گفتی از ترس پاشدن نماز خوندن یاد یه اتفاقی افتادم.جن توش نقشی نداشت ولی خیلی ترسناک بود...
شب اولی که رفته بودم خوابگاه فقط تو سوویتمون من بودم یه دختره که ارشد حقوق بود و از صبح تا شب میرفت سرکارو خسته و کوفته میومد خوابگاه فقط میخوابید..
من تو اتاق یه طرف سووییت بودم اونم تو اتاق طرف دیگه..همه لامپا هم خاموش بود ساعت یازده شب بود من توی تخت دراز کشیده بودم ولی هنوز بیدار بودم..یه دفعه دیدم تختم مثل گسل داره به چپ و راست تکوون میخوره...انقد ترسیدم که قلبم داشت میومد تو دهنم..:j58r36j3gcr4suxymup
اول فکر کردم شاید همون دختره هم سووییتیمه مثلن عادت داره تو خواب راه بره از راه رفتنش زمین لرزیده...
بعد فکر کردم شایدم دختره جنی شده منم که اخلاقشو نمیشناختم این احتمالم دادم...بیشتر ترسیدم..از جام پریدم صداش کردم ولی جوابمو نداد...
توی تاریکی کورمال رفتم تا اتاقش آخه جای کلیدای برق رو هم بلد نبودم.بعد دیدم روی تختش یه پتو مچاله شده ولی حجمش اونقدی نبود که کسی زیرش خوابیده باشه..توی تاریکی میدیدم خوب...
بعد فک کردم دختره بیرون از سووییته و من اونجا تنای تنهام..بعد با خودم فک کردم کار جننا بوده..خیلی ترسیده بودم... رفتم پای تختو همین طوری دختره رو صدا میکردم و پتو رو تکون میدادم تا اینکه گیج و ملنگ بیدار شد..
بهش گفتم من خیلی میترسم تختم تاب تاب میخورد تو چیزی حس نکردی؟بهم گفت نه...بهش گفتم شاید پیش لرزه باشه تا اونم به اندازه من به این موضوع اهمیت بده تا ترسم کم شه...
ولی همونجوری خواب و ملنگ بهم گفت نه بابا چیزی نیست حالا فردا از سرپرستی میپرسیم زلزله بوده یا نه...!!!!!!!طفلکی انقد خسته بود که هیچی واسش مهم نبود...!!!!!:shocked:
دیدم اینجوریه بهش گفتم به نظرت تختامون جانپناه خوبی هستن که اگه زلزله اومد تو خواب نمیریم؟آخه تختامون دو طبقه بود...گفت آره و من یه کمی دلگرم شدم..هولهولکی رفتم نماز وحشت خوندمو سریع پریدم تو تخت خوابیدم...
ببخشید یه کم طولانی شد...آخه تو اون لحظات خیلی فکرا به ذهنم رسید..که نوشتمشون زیاد شدن..:bunnyearsmiley: