اول بخون،بعد حستو بگوووو!!!

bacillus.bs

New member
505712_terrified.gif
مامااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
 

parnian24

New member
گفتی از ترس پاشدن نماز خوندن یاد یه اتفاقی افتادم.جن توش نقشی نداشت ولی خیلی ترسناک بود...

شب اولی که رفته بودم خوابگاه فقط تو سوویتمون من بودم یه دختره که ارشد حقوق بود و از صبح تا شب میرفت سرکارو خسته و کوفته میومد خوابگاه فقط میخوابید..

من تو اتاق یه طرف سووییت بودم اونم تو اتاق طرف دیگه..همه لامپا هم خاموش بود ساعت یازده شب بود من توی تخت دراز کشیده بودم ولی هنوز بیدار بودم..یه دفعه دیدم تختم مثل گسل داره به چپ و راست تکوون میخوره...انقد ترسیدم که قلبم داشت میومد تو دهنم..
:j58r36j3gcr4suxymup

اول فکر کردم شاید همون دختره هم سووییتیمه مثلن عادت داره تو خواب راه بره از راه رفتنش زمین لرزیده...
بعد فکر کردم شایدم دختره جنی شده منم که اخلاقشو نمیشناختم این احتمالم دادم...بیشتر ترسیدم..از جام پریدم صداش کردم ولی جوابمو نداد...
توی تاریکی کورمال رفتم تا اتاقش آخه جای کلیدای برق رو هم بلد نبودم.بعد دیدم روی تختش یه پتو مچاله شده ولی حجمش اونقدی نبود که کسی زیرش خوابیده باشه..توی تاریکی میدیدم خوب...
بعد فک کردم دختره بیرون از سووییته و من اونجا تنای تنهام..بعد با خودم فک کردم کار جننا بوده..خیلی ترسیده بودم... رفتم پای تختو همین طوری دختره رو صدا میکردم و پتو رو تکون میدادم تا اینکه گیج و ملنگ بیدار شد..

بهش گفتم من خیلی میترسم تختم تاب تاب میخورد تو چیزی حس نکردی؟بهم گفت نه...بهش گفتم شاید پیش لرزه باشه تا اونم به اندازه من به این موضوع اهمیت بده تا ترسم کم شه...
ولی همونجوری خواب و ملنگ بهم گفت نه بابا چیزی نیست حالا فردا از سرپرستی میپرسیم زلزله بوده یا نه...!!!!!!!طفلکی انقد خسته بود که هیچی واسش مهم نبود...!!!!!
:shocked:

دیدم اینجوریه بهش گفتم به نظرت تختامون جانپناه خوبی هستن که اگه زلزله اومد تو خواب نمیریم؟آخه تختامون دو طبقه بود...گفت آره و من یه کمی دلگرم شدم..هولهولکی رفتم نماز وحشت خوندمو سریع پریدم تو تخت خوابیدم...

ببخشید یه کم طولانی شد...آخه تو اون لحظات خیلی فکرا به ذهنم رسید..که نوشتمشون زیاد شدن..
:bunnyearsmiley:
 

foroozan

New member

اتفاقا دوست خواهرم تعریف میکرد از قول مادربزرگش که یه پسر داشته یه روز که نمیدونم برا چه کاری تنهاش گذاشته بوده جناب خانم یا آقای جن میادو این پسر زیبارو رو برمیداره و یه بچه بریخت خودشون رو میذارن جاش که بچه هم چند روز بعدش میمیره

آره اینو منم شنیدم.بخاطر همین قدیما معتقد بودن زنی رو که تازه فارغ شده نباید بابچش تنها گذاشت.جنا میومدن وبچه بیریخت خودشونو بابچه آدمیزاد عوض میکردن.
نامردااااااا
 

vitamin

New member
با خوندن پست هاي بچه ها من به اين نتيجه رسيدم جن و روح از خوابگاه و دانشجو جماعت خوشش مياد
 

bacillus.bs

New member
ولي من تنها باشم ميرم
حالا يه كاري كنيد همين يه ذره شجاعتمم از دست بدم
422717_nerves.gif
 
آخرین ویرایش:

mikhak s

New member
واييييييييييييييييييييييي به خدا بدنم يخ كرده گردنمو نمي تونم تكون بدم اينا چيه تعريف ميكنيد آخه:65d6a5d6s: داشتم خاطره حديث رو ميخوندم يه لحظه حس كردم كسي از پشت سرم رد شد:j58r36j3gcr4suxymup:14:
 

mikhak s

New member
من موندم با اين جراتم چطور دوستامو تو خوابگاه مي ترسوندم:21::sarma:
 

aohm

New member
سلام به اعضاي اتاق وحشت!!
ديشب رو چطور گذروندين؟؟! من لامپ آشپزخونه و اتاقم تا صبح روشن بود:tonguesmiley:
ديدين آدم چيز ترسناك كه شب ميبينه صبح شجاع ميشه يادش ميره شب قبل چي كشيده و يه عالمه دربارش حرف ميزنه...اونوقت شبش دوباره به غلط كردن ميفته!! من الان دقيقا همچين حالي دارم!
كاش برا كسي تعريف نميكردم اين قصه ديشبيه رو..ديشب الكي يه جورايي اون قضيه رو واسه خودم توجيه كرده بودم،ولي امروز همكارم يه چيزي تعريف كرد كه واسه خودش اتفاق افتاده بود..:wacsmiley: كه ديگه هيچ جوره نميشه توجيه كرد:14:
متاسفانه واقعيت داره
 

aohm

New member
كجايي آقا رضا؟نميدوني ديشب تا حالا يه عالمه دعات كردم..:mad_majidonline:. خلاصه خيلي مراقب خودت باش:j58r36j3gcr4suxymup
 

aohm

New member
سلام :ad54ad:
ممکنه لطف کنی و تعریفش کنی برامون:rolleyessmileyanim:

حديث جان؟؟شوخي ميكني ديگه؟ امروز انقد توهم زده بودم كه نگو:5:.الانم دارم سعي ميكنم همه شنيده هامو از تو كله م پاك كنم برم بخابم،امشبو با قصه هاي بقيه سر كن يه جوري،فردا عصر ميام واست تعريف ميكنم عزيزم:ad54ad:
 

aohm

New member
فقط يه چيزي بگم؟؟! من امروز به اين نتيجه رسيدم هر آدمي تو كوچه و خيابون ديدي بايد 50 درصد احتمال بدي جن هست!!:5:
 

reza.n

New member
كجايي آقا رضا؟نميدوني ديشب تا حالا يه عالمه دعات كردم..:mad_majidonline:. خلاصه خيلي مراقب خودت باش:j58r36j3gcr4suxymup

اینطوری که تو میگی دعا کردی فک کنم یعنی نفرین کردی جانم.اره؟بابا من همینطوریش هم .........نفرین کردی پس رفتنی شدم دیگه
 

aohm

New member
اینطوری که تو میگی دعا کردی فک کنم یعنی نفرین کردی جانم.اره؟بابا من همینطوریش هم .........نفرین کردی پس رفتنی شدم دیگه

نفرين كه....نه به اون شدت،ولي حالا بهرحال مراقب باش
من با از ما بهترون در ارتباطما..نفرينام سريع اثر ميكنه:ph34r-smiley:
 

aohm

New member
بچه ها من ميرم بخابم..دعا كنيد شير آب تكون نخوره..كسي از بالا سرم رد نشه..كسي پشت پنجره زل نزده باشه....كسي كنار تخت...... وااااااااااااااااي ديگه نميتونم ادامش بدم. بچه ها خدايي من خهلي ترسيدما همه شاهد باشيد همينجا اعلام ميكنم اگه هر بلايي سرم اومد و ديوونه شدم خونم گردن 1.رضا 2.همكارم هست.:1dco2x0p1lilzhfpg1t
من رفتم شب بخير:sarma:
 

sakar

New member
داستانای وحشتناک همچنان ادامه داره مث اینکه مام از قافله جا نمونیم

ماه رمضون بود وخوابگا ........
بعد سحری رفتیم که بخوابیم چراغا کلا خاموش بود و سکوت همه جارو فرا گرفته بود دیگه داشت خوابمون میبرد که یه دفه از اتاق بغلیمون یکی از بچه ها جیغ بلندی کشید وحشتناک بود جیغش خیلی ترسیدم
اصلا یادم نمیاد چجوری رسیدم دم در اتاقش همه بچه ها جم شدن
دیدیم دختره با قد 175 رو تخت بالا وپایین میپره و یه ریز جیغ میکشه هر چیم ازش سوال میپرسیدیم نمیتونست ج بده مام جرات نمیکردیم بریم تو اتاق بلاخره با لکنت زبون به کف اتاق اشاره کردو گفت سوسکککککک
دیدیم یه سوسک بیچاره رو زمین داره را میره......
ساکت و اروم پراکنده شدیم.....
صبح که شد دوستمو دیدم سلام کردم جواب نداد گفتم چی شده گفت من سحر داشتم میمردم از ترس اونوقت شما ها نیومدید کمکم حدودا یه هفته ای باهامون قهر بود سر اینکه کمکش نکردیم ما از ترس زهزه ترک شدیم بعد انتظار کمک داشت

داستان وحشتناکی نبود ؟!!!!!! واسه من که بود
روح نداشت؟!!!!!!!چرا داشت مگه سوسک روح نداره
 
بالا