مگه الان وقته خوابه بعدشم بچه نباید بشینه این حرفارو گوش کنه بشین درستو بخون تازه هر وقتم از سر کتابت بلن شدی کتابتو ببند اخه ما بچه بودیم میگفتن اگه کتابی باز باشه شیطان اونو میخونه بعد ما نمیتونیم یادش بگیریم اره نترسیاداستان ترسناك تعريف نكنيد من خوابم نميبره:dadad4:
مگه نگفتم از اين حرفا نزنيدمگه الان وقته خوابه بعدشم بچه نباید بشینه این حرفارو گوش کنه بشین درستو بخون تازه هر وقتم از سر کتابت بلن شدی کتابتو ببند اخه ما بچه بودیم میگفتن اگه کتابی باز باشه شیطان اونو میخونه بعد ما نمیتونیم یادش بگیریم اره نترسیا
من بابای یه رفیقم که گیلانین واسم تعریف میکرده.اینا اهل کلاچای هستن(شهری در شرق استان گیلان و نزدیک به غرب مازندران).میگفت اون زمان که بچه بوده کلاچای همش جنگل بوده برق هم که نبوده.جنگل های اونجا به حدی درختاش توو هم بوده که دیگه ساعت 2 3 ی ظهر که میشده همه جا تاریک میشده.نمیدونم منظورمو از انبوهی جنگل میشین یا نه.درختای بلند توو هم که دیگه نور واقعا نمیومده پایین.میگفت معمولا دیگه بعد از ظهر که میشده کسی بیرونم نمیرفته از خونه.حالا این بنده خدا که اون موقع 11 12 سالش بوده برادرش ازدواج میکنه و با زنش میرن اون طرف رودخونه که کنار جنگل بوده زندگی میکنن.گاهی وقتا مادرشون غذا یا چیزی اگه درست میکرد میداده که این ببره اون ور رودخونه واسه داداشش اینا.
میگه یه روز غروب که همه جا ظلمات بوده با یه فانوس و یه دبه شیر کوچیک حرکت میکنه بره بده به داداشش اینا.میره و میرسه به رودخونه و میره توو اب و رد میشه از رودخونه(رودخونه یه دونه پل بوده رووش که چون خیلی فاصله داشته از اب میزده میرفته همیشه)خلاصه میره اون ور رودخونه دوباره میفته توو جنگل یه خورده که جلو میره یهو کنار یه تک درخت میبینه که یه سیاهی نشسته رو زمین(به این حالت معتادا که میشینن.میدونین دیگه)یهو میترسه.صدا میکنه آی کی هستی اونجا.میبینه طرف جواب نمیده.هرچی میگه کی هستی فقط نگاش میکنه از همونجا بعد یواش به همون حالت نشسته حرکت میکنه یواش یواش میره پشت درخت.اینم اروم همینطور که نگاش به درخته خم میشه شیرو میذاره زمین.یه چوب بر میداره.یواش یواش میره جلو.میگه اذیت نکن.چوب دارما میزنم.میره همینطور جلو به پشت درخت که نگاه میکنه میبینه هیچکسی نیست.یهو دیگه توو دلش خالی میشه.خوب همه جارو نگاه میکنه میبینه کسی نیست اصن.برمیگرده عقب ظرفو بر میداره چوبو میندازه میدوهه طرف خونه دااداشش و از همونجا صداش میکنه.میگه رسیدم دیگه شیر نمونده بود تو ظرف خیلیشو ریخته بود.خلاصه به داداشش میگه و داداشش میگه نه چیزی نبوده و خلاصه برگشتنی همراش تا رودخونه میاد.کنار رودخونه وای میسته تا بره اونطرف.بابای رفیقم میگه همینطور از رودخونه که رد میشده چون دیگه توو تاریکی داداششو نمیدیده صداش میکرده میگفته هستی اونم میگفت اره نترس هستم.تا این رسیده اون ور رودخونه بعد میدوهه سمت خونه.
سلام دوستان.
منو یاد یه خاطره ای انداختید که چند سال پیش برام اتفاق افتاد و هیچ وقت هم یادم نمیره.
یه بار با چند تا از آشناهامون با خانواده رفتیم تو یه روستا برای اینکه کمی حال و هوامون عوض بشه و چند تامون تصمیم گرفتیم بریم و جنگل رو بگردیم و قبل نهار برگردیم و بلاخره با اجازه خانواده هامون 3 نفری راه افتادیم و نمیدونم چی شد که گم شدیم و( اونموقع موبایلم نداشتیم و یه کسی هم که منطقه رو بشناسه نتونستیم برای خودمون پیدا کنیم )و رسیدیم به نزدیک یه رودخونه که آب ازش رد میشد و چیز جالبی که نظرمو جلب کرد یه راه فرعی دیگه ای کنار اون رودخونه باز شده بود که با اینکه باید آب ازش میگذشت ولی اینطور نبود!؟ و منم که بچه کنجکاوی بودم به دوستام گفتم که تا شما دارید این دور و بر چرخی میزنید من برم و بیام و کمی که جلو رفتم دیدم یه کلبه خرابه ای جلومه که کسی شبیه یه پیرمرد دم در کلبه نشسته و یه اسبی داره که جایی نبسته و اونجاست و گفتم برم جلو و هم من که عاشق کلبه قدیمی بودم اونو ببینم و از طرفی هم راه برگشت رو ازش بپرسم و همین که نزدیک در رسیدم دیدم اصلا از پیر مرده و اسبه خبری نیست و از ترسم داخلم نرفتم و برگشتم و این همش مغزمو مشغول کرده بود که چرا اینجوری شد و به دوستامم چیزی نگفتم چون دیدن تا نزدیک اون کلبه رفتم و بلاخره بعد چند ساعت یکی رو سر راهمون دیدیم و مسیر رو پرسیدیم و رسیدیم محل سکونتمون و بعد از کسایی که تو اون روستا اقامت داشتن در مورد اون کلبه پرسیدم که گفتن اون کلبه اطرافش و توش پر از جنه و اتفاقات عجیبی برای کسایی که اونجا رفتن افتاده و آخرین بارم یه پسر جون از ترسش که اونجا بوده لکنت زبان گرفته و اونجا منطقه ممنوعس که حتی آب رودخونه م اونجا نمیره و چون همیشه یه قرآن تو جیبم میذارم و خدا بهم رحم کردو سالم برگشتم و داخل کلبه نرفتم و اگه میرفتم.....
بعد از شنیدن ماجرای کلبه خیلی ترسیدم و خانوادمم خیلی دعوام کردن و تا الان دیگه اصلا واسه گردش و تفریح جنگل نمیرم و قیدش دیدن جنگل رو برای همیشه زدم.
یک داستان هم من بگم
دوران دانشجویی کارشناسیم ما به ما خابگاه نرسید و خونه گرفتیم . یه گربه سیاه بود که هرچند وقت یک بار روی شوخی ما دمش رو میکشیدیم یا سرش کلاه میزاشتیم لباس برش میکردیم و ازین طور کارا . یه شب که من تنها بودم خیلی سر و صدا میکرد دیگه نیمه شب هم بود من اعصابم بهم ریخت یک لنگ کفش سمتش پرتاب کردم البته تنها چشماش معلوم میشد تو اون تاریکی یه فحش بدم نثارش کردم . چند دقه ای گذشت یک لنگ کفش سمت پنجره پرتاب شد . من اعصابم بیشتر خرد شد یک تکه سنگ سمتش پرتاب کردم خلاصه اینکه بعد از جند دقه متوجه شدم بابا گربه که سنگ پرتاب نمیکنه :smiliess (12):
فکردم هم اتاقی هست یرگشتن سر شوخی رو باز کردن منم به هوای اینکه اونها هستن شلنگ آب رو گرفتم روشون . یک چیزی که شباهتی به گربه نداشت سریع خودش رو از روی دیوار انداخت پایین منم دنبالش کردم در حیاط رو باز کردم کسی رو ندیدم نه گربه ای بود نه رفقا . تا چند روز تو فکر بودم .