خزر
New member
یه نفری اومده بود خواستگاری من ک... تازه هم باهاشون فامیل شده بودیم و من فک میکردم شناخت کاملی ازش دارم... خیلی با ایمان، با ادب ، سر ب زیر ، خونواده دوست... والبته پولدار....... خیلیم پولدار بود.
وقتی اجازه خواستن بیان خونمون... با اینکه از رشته تحصیلیش خوشم نمی اومد ولی گفتم درعوض ایمان و ادبش خوبه... در حدی قبولش داشتم ک تصورم این بود ک حتما جوابم مثبته و این جلسات حرف زدن و اینا همش فرمالیته اس... با این حال قبول کردم ک با هم حرف بزنیم.....
قبلش بگم مامان من آدم شناسیش بیسته بیسته.......... برا همین دفعه اولی ک خواستیم باهم حرف بزنیم اولش مامانم هم اومد تو اتاق تا بعضی حرفا رو ک میدونست من روم نمیشه بگم خودش بگه.کلی حرف زد تا اینکه رسید به این حرف و گفت دختر من زیاد اهل کار کردن تو خونه مادر شوهر نیست... شما خانواده پرجمعیتی داری ولی ما نه ..... پس نباید انتظار داشته باشید ک وقتی میره خونه مادر شوهرش بلندشه ظرف بشوره و خونه جارو کنه مخصوصا وقتی خواهرای خودتون همون موقع تو خونه باشن..... پسره پرووو.... با دستاش یقه کتشو یکم جابجا کرد و با یه قیافه حق ب جانب گفت... خودم درستش میکنم...... دلم میخواست همونجا خفش کنم ...بازور جلوی خودمو گرفتم..... وقتی مامانم رفت بیرون.... پسره یکمی حرف زد...بی شخصیت با موبایلشم ور میرفت هی... سوالاشو جواب ک دادم ..بعد گفت شما سوالی ندارید..... منم گفتم نه ...اگه بخواید میتونید برید......
همون شب قرار شد ک فرداش بریم آزمایش....ولی هر چی فک کردم تو کتم نمیرفت این حرفش و نمیتونستم هضمش کنم...... فرداش ک زنگ زدن ساعت چند بریم... منم گفتم نه و خلاص........هرچی هم اصرار کردن فایده ای نداشت.........
نمیدونم چرا بعضیا ب خودشون اجازه میدن ک برا بقیه تصمیم بگیرن و بعد 20 سال میتونن طرف رو تغییر بدن...........
خب شاید منظورش این بوده از این به بعد خودم کارا رو انجام میدم و زندگی رو درس میکنم :4d564ad6: