اول بخون،بعد حستو بگوووو!!!

ba ba barghi

Well-known member
بخشيد خوفففففففففففف:dadad4:

آره عزيزم جنه،‌ كه بين هر كدوم از كسايي كه تو اون جمع هست يه جن هم پيشش نشسته اونه كه زير استكانو تكون ميده ، نه چرا سنگين باشه؟ كاملا تكون ميخورد. اگه سوالي از آينده مي پرسيديم جوابه درستي نميداد چون جنا از آينده خبر ندارن. ولي هر چي از گذشته و حال مي پرسيديم از اون به اصطلاح روح كاملا درست جواب ميداد. سر همين قضيه يه چيزي براي من روشن شدچيزي كه تو حال اتفاق افتاده بود ولي من تا اون موقع نمي دونستم، يعني با احضار روح و حرف زدنش فهميدم . آره خيلي ترسناكه اون اولاش كه احضار ميكردم يكي اومده بود هر كاري ميكرديم خداحافظي نمي كرد مرگش به خاطر قصاص بود واي مامان برقي سكته ناقص كرديم تا رفت:1dco2x0p1lilzhfpg1t

خدا راشکر کن که رفت !
 

zanbagh

New member
بله جانم من بارها اين كارو كردم تو خوابگاه معروف بودم:tonguesmiley: اوايلش برام فقط يه تفريح بود واقعا باحاله. ولي بعدش بخاطر يه موضوعي مطمئن شدم حقيقت داره. دروغ نيست. از اون موقع ديگه اين كارو انجام نميدم.چيزي كه ساكار جان گفت با كاري كه من انجام ميدادم فرق داره، يه مقواي بزرگ كه حروف الفبا به ترتيب روش نوشته شده ،‌بلي خير،‌سلام خداحافظ،‌اعداد از صفر تا 9. ماها،‌ ايناروش نوشته ميشن. چند تا شمع كه وقتي برقا رو خاموش ميكنيم لازمه ،‌يه زير استكان كه با ماژيك روش يه فلش كوچيك ميكشيم.:ad54ad::ad54ad: حاللا آماده است تا كسيو كه ميخواييم بگيم بياد:smiliess (3):
وای راست میگی؟نمیترسیدی؟الان دیگه انجام نمیدی؟اطلاعاتی که میداد درست از آب درمیومد؟
 

aohm

New member
آنچه گذشت .....و قسمت آخر !!
ما تو خونه دانشجویی که بودیم ،هر از گاهی با اتفاقاتی رو به رو می شدیم که ،معنی هیچ کس تنها نیست رو به خوبی درک می کردیم !!مخصوصا وقتایی که تنها بودیم !!
من همیشه با اونها به لطافت و مهربانی برخورد می کردم ،و همیشه سر سفره ی نهار و شام صداشون می کردم !تا بعدا نخوان چیزی رو یواشکی بردارن !!
هیچ وقت وقایع رو اونقدر جدی نمی گرفتم که بخوام بترسم !تا اون شب ....
من بودم و مضنقر و عاصف البانو !!
هر سه اتاقامون جدا بود ! نیمه های شب بود ،من خوابم نمی برد و داشتم به با گوشیم ور می رفتم !ونگاهم به سقف بود و به زیبایی های زندگیم فکر می کردم !!که صدای قدوم طبقه ی بالایی زیبایی های زندگیمو لگد مال کرد !!انگار داشتند فوتبال بازی می کردند !!...اینا عادت داشتند نصف شب که میشد ، فوتبال بازی می کردند !!
یه چند لحظه گذشت ،صدای قدم هایی یکی رو تو حال می شنیدم !که هی مسیر اتاق عاصف البانو رو تا کامپیوتر طی می کنه و دوباره بر می گرده !!در اتاق عاصف اینا ،همیشه جیرجیر می کرد !عاصف نصف شبی هی می رفت تو اتاقشو دوباره برمی گشت !!یعنی رو اعصابم بود !خب بگو چرا در رو می بندی و باز می کنی خب ؟؟؟
من برگشتم سمت دیوار تصمیم گرفتم بخوابم ،هوا یکم گرم بود پتو رو ننداخته بودم رو خودم !!چند لحظه بعد یکی زد پشت کمرم !!با یه انگشت !!محکم ، و ضربه به ضربه!!من برگشتم نگاه کردم ببینم کیه ؟؟هیچکی نبود !دوباره برگشتم سمت دیوار !! ...اینبار ضربه ها محکم تربود ،من نگاه کردم کسی نبود دوباره برگشتم سمت دیوار !!دوباره زد به کمرم !!اینبار بلند شدم رو تختم نشستم !یه نگاه کامل به اتاق کردم !کسی نبود !من دوباره خوابیدم !می ترسیدم نگاه پشت سرم کنم !!تصمیم گرفتم رو به کمر بخوابم !!که همه اطرافم داشته باشم و کسی هم نزنه به کمرم !!....همش احساس می کردم ،کسی کنار تختمه !!گفتم سوره ی ناس بخونم بلکه ترسم بره ،ایشونم برن !!تو دلم بجای ناس توحید می خوندم !اونم قرو قاطی!!گفتم بلند می خونم !
گفتم بسم الله الرحمن الرحیم
یه صدای دو رگه ،تقریبا مردونه ،با من تکرار کرد بسم الله الرحمن الرحیم
من می گفتم قول اعوذو برب الناس
اون می گفت :قول هو والله احد !!
من دوباره از اول شروع می کردم و هی اون حرف خودشو می زد !!خلاصه نتونستم تا ته بخونمش
دیگه داشتم می مردم !پاهامو نمی تونستم تکون بدم !با هر مکافاتی که بود پتو رو کشیدم رو خودم و چشامو بستم و خوابیدم !!
عاصف البانو صبح ساعت 8 کلاس داشت و ما ساعت 11!صبح که بلند شدم تقی السادات اومده بود !با صداش بیدار شدم !من پکر بودم ....بهش گفتم عاصف رفتش؟؟گفتش آره !گفتم بهش بگو بلایی سرش بیارم که هض کنه !دیشب هی در اتاقشو باز و بسته می کرد و تو حال رفت امد میکرد !(باید رو سر یکی خالی می کردیم دیگه
11 شد رفتیم کلاس ،مضقنر تو خودش بود بسیار!!گفتم چته دوباره !!گفتش دیشب :خوابم نبرد ، ماجرا رو تعریف کرد :
گفت ،چشامو بسته بودم ولی بیدار بودم ،احساس کردم اومدی تو اتاق !چشامو که باز کردم ،دیدم خودم (خودش یعنی مضنقر ) کنار تخت ایستادم !!میگفت ذل زده بود تو چشام !!
میگفت :اینقدر ترسیدم که زبونم بند اومده بود !هیچی نمی تونستم بگم( ایشون یه مدتی بود قران بسر می خوابیدن،) گفتش قرانو گرفتم تو بغلمو چشامو بستم و خوابیدم!!
رفتیم خونه !عاصف و دیدیم !!عاصف داره با در ور میره ؟؟بهش گفتم این در اتاقتون که خرابه،نیاز نیست ببندیش که جیرجیر کنه ،دیشب مگه گذاشتی ما بخوابیم !!
عاصف گفت تو بیدار بودی ؟؟من ترسیده بودم ،هی در باز میشد ،من می بستم دوباره باز میشد !گفتش با لگد می زدم ،که چفت چفت شه ،دوباره باز میشد،انگار کسی با لگد بازش می کرد !!گفتش دیگه بی خیال در شدم ،خواستم بخوابم ،ولی ترسم نمی ذاشت ،خواستم ناس بخونم ،نتونستم !و ...
من انچه بر من گذشت رو فقط به مضنقر گفتم نمی خواستیم بچه ها بترسن و بعد با یکی از استادامون و بعد از اطمینان از حضور آنها با خانوداه ها در میون گذاشتیم !تصیمیم بر این شد که خونه رو تعویض کنیم !خیلی گشتیم ولی مورد مناسب پیدا نکردیم !هیچی دیگه ،مضنقر که خانواده اشون اومدن تو همون شهر ساکن شدن !منم خونه پیدا نکردم جزطبقه ی بالای همون خونه !!هیچی دیگه رفتم اونجا !!دیگه عمرا پامو نذاشتم پایین ،بجز در موارد محدود !!دیگه ساختمون کلا دانشجویی (البته بچه های ما همه رفتن ،ترم بالایی بودن ،تموم کرده بودن )!
اونجاهم مواردی دیدم ،ولی دیگه من پوستمون کلفت شده بود ،خودشون خجالت می کشیدن !!بعد از اون شب ، هیچ شبی رو بدون قران نخوابیدم!




يا خداااااااااا.. شما اين چيزا رو ميديدين و باز چشماتونو ميبستين ميخابيدين؟؟:5:
بنظر من شما ترسناكتر از اون بنده خداها بودين!!:riz481:
 

sakar

New member
بچه ها شایدنشه ثابت کرد که این چیه اما خیلی راحت میشه نظریه شمارو رد کرد
میتونید هرکدومتون شب تو تاریکی با فلش عکس بگیرید ونتیجه رو همین جام بگید خودتون نظریه خودتونو رد میکنید
این عکسیم که گذاشتم یه قسمتی از عکسه بقیش تصویر داداشمه
 

ba ba barghi

Well-known member
بچه ها شایدنشه ثابت کرد که این چیه اما خیلی راحت میشه نظریه شمارو رد کرد
میتونید هرکدومتون شب تو تاریکی با فلش عکس بگیرید ونتیجه رو همین جام بگید خودتون نظریه خودتونو رد میکنید
این عکسیم که گذاشتم یه قسمتی از عکسه بقیش تصویر داداشمه

ساکر جان ،خیلی از وقایعی رو که اتفاق می افته برای دیگران رو براحتی میشه رد کرد ،با هزار و یک دلیل!!مگر اینکه خودت اونجا حضور داشته باشی و خودت درک کرده باشی!این رد کردن ها و باور نکردن ها هم کاملا عادیه !


 

sakar

New member



خواهر من همه چی رو نباید آموزش داد که ...!!
:p7977cujr38iyymsu8:
منم انجام دادم خب !به همین روش شما !! بعد زیر استکان سنگین نبود یکم !!ما سر نوشابه استفاده می کردیم !!

ولی خب نه تو خونه دانشجویی!!ما خونه دانشجویی مون خودش همین طوری ارواح خبیثه داشت !!

ولی کاملا این قضیه رو رد میکنم !!چون روح دستش از دنیا کوتاهه !!و این یه چیز کاملا اثبات شده است!!
منتها این جنیان هستن که باعث حرکت اون شی می شن !!و اگه دقت کنی خیلی وقتا ،همون چیزی رو می گن که تو ذهنت داره می گذره !!واسه ما که اینطوری بود!!شما رو نمی دونم !!
:(50):
وااای میخک ترسناک وقتی بود که باهاش خداحافظی می کردی ، بعد از خداحافظی می رفت رو سلام !!بی وجدان !
:ph34r-smiley:


تو چرا میگی دستش از دنیا کوتاهه پس احظار روح.............
 

antenyus

Active member
وای چ وحشتناک...... من ک یکی دوبار تا ته قلبم ترسیدم فک کنم ب دفعه بعد برسه سنگ کوب کنم........

یکی از شهرهای خراسان رضوی ک اسمش قوچانه یکی از خوابگاه های اونا هم به خاطر تردد زیاد جن و ارواح تعطیل شده.......
 

antenyus

Active member
نه من زیاد خبر ندارم از کسی شنیدم گویا بچه ها روح احضار میکردن نتونستن برگردوننش و اون در همون محوطه خوابگاه مونده و متاسفانه یکی از دانشجویان هم فوت کرده.... حالا نمیدونم ب خاطر همین بوده یا فقط خواستن جوشو زیاد کنن......
 

mj1919

New member
با سلام به همه ی دوستان
خیلی بحث باحالیه من عاشق بحثام.
میخام دو تا از تجربه های شخصی مو بگم.
اولیش:
(البته این موضوعی شبیه این بحثه که تو فرهنگهای بومی هرکی یک اسم براش میذاره یکی میگه جن، یکی میگه سیاهی، توی یزد میگن خوف تک، کشورهای خارجی هم موضوعاتی شبیه اینو دارند و سایتهایی براش ایجاد شده)
یک بار ماه رمضون چند سال قبل دوره ی کارشناسی، توی خوابگاه بودیم. سحری رو خوردیم و بعد از نماز رفتیم که بخوابیم .
تخت من دوطبقه بود و منم طبقه ی دوم میخابیدم، و یک جورایی کنج اتاق بود، طوری که سرم سمت کنج بود ونور زیادی نمی رسید به اونجا(موقع روز).
خلاصه بعد از اینکه نماز خوندم دراز کشیدم و حالت تاق باز (رو به سقف ) خوابیدم.....
یک آن دیدم توی اون گرگ و میش بعد از نماز صبح (که یک حالت نور ضعیفی توی اتاق پخش شده) و تقریبا نمیشه صورتها رو دید ،
احساس کردم کهیک سیاهی مث دوستم، نوید، که تخت پایین من می خوابید،
پاشده و داره مثلا تختشو مرتب میکنه.
بهش توجه نکردم و چشمامو بستم.
دیدم اون سیاهی دستشو گذاشت روی قوزک پام(و ساق پام) انگار که کارم داره.
یکمی توی اون خماری بعد از سحری، بهش نگاه کردم دیدم که سیاهه!!!!
ولی قد و قوارش به دوستم میخورد.
دیدم اون دست دیگشم گذاشت روی پام داشت سعی می کرد از تخت بیاد بالا.
وقتی که داشت میومد بالا نه جواب منو می داد و نه حرف میزد.
وقتی که واضح تر شد، دیدم صورتش سیاهه و اصلا چهرش قابل تشخیص نیست، در حد تیم ملی اسپانیا ترسیدم،
حالا اومده بود روی تخت،
حالا دستاش رو یکی یکی میذاشت روی بدن و قلبم ، هی میومد جلوتر انگار میخاست بره توی بدنم،
من مث اینکه مسخ شده بودم فقط سعی میکردم فریاد بزنم و از خودم دورش کنم،
توی اینجور مواقع معمولا اسم خدا رو میارم، و از حضرت علی، کلمه ی حق، کمک میخام،
نمی دونید چه حسی بود،
شبیه قبض روح بود،
وقتی که اسم اون پاکان و اسامی حق رو آوردم، در رفت،
بعد انگار از خواب بیداربشم، یهو پریدم،
دیدم، نوید، توی تختش خوابیده و هیچ خبر ی نیست، ولی نتونستم بخوابم، رفتم یه آبی خوردم بعد اومدم واسه نوید و علی هم اتاقیام تعریف کردم.
دومیش م میگم بزودی.
 
فقط یه سیب زمینی وقتی کسی خونه نیست داد می زنه می گه حوله امو بیارین :)

اونم چی؟؟؟ حوله!!! آدم بدون حوله بره حموم اصن یه وضی... :13:
 
پرنده ای که بال و پرش ریخته باشد!
مظلومیت خاصی دارد!
باز گذاشتن در قفسش
توهینی است به او!
در قفس را ببند تا زندان دلیل زمینگیر شدنش باشد!
نه پر و بال و ریخته اش
 

mikhak s

New member
وای راست میگی؟نمیترسیدی؟الان دیگه انجام نمیدی؟اطلاعاتی که میداد درست از آب درمیومد؟

ترس؟ نه عزيزم من تو دوران دانشجوييم فوق العاده شيطون بودم (چند تا از خاطراتم كه گفتم نشون ميده چي بودم:tonguesmiley:)به حدي كه سال بعد ثبت نامم نكردن:whistle:(البته الان آروم شدم) نه ديگه انجام نميدم البته پايشو ندارم وگرنه...:)))اطلاعات كاملا درست بود ، يكي از دوستاي خانوادگيمون(مرد) بر اثر تصادف فوت كردن يه دختر تقريبا دوساله داشت، نميدونم چطور شد كه يه شب خواستيم روح او بياد،‌بين صحبتا و تكون خوردن زير استكان روي حروف الفبا،‌فهميديم ناراحته: زنش ميخواد با كسي ازدواج كنه ولي مرده راضي نبود نگران زنش بود ... خيلي جدي نگرفتيم ولي عجيب ذهنم مشغول بود روز بعدش براي خواهرم كه اين آقا همكارش ميشد قضيه رو تعريف كردم. گفت آره بنده خدا زنش خيلي داره از طرف خانواده شوهرش اذيت ميشه پدر شوهرش اجبار كرده يا بايد با پسر من ازدواج كني (يعني برادر شوهرش) يا بچه رو ازت ميگيرم (قيمش پدر بزرگش بوده) از اون موقع حساس شدم،‌

 

eco.bio

New member
ای بابا بچه ها شما با اجنه چیکار دارین اخه
770620_dash2.gif
هرچقد به خودم میگن این تاپیک دیگه نمیام ولی کنجکاوی نمیذاره و میامو
214920_Cherna-facepalm.gif
اخرشم اینطوری میشم
370219_tantrumsmiley.gif
 

mikhak s

New member



احضار جن می باشد نه روح..........

تو چرا میگی دستش از دنیا کوتاهه پس احظار روح.............


درسته جنه كه باعث حركت زير استكان ميشه و خيلي جاها خوندم. ولي كسايي كه روحشون سرگردانه (مثل كسايي كه خودكشي ميكنن) ميشه روحشونو احضار كرد چون اطراف زمينن
 
بالا