خــــاطــرات دانشجویـــی ((صرفا از 3 مکان))

sahar-a

New member
ما ترم 2 بودیم و تشریح موش (یه موش که اندازه گربه بود) داشتیم. یه استاد سخت گیر هم داشتیم که همیشه خواب آلود بود!( چون از یه شهر دیگه میومد که سه ساعت تو راه بود).و شکمو هم بود چون همیشه از غذا صحبت میکرد و دستور غذا و ... به ما میداد. تشریح شروع شد! من کنار استادمون وایساده بودم و کمکشون می‌کردم و بعضی بچه ها که هم می‌ترسیدن و هم چندششون میشد، دورتر بودن،که دیدم استاد داره یه جوری به بچه ها نگاه می‌کنه که انگار ...:thumbsdownsmileyani یهو استاد از توی تشتک تشریح دستشو خونی کرد و به طرف اونایی که دورتر بودن و در ضمن دکمه های روپوش آزمایشگاه رو نبسته بودن، پاشید و گفت تا درس عبرتی بشه که دیگه روپوشتون رو کامل بپوشید و از هیچی نترسید مثلا زیست شناسین...:smilies-azardl (12) منم اونروز تا خونه فقط می‌خندیدم.:25r30wi:دوستمم چون جزو اونا بود، تشریح که تموم شد باهام حرف نمیزد و می‌گفت چرا مسخره ام میکنی؟! منم فقط می‌خندیدم آخه تمام لباساشون کثیف شده بود!:j58r36j3gcr4suxymup
 

sahar-a

New member
یه بار هم که استاد زیست گیاهی مون داشت بین کنفرانس یکی از بچه ها روی وایت برد یه چیزی می‌نوشت و عقب عقب می‌رفت، پاشنه پاش گیر کرد به پایه ی وایت برد و نقش زمین شد:14: و یهو کلا.س رفت رو هوا....:13: خودش هم بلند نمیشدو همونجوری نشسته بود رو زمین!من چون باهاشون دوست بودم نتوئنستم بخندم و رفتم کمک کردم بلندشون کردم! بعد از اونقدر خندیدم که عضلات صورتم درد گرفت! بیچاره خانوم استاد تا چند جلسه بعد هم خودش بهمون یادآوری میکرد و می‌خندید!:25r30wi:
 

melinaa

New member
آزمایشگاه فیزیولوژی - درس آن روز:نوارقلب (خودمون هم نفهمیدیم چه ربطی به رشتمون داشت)

پس از طی مراحل تئوری،قرار شد روی یکی از بچه ها به صورت عملی اجرا شود. به دلیل موانع شرعی قربانی به طور حتم یکی از برادران بود و این قرعه ی سیاه به نام سعید نگون بخت افتاد ( سعید در آن لحظه :5:)
سعید بیچاره با اکراه از کمر به بالا لخت شد و روی تخت دراز کشید و قرارشد دختران نوار قلب او را بگیرند.

تصور کنید این بنده خدا روی تخت دراز کشیده و چند دختر دور او را گرفته بودند . یکی از آنها با خودکار آبی روی شانه سعید خط میکشید تا محل مناسب نصب فیلد ها را بیابد، دیگری هم روی سینه او ژل میمالید و یکی هم فیلد ها را نصب میکرد اما جالبترین صحنه مربوط به کسی بود که دنبال استخان جناق سعید می گشت ...

کار به پایان رسید و نوار قلب سعید را گرفتند این نوار قلب هیچ شباهتی به نوار قلب یک انسان نداشت...
[/SIZE]



وای خدا ترکیدم از خنده...
 

Fariba 90

New member
درس اون روز تشریح وزغ بود
استاد که مردی متشخص بود متوجه شد یکی از دخترا به شدت از وزغ می ترسه
برای اینکه ترس دختره بریزه مجبورش کرد وزغ و دستش بگیره ، استاد گفت من پای وزغ و می گیرم تو بقیه ی بدنشو بگیر
دختره چشماشو بست، دستشو دراز کرد و به جای وزغ دست استاد و محکم گرفت و در حالی که فشار می داد جیغ هم می کشید (اصلا متوجه نشد اونی که گرفته وزغ نیست)
جالب اینجاست بعد از اینکه دست استاد و ول کرد و چشمشو باز کرد گفت: عه عجب وزغ چندشی بود حالم بهم خورد

استاد ::5:
دختره : :1dco2x0p1lilzhfpg1t
ما ::25r30wi:

ای وای خدا مردم از خنده:25r30wi:.خدا نکشتت پیچک.چه خاطراتی داری!اون نوار قلب هم خیلی باحال بود ولی این یکی خیلی باحالتر بود ممنون کلی خندیدم.
 

firoozeh

New member
وقتایی که حواسم پرت باشه یعنی سوتی میدم وحشتناک.....واسه خودم ی پا پت و مت با هم میشم..........
ی بار کاروزی درمانگاه بودیم داشتیم قدو وزن بچه ها رو میگرفتیم....منم حواسم یکم فقط یکم پرت بود........
ی پسر بچه ی 6 ساله بود هرکووووووووول......دوستم وزنشو گرفت من داشتم دفتر ثبت و پر میکردم از ذوستم پرسیدم وزنش چقد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ی چوابی داد متوجه نشدم انگار شنیدم یک کیلو.............
با اعتماد به نفس خفنی برگشتم ابرومو یکم دادم بالا به دوستم گفتم1کیلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالاحواسم جای دیگه و دریغ از ذره ای تعجب...........
استادمم اونجا بود برگشت ی داد زد درمانگاه لرزیددددددگفت یعنی این بچه با این قدو هیکل هم وزن یک کیلو سیب زمینیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برو بیروووونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
استاد:p7977cujr38iyymsu8: بابای بچه:mad_majidonline: فیروزهههههه:wacsmiley:
 

firoozeh

New member
وقتایی که حواسم پرت باشه یعنی سوتی میدم وحشتناک.....واسه خودم ی پا پت و مت با هم میشم..........
ی بار کاروزی درمانگاه بودیم داشتیم قدو وزن بچه ها رو میگرفتیم....منم حواسم یکم فقط یکم پرت بود........
ی پسر بچه ی 6 ساله بود هرکووووووووول......دوستم وزنشو گرفت من داشتم دفتر ثبت و پر میکردم از ذوستم پرسیدم وزنش چقد بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ی چوابی داد متوجه نشدم انگار شنیدم یک کیلو.............
با اعتماد به نفس خفنی برگشتم ابرومو یکم دادم بالا به دوستم گفتم1کیلو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟حالاحواسم جای دیگه و دریغ از ذره ای تعجب...........
استادمم اونجا بود برگشت ی داد زد درمانگاه لرزیددددددگفت یعنی این بچه با این قدو هیکل هم وزن یک کیلو سیب زمینیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟برو بیروووونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
استاد:p7977cujr38iyymsu8: بابای بچه:mad_majidonline: خود بچه:5: فیروزهههههه:wacsmiley:

- - - Updated - - -
 

biotechnologist

New member
سر کلس زبان تخصصی بودیم، بعد استاد داشت رو تصویر یه چیزهایی در مورد موتیف و pore از این چیزا توضیح میداد بعد من یه جا رو متوجه نشدم از ایشون پرسیدم اون بنده خدا انقدر گفته بود موتیف یه دفه گفت ببینید خانم موتیف! ما نخندیدیم ولی بنده خدا خودش دوباره تکرار کرد و از من عذر خواهی کرد، بعد هی ایشون خندید و ما خندیدیم، تا چند وقت اسم مستعار من خانم موتیف بود:25r30wi:
 

biotechnologist

New member
ترم آخر کارشناسی بودیم چون دانشکده برامون جشن فارغ التحصیلی نمی گرفت من و دوستم تصمیم گرفتیم خودمون جشن بگیریم واسه همین کلی کار ریخته بود رو سرمون،از رزرو آمفی تئاتر و لباس و دعوتنامه اساتید و هدیه و پذیرایی و لوح و سوگندنامه و... گرفته تا اجرای مراسم.منم حسابی قاطی کرده بودم. یکی از استادای آقا رو دعوت نکرده بودیم یه دفه تو راهرو دیدیمیش.خیلی هم جدی بودن.از اونا که نصف بچه هارو مینداخت.من بدو بدو رفتم جلوش گفتم سلام خانم ...بنده خدا از خنده قرمز شده بود منم از خجالت آب شدم. گفت فلانی از صبح چندتا خانم دیدی که منم خانم میبینی؟ از پنجم ابتدایی که اشتباهی به معلم کلس زبانم(آقا) میگفتم خانم تا اون روز انقدر خجالت نکشیده بودم.:whistle:
 

biotechnologist

New member
اولین روزی که رفتم کارآموزی ccu خیلی استرس داشتم چون استادمون خیلی سخت گیر بود و با کوچکترین خطا یا تاخیر بچه هارو حذف می کرد،من از صبح زود پاشدم آماده شدم ولی نمیدونم چرا کلا سر کلس و کارآموزی های ایشون دیر میرسیدم.هشت و دو دقیقه من سراسیمه پریدم وسط بخش دیدم همه حاضر و آماده واستادن تو بخش و استاد داره یه چیزایی توضیح میده منو که دید زود گفتم سلام ببخشید.ایشون هم فقط گفت سلام و حرفاشو ادامه داد.بعد مریضارو تقسیم کرد سه تا مریض بدحال واسه من بقیه یکی یا دوتا مریض خوشحال،منم رفتم بر یالین بیماران یه ذره گشت زدم بعد موقع دارو دادن شد. استاد هم نشسته بود تو استیشن چهار چشمی ما رو زیر نظر داشت، آقا چشمتون روز بد نبینه، ما یه اتیکت هایی داشتیم بچه ها بهش میگفتن بیلبورد، رو بازوم زده بودم.سرم مریض رو در آوردم TNG drip وصل کنم واسش یه دفعه دیدم ملحفه و لباس مریض و...خیسه. دیددم انگار داره از سقف یه چیززی میریزه پایین.دیدم اتیکتم به ست سرم گیر کرده از تو سرم در اومده و سرم مثه پاندول داره تو هوا میچرخه و شرشر میریزه همه جا.اینها همش تو صدم ثانیه بودها!من اسلو موشن تعریف کردم چون سر ست سرم رو تو هوا گرفتم که آن استیرل نشه و فرو کردم تهه سرم.خدارو شکر مریض کاهش سطح هوشیاری بود.:whistle:من فقط زدم تو سرم گفتم الان استاد پرتم میکنه بیرون تا هشت سال باید با اون واحد بردارم تا پاس شم.کار خدا بود.استاد روش اونور بود منو ندیده بود.منم:motat::smilies-azardl (113
 

firoozeh

New member
گروه ما برای کاروزی ی گروه 6 نفرس...............ی گروه با توان کاری فوق العاده ( طبق نظر اساتید البته ) و به همون اندازه گگگگییییجججججججج و حواسپرت...............
ی شب که بخش بیش از اندازه شلوغ بود وماهم داغون و خسته ساعت 10بود که استادمون وقتی قیافه های کج وکوله شدمونودید گفت بچه ها برید بیرون زایشگاه یکم استراحت کنین ی چیزی بخورین برگردین....خلاصه گروه دالتوناراه افتادیم بیرون زایشگاه.....رفتیم نماز خونه و ی دور زدیم و رفرش شدیم............................وقتی رسیدیم به زایشگاه دیدیم در اصلی بستس.....از اونجایی که هممون باهوش بودیم.....اولین کسی که به در رسید دوستم بود برگشت سمت ما و گفت ااااااااااااااا بچه ها در بستس.............دال2(منظور دالتون شماره 2ست):بچه ها راس میگه بستس............دال 3:فیروز ی کاری بکن در بستس.............دال4:واقعا صب کنید ببینم؟؟؟؟؟؟؟:(50):...............و درست لحظه ای که این جانب در حال فک کردن به این موضوع بودم که چاره ای بیندیشم:smiliess (11):.....یک دست از ورای ما 6 نفر بیرون اومد و زنگ آیفون تعبیه شده روی دیوار رو فشار داد و بعد از دقایقی در زایشگاه باز شد....و ما وقتی اون دست رو دنبال کردیم به همراه یکی از مریضامون رسیدیم که مدیونید فک کنید با پوزخند به هممون نگاه میکرد.................و کلی مسخرمون کرد..........
حالا تصور کنید:فیروزه و دوستان:5: همراه بیمار یا فرشته ی نجات بخش::25r30wi:
 

firoozeh

New member
اوایل زمانی بود که رفته بودیم زایشگاه................استاد داشت روش معاینه یاد میداد ماهم که تا بحال حتی ی مورد م انجام نداده بودیم...................عاغا ی بیمار آورده بودن که می خواست سومین بچش رو زایمان کنه..............منم که طبق معمول شاخکام فعال(اصنشم فضول نیستم فقط یکم همش انقد کنجکاوم)حواسم همش بهش بود دیدم یکی از پرسنل بخش معاینش کرد و گفت سرویکسش 2 سانت باز شده به اصطلاح ما کل مولتی پاره................تقریبا بعد 3ساعت که گذشت استادمون گفت بیاید معاینه کنید طبق معمول دوستان عزیزم عقب کشیدن و منه نگون بخت باقی موندم(تو گروه ما رسمه هر کاریو برا اولین بار فیروزه باید امتحان کنه و پیش مرگ باشه).....خلاصه ما هم با ژست قهرمان مآبانه رفیم جلو و شروع کردیم به معاینه..............حالا یکی بیاد سرویکسو پیدا کنه؟؟؟؟؟؟؟؟سر جنین کجاس پس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ای خدا کمکم کن الان آبرو و حیثیتم جلو استاد میره ................نخیر دیدیم هر چقد ما این دست رو تکون میدیم باز بسته می کنیم اصن هیچی لمس نمیشه .............یعنی میشه ها ولی من قدرت تشخیص ندارم................همون لحظه که داشتم فک میکردم به ی نتیجه ای برسم صدای مبارک استاد اومد:فیروزه چند سانت سرویکسش دیلاته شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟منم گفتم بابا بیخیال چند ساعت پیش شنیدم گفتن2سانته نهایتا 1 سانت دیگه باز شده خووووووووووو................منه گردن شکسته با افتخار اعلام کردم استاد3سانته...............و زمانی که استاد برای بررسی صحت گفته ی من اقدام به معاینه کرد....دادش بود که زایشگاه رو لرزوند :چرررررررررررررا چرت و پرت میگی فیروزه این 9 سانته داره می زاد ببرینش تو اتاق زایمان تا اینجا زایمان نکرده........و طبق معمول آخرین چیزی ک شنیدم فریاد برو بیروووووووووووووووووووووون بود...............................:65d6a5d6s::65d6a5d6s:
 

biotechnologist

New member
کلس ما اون قسمتی که میز استاد هست چند سانت بالاتره ولی چون فاصله اش با صندلیها کمه اغلب استادا نمیبیننش. یه روز یکی از اساتید که نسبتا مسن هستن و تا حالا سر کلس ما نیومده بودن داشتن اون بالا صحبت می کردن بنده خدا خواست چند قدم از میزش دور شه و به طرف ما بیاد تا بیشتر توضیح بده یه دفه یه صدایی اومد و یه جیغ کوتاه یکی از بچه ها!منم ردیف اول میشینم،سرم پایین بود داشتم مینوشتم دیدم استاد یه دستش تو هواس یه دستش به میز،داره به زور خودشو به میز میچسبونه نیفته.منم هول کرده بودم یه متر درجا از رو صندلی بالا پریدم،قادر به هیچ واکنشی نبودم.بنده خدا با هر بدبختی بود از افتادن ممانعت کرد بعد کلی از من و دوستم عذر خواهی کرد:1dco2x0p1lilzhfpg1t دوستانی که صحنه رو از ردیف های عقب تر میدیدن به زور خودشون رو کنترل کردن و هی میگفتن:" نزدیک بودا! گفتیم استاد افتاد بغل تو!":25r30wi::smiliess (12):
 

tahereb

New member
آزمایشگاه فیزیولوژی - درس آن روز:نوارقلب (خودمون هم نفهمیدیم چه ربطی به رشتمون داشت)

پس از طی مراحل تئوری،قرار شد روی یکی از بچه ها به صورت عملی اجرا شود. به دلیل موانع شرعی قربانی به طور حتم یکی از برادران بود و این قرعه ی سیاه به نام سعید نگون بخت افتاد ( سعید در آن لحظه :5:)
سعید بیچاره با اکراه از کمر به بالا لخت شد و روی تخت دراز کشید و قرارشد دختران نوار قلب او را بگیرند.

تصور کنید این بنده خدا روی تخت دراز کشیده و چند دختر دور او را گرفته بودند . یکی از آنها با خودکار آبی روی شانه سعید خط میکشید تا محل مناسب نصب فیلد ها را بیابد، دیگری هم روی سینه او ژل میمالید و یکی هم فیلد ها را نصب میکرد اما جالبترین صحنه مربوط به کسی بود که دنبال استخان جناق سعید می گشت ...

کار به پایان رسید و نوار قلب سعید را گرفتند این نوار قلب هیچ شباهتی به نوار قلب یک انسان نداشت...
[/SIZE]

fاخییییییییییییییییی!!!!!!!ماهم واسه فیزیو یکی از پسرامون خودش خیلی شیک داوطلب شد!!بعدش بقیه هم خوششون اومد نوار دادن!!!!!مجانی بود دیگه!!!یه وضعی بود بخدا!!!!
 

mohammad63

Well-known member
ما که سر کلاسا هم خواب بودیم و همیشه تذکرات جدی از استادا می گرفتیم ...................
 

firoozeh

New member
ی بار کاروزیمون بخش نرسری بود(بخشی برای نوزادانی که تازه به دنیا میان ی سری کارای اولیه براشون انجام میشه مث تزریق ویتامین کا و قد و وزن و....) یکی دیگه از کارایی که انجام میشه معاینه رکتوم نوزاد با ترمومتره...................این دفعه با یکی از دوستامون تو بخش بودیم که ی نوزاد دیگه هم اومد دوستمم یادش رفت این معاینه رو انجام بده...........وقتی استادمون اومد و ازش پرسید چک کردی گفت بله ..........................استادمون گفت واقعا؟؟؟؟باچی؟؟؟؟؟؟ ترمومترش کو پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عاقا دوستم که خشم استادو دید هول کرد و در حالی که انگشت کوچیکشو بالا آورده بود گفت:استاد با ترمومتر چک نکردم با انگشت چک کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ما استادا گرفته بودیم به زور...... میخواست انگشت دوستمو خرد کنه تا دیگه دروغ به این تابلویی نگه........... قیافه استاد:p7977cujr38iyymsu8: دوستم::5: نوزاد::65d6a5d6s:این بچه چی گفت دوستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

ZOT

New member
دختر عموی من تو همین دانشگاهی که من بودم قبل از من قبول شده بود و به خاطر اینکه نمیتونست تو خوابگاه بمونه و از بی نظمی هم اتاقیاش به شدت ناراضی بود اینقد تلاش کرد تا آخر انتقالیش رو گرفت ر فت تهران خلاصه حالا این یادتون باشه یه روز اومده بود واسه همین کارای انتقالیش تو دانشگاهمون تو امتحانات پایان ترم بود و دیگه میدونید که تو امتحانات اتاق ها زلزله اس تو خوابگاه دختر عموی منم که دیگه هنه کارهاش تموم شده بد گفتم بیادبریم اتاق ما یکم استراحت کن بعد برو هیچی یهو یادم افتاد اتاق زلزله اس اینم حساس زنگ زدم دوستام گفتم اتقو مرتب کنید دختر عموم رو الان میارم وقتی تموم شد بهم خبر بدید خلاصه دختر عمو رو یکم چرخوندیم تا بچه ها زنگ زون آقا تا رفتیم تو اتاق اصلا باورم نمیشد این اتاق ماست خخخخ دختر عموم هم گفت عجب شما دخترای خوب و منظمی هستید بعد یهو یه بچع ها گفت من یه کاغذ می خوام اونیکی پرید از زیر پتو که مرتب رو تخت بود یه کاغذ داد به اونیکی وای من دیگه نمی تونستموخودمو نگه دارم تمام اون کتاب ها و کاغذا رو گذاشته بودن زیر تخت ها و زیر پتوی تختها اون یکی دوستم از راه اومد از هیچی خبر نداشت دنبال شلوارش میگشت از بس مرتب شده بود نمی دونست کجاست شلوارش بهو بلند گفت آقا ما یه روز یه شلوار داشتینا وای من دیگه نمتونستم از خنده خودمو نگه دارم ولی خو دیگه بخیر گذشت! ههه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

zErOOn3

Well-known member
دختر عموی من تو همین دانشگاهی که من بودم قبل از من قبول شده بود و به خاطر اینکه نمیتونست تو خوابگاه بمونه و از بی نظمی هم اتاقیاش به شدت ناراضی بود اینقد تلاش کرد تا آخر انتقالیش رو گرفت ر فت تهران خلاصه حالا این یادتون باشه یه روز اومده بود واسه همین کارای انتقالیش تو دانشگاهمون تو امتحانات پایان ترم بود و دیگه میدونید که تو امتحانات اتاق ها زلزله اس تو خوابگاه دختر عموی منم که دیگه هنه کارهاش تموم شده بد گفتم بیادبریم اتاق ما یکم استراحت کن بعد برو هیچی یهو یادم افتاد اتاق زلزله اس اینم حساس زنگ زدم دوستام گفتم اتقو مرتب کنید دختر عموم رو الان میارم وقتی تموم شد بهم خبر بدید خلاصه دختر عمو رو یکم چرخوندیم تا بچه ها زنگ زون آقا تا رفتیم تو اتاق اصلا باورم نمیشد این اتاق ماست خخخخ دختر عموم هم گفت عجب شما دخترای خوب و منظمی هستید بعد یهو یه بچع ها گفت من یه کاغذ می خوام اونیکی پرید از زیر پتو که مرتب رو تخت بود یه کاغذ داد به اونیکی وای من دیگه نمی تونستموخودمو نگه دارم تمام اون کتاب ها و کاغذا رو گذاشته بودن زیر تخت ها و زیر پتوی تختها اون یکی دوستم از راه اومد از هیچی خبر نداشت دنبال شلوارش میگشت از بس مرتب شده بود نمی دونست کجاست شلوارش بهو بلند گفت آقا ما یه روز یه شلوار داشتینا وای من دیگه نمتونستم از خنده خودمو نگه دارم ولی خو دیگه بخیر گذشت! ههه
سلام ...
یادــش بــ خیر ...

********************* قابل توجه خودمون : 01 **********************

ینده خدا کلا انصراف داده و میخــاد دوباره کنکور بده و بیاد شهر خوــدش ... (انتقال نو انتقال حتما)

خونه دانشجویی نساخته ...


اینجـــــــــا شمال ...

holly_dolly-_dolly_song_(levas_polka)
 

پیچک

New member
زمان : امتحانات پایان ترم مکان: سالن امتحانات دانشگاه

یادم نیست چه امتحانی بود ، روی صندلی مورد نظر نشستم و منتظر شروع امتحان بودم. آدم های دور و برم از رشته های دیگر بودند ، دوتن از نوابغ روزگار هم جلوی من نشسته بودند.

ماجرا از این قرار بود که : این دو نابغه و تشنه ی علم و دانش، فصل های کتاب را بین خودشان تقسیم کرده بودند و هر کس قرار بود 3 فصل را مطالعه کند و جواب ها را به هم بدهند.

حال مکالمه ی آن دو عزیز را برایتان بازگو می کنم
:

1 - فصل های خودتو خوندی؟

2- آره 1 و 2 و 3 چقد سخت بود جونم در اومد.

1- چی؟؟ :5: اونا که مال من بود ، روانی تو چرا خوندی؟

2- عه 4 و 5 و 6 مال من بود؟ خب اشکال نداره عوضش نصف سوالا رو کاملن درست جواب میدیم.

در همین زمان خانم کاظمی ( به نظر میامد شاگرد زرنگه باشد) وارد داستان شد، آنها با هم احوال پرسی کردند و خانم کاظمی پس از گفتن دو جمله این دو استاد را ترک کرد، آن دو جمله این بود:

خدا رو شکر استاد روز آخر فصل 2 و 3 رو حذف کرد فصل 1 هم که اصلن مهم نبود ازش سوال نمیاد

و شد آنچه شد...
 
آخرین ویرایش:
بالا