خــــاطــرات دانشجویـــی ((صرفا از 3 مکان))

sepid71

New member
حالا یبار تو کلاسمون ی مارمولک اومده بود :\ شانس اوردم من اونروز ته کلا.س نشسته بودم وگرنه الفراااااااار
استادمون (زن) ب یکی از پسرا گفت بیا اینو بکش اونم گفت من نمیتونم :\
بعد گفتش نه صبر کن ... خود استادمون رفت با پا مارمولکه رو له کرد :\
بعدشم گفت این درس عبرتی باشه براتون ... چون میتونم اینجوری لهتون کنم :\:65d6a5d6s:
 

ZOT

New member
یه بار تو سلف ماهی بود غذا بعد ما با آرامش نشسته بودیم ماهی می خوردیم بعد یهو صدای جیغ و فریاد بچه ها بلند شد و همه رفتن رو صندلی ها! منو دوستم شوکه شدیم که چی شد! دیدیم آقای گربه تشریف آوردن سلف! خخخخخ بیچاره گربه از صدای جیغ بچه ها وحشی شد! خخخخ کل موهای تنش سیخ شد! دمش سیخ شده بود عین این کارتن ها! هیچی هی از زیر میزا این ور به اونور بیچاره فک کنم تا عمر داره از بوی ماهی فرار کنه! دیگه آخرش نمی دونم از کجا رفت بیرون! ولی فقط سکته نکرد گربه ی بدبخت! خخخخخخ
 

profsor

New member
یبارم کنگره داخلی شرکت کرده بودم...خیلی شیک و مجلسی ژتون گرفتم و رفتم سلف مهمونا....و برای اولین بار بود که چمن پلوی دانشگاه مزه قورمه سبزی می داد!!!!!....تازشم با مخلفات....آی خوردیم ...آی چسبید...
 

setayesh71

New member
کلاسای ساعت ۴ تا ۶ وااااااااااقعا خیلیییییی زوره ! اونم تازه عمومی باشه ! تازه اونم تاریییییییخ !!! فک کن !

منم اونروز حالم خیلی بد بود . یعنی واقعا بد بود . سرم داشت می ترکید !

جلسه قبل هم نرفته بودم سر و استاد رو برای بار اول بود که می دیدم !

این استاده هم که عیییییییییین خود تلوزیون داشت حرف میزد .

منم شارژ گویم تموم شده بود نمیتونستم حداقل به یه کار دیگه مشغول بشم !!!

اصلا نمیشد ک.لا.س رو تحمل کرد ! بالاخره به هر سختی بود ۴۵ دقیقه صبر کردم !!! ( استاد=تلوزیون !)

بعد یه استراحت و حضور غیاب !

بعد از حضور غیاب شنیدم استاد به یه بچه ها گفت اگه بری اون جلسه ازت می پرسماااا !!!

گوشای من تیز شد ! کی میخواد بره ؟؟

دیدم یه دوستام داره اجازه میگیره که در بره ! از این آخر اشاره کردم صبر کن منم بیام !!! ( واقعا تحمل نداشتم بشینم ! حالم به شدت بد بود )

حالا حساب کنین من دم صندلی نشستم و با پالتوی خردلی کاملا تو دید استاد بودم ! حالا می خوام در برم !!!

خیلی شیک کیفم رو برداشتم و میخواستم با مرضیه بریم ( البته غیر از ما ۳ نفر دیگه هم بچه ها بودن !!! ) بهش گفتم بذار به استاد بگم ! اونم گفت نهههههههههههه نگیاااااااااا ! بیا بریم !

- بابا من دم صندلی بودم ! قشنننننننگ تو چشمش ! حالا می فهمه نیستم !!!

مرضیه در حالی که دست منو به شدت می کشه و می دوه و منو دنبال خودش می کشونه ( تو کلاسسسسسسااااااا ! ولی خب چون هنوز تو استراحت بودیم و بچه ها در حال رفت و اومد ، استاد حواسش نبود ! فکر کن منو با اون پالتوی خردلی ندید ! ) مرضیه در حال دویدن و رفتن بیرون ! منم به دنبالش کشیده می شدم که ناگهااااااااااان ....................................

بند کیفم گیر کرد تو دسته در و من خوردم به در !!! :1dco2x0p1lilzhfpg1t ( در باز بود و من به خاطر کشیده شدن توسط مرضیه اصلا نمی دیدم کجا دارم می رم ! ) یعنی اصلا نمیتونین درک کنین عمق فاجعه چقدر بود !!

تازه استاد برگشت و مارو دید !

مرضیه منو ول کرد و دوید !!!

اون دو تا دوستامم زودتر از اون رفتن ! من موندم و یکی دیگه !

حالا من هنوز دارم با بند کیف گیر کرده ام کلنجار میرم !!!

استاد : شما دارین چکار می کنین ؟؟؟ کجا می رین ؟

( حالا من واقعا مرده بودم از خنده ! اینقدر خندیدم نمیتونستم جواب استاد بدم :25r30wi:! خداییش خیلیییییییییییی خنده دار بود ! کاش یکی فیلم می گرفت ! تازه چون عمومی بود کلییییییییییی آدم نا آشنا تو بودن ! برگشتم نگاه کردم دیدم دختر و پسر همه دارن می خندن !!! )

استاد : این ( منظور مرضیه ) کجا رفت ؟؟؟ خودش می خواست بره همه فک و فامیلشم برد!

رو به من : کجا میری ؟؟ برو بشین !

من هنوز:25r30wi: : ( خداییش اینقدر خندم گرفته بود نمیتونستم حرف بزنم !!! صحنه تو در رفتن و گیر کردنم خیلی با جال بود !!! )

بالاخره با هر سختی بود فقط تونستم به استاد بگم استاد جلسه بعد از من بپرسین ! فقط من این هفته رو برم !

بنده خدا یه نگاهیی به من کرد و با درموندگی گفت : دانشجوهای آخرالزمانن دیگه !

من و دوستمم از بیرون اومدیم !!!

هنوز پامو از ک.لا.س بیرون نذاشته بودم ۵تایی ترکیدیم از خنده !

یه دوستام گفت : آخه تو با اون رنگ پالتوت با کدوم اعتماد به نفسی می خوای در بری ؟؟؟
 
آخرین ویرایش:

setayesh71

New member
قبل نوشت : من چند وقت پیش تاندونای دستم مشکل براش مشکل پیش اومده بود . برای همین هنوز گاهی درد می گیره .

این ترم تربیت 2 گرفتم . تربیت ۲ حتما باید یه رشته ای کار کنیم . من از اول می خواستم والیبال بگیرم ولی دیدم با این دستم که هنوزم کامل خوب نشده و اگه مراقب نباشم برمیگرده به اون وضعیت بد ، اصلا نمی تونم کار کنم !

خب فکر می کنم بسکتبال بهتر باشه . برای همین گروه بسکت رو گرفتم ...

جلسه اول که رفتم یه کمی تمرین کردیم که خب چون کم و کوتاه بود به دستم فشار نیومد !

بعد استاد یه تمرینی داد که بین دو نفر حالت تهاجمی داشت ! یه جوری که باید در عین حال که با توپ خودمون دریبل میزدیم سعی می کردیم توپ اون نفر رو می گرفتیم . یعنی از زیر دستش خارج می کردیم !

خب من از بچگی از این بازی ها و ورزش های تهاجمی فراری بودم ! نمیدونم چرا ؟ شاید می ترسیدم !

آخه یکی دو بار بلا ملا سرم اومده ! حتی یه بار تو بدمینتون دوستم به جای این که توپ رو بزنه دسته بدمینتونش رو پرت کرد تو سر من !!!! اصلا از این اتفاقا زیاد برام افتاده !

خب کلا من از ورزش ها و بازی های تهاجمی دوری می کردم ! حتی تو برف بازی هم تو قسمت پرتاب گلوگه شرکت نمی کنم !

از بچگی حتی اگه وسطی هم بازی می کردیم همیشه می رفتم تو گروه پسرا ! چون وقتی تو گروهشون باشیم حواسشون بهمون هست ! غیر از این ، اگه تو گروه مقابلشون بودم حسابی با توپ زدنشون نابود می شدم !!!

خب من حالا چطوری بازی می کردم ؟؟؟

بیخیال صبر می کنم همه برن بعد من یه جوری کلا قضیه رو گلابی می کنم !

بازی به این شکل بود که هر کسی برنده می شد می ایستاد با نفر بعدی هم بازی می کرد . یعنی فرد برنده اونقدر بازی می کرد تا شکست بخوره !

اول دوستم زهره با یه بچه ها بازی کرد که برنده شد !

با نفر دومی ، سومی ، چهارمی ، پنجمی و.... همینطوری داشت از همه می برد !!!

تا یه نفر رفت حتی دو ثانیه هم تو زمین نبود و سریییییییییع شکست خورد !!!

به اینجا که رسید من اعتماد به نفس گرفتم !!! خو دیگه من که زودتر از دو ثانیه از زمین بیرون نمیشم که !!!

رفتم داخل زمین و به همه اعلام کردم منتظر باشین من یک ثانیه دیگه بیرونم !

رفتم داخل زمین ! هی دریبل زدم ! هی دریبل زدم !!! مگه این زهره می تونست منو شکست بده ؟ بابا بزن منو بیرون کن من دستم درد می کنه !

حالا من دارم بازی می کنم و غر می زنم !!!

پس چرا نمی بری ؟؟؟ زود باش دیگه ! دستم درد گرفت !

هیچی دیگه ! اینقدر بازی کردیم تا من زهره رو بردم !!!

اولش ذوق کردم !!! :thanks:

بعد تازه فهمیدم چی شده ؟ !!! اومدم از زمین برم بیرون دیدم همه دارن نگام می کنن !!!

چیه نکنه انتظار دارین من بمونم ؟؟؟؟؟؟؟؟

حواسم اومد سر جاش ! چییییییییییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ :21:

من بردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی باید با بعدی بازی کنم ؟؟؟؟ :1dco2x0p1lilzhfpg1t

خب دستم درد می گیره !!!

حالا یعنی غرور هم گرفته بودم نمیتونستم امتیاز برنده شدنمو به کسی دیگه بدم !

هیچی دیگه موندم با بعدی بازی کنم !!! مطمئن بودم از این می بازم !!!

به همین نام و نشون از همه بردم تا نفر یکی مونده به آخر ! یعنی فقط یه نفر دیگه مونده بود ! !!!

( بعدا شیما گفت اینا رو نشگون می گرفتی ؟؟؟ هنوز نیومده تو زمین میومدن بیرون !!! )

خلاصه من هی بازی کردم و هی دستم درد گرفت !!!

اینام که یکی از یکی بدتر !!! هیشکی نمی برد !!!

بالاخره خسته شدم . به استاد گفتم من دستم درد می کنه میشه برم ؟؟؟ اولش گفت نه ! ولی بعد که بچه ها تایید کردن اجازه داد !!!

حالا اجازه داده ! من مثل اینکه بخوام مدال طلامو به کسی ببخشم ، نمیتونستم پستم رو ترک کنم !



هیچی موندم ! گفتم با دست چپ بازی می کنم !!

ولی خب چون تسلط کافی نداشتم بالاخره باختم !! اگه با همون راست می تونستم عمرا نمی تونست از من ببره !

خلاصه بازی کردم ! ولی بعدش حسابی دستم درد گرفت ! منم خیلی شیک رفتم تربیت رو حذف کردم ! گفتم ترم بعد بگیرم شاید دستم بهتر شده باشه !!!

ولی هنوز تو تعجبم :21: من چطوری تونستم بازی تهاجمی رو از این همه ببرم ! حتی از کسی که هیشکی نتونسته بود شکستش بده !
 

profsor

New member
یبارم ساعت 1 ظهر بود تو گرمای بالای 50 درجه! منم خسته ..رفتم سر ایستگاه یکی از اتوبوسای دانشگاه پارک بود ولی درش بسته بود ،گفتم خب لابد نمیخواد بره و به آرامی از کنارش رد شدم ..بعد دیدم چندتا از پسرا که پشت سرم بودن اومدن و راننده درو باز کرد واسشون (گفتم خب لابد دیده تعداد زیاده گفته برسونمشون) منم رفتم که سوار شم همین که به در رسیدم یکهو در اتوبوسو بست ...با جدیت تمام گفتم آقا درو باز کنید..که دیدم پسرایی که رفته بودن تو میخندیدن و گفتن صدف صدف (اسم خوابگاه پسرا)..نگو سرویس خوابگاه پسرا بودش :14:عصن یه وعضه عصفناکی
 

نوتر

New member
حالا که همه تعریف میکنند منم جو گیر شدم یکی دیگه بگم
بازم ترم 4 کارشناسی بودیم یه درسی داشتیم که بخش آزمایشگاهش آنتروپومتری (تن سنجی) بود(نخندینا اسم درس یادم نیست!!!)

قرار بود تو این بخش تن سنجی:دور کمر،دور باسن، دور مچ،دور بازو،میزان چربی بدن با کالیپر و.... کلی دور دیگه به شکل حرفه ای و تحقیقاتی آموزش داده بشه
همه ی اینا بکنار استاد خانوم بودن به کناررررر!!

دخترا قبل از ما آنتروپومتری رو انجام داده بودند.فقط ما 4 تا پسر مونده بودیم.

عاغا نوبت ما که رسید استاد گفت برین تو آزمایشگاه پیرنتونو در بیارین:14: یه دونه مرد آموزش دیده میفرستم براتون

گفتیم باشهههه


عاغا رفتیم اون تو با کلی شوخی و خنده آماده شدیم برا آموزش خخخ.بعد دیدیم استاد خودش یهو در آزمایشگاه باز کرد اومد توووو!!!خخخخخ واااااااووو استاد جلومونه ما هم ....!!

یعنی من گفتم بچه ها تورو جون مادرتون من از خجالت قشنگ آب میشم شما برین جلو نمونه بشین. اونام گفتن نمیشه استاد خودش هر کیو گفت اون باید بره.

استاد اومد یهویی گفت خب بچه ها اموزشو شروع میکنیم یا خداا بازوی دوستمو گرفت کشید سمت خودش گفت خب اول دور بازو رو میگم:25r30wi:(یعنی من اون لحظه قیافه ی دوستمو دیدم از خنده داشت اشکم درمیومد)
فک کنم تو عمرش انقد خجالت نکشیده بود.
شانس آوردیم بعد استاد گفت برید تو اون اتاق کوچیکه دور کمر به دور باسن هم خودتون بگیرید(البته ناگفته نماند قبلش یه چیزایی آموزش داد):rolleyessmileyanim:


چند سال بعد تغذیه کراوس جدید اعلام کرد دور کمر به دور باسن ارزش تشخیصی نداره:a2d3:(فک کنم دعای ما نویسندشو گرفت خخخ)
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nike313

profsor

New member
این یکی تو دانشگاه نبود ولی سفر دانشجویی بود خوو بخونین ک خییلی :)))))))))))
برگشت از المپیاد ورزشی ....یکی از بچه ها که خیلی شیکمو بود گییر داده بود که من توراه گشنم میشه غذای قطارو نمیتونم بخورم ویه مشما گرفت و کل یخچالو خالی کرد توش...از شانس بد هم اون مشما دست من افتاد (انقدر وسایل زیاد بود که هر کی تا میتونست وسیله میگرفت)..راه آهن تهران بودیم و کنار ریل می رفتیم که بریم سوار قطار شیم ...یکهو دیدم بچه هایی که جلوتر ازمن بودن برگشتن و دارن صدام میزنن همه میگفتن خانوم...و مامور قطار در حالی که داشت میدوید سمت من میگفت خانوم خانوم نیفته پایین نریزن پایین....همین که پشت سرمو نیگا کردم دیم وااااو ماست و دوغ و نوشابه ست که ریخته زمین و داره قل میخوره بیفته رو ریل قطار (ته مشما منهدم شده بوده)...یکی از آقایون هم که فوتبالیست بود خودش رو رسوند و ما هم حالا شوت نزن ...فقط داشتیم عین توپ فوتبال شوتشون میکردیم...همین که بخودم اومدم دیدم کل مردم چه توی قطار چه بیرون قطار همه دستشون رو دلشون بودو میخندیدن....هنوزم یاد اون صحنه می افتم :25r30wi::25r30wi::25r30wi: اصن یه اوضاعی شد تو را آهن که نگو
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: 'Reza'

sepid71

New member
عاقا ترمای پایین بودیم یروز انقد بد برنامه کاراموزی رو چیده بودن ک دو تا گروه از کلا.س خودمون و کلی گروه از رشته های دیگه اونروز کاراموزی داشتن و تو اتاق عمل بودن ... جای سوزن انداختن نبود

اونموقع هم با خودمون دمپایی نمیبردیم (تنبلی میکردیم خو)خخخ ... انقده تعداد زیاد بود ک ما رسیدیم فقط چند تا دمپایی غولی پیدا شد برامون ک مجبور شدیم بپوشیمشون ... نمیتونستیم راه بریم ... راه ک میرفتیم از بس گنده بود گیر میکرد ب کف :)

چند بار بچه ها با کله رفتن تو زمین :))))))

وسط عمل یهو دوستم گفت سپیده دمپایی اون پسره رو نیگاه کن ... نیگاه کردم خخخخخخخ پسره کل انگشته شستش فقط تو یدونه از اون دمپاییا بود و بقیه ی پاشو رو زمین میکشید خخخخخخخخ:25r30wi: این از یه لنگه ....

اون یکی لنگه ی دمپایی هم 4 تا انگشتشو کرده بود تو دمپایی و انگشت شستش بیرون بود ... :)))

یعنی واقعا وضع راه رفتن پسره دیدنی بود :))))))))))))))

گفتم ما رو ببین اینو ببین ... خو اون دمپاییشو میداد ب یکیمون ... ما هم دمپایی مونو بهش تا از این عذاب رهایی پیدا کنه ...(اصلا هم بخاطر خودمون نبودا ...فقط بخاطر ثوابش بود:whistle: )

ولی هرچی جلوش رژه رفتیم نفهمید ک نفهمید !:65d6a5d6s:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: nanaz

marzi ba

Well-known member
یادمه یه بار یکی از بهترین دوستام که رشتت یه چی دیگه س اومده بود یونی ما بعدش من و دوستام و این دوستم رفتیم نماز خونه نشسته بودیم تعریف که دیدم این دوست من رنگ به رخسار نداره:1dco2x0p1lilzhfpg1t و ییهو عینهو جت بدون اینکه کفش بپوشه داد زنون پا گذاشت به فرار ینی بلند نمیدونم داد میزد جیغ میزد چی بود که میگفت موش نگهبانی دم در اومده بود میگفت چی شده اونم میگفت اخه این چه وضعشه اقا موش بود موش :mad_majidonline:حالا این اقا بدو دنبال موش موش بدو الانم که الانه این دوست من میگه من دیگه نمیام نمازخونه یونیتون موش داره خخخخخ
 

marzi ba

Well-known member
عاقا ترمای پایین بودیم یروز انقد بد برنامه کاراموزی رو چیده بودن ک دو تا گروه از کلا.س خودمون و کلی گروه از رشته های دیگه اونروز کاراموزی داشتن و تو اتاق عمل بودن ... جای سوزن انداختن نبود

اونموقع هم با خودمون دمپایی نمیبردیم (تنبلی میکردیم خو)خخخ ... انقده تعداد زیاد بود ک ما رسیدیم فقط چند تا دمپایی غولی پیدا شد برامون ک مجبور شدیم بپوشیمشون ... نمیتونستیم راه بریم ... راه ک میرفتیم از بس گنده بود گیر میکرد ب کف :)


چند بار بچه ها با کله رفتن تو زمین :))))))

وسط عمل یهو دوستم گفت سپیده دمپایی اون پسره رو نیگاه کن ... نیگاه کردم خخخخخخخ پسره کل انگشته شستش فقط تو یدونه از اون دمپاییا بود و بقیه ی پاشو رو زمین میکشید خخخخخخخخ:25r30wi: این از یه لنگه ....

اون یکی لنگه ی دمپایی هم 4 تا انگشتشو کرده بود تو دمپایی و انگشت شستش بیرون بود ... :)))

یعنی واقعا وضع راه رفتن پسره دیدنی بود :))))))))))))))

گفتم ما رو ببین اینو ببین ... خو اون دمپاییشو میداد ب یکیمون ... ما هم دمپایی مونو بهش تا از این عذاب رهایی پیدا کنه ...(اصلا هم بخاطر خودمون نبودا ...فقط بخاطر ثوابش بود:whistle: )
:





سپید اشک چشام چاری شد مرسی دم خودتو دوستت جیز:25r30wi::25r30wi:
 

yara

New member
ترم آخر تربیت بدنی2 برداشته بودم.

یه بار استاد درس اختصاصی، ک.ل.اس فوق برنامه گذاشته بود که با تربیت بدنی تداخل داشت.

منم از خیر تربیت بدنی گذشتم ،گفتم یه جلسه جبرانی سر یه سکشن دیگه جاش میرم.

سالن ورزشی دانشگامون مشترک بود واسه همین طرح زوج(دخترا) وفرد(پسرا) داشت.

خلاصه با استاد تربیت بدنی هماهنگ کردم که یه جلسه جبرانی بیام ،اونم گفت باشه قبول :شما 3شنبه ساعت2بیا:21:(تابستون بود و سکش ساعت 2 خلوته)

3شنبه شد و خیلی با عجله خودمو با 10دقیقه تاخیر رسوندم(همشم با دوو داشتم میرفتم) .....

سریع رفتم رختکن.........داشتم کفش ورزشیمو از کیفم در میوردم که با صدای خنده و پچ پچ سربرگردوندم....

یا خدا چندتا پسر با لباس ورزشی داشتن بروبر نیگام میکردن....:wacsmiley:

خخ نگو استاد گیجم جای اینکه بگه 2شنبه ...گفته بود 3شنبه ..!!!!!

یعنی شانس اوردم که......و فقط داشتم کفش عوض میکردم...:ph34r-smiley::j58r36j3gcr4suxymup

(ناگفته نماند که نزدیک بود واسه استادم مشکل درس بشه .؛وقتی مسئول سالن فهمید استادم روز رو اشتباهی به من گفته و نزدیک بود فاجعه بشه...):
:
 

yara

New member
[B:یه بارم که رفته بودم مسجد دانشگامون، بعد نماز معمولا دخترا دور هم جمع میشن و فک میزنن( وراجی میکنن).

بندگان خدا پسرا از سروصدا نمیتونن استراحت کنن.............

یکی از پسرا لنگه کفششو پرت کرد وسط قسمت خواهران......:65d6a5d6s:( وسط مسجد پرده زده بودن که بشه 2قسمت؛برادرا وخواهرا)

حالا قیافه دخترا دیدنی بود..:eek:t0837h0nn8zfqu8ult...همه میخواستن پسره رو بکشن.. یکی میگفت ماهم مقابله به مثل کنیم و کفشو پرت کنیم سمت برادرا....:mad_majidonline:.

اما یکی از دخترا گفت نه، من نقشه بهتری دارم فقط صبر کنید ساعت 2 به بعد بشه...

ساعت که 2 شد ...پسره میخواست بره سر کلاسش بنده خدا میگفت خانوما لنگه کفشو پس بدین..اما دختره کفشو نمیداد...

یه ربع گذشت باز پسره بیشتر التماس کرد اما دختره کفشو نداد...

خلاصه جریان تا ساعت 3و15دقیقه طول کشید(یعنی وقتی که پسره دیگه دیر شده بود و غیبته رو خورده بود...)...

ولی خداییش بم برخورد...انتظار داشتم پسره پا برهنه بره سر ولی منت دختره رو نکشه...ایششش ششش اینقد بدم اومد از رفتار عاجزانه پسره ..اه اه...


خووو من دخالتی نداشتم توی ماجرا ..فقط میخواستم ببینم چی میشه اخرش واسه همین 1ساعت همونجا موندم.....:dadad4:[/B]
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: 'Reza'

پیچک

New member
یکی از دوستان دانشگاه تبریز دانشجو بود استادشون گفته بوداز شمال چند تا قورباغه درشت واسه تشریح ببره تبریز این ذوست ما یه شیشه بزرگ قورباغه جمع کرد و با خودش برد...
بین راه توی اتوبوس شیشه قل می خوره ، درش باز میشه و قورباغه ها می پرن بیرون...
هیچی دیگه راننده وسط راه دوست مارو از اتوبوس میندازه بیرون.
 
آخرین ویرایش:

شفق بانو

New member
:dadad4: منم خاطره خیلی دارم اما بلد نیستم مثل شما قشنگ بنویسم
از نماز خونه نه ببخشید پاتوق دخترا گرفته تا ......
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: 'Reza'

vatson

New member
بذارین منم بگم خیلی باحال بودن بچه ها. مرسی
ترم 7 که بودم جلوی دانشکده برق منتظر سرویس بودم تا برم خابگا. بعدش یه رب میشد که وایساده بودم افتاب هم از یه طرف. خیلی هم خسته شده بودم هندسفریمو دراوردم تا کمی اهنگ گوش بدم... یه کم که گذش از دور دیدم یه سرویسی داره میاد منو میگیییییی خیلی خوشحال شدم که بالاخره یه سرویسی وسط این کوهها پیدا شد.. خلاصه تا سرویس نگه داشت یکی پیاده شد من از در جلو زودی سوار شدم دیدم راننده داره نگا میکنه هرهر میخنده شایدم یه چی گفته بود بهم ولی منم هندسفری گوشم بود هیچی حالیم نبود. سرمو انداختم پایین سوار شدم و بی سروصدا رفتم ته اتوبوس. اخه پسرا جلوی اتوبوس سوار میشدن دخترا عقبش. به خیال خودم که این ته دخترا نشستن. تا رسیدم به عقب چش وا کردم دیدم کلی پسر بغل هم نشستن و یه تعداد سرپا داررن هر هر میخندن یعنی داشتن روده بر میشدن. من زودی اهنگو خاموش کردم هرطرفو نیگا کردم دیدم همه پسرا 4 چچشمی دارن نیگا میکنن و هر هرررررررررر میخندن.اتوبوسم راه افتاد. راننده هه انگار نه انگار. اصن یه وضعی. بی سروصدا برگشتم رسیدم کنار راننده . گفتم اقا اشتباهی شده نگه دارین گف باشه تا جلو حراست نرسیدیم پیاده شو. نگه داش منم پیاده شدم وای داشتم سکته رو میزدم اصن اینطوری شوکه نشده بودم تا پیاده شدم پسرا همه شون از پنجره دس تکون میدادنو و یکی جیغ میزد کجااااااا هنو تشریف داشتین....اصن تو عمرم اینطوری ضایع نشده بودم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nr1

profsor

New member
حالا که همه تعریف میکنند منم جو گیر شدم یکی دیگه بگم
بازم ترم 4 کارشناسی بودیم یه درسی داشتیم که بخش آزمایشگاهش آنتروپومتری (تن سنجی) بود(نخندینا اسم درس یادم نیست!!!)

قرار بود تو این بخش تن سنجی:دور کمر،دور باسن، دور مچ،دور بازو،میزان چربی بدن با کالیپر و.... کلی دور دیگه به شکل حرفه ای و تحقیقاتی آموزش داده بشه
همه ی اینا بکنار استاد خانوم بودن به کناررررر!!

دخترا قبل از ما آنتروپومتری رو انجام داده بودند.فقط ما 4 تا پسر مونده بودیم.

عاغا نوبت ما که رسید استاد گفت برین تو آزمایشگاه پیرنتونو در بیارین:14: یه دونه مرد آموزش دیده میفرستم براتون

گفتیم باشهههه


عاغا رفتیم اون تو با کلی شوخی و خنده آماده شدیم برا آموزش خخخ.بعد دیدیم استاد خودش یهو در آزمایشگاه باز کرد اومد توووو!!!خخخخخ واااااااووو استاد جلومونه ما هم ....!!

یعنی من گفتم بچه ها تورو جون مادرتون من از خجالت قشنگ آب میشم شما برین جلو نمونه بشین. اونام گفتن نمیشه استاد خودش هر کیو گفت اون باید بره.

استاد اومد یهویی گفت خب بچه ها اموزشو شروع میکنیم یا خداا بازوی دوستمو گرفت کشید سمت خودش گفت خب اول دور بازو رو میگم(یعنی من اون لحظه قیافه ی دوستمو دیدم از خنده داشت اشکم درمیومد)
فک کنم تو عمرش انقد خجالت نکشیده بود.
شانس آوردیم بعد استاد گفت برید تو اون اتاق کوچیکه دور کمر به دور باسن هم خودتون بگیرید(البته ناگفته نماند قبلش یه چیزایی آموزش داد):rolleyessmileyanim:


چند سال بعد تغذیه کراوس جدید اعلام کرد دور کمر به دور باسن ارزش تشخیصی نداره:a2d3:(فک کنم دعای ما نویسندشو گرفت خخخ)
درس ارزیابی وضع تغذیه !!یه واحد عملی داشت پ بگو واسه چی برا ما همش تئوری تشکیل شدش!.:25r30wi:
ولی انتروپومتری به این سادگی فک نمیکردم سخت باشه تا اینکه رفتم مرکز بهداشت....هرچی تئوری خونده بودیم هوا رفت ...اصن بچه هاهمینکه میرن رو ترازوچنان گریه ای میکنن و چنان دست و پا میزنن که آدم نمیدونه بچه رو بگیره یا ترازو رو...مجبور میشدیم وزن مادر با بچه توبغلش رو از وزن مادر کم کنیم!!
 

sepid71

New member
:dadad4: منم خاطره خیلی دارم اما بلد نیستم مثل شما قشنگ بنویسم
از نماز خونه نه ببخشید پاتوق دخترا گرفته تا ......

چرا شفق جان میتونی.اصن تو هرجوری بنویسی ما قبولت داریم...منتطریما .... بنویس :28:
 

پیچک

New member
درس اون روز تشریح وزغ بود
استاد که مردی متشخص بود متوجه شد یکی از دخترا به شدت از وزغ می ترسه
برای اینکه ترس دختره بریزه مجبورش کرد وزغ و دستش بگیره ، استاد گفت من پای وزغ و می گیرم تو بقیه ی بدنشو بگیر
دختره چشماشو بست، دستشو دراز کرد و به جای وزغ دست استاد و محکم گرفت و در حالی که فشار می داد جیغ هم می کشید (اصلا متوجه نشد اونی که گرفته وزغ نیست)
جالب اینجاست بعد از اینکه دست استاد و ول کرد و چشمشو باز کرد گفت: عه عجب وزغ چندشی بود حالم بهم خورد

استاد ::5:
دختره : :1dco2x0p1lilzhfpg1t
ما ::25r30wi:
 
آخرین ویرایش:

N@RVIN

Well-known member
عاغو من کل زندگیم طنز بوده از مدرسه بگیر تا دانشکده و بیمارستان خیلی زیاده فقط یادم می افته میخندم به من اعتماد کنید شما هم بخندید دیگه نمیدونم کدومو تعریف کنم:smiliess (12):
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nike313
بالا