خنده دارترین خاطره درس.

گلاب

New member
سوتی6:
فیافه من خیلی به بچه مثبتا میخوره!!!
یه دورانی که استرس امتحانا برم داشته بود رفته بودم تو فاز ساسی مانکن و اینا.... با آخرین درجه صدا با یه هندزفری مدل بالا میذاشتم کوش میدادم.
یه بار که داشتم با مسئول کتابخونمون -که یه آقایی بود که حسابی از هیبت من حساب میبرد- صحبت میکردم که نمیدونم چی شد دستمو بردم تو کیفم. ییهویی دستم خورد به مبایلم. اونم نه گذاشت نه برداشت شروع کرد به خوندن ساسی مانکن با آخرین صدای ممکن.:5: کتابداررو میگی چشاش چهار تا شد. :smiliess (15):منم موندم چی کار کنم یهویی تصمیم گرفتم بزنم به چاک. آی میدوییدم.:4d564ad6: آی کتابداره میخندید:25r30wi:
 
1 سوتی خیلی بد دارم.در حد تیم ملی.
آزمایشگاه میکروب بودیم. باید همه کارا رو کنار شعله انجام میدادیم که محیط استریل باشه.من 1 کلنی باکتری برداشتم برای کشت، داشتم روی لام پهنش میکردم و به قول معروف گسترشش میدادم. خیلی به کارم دقت داشتم و چهار چشمی رفته بودم توی لام. دوستم صدام کرد سرمو بلند کردم.دیدم از تعجب چشماش داره میزنه بیرون و شروع کرد به زدن توی سرم!!!! گفت وای مقنعت آتیش گرفته!!!!:25r30wi:حالا هم میخندید هم میزد تو سرم! چشمتون روز بد نبینه همه فهمیدن و خندیدن. ته موهام سوخت و بوی کله پاچه راه افتاد توی آزمایشگاه.کل کلاس زد زیر خنده که خانم فلانی آتیش گرفت.بوشم در اومد...
1بارم قبل اینکه استاد بیاد رفتم انتشارات ببینم کپی ها آماده شده یا نه.چون استاد سخت گیر بود بدو بدو رفتم. تمام کسایی که ازشون رودربایستی داشتم بیرون وایساده بودن. در برابر چشم همشون نقش بر زمین شدم به بدترین شکل ممکن.:sad:
 

بهارک

New member
من نه که خیلی اجتماعی ام .....یه روز ترم پایینیها دورم جمع شده بودند از استادا رفتارشون ..نحوه امتحان گرفتن و ازاینجور سوالا میپرسیدن منم جو گیر شده بودم داشتم با نهایت جزییات توضیح میدادم که رسیدیم به استاد میکروب شناسی که دلم پر بود ازش...اقا شروع کردم به حرف زدن که چه استاد مزخرفیه بد درس میده خلاصه دق و دلیم رو خالی کردم...دیگه باهاشون خداحافظی کردم دیدم استاد پشت سرم بوده ...اینا هم نمیشناختنش که بهم بگن ...منم خودمو زدم به کوچه علی چپ و فرار کردم:whistle:
 

گلاب

New member
7:
اوایل ورودم به دانشگاه دیدم بابا ادبیات اینجا یه نموره با بیرون فرق داره. منم شروع کردم به استفاده از این ادبیات. :smilies: البته تو این زمینه سوتی هایی دادم بسی قابل تامل؛ :13: مثال:
1. چقدر لطف کنم بهتون؟
2. نوبت منه؟ من بفرمایم؟ :motat:
3. لطفا شما این اوراق رو به من تقدیم کنین...
4. عرض میکردین ....

خیلی بود الان دیگه بقیشو یادم نیست!!!!!!!! :21:

بعدا نوشت:
5.منم باهاتون تشریف میارم...
 
آخرین ویرایش:

زهرا-آ

New member
ما کلاسامون جلو وایت برد یه سکو قرارداشت که طولش کم تر از طول برد بود...حدود 20 سانتی سکو کوتاه تر بود طولش همیشه سر اون قضیه ای داشتیم یه بار ترم 1 یه استاد خیلی بداخلاق وخشک وجدی داشتیم که قد بلندی داشت داشت تو برد مینوشت که یکی از بچه ها اروم حرف زدن رو این عصبانی شد و سرش داد زد حاج خانوم برو بیرون از کلاس بدجوری هم داد زد من کپ کردم اونم پاشد رفت برگشت ادامه بده و گفت خجالتم نمیکشن ما دانشجو بودیم.....هنوز حرفش تموم نشده بود که این سکو تموم و برد ناتموم یه پاش رو هوا رفت و با وضع فجیعی افتاد زمین !!!جالبه نمیتونست بلند شه اخه گیر کرده بود بین تریبون و سکو و کیس کامپیوتر و.....
 

Proteus

New member
يه روز آزمايشگاه ميكروب داشتيم و تو آزمايشگاه براي استريل بودن بايد كنار شعله كار كنيم . منم همين طور مشغول كار بودم و اومدم يه پنبه بردارم كه يهو حواسم نبود و دستم از روي شعله رد شد و پنبه آتيش گفت منم هول شدم براي اينكه مسئول آزمايشگاه كه يه خانم خيلي بداخلاق و سختگير بود نبينه پنبه آتيش گرفته رو انداختم توي اولين سبدي كه جلوي دستم بود حالا چشمتون روز بد نبينه كه اون سبده هم پر از پنبه بود واااااااي نميدونيد چه آتيشي به پا شد حالا دوستم هم كه كنارم ايستاده بود همش داشت جيغ جيغ ميكرد كه داري چيكار ميكني ؟؟؟؟!!!!!!!
اما از شانسم استادمون كه يه آقاي خوب و مهربون بود منو ديد و گفت اشكال نداره و آروم باش و خودش سبد آتيش گرفته رو از محل دور كرد
خداييش دمش گرم نذاشت مسئول آزمايشگاه بفهمه و به جز دوستم كه كنام بود هيچكي هيچي نفهميد :smilies-azardl (113
 

fatiguli

New member
صب ساعت 8:30 آیین اسلامی داشتیم همش سر کلاس خوابمون میگرفت تا ساعت 10:30 همش درس میداد ی بار دوستم گفت استاد اونور کلاسه من یکم بخوابم دوستمم تپل بوده ی دفعه دیدم صدای خر وپف میاد.گفتم شبنم پاشو همه کلاس فهمیدن خر وپف میکنی همه کلی واسش خندیدن بعد اون دیگه خوابش نگرفت!
 

antenyus

Active member
این خاطره ای ک میگم خداییش در مورد دوستمه فک نکنین من بودم به کس دیگه ای نسبت دادم :riz277:
آز فیزیولوژی جانوری داشتیم اون روز باید قورباغه تشریح میکردیم یه استاد داشتیم پسر بود دانشجوی دکتری، تقریبا خوش تیپ باکلاس اتو کشیده از خود راضی و بیش از اندازه مغرور ولی انصافا خیلی حالیش بود:smilies-azardl (181. اسادمون گفت اول لام هارو بررسی میکنیم بعد تشریح! نوبت لام دوستم بود استاد اومده بود سر میکروسکوپ قورباغه دوستم هم همونجا کنار دستش بود البته توی یه شیشه بود ، طفلی دوستم شکمش غار غور بلندی کرد اونم برا اینکه ضایع نشه شیشه قورباغه رو برداشت یه کم تکونش داد گفت چقدر سر وصدا میکنی کوچولو اینو ک گفت یه لحظه همه ساکت شدن بعدش کل آز منفجر شد از خنده :25r30wi: دوستم تا چن روز با هیشکی حرف نزد هنوز هم هر وقت اون صحنه رو یادش میندازیم ناراحت میشه :sdasdasd:
 
آخرین ویرایش:

najma

New member
ترم هفت یه استاد بیوتکنولوژی داشتیم که خیلی اسکل مینمود ! برای بخش بیوتکنولوژی صنعتی هم دوستش رو میفرستاد به ما درس بده که اونم خیلی خیلی اسکل مینمود . من خودم نمیرفتم سر کلاس ولی چون حضور غیاب مهم بود براش، یکی از دوستامو میفرستادم جای خودم که بره سر کلاس و برام حضور بزنه .
یه بار دوستم بهم گفت :
چقد من جای تو برم سر کلاس . دیگه نمیرم . منم گفتم باشه عیب نداره یه فکری براش میکنیم . خلاصه تصمیم گرفتیم فقط آخر زنگ بریم به استاد بگیم حضورمون رو بزنه .
این روش روی استاد اصلیه جواب میداد .
ولی یه بار که بیوتک صنعتی داشتیم دوستم گفته بود آخر کلاس حضور غیاب میکنه، آخر کلاس من رفتم به استاد گفتم ببخشید من زود از کلاستون اومدم بیرون ، حضور منو نزدید !
استاده بر خلاف ظاهرش خیلی تیز بود : گفت : من که آخر کلاس حضور غیاب نکردم
25r30wi.gif
.
گفتم : پس اول کلاس حضور غیاب کردید ، ببخشید آخه من نیست یک کمم از اون طرف دیر رسیدم سر کلاس ...
استاده که دستمو خونده بود و به زور خندشو قورت میداد گفت : من اول کلاس حضور غیاب نکردم ...
121fs725372.gif

من گفتم : استاد خب پس وسط کلاس من حواسم نبوده شما حضور غیاب کردید .
4chsmu1.gif

دیگه نه من تونستم جلوی خندمو بگیرم نه استاده ...
25r30wi.gif

آخرشم حضورمو نزد نامرد ...
 
آخرین ویرایش:

antenyus

Active member
بله دوران دانشجویی با همه خوب و بدش گذشتتتتت

یه کم هم از خاطرات بدتون بگین بابا تا یه کم دلمون کباب شه


بله دوران دانشجویی با همه خوب و بدش گذشتتتتت

یه کم هم از خاطرات بدتون بگین بابا تا یه کم دلمون کباب شه


یه خاطره خیلی تلخ دارم قبلش یه تو پرانتزی اینکه همه خاطرات من در آزمایشگاه مون رخ داده بخاطر اینه که من اهل کلاسای تئوری نبودم و همیشه پیچوندمشون ولی بجاش عاشق آزمایشگاه آخه خیلی شر بودم، آزمایشگاه هم که خوره این کارا بود
استاد آز ژنتیکمون (خیلی استاد خوبی بود) بهمون گفته بود هر کسی باید در طول ترم 2بار سمینار ارائه بده یکی گروهی با موضوعی که خودش انتخاب میکنه و یکی فردی و دل بخواهی البته موضوعش ژنتیکی باشه. گروهی رو که ارائه دادیم خودستایی نباشه ولی خیلی عالی بود واز 100 شدیم 98 ، مونده بود سمینار تکی خودم روی موضوعم رو خواب گردی انتخاب کردم و خیلی روش کار کردم آخه خبرش اون موقع خیلی تر وتازه بود وکسی ازش خبر نداشت حتی استادمون. روزی که ارائه داشتم از شانس بد من سیستم آز هنگید منم که نمی دونستم برا همین لپ تاپ نبرده بودم مجبور شدم رفتم از آموزش یه لپ تاپ گرفتم اینم داغون هیچ کدوم از فونت های منو نداشت کلی فونت نصب کردم و دردسر کشیدم یه جورایی کل کاری که تو 1 هفته انجام داده بودم رو تو نیم ساعت تمومش کردم؛ تا اینجا همه چیز خوب بود استاد اومد سر کلاس قبل من یه نفر دیگه ارائه داشت آخرای ارائه اون بود که یکی اومد واستادمون رو برد بیرون یه نیم ساعتی داشتن بحث میکردن من پاورمو گذاشتم صفحه اولش رو هم آماده کردم منتطر که استاد بیادو من شروع کنم کلی هم استرس داشتم این نیم ساعت برام مثل یه عمر گذشت :1dco2x0p1lilzhfpg1t بالاخره استاد اومد خیلی عصبانی و ناراحت گفت دیگه هیچکی حق نداره سمینار ارائه بده گفتیم استاد آخه چرا؟؟؟ ما کلی زحمت کشیدیم کلی بیخوابی کشیدیم ولی گفت از زحمات همه ممنون ولی متاسفم نمیشه یه نفر رفته به آموزش گفته که ما سر کلاس هیچ کاری انجام نمیدیم وفقط بچه ها سمینار دارن !!!!!!!!!!!! منو بگی داغون خسته دلم میخواست زار بزنم :smiliess (2):دلم میخواست مسئول آموزشمونو + اون فوضول عوضی بی شخصیت بگیرمو زنده زنده آتیششون بزنم خیلی خیلی....................:eek:t0837h0nn8zfqu8ult:p7977cujr38iyymsu8:
و این شد که نتونستم ارائه بدم خیلی موضوع قشنگی بود خیلی خوشگل درستش کرده بودم به استادمون هم گفتم که خیلی از دستتون ناراحتم و هیچ وقت نمی بخشمتون ( البته با خنده ! کلا استادامون همشون باحال بون خیلی جو صمیمی ای داشتیم دلم تنگ شده برا اون روزا) اون طفلی هم هیچی نگفت فقط گفت متاسفم
 

n.b.m

New member
من جزو اون دسته از بچه هایی نبودم که کل بچه های دانشکده رو می شناسن. آشنایی من فقط در حد بچه های ثابت کلاسمون بود.

ترم 2 کلاس زبانمون با بچه های رشته های دیگه برگزار شد. منم اصن به اسم هیچ کدومشون دقت نکرده بودم که یادم بمونه...

آخر ترم که امتحان همون درس رو داشتیم یکی از دخترایی که اسمشو نمی دونستم گفت میشه حالا که زبانت خوبه جای منم امتحان بدی؟ منم گفتم یه لطفی کرده باشم قبول کردم. گفت اسمم س...ی... هستش.

یه آقا پسری که توی همون کلاس زبان با ما بود ولی اسمشو نمی دونستم حرفای مارو می شنید به شوخی گفت می شه به جای منم امتحان بدی؟ گفت اسمم ش...خ..... هستش.

قرار شد هم برگه خودم رو جواب بدم و هم برگه اون خانم رو.

چشمتون روز بد نبینه، لطف ما شد ضد حال....توی برگه امتحان اشتباهی به جای اینکه اسم دختر خانم رو بنویسم اسم دختره و نام خانوادگی پسره رو نوشته بودم. یعنی به جای س...ی.... نوشتم س....خ....

آخرشم اون خانم مجبور شد یه بار دیگه اون درس رو بخونه. منم یاد گرفتم که دیگه از این لطفا نکنم.

این سوتی به نقل از دوستم بود. امروز برام تعریف کرد....
 
آخرین ویرایش:

yyy

New member
:4d564ad6:
یادمه کلاس اول بودم همیشه دیر میرسیدم،یه روز صبح پاشودم دیدم ساعت پنجه صبحه گفتم آخ جون امروز دیگه زود میرسم مدرسه1
پس لباسامو پوشیدم کیف کولیمو انداختم پشتم دوباره گرفتم خوابیدم!صبح پاشودم دیدم مامان وبابام بهم میخندن...................................
آخه اون روز جمعه بود.................
 

Artmis.a

New member
سلام
من یادمه ترم تابستون دوران کارشناسی یه دختره اسمش ستاره بود ولی فامیلیش یادم نبود
یهو استادمون پرسید چند نفر این درسو برداشتن منم داشتم اسم اونایی که مطمئن بودم این درسو برداشتن میگفتم رسیدم به اسم این خانم یهو گفتم ستاره اسکندری!!:5: (همون بازیگره یادم افتاده بود)
کل کلاس منفجر شد منم اینجوری:rolleyessmileyanim:
 

Artmis.a

New member
دو روز پیش رفتم امور مالی برای تصفیه حساب آقاهه گفت شماره دانشجویی؟؟؟؟؟؟؟؟
منم حول شدم دو رقم آخرش یادم رفت الکی گفتم 23 !!!!!!!
آقاهه زد گفت بیا اینجا
رفتم دیدم عکس یه پسره اومده!!!!!!!!!!!
یهو گفتم این کیههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفت احتمالا شمایی دیگه!!!
منم گفتم نه خیر شاید شما اشتباهی وارد کردین (با اعتماد به نفس گفتم و شاکی)
گفت خب دوباره بگو
منم دوباره گفتم دیدم باز سایته پسره باز شد!!!!!!!:shocked:
گفتم خب سیستمتون مورد داره وگرنه من درست گفتم!!!!!!!:p7977cujr38iyymsu8:
گفت اسم و فامیلتو بگو
گشت دید ته شماره دانشجویی من 21 هست
یک نگاه ... گفت چند روز پیش دفاع داشتی؟ اثرات همونه :tsimuzpzwoap1t9y3o7
منم :ph34r-smiley:
 

Artmis.a

New member
رفته بودم اتاق استاد راهنمام

قبلش یکی از همکلاسیام رفته بود اتاقش و حسابی عصبانیش کرده بود

وقتی خواستم اشتباهمو بهش بگم انقدر عصبانی دیدمش که ترجیح دادم سریع از اتاقش بیام بیرون

با آخرین سرعت رفتم به طرف در که یهو صدام کرد

یه دفعه برگشتم ولی با صورت خوردم به در

گفت خواستم بگم اون درو قفل کردن از این یکی برو

وقتی از دره بیرون رفتم صدای خندشو از پشت در شنیدم

البته خودمم خندم گرفت:1dco2x0p1lilzhfpg1t
 

biotechnologist

New member
یه بار من واسه انتخابات کمیته تحقیقات کاندید شده بودم.قرار شد قبل از انتخابات هرکسی خودش رو به علاوه رشته تحصیلی و سابقه تحقیقاتیش معرفی کنه.آقا منم حسابی غافلگیر شده بودم.تا حالا دانشگاه رو تو اون ساعت اینقدر شلوغ ندیده بودم.آخه 2-12 معمولا کسی دانشگاه نبود.خلاصه آمفی تئاتر جای سوزن انداختن نبود.تازه رو پله ها هم نشسته بودن.یه عده هم سرپا بودن و به دیوار تکیه داده بودن.ما هم یه 20 نفری حدودا بودیم.نمیدونم سالن تاریک بود یا من ...ضربان قلبم 1000و دوستام هم از بین جمعیت هی دست تکون میدادن و تشویق میکردن.دیگه اسم هارو بترتیب خوندن و بچه ها هم بترتیب رفتن.اسم منو که خوند دیگه داشتم از استرس میمردم.یه عالمه سیم رو سن بود که نزدیک بود پام بهشون گیر کنه بیفتم ولی خودم رو جمع و جور کردم.:1dco2x0p1lilzhfpg1tوقتی رفتم پشت تریبون،چشم هام سیاهی میرفت.اصلا صورت آدمارو نمیدیدم.اومدم دستم رو بذارم رو تریبون که دیدم اینگاری داره سبک میشه.ظاهرا داشت میرفت طرف جمعیت.منم یهو دو دستی تریبون رو چسبیدم که نیفته.:14:زیر زیرکی نگاه کردم ببینم کسی چیزی ندید.:whistle:آقا با یه بدبختی خودم رو جمع و جور کردم و یه چیزایی گفتم.خلاصه بخیر گذشت:smilies-azardl (113
 
آخرین ویرایش:

aram ft

New member
سوتی استادمون بود:
داشت می گفت ازدواج فامیلی خوب نیست باعث می شه تنوع mhc بیاد پایین
بعد گفت: مثلا اگه یه دختر خاله با دخترداییش ازدواج کنه................ کلاس ترکید
:(50):
 

yyy

New member
lدوره مدرسه یکی از دوستام که موهاش خیلی فر بود ازم پرسید چیکار میکنی که موهات اینقدر صاف و لخته؟
من هم از روی مردم آزاری و با اعتماد به نفس کامل گفتم هفته ای یکبار با تاید میشورمش!!!
چشمتون روز بد نبینه فرداییش دوستم تو مدرسه تمام مرده هامو از خاک بیرون کشید و دوباره تو خاک کرد!!!! آخه سرشو با تاید شسته بود!!!
:a2d3:
 

aram ft

New member
خوابگاه ترم یک بودیم
تو حیاط بچه ها بزن و برقص راه انداخته بودند. من و دوستم هم نشسته بودیم دم باغچه فقط با لبخند نیگا می کردیم و دست میزدیم
یهو نمیدونم چی شد در عرض جیم ثانیه موزیک قطع شد همه بچه ها رفتند تو اتاقشون
نگو یکی از بچه های رزیدنت درس خون که از سر و صدا شاکی شده داره میاد طرفمون
من و دوستم بیخیال نشسته بودیم و هنوز لبخند رو لبمون بود و دست می زدیم. طرف اومد همه رفته بودند فقط ما رو دید . هرچی فش بود بارمون کرد و رفت
من و دوستم یه نگاه به هم انداختیم و مردیم از خنده =))
 

aohm

New member
ما يه استادي داشتيم كه خيلي اصرار داشت تو كلاس تحقيقاتمونو به روش پانل ارائه بديم...و خيليم علاقه داشت به مكالمه انگليسي سر كلاس.مرتب هم ما رو خطاب ميكرد پنليست هاي عزيز(panelist) .خودشم ميدونس بچه ها اينو مسخره ميكنن بخاطرهمين رو كوچكترين واكنش به اين خطابش حساسيت زيادي نشون ميداد.يه روز كه قرار بود يكي از همين پنل ها اجرا بشه من و دوستم يه كم دير رسيديم...در كلاس باز بود بچه ها داشتن باهم حرف ميزدن.منم ذوق زده كه استاد هنوز نرسيده پريدم به سمت در و داد زنان گفتم سلاااااام پنليست هاي عزييييز....... ديدم دوستام نخنديدن!!همه ساكت شدن و خيره خيره نگام ميكنن...همينطور كه نگاهم رو صورت همشون يه دوري ميزد يهووو....استاد رو ديدم كه آخر كلاس رو صندلي آخر نشسته بود:14:
ديگه خودتون تصور كنيد تو همچين شرايطي وقتي استادت رو با صورت قرمزشده و نگاه خشم آلود ببيني چي بهت ميگذره:smiliess (15):
بدتر از اون اينجا شد كه ناخودآگاه از ترسم پريدم بيرون كلاس بعد نميدونم چه حس مسخره اي بود كه بهم گفت شايد اشتباه ديدم و برا اينكه مطمئن بشم دوباره سرك كشيدم تو كلاس و چهره برافروخته استاد رو زيارت كردم...:j58r36j3gcr4suxymup اينجا ديگه بچه ها نتونستن جلو خندشونو بگيرن و كلاس منفجر شد...واييييي..:dadad4:
 
بالا