با سلام به همه ی دوستان
خیلی بحث باحالیه من عاشق بحثام.
میخام دو تا از تجربه های شخصی مو بگم.
اولیش:
(البته این موضوعی شبیه این بحثه که تو فرهنگهای بومی هرکی یک اسم براش میذاره یکی میگه جن، یکی میگه سیاهی، توی یزد میگن خوف تک، کشورهای خارجی هم موضوعاتی شبیه اینو دارند و سایتهایی براش ایجاد شده)
یک بار ماه رمضون چند سال قبل دوره ی کارشناسی، توی خوابگاه بودیم. سحری رو خوردیم و بعد از نماز رفتیم که بخوابیم .
تخت من دوطبقه بود و منم طبقه ی دوم میخابیدم، و یک جورایی کنج اتاق بود، طوری که سرم سمت کنج بود ونور زیادی نمی رسید به اونجا(موقع روز).
خلاصه بعد از اینکه نماز خوندم دراز کشیدم و حالت تاق باز (رو به سقف ) خوابیدم.....
یک آن دیدم توی اون گرگ و میش بعد از نماز صبح (که یک حالت نور ضعیفی توی اتاق پخش شده) و تقریبا نمیشه صورتها رو دید ،
احساس کردم کهیک سیاهی مث دوستم، نوید، که تخت پایین من می خوابید،
پاشده و داره مثلا تختشو مرتب میکنه.
بهش توجه نکردم و چشمامو بستم.
دیدم اون سیاهی دستشو گذاشت روی قوزک پام(و ساق پام) انگار که کارم داره.
یکمی توی اون خماری بعد از سحری، بهش نگاه کردم دیدم که سیاهه!!!!
ولی قد و قوارش به دوستم میخورد.
دیدم اون دست دیگشم گذاشت روی پام داشت سعی می کرد از تخت بیاد بالا.
وقتی که داشت میومد بالا نه جواب منو می داد و نه حرف میزد.
وقتی که واضح تر شد، دیدم صورتش سیاهه و اصلا چهرش قابل تشخیص نیست، در حد تیم ملی اسپانیا ترسیدم،
حالا اومده بود روی تخت،
حالا دستاش رو یکی یکی میذاشت روی بدن و قلبم ، هی میومد جلوتر انگار میخاست بره توی بدنم،
من مث اینکه مسخ شده بودم فقط سعی میکردم فریاد بزنم و از خودم دورش کنم،
توی اینجور مواقع معمولا اسم خدا رو میارم، و از حضرت علی، کلمه ی حق، کمک میخام،
نمی دونید چه حسی بود،
شبیه قبض روح بود،
وقتی که اسم اون پاکان و اسامی حق رو آوردم، در رفت،
بعد انگار از خواب بیداربشم، یهو پریدم،
دیدم، نوید، توی تختش خوابیده و هیچ خبر ی نیست، ولی نتونستم بخوابم، رفتم یه آبی خوردم بعد اومدم واسه نوید و علی هم اتاقیام تعریف کردم.
دومیش م میگم بزودی.