نقل قول خونه!

mj1919

New member
سلام به همگی!
توی این تاپیک میخوام از وبلاگهایی که معمولا می خونم، یک پستشو یا بیشتر اینجا بذارم،
اینجوری شاید با وبلاگهای زیباتر و قلم هاش قشنگ تر آشنا بشیم،
از بقیه هم دعوت می کنم که نظر بدن و مطالبی که دوست دارن رو از فیلم ها، وبلاگها و وبسایتها بصورت دسته اول (نه ایمیل و رمز موفقیت و خواص میوه ها و....) رو به اشتراک بذارند!


354b84eca447.jpg
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mj1919

New member
اینو تقریبا همیشه میخونم،
معمولا بی تربیته، ولی این پستش قشنگه:

وبلاگ کدئین

۹۵۷. حماقت‌های باپرستیژ
اگر به قدر کافی باهوش باشی و حماقت همنوعانت را بشناسی، می‌توانی مجابشان کنی که مزد کارشان را صرف خریدن چیزی کنند که جریان خون‌رسانی از گردن به بالا را مختل می‌کند، چون از صمیم قلب متقاعد شده‌اند که پرستیژ دارد

«شطحیات مخترع کراوات»
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: am-ml

mj1919

New member
دوباره کدئین:


«به خدا ما زن و بچه داریم»
این یکی از مهم‌ترین استدلال‌ها درباره‌ی هر موضوعی، در هر زمینه‌ای است
 

mj1919

New member
دوباره کدئین:


۹۵۱. درباره‌ی موبایل

خودخواهی نه خوب است، نه بد و موبایل نداشتن کار خودخواهانه‌ای است. آدم بی‌موبایل در دسترس هیچ‌کس نیست اما همه‌ی موبایل‌دارها در دسترس او هستند. موبایل نداشتن فقط در حالتی خودخواهانه نیست که آن آدم بی‌موبایل هیچ‌وقت به «موبایل» کسی زنگ نزند
 

mj1919

New member
کدئین:

۹۵۰. خودآموز پزشکی

دکتر شدن از راحت‌ترین کارهای دنیاست. هر کس پیشتان آمد، اول برایش آزمایش خون بنویسید و وقتی جواب آزمایش را آورد، ورقه را نگاهی بیندازید و بگویید: «مشکل‌تون عصبیه»
 

mj1919

New member
از وبلاگ خاطرات یک عاقد،

جدایی مسعود از نگین

اول خرداد نود و یک بود که مسعود ۳۰ ساله به دفتر ما آمده بود ، تشکیل پرونده داده بود ، آزمایشگاه رفته بود ، برگه پیش نویس توافقات را دانه به دانه امضا کرده بود ، مهریه را قید کرده بود ، مقدار طلا را نوشته بود ، روز عقد را مشخص کرده بود و قرار بود چندروز بعد برای ثبت بزرگترین واقعه زندگیش شانه به شانه نگین به دفتر ما آمده و برای زندگی جدیدش پیمان ببندد.... اما...

مراسم عقد یک روز قبل از مراجعه ، طی تماس تلفنی مسعود ،کنسل شده و به تعویق افتاد ... یک هفته بعد برادر داماد آمد و شناسنامه مسعود را برد و گفت : شناسنامه شو لازم داریم.. بعدا میارم.

نه ماه گذشت و از مسعود خبری باز نیامد .. تا امروز و در آستانه بهار که پدر عروس مسعود آمد و شناسنامه دخترش نگین را همراه عکسش که در کنار مسعود بر روی برگه آزمایش الصاق شده بود.. برد.

حالا که این مطلب را می نویسم عکس مسعود بر روی برگه آزمایش و در کنار جای خالی یک عکس کنده شده به من خیره شده است و بغض راه گلویم را بسته است.. طاقت نمی اورم و برگه را جمع می کنم و درون پاکت می گذارم.. پاکتی که همکارم با خودکار قرمز بر روی آن نوشته است : داماد فوت شده است.

آری پدر عروس تعریف کرد که داماد حالا فوت شده اش که دچار درد کلیه می شود و به پزشک مراجعه می کند ،پزشک تشخیص سرطان بدخیم می دهد و مسعود در آستانه بزرگترین رویداد زندگیش ، چندماه بعد در آغوش خاک جای می گیرد.

تجربه یک عاقد : مرگ واقعی ترین و قطعی ترین رخداد زندگی است.... و هنگام نمی شناسد
 

iran khanom

New member
خدايا همه مريضا و به خوصوص مريضاي سرطاني رو شفا بده.خواهش ميكنم .التماس ميكنم
بسم الله الرحمن الرحيم
امن يجيب المضطره اذا دعاه و يكشف السو،
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: fateme67

asal 92

New member
چند وقت پيش يه داماد 28 ساله كه در حال پخش كردن كارت عروسيش بود تصادف كرد ومتاسفانه مرگ مغزي وفوت شد


ماه پيش يه داماد 31ساله كه وسايل خونه شونو يه هفته قبل عروسي چيده بودن توخونه اي كه هنوز باعروس خانوم زندگي رو شروع نكرده بود دچار گاز گرفتگي شدوفوت شد

وديروز يه عروس خانوم 23 ساله كه يه ماه بعد عقدشون تشخيص تومور مغزي براش داده بودن فوت شد

خدا به بازماندگان صبر بده
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: fateme67

mohana

New member
یه وبلاگی تابستون میخوندم....مطالبش جالب بود....خاطراتش و نوشته بود..........
الان تو پیوند وبلاگ دوستم گشتم تا تونستم دوباره پیداش کنم........
طولانیه ولی چون طرز نوشته ش جالبه خسته کننده نیس...

اگه بعضی لغاتی که به کار گرفته یه جوریه، به بزرگی خودتون ببخشید دیگه:rolleyessmileyanim:



از وبلاگ زیاد جدی نگیر

شاعر میگه:
توی مطب نشستنم / برگه آزمایش تو دستم
از همه چی خستم / انقدر که منتظر نشستم!

چند وقتی هستش که احساس خستگی میکنم، کسل شدم، سریع عصبانی میشم!!!!
خدا به دور..... دردو مرض یکی و دوتا نیست!!!
به اجبار خانواده رفتم یه آزمایش کلی دادم از هرچی که فکر کنی!

خلاصه .... 1 ساعتی هستش عین بز رو صندلی منتظر نشستم، خسته و بی حوصله!
هر چی ایمیل بود تو موبایلم چک کردم، هر چی کانتکت بود مرتب کردم، مسیج هارو جواب دادم دیگه داشت شارژ باطری تموم میشد.
هر از گاهی هم میرفتم تو نخ خانوم منشی، منشی که نبود تابلوی نقاشی بود!!!! منم کنجکــــــــــــاو!!!
هم زمان مسیج جواب میداد، سوهان میزد، باز تلفون جواب میداد به طور حرفه ایی خودشو تو تمام آینه هایی که تو مطب بود چک میکرد.
غیر از اینکه یه آینه به اندازه قدی تو کیفش داشت، به قاب استیل پوشت موبایلش هم رحم نمیکرد!!!
جالبیش اینجا بود که وقتی می خواست تلفن جواب بده صداشو نازک میکرد، با یه لهجه فرنگی انگاری تازه یه 10 دقیقس با مترو از لاس وگاس تشریف آوورده!!!

کنار من دوتا خانوم میانسال، از اون خانومایی که جرات میخواد بهشون بگید "مادر یا حاج خانوووووم" درجا لهت میکردند!!!
یکیشون به اون یکی میگفت: خیلی وقت منتظر این دکتر هستم، قبلا سالی دو بار میومد ایران ولی اینجور که از منشی پرسیدم قرار برای همیشه بمونه
کارش حرف نداره، تشخیصش عالیه، خیلی مهربونه، یه عالمه مدرک داره، انرژی داره اونم از نوع مثبتش، تجویزش بیسته، کولاک کرده، زندگیشو ول کرده اومده اینجا،
اصلا یه چیزی بگم از آسمون اومده، برای نجات بشریت اومده!!!!!
خوب معلومه من یکم اغراق کردم. ولی طوری صحبت میکردن که انگاری خانوم دکتر بر سر همه ماها منت گذاشتن از خود گذشتگی کردن قید مال ومنال رو زده
با ویزیت 40000تومانی فقط به فکر خدمت در راه خدا اومده ایران!!!! یکی نیست به من بگه به تو چه!!!!


دوتا پسر هم سن و سال خودم هم منتظر نشسته بودند.... یکیشون شیرجه رفته بود تو موبایل.
و اون یکی مثل من کنجکاو، عاشق هنر، نقاشی، تابلوی نقاشی، خانوم منشی و ......!!!!

توی این میون نمیدونم کی خمیازه کشیده بود، تو هوا پخش شده و رسیده بود به من بیچاره،
امون نمیداد، هر 1دقیقه دهنم عین اسب آبی باز میشدو خمیازه میکشیدم!!!

دیگه داشت صبرم تموم میشد نزدیک بود مثل کریس انجل خانوم دکتر رو از وسط دو نیم کنم!!!!
که یکــــــهو همون خانوم قشنگه صداشو نازک کردو فریاد زد: آقای فلانی (یعنی من) بفرما داخل.
خندم گرفته بود یاد تیتراژ کارتون "جیمبو" افتادم. یادتونه آخر تیتراژ جوجه کلاغ ها جبغ میکشیدن!!! باور کنید با همون فرکانس صوتی، شیشه های مطب ترک خورد!

عین اسب از جا پریدم و مثل گاو رفتم تو!!! دیگه اعصاب نمونده بود.
داغون، خسته، خمیازه زنون برگه آزمایش رو گذاشتم رو میز.
یه نیم نگاه کردو گفتش: بفرما بشینید.
در حالیکه داشت آزمایش رو نیگاه میکرد دور یه چیزای رو خط میکشید، پرسید: خود این اقا کجان؟ نتونستن بیان؟ مال فامیل یا آشناتونه؟!!
من که کفم بریده بود، گفتم: مگه بالای آزمایش ننوشته هادی فلان؟ خوب منم دیگه!!!
خانوم دکتر دیدنی بووود، عینکشو زد یه نیگاه کرد، گفت: مطمئنی پسرم این آزمایش خودته؟!!! چه کردی با خـــــــــود تـــــــــ؟!!!
من همچنان علامت سئوال بودم!
گفتش این اعدادی که دورش خط کشیدم خیلی بالان!! خیلی خطرناک در واقع از مرز هم گذروندی.
اصلا یه چیزی بگم این آزمایش برای یه مرد "50 " سالست!!!
خیلی چیزارو خط کشیده بوووود، مهمترین عناوین، چربی خون (از نوع کلسترول نبود) و قند بسیار بالا!!!!
میگفت: چی تو مغزت میگزره این چربی بالا بخاطر اعصابه، تو این سن چه کردی با خودت؟!!!
افرادی مثل تو از نظر ظاهری بسیار شوخ و خنده رو هستند
و هیچ موقع مشکلات و ناراحتی رو بروز نمیدن در نتیجه همیشه فکرشون مشغوله و باعث اینجور بیماریهایی میشه.
خلاصه یه جورایی میگفت اگه به این صورت پیش برم، چندی نمیگذره که کلا از صحنه روزگار تیر تپر بشم!!!
برای اطمینان بیشتر گفتش یه آزمایش دیگه بدم، منم تمام مدت سرم رو مثل بز تکون میدادم!

از اتاق که اومدم بیرون، اون پسره که موبایل دستش بووود،(اسمش علی بود) شاکی شده بود و میگفت: حاجی دل بکن، چیکار میکردی اون تو
دل و قلوه میدادی؟ یه نیگاه بنداز علف سبز شد زیر پام، شارژ موبایلم هم تموم شد.
از یطرف داشم به حرفای دکتر و امراضم فکر میکردم و از یطرف بخاطر حرفای این پسره از خنده داشتم پودر میشدم!
گفتم: بی خیال خون خودتو کثیف نکن! برای تو که بد نشد! اون تو هیچ خبری نیست، یار اینجاست (اشاره به خانوم منشی)
برادر، گفتن یک نگاه تو که آبکش کردی طرفو با این تیرهای زهرآلودی که پرتاب میکنی.
الان میری تو با هزار دردو مرض میای بیرون! با خنده از همدیگه خداحافظی کردیم.

دو روز بعد دوباره آزمایش به دست مثل کارنامه، مثل چک برگشتی، مثل نامه اعمال، اوه اوه اووووه مثل قبض گاز (که این روزا از نامه اعمال هم ترسناکتر شده)،
تو مطب منتظر نشسته بودم.
اسمم رو صدا زد.
دکتر یه مرد میانسال بود و خیلی خوش برخورد، آزماش رو نیگاه کرد و شروع به خط کشیدن کرد (مثل دفعه پیش)
گفتش: اگه بیرون نشستن بهشون بگید بیان تو.
گفتم: کی آقای دکتر؟! .............خیلی شوخ بود.
گفت: عمه ام، خوب معلومه صاحب این برگه آزمایشو میگم.
دوزاریم افتاد، گفتم: این آزمایش مال منه به اسم من هستش.
قیافه آقای دکتر هم دیدنی بووود، گفتش: چه کردی با خودت و همون جملات خانوم دکتر رو عین نوار ضبط شده تکرار میکرد.
می خواست بگه: این آزمایش مال یه مرد...... که با خنده گفتم: "50" ساله
کفتش: نخند باید گریه کنی اگه من برای اعصابت قرص تجویز کنم تو این سن از اینی که هستی بدتر میشی، من چه کنم؟!!!
گفتم: آقای دکتر مگه به طور طبیعی چقدر آدم زنده میمونه؟ خوب یه 10 یا 20 سال کمتر، ایرادش کجاست؟
خلاصه کلی نصیحت و توصیه
آزمایش قبلیرو از من خواست تا با این آزمایش جدید مقایسه کنه.
یکهو شروع به خندیدن کرد، گفتش: آفرین پیشرفت کردی...........!!!! به امراضم یه مرض دیگه اضافه شده بود!!!!
من داشتم نقش بر زمین میشدم، جدا نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم از خنده داشتم می مردم! خداحافظی کردم و راهی خونه شدم تا این خبر جنجالیرو به خانواده بدم!

شــــــرمنده، چشماتون رو درد آووردم، این روزا این عدد منحوس "50" حسابی شده ورد زبونه آشنا و دوستان.
هر موقع توی خانواده اسم آزمایش میاد، همگی ناخودآگاه خندشـــــون میگیره!
 

mohana

New member
از وبلاگ یه دانشجوی پزشکی(وبلاگ بچه درسخون)
هم متن نوشته هاش جالبه...هم شکلک هاش...
البته متاسفانه خیلی وقته آپ نمیکنه...




عرضم به خدمتتان با آن که از ما سوالات مفاصلی نپرسیدید؛ ولی چشم حسودان کر گوششان کور! روماتولوژیست شده ایم بیا و ببین:

+ پیرزن 89 ساله جلوم نشسته و داره بهم شرح حال میده:

_مادرجون گردنت درد نمیکنه؟

_اووووووووووووووووووووووووووووووووووووه! نمی دونی چقدر درد میکنه که؛ اصلا نمی تونم سرمو تکون بدم انقدر درد میکنه، کتفمم درد میکنه، آرنجمم همین طور، دستامم درد میکنه...

_ فعلا از گردنت واسم بگو، این جا(دستمو میذارم رو گردنش)

_ اوم! نه تاحالا دردشو نداشتم

mir29.gif


_مادر جون صبحا پامیشی دستات خشک نیست؟

_اوووووووووووووووووووووووووووووووووه! اصلا نمیتونم تکون بدم چوب خشکن،کلی تکون تکون میدم تا خوب شه

_چقدر طول میکشه اینجوریه؟ 5 دقیقه هست؟

_ 5دقیقه؟ نه بابا 15 ثانیه!

:65d6a5d6s:

_مادر جون کاراتو خودت میکنی؟

_مجبورم دیگه دخترم! دست تنهام، پامیشم آشپزی میکنم، خرید میرم، خونه رو مرتب میکنم، دیگه آدم مجبور باشه باید بکنه دیگه...

_بچه هات کمکت نمیکنن؟

_چرا! پسرم خریدامو میکنه، یه کارگرم دارم هر روز میاد خونمون، خونه رو تمیز میکنه، غذا درست میکنه...

connie_nutzo.gif


حوصله ندارم پاشم برم صدای قلب و ریه شو گوش کنم به یکی از آقایون همکلاسی میگم میشه صدای قلب و ریه شو گوش بدی، به طرفش که میره پیرزن 89 ساله بهم میگه مانتومو دربیارم؟ میگم: آره! یه نگاه چپی به آقای دکتر میندازه و میگه: در راه وطن!

JC_wonky.gif


+یه خانومی با چادر و روبنده جلومون قرار گرفته که از باکو اومده فارسی هم نمیفهمه! دوتا آقا به زور یه چیزایی ازش درمیارن که مشکلش چیه، نوبت معاینه که میشه حتی پشه های مذکرم دور میکنه به همین دلیل مجبور میشیم بریم دنبال یه مترجم خانوم بگردیم که یکی از خدمه ها رو پیدا میکنیم:

بهش میگیم ترجمه کن: تنگی نفس،تپش قلب داره؟

مترجم میکوبه به سینه ش هوار میزنه: تنگـــــــــــی نفــــــــس؟ تپـــــــش قــــــلب؟ داری؟
 

mohana

New member
از این وبلاگ:
نوشتن برای او را دوست میدارم...
هرازچندگاهی یادآوری شه خوبه...



به هم کلاسیم گفتم:

چشمان پاک لایق چشمان پاکست...

به دوستم گفتم:

صبر در مقابل گناه ارزشمندترین صبر نزد خداست...

به برادر کوچکترم گفتم:

هر دوستی خیر خواه نیست...

به کارگری گفتم:

تلاش برای روزی حلال نزد خدا جهاد است...

به راننده تاکسی گفتم:

حیف است ادمی صوتی بی محتوا گوش کند...

به خواهرم گفتم:

حجاب محدودیت هست اما نه برای تو بلکه برای انهایی که در قلبشان مرض است...

به خودم گفتم:

امام علی (علیه السلام) می فرمایند:

در گمراهی فرد همین بس که مردم را به چیزی امر کند که خود آن را به جا نمی آورد و از چیزی باز دارد که خود آن را ترک نمی کند.
 

mj1919

New member
"چیزی که تو این دنیا ما فقیر بیچاره ها زیاد داریم، صوابه، حاج آقا"

امروز دیدم، عالی بود،

(دارم نقل قول میکنم، فیلم معرفی نمی کنم، که با اون تاپیک دیگه قاطی نیشه)

P_1_Main_20090921064339.jpg
 

Artmis.a

New member
برنگرد...

به زخمهایم می نگری ؟!


درد ندارند دیـــــــــــــــگر


روزی که رفتـــــــــــــــی ،


مرگ تمام درد هایم را با خودش بـــــــــــــــرد !


مرده ها درد نـــــــــــــــمی کشند !


حرف آخرم این اســـــــــــــــت


برنگرد دیـــــــــــــــگر !


زنده ام نـــــــــــکن !

برگرفته از وبلاگ: نفرین بر عشق
نفرین بر عشق

 

mj1919

New member
از سایت انجمن علوم پزشکی

http://olumpezeshki.ir/forum/thread5905.html

باب هوپ : “ آدم وقتی می‌فهمد دارد پیر می‌شود که هزینه شمع‌ها ، از قیمت کیک بیش‌تر شود “

باب هوپ : ” اگر در قلبتون مهربونی و خیرخواهی ندارید ، بدترین نوع مشکل قلبی رو دارید ”

وقتی همسر باب هوپ در آخرین لحظات زندگی از او پرسید که تمایل دارد کجا دفنش کند باب هوپ گفت :

” غافلگیرم کن ! ”
 

mohana

New member
از وبلاگ سردرگم:

تلفن همراه پيرمردى كه توى اتوبوس كنارم نشسته بودزنگ خورد...
پيرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان ازجيبش درآورد، هرچه تلفن را در مقابل صورتش
عقب و جلو كرد نتوانست اسم تماس گيرنده را بخواند...
رو به من كرد و گفت،ببخشيد ، چه نوشته؟
گفتم نوشته،"همه چيزم"
پيرمرد: الو، سلام عزيزم...
يهو دستش راجلوى تلفن گرفت وبا صداى آرام ولبخندى زيبا و قديمى به من گفت،همسرم است.
 

mohana

New member
قرآن!

من شرمنده توام؛ اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود، همه از هم می پرسند: «چه کسی مرده است؟»
چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است.

قرآن!

من شرمنده توام؛ اگر تو را از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام. یکی ذوق می کند که تو را بر روی برنج نوشته، یکی ذوق می کند که تو را فرش کرده، یکی ذوق می کند که تو را با طلا نوشته، یکی به خود می بالد که تو را در کوچکترین قطع ممکن منتشر کرده و....!
آیا واقعاً خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم؟

قرآن!

من شرمنده توام؛ اگر به یک فستیوال مبدل شده ای. حفظ کردن تو با شماره صفحه، خواندن تو از آخر به اول؛ یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟
ای کاش آنانکه تو را حفظ کرده اند، حفظ کنی تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند.


خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو. آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند گویی که قرآن همین الآن به ایشان نازل شده است.



منبع: وبلاگ یثرب
 

mohana

New member
از وبلاگ آرام تر از سکوت...

آتشی نمى سوزاند "ابراهیم" را

و دریایى غرق نمی کند "موسى" را

کودکی، مادرش او را به دست موجهاى "نیل" می سپارد

تا برسد به خانه ی فرعونِ تشنه به خونَش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ی "عزیز مصر" درمی آورد
مکر زلیخا زندانیش می کند
اما عاقبت بر تخت ملک می نشیند

از این "قِصَص" قرآنى هنوز هم نیاموختی ؟!

که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد
نمی توانند

او که یگانه تکیه گاه من و توست !

در نتیجه :

به "تدبیرش" اعتماد کن

به "حکمتش" دل بسپار

به او "توکل" کن

و به سمت او "قدمی بردار"

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی ...
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: akhbar

mohana

New member
rs3ak6bh5qqzcs44v6c.jpg

انسان‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموشش کنی
تو تا زنده‌ای نسبت به چیزی که اهلی کرده‌ای مسئولی!
تو مسئول گلت هستی...​
 

Artmis.a

New member
سرمایه ی ما نفت نیست سرمایه ی ما جوونایی هستن که اگه با تمام کم و کاست هاشون باورشون کنیم آینده رو رقم میزنن و افتخار می آفرینن.

سریال بالهای خیس
 

mohana

New member
از وبلاگ گیله مرد

fromzh9mbppzcr41i1u.jpg


این را فهمیده ام که شیطان پرستی صرفا انکار خداوند و داشتن نماد ایکس نیست.

شیطان پرستی گاهی خرید اجناس به قیمت آ ریال ؛ احتکار و در نهایت فروش آنها به قیمت ایکس تومان است.

می خواهد اسمت حاجی باشد ؛ تاجر باشد ، بازرگان یا بازاری ... فرقی نمیکند ؛

گوش به حرفش که میدهی او را بنده ای ؛

در مرحله اول نماد و انکار نیاز نیست .

نقطه روی خط و تمام .
 
بالا