نقل قول خونه!

am-ml

New member
1veblog.jpg
 

am-ml

New member
چیزی نیست که مرا سر شوق بیاورد ...جز"تو" که تو هم نیستی...:sad:

منبع: دوستم اس ام اس داده (من چند روزه که بعلت بدهی یه طرفه هستم :rolleyessmileyanim:)
 

mohana

Well-known member
مقنعه سیاه

مامانِ حمید امروز اومد مدرسه؛ اینقدر باکلاس بود که نگو، لباش قرمز، پشت چشماش از این رنگای خشگل داشت، موهاش زرد، مانتوش سفید، کفشاش تق تق صدا می‌کرد،
دیگه با این مقنعه‌ سیاه نیا مدرسه من؛ اصلا بذار خاله سمیرا بره کارنامه‌ مو بگیره.

داستانک
 

mohana

Well-known member
به دست هایش که رسید مداد رنگی را محکم تر فشار داد و زیر لب گفت : " دیگه هیشکی هیشکی نمی تونه دستاتو ببُره "
مریم کمالی نژاد

برگزیده اشکواره ی داستان کوتاه کوتاه عاشورایی
 

mohana

Well-known member
من بنویسم یا تو؟

موقع نمازش که می شد، فرشته چپ و راست، عزا می گرفتند که چه کنند؛ «إیاک نعبد» را جزء حرفهای خوبش بنویسند یا جزء دروغهایش
مشترک مورد نظر
 

mohana

Well-known member
تا شب منتظر مرد غریب ماند تا بیاید و درددلهایش را بشنود. اما نیامد. گویا غربت مرد به سر رسیده بود و دیگر احتیاجی به چاه نبود...

"مشترک مورد نظر"
 

mohana

Well-known member
یا ابوالفضل...

«بابایی! کارنامه م رو امضا میکنی؟ خودکارتم شستم آوردم!» پدر دهانش را باز کرد و دخترک خودکار را در دهان پدر گذاشت...
 

am-ml

New member
0


مادربزرگ می گفت دل هر آدمی دری دارد...می گفت بایدبازکنی در ِ دلت رارویِ لبخندآدمها... می گفت هر کدام از این درها یک کلید بیشتر ندارند... می گفت کلید ِ دل آدم دست خود ِ آدم نیست... می گفت انگاری کلیدها را دم ِ خلقت پخش کرده اند بین آدمها هر کسی یکی برداشته برای خودش...می گفت بلند شو برو بگرد... بگرد ببین کلید قلب کیست توی دستهایت؟... ببین کلید قلبت کجاست؟...

منبع : معلومه دیگه ؛مادربزرگش
:rolleyessmileyanim:
 
آخرین ویرایش:

mj1919

New member
مامانِ حمید امروز اومد مدرسه؛ اینقدر باکلاس بود که نگو، لباش قرمز، پشت چشماش از این رنگای خشگل داشت، موهاش زرد، مانتوش سفید، کفشاش تق تق صدا می‌کرد،
دیگه با این مقنعه‌ سیاه نیا مدرسه من؛ اصلا بذار خاله سمیرا بره کارنامه‌ مو بگیره.

داستانک

من با این اسم، شونصد تا سایت و وبلاگ پیدا کردم، میشه اسم کاملشو بگید تا ما هم فیض ببریم! ممنون
داستانک
داستانک - Google Search
 

am-ml

New member
عشق مانند باران است
وقتی نیست همه آرزویش را دارند وقتی هم که می آید همه میگریزند-تو چه میکنی؟-:rolleyessmileyanim:


data30t.gif
 
آخرین ویرایش:

mohana

Well-known member
دفتر

زنگ املا بود. دفتر و مدادش را روي ميز گذاشت. تصميم گرفت اين بار بدون غلط بنويسد... املاها كه تصحیح شد معلم گفت از هر غلط بيست بار بنويس. دلش لرزيد. نگاهي به غلط ها انداخت. چند برگ آخر دفترش را يك بار ديگر شمرد
:sad:
"مشترک مورد نظر"
 

mohana

Well-known member
«عزیزم! امروز روز تولد مریم است. لطفاً موقع برگشتن، یک عروسک برایش بخر». مرد یادداشت را دوباره در جیبش گذاشت. ... بعد از جشن تولد که مهمانها رفتند، مریم مشغول بازی با عروسک جدیدش شد؛ پدر، طوری که کسی نفهمد و در حالی که لبخند می زد، به او گفت: «ولی اصلاً دستخط مامانت رو خوب تقلید نکردی!»

"مشترک مورد نظر"


پ ن: کل پست های این وبلاگ رو خوندم( شروع وبلاگشون مرداد سال 84) یهو یادم افتاد اصلا نظر نذاشتم..تشکر کنم! عجبا!!
 

mohana

Well-known member
توی این فکر بودم که چرا محبت خدا توی دلم نمیاد... پرسید: چای میخوری؟! گفتم: آره. گفت: بلند شو لیوانتو بیار... قوری رو تا نزدیک لیوان آورد. نگاهش که به لیوان افتاد گفت: بابا این که کثیفه! لیوان رو برداشتم و رفتم سمت آشپزخونه... چرا محبت خدا توی قلبم نمیاد؟

"همون وبلاگ"
 

k-b

New member
های بانو
شوخی نکن
چشم خسته، بسته می شود
قلب خستهمی ایستد...
"کیکاووس یاکیده"
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: akhbar

k-b

New member
درخت پیر تن من،
دوباره سبز می شود
هرچه تبر زدی مرا،
زخم نشد،جوانه شد!
(ایرج جنتی عطایی)
 

ZOT

New member
او را که رو به نور می رود
دیگران
تاریک می بینند.

از علیرضا روشن
 

ZOT

New member
باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم
ببرم دراز بکشد
دل‌داری‌اش بدهم، که فکر نکند
بگویم که می‌گذرد، که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد
«من» خسته است

از علیرضا روشن
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana
بالا