اول بخون،بعد حستو بگوووو!!!

sakar

New member
یه شب که با همه ی بچه های فامیل خونه ی خالم بودیم نشسته بودیم فقط ازین داستانا تعریف میکردیم بعدد یهو متوجه ی پسر خالم که 7 سالش بود شدیم چشاش گرد شده بود و حرکتی نمیکرد تازه متوجه شدیم که بچه هم دوروبرمون هست پاشدیم مجلسو تعطیل کردیم
 

shayeste

New member
زود لباس میپوشم میام بیرون ببینم کیه :smiliess (9): بعد میبینم مسافرا برگشتن :black_eyed:
 

reza.n

New member
من بابای یه رفیقم که گیلانین واسم تعریف میکرده.اینا اهل کلاچای هستن(شهری در شرق استان گیلان و نزدیک به غرب مازندران).میگفت اون زمان که بچه بوده کلاچای همش جنگل بوده برق هم که نبوده.جنگل های اونجا به حدی درختاش توو هم بوده که دیگه ساعت 2 3 ی ظهر که میشده همه جا تاریک میشده.نمیدونم منظورمو از انبوهی جنگل میشین یا نه.درختای بلند توو هم که دیگه نور واقعا نمیومده پایین.میگفت معمولا دیگه بعد از ظهر که میشده کسی بیرونم نمیرفته از خونه.حالا این بنده خدا که اون موقع 11 12 سالش بوده برادرش ازدواج میکنه و با زنش میرن اون طرف رودخونه که کنار جنگل بوده زندگی میکنن.گاهی وقتا مادرشون غذا یا چیزی اگه درست میکرد میداده که این ببره اون ور رودخونه واسه داداشش اینا.
میگه یه روز غروب که همه جا ظلمات بوده با یه فانوس و یه دبه شیر کوچیک حرکت میکنه بره بده به داداشش اینا.میره و میرسه به رودخونه و میره توو اب و رد میشه از رودخونه(رودخونه یه دونه پل بوده رووش که چون خیلی فاصله داشته از اب میزده میرفته همیشه)خلاصه میره اون ور رودخونه دوباره میفته توو جنگل یه خورده که جلو میره یهو کنار یه تک درخت میبینه که یه سیاهی نشسته رو زمین(به این حالت معتادا که میشینن.میدونین دیگه)یهو میترسه.صدا میکنه آی کی هستی اونجا.میبینه طرف جواب نمیده.هرچی میگه کی هستی فقط نگاش میکنه از همونجا بعد یواش به همون حالت نشسته حرکت میکنه یواش یواش میره پشت درخت.اینم اروم همینطور که نگاش به درخته خم میشه شیرو میذاره زمین.یه چوب بر میداره.یواش یواش میره جلو.میگه اذیت نکن.چوب دارما میزنم.میره همینطور جلو به پشت درخت که نگاه میکنه میبینه هیچکسی نیست.یهو دیگه توو دلش خالی میشه.خوب همه جارو نگاه میکنه میبینه کسی نیست اصن.برمیگرده عقب ظرفو بر میداره چوبو میندازه میدوهه طرف خونه دااداشش و از همونجا صداش میکنه.میگه رسیدم دیگه شیر نمونده بود تو ظرف خیلیشو ریخته بود.خلاصه به داداشش میگه و داداشش میگه نه چیزی نبوده و خلاصه برگشتنی همراش تا رودخونه میاد.کنار رودخونه وای میسته تا بره اونطرف.بابای رفیقم میگه همینطور از رودخونه که رد میشده چون دیگه توو تاریکی داداششو نمیدیده صداش میکرده میگفته هستی اونم میگفت اره نترس هستم.تا این رسیده اون ور رودخونه بعد میدوهه سمت خونه.
 

sokot

New member
منم یه داستان واقعیه باحال دارم که فردا میامو براتون میگم بااااااااااااااای بچه ها نترسید من نیستم.:a2d3:
 

mw.ashel

New member
سلام دوستان.
منو یاد یه خاطره ای انداختید که چند سال پیش برام اتفاق افتاد و هیچ وقت هم یادم نمیره.

یه بار با چند تا از آشناهامون با خانواده رفتیم تو یه روستا برای اینکه کمی حال و هوامون عوض بشه و چند تامون تصمیم گرفتیم بریم و جنگل رو بگردیم و قبل نهار برگردیم و بلاخره با اجازه خانواده هامون 3 نفری راه افتادیم و نمیدونم چی شد که گم شدیم و( اونموقع موبایلم نداشتیم و یه کسی هم که منطقه رو بشناسه نتونستیم برای خودمون پیدا کنیم )و رسیدیم به نزدیک یه رودخونه که آب ازش رد میشد و چیز جالبی که نظرمو جلب کرد یه راه فرعی دیگه ای کنار اون رودخونه باز شده بود که با اینکه باید آب ازش میگذشت ولی اینطور نبود!؟ و منم که بچه کنجکاوی بودم به دوستام گفتم که تا شما دارید این دور و بر چرخی میزنید من برم و بیام و کمی که جلو رفتم دیدم یه کلبه خرابه ای جلومه که کسی شبیه یه پیرمرد دم در کلبه نشسته و یه اسبی داره که جایی نبسته و اونجاست و گفتم برم جلو و هم من که عاشق کلبه قدیمی بودم اونو ببینم و از طرفی هم راه برگشت رو ازش بپرسم و همین که نزدیک در رسیدم دیدم اصلا از پیر مرده و اسبه خبری نیست و از ترسم داخلم نرفتم و برگشتم و این همش مغزمو مشغول کرده بود که چرا اینجوری شد و به دوستامم چیزی نگفتم چون دیدن تا نزدیک اون کلبه رفتم و بلاخره بعد چند ساعت یکی رو سر راهمون دیدیم و مسیر رو پرسیدیم و رسیدیم محل سکونتمون و بعد از کسایی که تو اون روستا اقامت داشتن در مورد اون کلبه پرسیدم که گفتن اون کلبه اطرافش و توش پر از جنه و اتفاقات عجیبی برای کسایی که اونجا رفتن افتاده و آخرین بارم یه پسر جون از ترسش که اونجا بوده لکنت زبان گرفته و اونجا منطقه ممنوعس که حتی آب رودخونه م اونجا نمیره و چون همیشه یه قرآن تو جیبم میذارم و خدا بهم رحم کردو سالم برگشتم و داخل کلبه نرفتم و اگه میرفتم.....
بعد از شنیدن ماجرای کلبه خیلی ترسیدم و خانوادمم خیلی دعوام کردن و تا الان دیگه اصلا واسه گردش و تفریح جنگل نمیرم و قیدش دیدن جنگل رو برای همیشه زدم.
 
آخرین ویرایش:

parnian24

New member
منهم یه روز با خواهرم تو حیاط خونه داشتیم بازی میکردیم.بعد که بازی مون تموم شد اومدیم تو خونه دیدیم مامانممون نیست همه ی اتاقارو گشتیم...تو آشپزخونه..حموم..دستشویی دیدیم هیج جا نیست ....

ترس برمون داشت مامانمونو صدا میکردیم.هرر بار که صداش میکردیم جواب میداد من اینجام بچه ها نترسین..نگاه میکردیم تو اتاقو هیشکیو نمیدیدم.صداش یه طوری میومد که انگار دستشو جلوی دهنش گرفته باشه یا زیر پتو باشه یا پشت دیوار اتاق تو مرغدونی باشه .ولی هیچ جا نبود..

از ترس رفتیم دوباره تو حیاط یک ساعت همین طوری بودیم تا اینکه مامانم اومد خونه ..!!!!!مامانم اصلن تو خونه نبود.رفته بود بیرون خرید کنه!!!!!!!:5:
 

akhbar

New member
ولی من تا جایی که شنیدم فقط افراد خاصی میتونه در ارتباط باشه, نه هر فردی:33:
 

sakar

New member
داستان ترسناك تعريف نكنيد من خوابم نميبره:dadad4:
مگه الان وقته خوابه بعدشم بچه نباید بشینه این حرفارو گوش کنه بشین درستو بخون تازه هر وقتم از سر کتابت بلن شدی کتابتو ببند اخه ما بچه بودیم میگفتن اگه کتابی باز باشه شیطان اونو میخونه بعد ما نمیتونیم یادش بگیریم اره نترسیا
 

leyla-h

New member
اصلا محاله تو خوابگاه باشی و از این حرفا نشنوی، تو دوران کارشناسی تو خوابگاه هی بچه ها میگفتن خوابگاه جن داره یه شب چند نفر جیغ می کشیدن که چراغ اتاقمون روشن و خاموش میشه که کارشون به کمیته انضباطی کشید به جرم این که بچه ها رو میترسون:25r30wi:، ولی من اصلا باور نمیکردم یه بار اینقدر بچه ها درموردش حرف زدن که دیگه خیالاتی شدم اون شب موقع خواب از ترس کنارم آهنگ روشن کردم بعد با خودم میگفتم نکنه الان جن اونو خاموش کنه یا اینکه هی چشامو باز میکردم احساس میکردم که چراغ روشن و خاموش میشه ولی همش خیال بود. من که هیچ بدی از جنا ندیدم. حالا هی داستان تعریف کنین که خیالات برمونداره........
 

bacillus.bs

New member
مگه الان وقته خوابه بعدشم بچه نباید بشینه این حرفارو گوش کنه بشین درستو بخون تازه هر وقتم از سر کتابت بلن شدی کتابتو ببند اخه ما بچه بودیم میگفتن اگه کتابی باز باشه شیطان اونو میخونه بعد ما نمیتونیم یادش بگیریم اره نترسیا
مگه نگفتم از اين حرفا نزنيد
145317_sign09.gif

157717_cold.gif

حالا نه ميتونم درس بخونم نه بخوابم
699517_snoozer_07.gif
 

leyla-h

New member
من بابای یه رفیقم که گیلانین واسم تعریف میکرده.اینا اهل کلاچای هستن(شهری در شرق استان گیلان و نزدیک به غرب مازندران).میگفت اون زمان که بچه بوده کلاچای همش جنگل بوده برق هم که نبوده.جنگل های اونجا به حدی درختاش توو هم بوده که دیگه ساعت 2 3 ی ظهر که میشده همه جا تاریک میشده.نمیدونم منظورمو از انبوهی جنگل میشین یا نه.درختای بلند توو هم که دیگه نور واقعا نمیومده پایین.میگفت معمولا دیگه بعد از ظهر که میشده کسی بیرونم نمیرفته از خونه.حالا این بنده خدا که اون موقع 11 12 سالش بوده برادرش ازدواج میکنه و با زنش میرن اون طرف رودخونه که کنار جنگل بوده زندگی میکنن.گاهی وقتا مادرشون غذا یا چیزی اگه درست میکرد میداده که این ببره اون ور رودخونه واسه داداشش اینا.
میگه یه روز غروب که همه جا ظلمات بوده با یه فانوس و یه دبه شیر کوچیک حرکت میکنه بره بده به داداشش اینا.میره و میرسه به رودخونه و میره توو اب و رد میشه از رودخونه(رودخونه یه دونه پل بوده رووش که چون خیلی فاصله داشته از اب میزده میرفته همیشه)خلاصه میره اون ور رودخونه دوباره میفته توو جنگل یه خورده که جلو میره یهو کنار یه تک درخت میبینه که یه سیاهی نشسته رو زمین(به این حالت معتادا که میشینن.میدونین دیگه)یهو میترسه.صدا میکنه آی کی هستی اونجا.میبینه طرف جواب نمیده.هرچی میگه کی هستی فقط نگاش میکنه از همونجا بعد یواش به همون حالت نشسته حرکت میکنه یواش یواش میره پشت درخت.اینم اروم همینطور که نگاش به درخته خم میشه شیرو میذاره زمین.یه چوب بر میداره.یواش یواش میره جلو.میگه اذیت نکن.چوب دارما میزنم.میره همینطور جلو به پشت درخت که نگاه میکنه میبینه هیچکسی نیست.یهو دیگه توو دلش خالی میشه.خوب همه جارو نگاه میکنه میبینه کسی نیست اصن.برمیگرده عقب ظرفو بر میداره چوبو میندازه میدوهه طرف خونه دااداشش و از همونجا صداش میکنه.میگه رسیدم دیگه شیر نمونده بود تو ظرف خیلیشو ریخته بود.خلاصه به داداشش میگه و داداشش میگه نه چیزی نبوده و خلاصه برگشتنی همراش تا رودخونه میاد.کنار رودخونه وای میسته تا بره اونطرف.بابای رفیقم میگه همینطور از رودخونه که رد میشده چون دیگه توو تاریکی داداششو نمیدیده صداش میکرده میگفته هستی اونم میگفت اره نترس هستم.تا این رسیده اون ور رودخونه بعد میدوهه سمت خونه.




ای بابا جنا هم معتاد شدن:sad: خودشو بسته بوده به درخت ترک کنه بی چاره:25r30wi: ببخشید شوخی کردم جو ترسناک نشه مرسی از خاطرتون
 

cheshmak

New member
وای بچه ها منم بعدا میام واستون یه خاطره ترسناک تعریف میکنم.............!!!!!!!!!!!:5:
 

okay

New member
سلام دوستان.
منو یاد یه خاطره ای انداختید که چند سال پیش برام اتفاق افتاد و هیچ وقت هم یادم نمیره.

یه بار با چند تا از آشناهامون با خانواده رفتیم تو یه روستا برای اینکه کمی حال و هوامون عوض بشه و چند تامون تصمیم گرفتیم بریم و جنگل رو بگردیم و قبل نهار برگردیم و بلاخره با اجازه خانواده هامون 3 نفری راه افتادیم و نمیدونم چی شد که گم شدیم و( اونموقع موبایلم نداشتیم و یه کسی هم که منطقه رو بشناسه نتونستیم برای خودمون پیدا کنیم )و رسیدیم به نزدیک یه رودخونه که آب ازش رد میشد و چیز جالبی که نظرمو جلب کرد یه راه فرعی دیگه ای کنار اون رودخونه باز شده بود که با اینکه باید آب ازش میگذشت ولی اینطور نبود!؟ و منم که بچه کنجکاوی بودم به دوستام گفتم که تا شما دارید این دور و بر چرخی میزنید من برم و بیام و کمی که جلو رفتم دیدم یه کلبه خرابه ای جلومه که کسی شبیه یه پیرمرد دم در کلبه نشسته و یه اسبی داره که جایی نبسته و اونجاست و گفتم برم جلو و هم من که عاشق کلبه قدیمی بودم اونو ببینم و از طرفی هم راه برگشت رو ازش بپرسم و همین که نزدیک در رسیدم دیدم اصلا از پیر مرده و اسبه خبری نیست و از ترسم داخلم نرفتم و برگشتم و این همش مغزمو مشغول کرده بود که چرا اینجوری شد و به دوستامم چیزی نگفتم چون دیدن تا نزدیک اون کلبه رفتم و بلاخره بعد چند ساعت یکی رو سر راهمون دیدیم و مسیر رو پرسیدیم و رسیدیم محل سکونتمون و بعد از کسایی که تو اون روستا اقامت داشتن در مورد اون کلبه پرسیدم که گفتن اون کلبه اطرافش و توش پر از جنه و اتفاقات عجیبی برای کسایی که اونجا رفتن افتاده و آخرین بارم یه پسر جون از ترسش که اونجا بوده لکنت زبان گرفته و اونجا منطقه ممنوعس که حتی آب رودخونه م اونجا نمیره و چون همیشه یه قرآن تو جیبم میذارم و خدا بهم رحم کردو سالم برگشتم و داخل کلبه نرفتم و اگه میرفتم.....
بعد از شنیدن ماجرای کلبه خیلی ترسیدم و خانوادمم خیلی دعوام کردن و تا الان دیگه اصلا واسه گردش و تفریح جنگل نمیرم و قیدش دیدن جنگل رو برای همیشه زدم.

آدرس کلبه رو بدین بریم با بچه ها ببینیم چه خبره .
 

okay

New member
یک داستان هم من بگم

دوران دانشجویی کارشناسیم ما به ما خابگاه نرسید و خونه گرفتیم . یه گربه سیاه بود که هرچند وقت یک بار روی شوخی ما دمش رو میکشیدیم یا سرش کلاه میزاشتیم لباس برش میکردیم و ازین طور کارا . یه شب که من تنها بودم خیلی سر و صدا میکرد دیگه نیمه شب هم بود من اعصابم بهم ریخت یک لنگ کفش سمتش پرتاب کردم البته تنها چشماش معلوم میشد تو اون تاریکی یه فحش بدم نثارش کردم . چند دقه ای گذشت یک لنگ کفش سمت پنجره پرتاب شد . من اعصابم بیشتر خرد شد یک تکه سنگ سمتش پرتاب کردم خلاصه اینکه بعد از جند دقه متوجه شدم بابا گربه که سنگ پرتاب نمیکنه :smiliess (12):

فکردم هم اتاقی هست یرگشتن سر شوخی رو باز کردن منم به هوای اینکه اونها هستن شلنگ آب رو گرفتم روشون . یک چیزی که شباهتی به گربه نداشت سریع خودش رو از روی دیوار انداخت پایین منم دنبالش کردم در حیاط رو باز کردم کسی رو ندیدم نه گربه ای بود نه رفقا . تا چند روز تو فکر بودم .
 

Dexter2009

New member
یک داستان هم من بگم

دوران دانشجویی کارشناسیم ما به ما خابگاه نرسید و خونه گرفتیم . یه گربه سیاه بود که هرچند وقت یک بار روی شوخی ما دمش رو میکشیدیم یا سرش کلاه میزاشتیم لباس برش میکردیم و ازین طور کارا . یه شب که من تنها بودم خیلی سر و صدا میکرد دیگه نیمه شب هم بود من اعصابم بهم ریخت یک لنگ کفش سمتش پرتاب کردم البته تنها چشماش معلوم میشد تو اون تاریکی یه فحش بدم نثارش کردم . چند دقه ای گذشت یک لنگ کفش سمت پنجره پرتاب شد . من اعصابم بیشتر خرد شد یک تکه سنگ سمتش پرتاب کردم خلاصه اینکه بعد از جند دقه متوجه شدم بابا گربه که سنگ پرتاب نمیکنه :smiliess (12):

فکردم هم اتاقی هست یرگشتن سر شوخی رو باز کردن منم به هوای اینکه اونها هستن شلنگ آب رو گرفتم روشون . یک چیزی که شباهتی به گربه نداشت سریع خودش رو از روی دیوار انداخت پایین منم دنبالش کردم در حیاط رو باز کردم کسی رو ندیدم نه گربه ای بود نه رفقا . تا چند روز تو فکر بودم .

چقدر وحشتناک.................:5:
 

Dexter2009

New member
این خاطره هم مال یکی از دوستای نزدیکمه که توی خوابگاه براشون اتفاق افتاد....

می گفت یه شب نزدیک عید بود همه رفته بودند شهرشون این دوست من با یه هم اتاقیش مونده بود....نزدیکای سر شب شد یه صداهایی شبیه به هم خوردن النگو توی حیاط خوابگاه شنیدند بعد احساس کردند این صدا داره از توی هوا میاد توی خوابگاه ...هی صدا نزدیک تر می شد ...تا حدی که دیگه به نزدیک گوششون رسیده بود . این دوتا همکلاسیم هم از ترس و وحشت بلند شدند شروع کردند به نماز خوندن.......
 
بالا