ادبیات داشتیم . استادمون یه خانوم جوون بود . درسشو هممون دوست داشتیم. جا استادی و صندلی استادا روی یه سکوی چوبی-فلزی قرار میگرفت که این سکو قابل جابجایی بود
این خانم استاد محترم شعرا رو با احساس و مهارت خیلی خاصی میخوند ... شعرا هم همه عاشقانه ... لیلی و مجنون ... ویس و رامین .... بچه های کلاس ما هم که همه عاشق
یه روز داشتیم با دقت تمام به درس گوش میدادیم و کیف میکردیم ، که یهو دیدیم بجای سر استاد 2 تا پای لاغر به سمت آسمون قرار گرفته .... ااااا ... استاد کو؟
نگو پایه صندلی استاد از سکو پایین رفته و خانم دکتر کله پا شده ... ما رو میگی نمیدونستیم باید چیکار کنیم ... بخندیم ... بریم بلندش کنیم ... به روی خودمون نیاریم که خجالت نکشه
خلاصه بعد از چند لحظه خانم دکتر با هر بدبختی بود خودشو از اون شکاف بیرون کشید و صندلیشو درست کرد و نشست . بعدشم زل زد به چهره همه بچه ها و گفت شما چرا نمیخندین ؟ که ما زدیم زیر خنده

از ترم بعد همه سکوها رو سیمانی و ثابت کردن
 
آخرین ویرایش:
بالا