خنده دارترین خاطره درس.

sara77

New member
ما فیلم خون اشام دیدیم تو خابگاه بیچاره یکی از بچه ها ترسیده بود منم مث همیشه عشق سر به سر کردن به سرم زد نصف شب رفتم بالا تختش با یه پر اول قلقلکش میدادم بعد میرفتم زیر تخت که نبینه باز نیشکون میگرفتم بند هی خدا یه بلایی سرش اومد تا3 شب خواب نداشت البته الان به راه راست هدایت شدم
 

zErOOn3

Well-known member
سلام ...

یکـــی دیگـــه /....

یادــش بــ خیــر سیــوم دبیرستـــون ...

شبــا 2 خابگــا بــآ یکی از بچ ــمون می رفتیــم یکی یکی همرو اذیت می کردیــم ... نسف««ه شب ... بیدارشون می کردیــم ...


یه بار بیچــاره ... یکیششون ... پاشــــود سلام دادا ... (دس داد)

فکنیــم داشتــه می خــابیــده ... !!! :a2d3:


و ...........


یــادش بــ خیـــر ....:bunnyearsmiley:
 

MOHAMMAD.R

New member
یادمه اون موقع که تازه عاشق شده بودم شبا یه زور خوابم میبرد بچه هام میدونستن نامردا میزاشتن نصف شب با حالت بد از خواب بیدارم میکردنو میگفتن محمد محمد پاشو پاشو میخواییم شیر و خرما بخوریم !!!!
قیافه ی من دیدنی بود میخواستم درسته همشونو قورت بدم:))
 

MOHAMMAD.R

New member


آخرین سوتی که دادم شب یلدا بود تولد دختر داییم بود منم اون شب اینقدر حالم گرفته بود که اصلا حوصله ی خودمو نداشتم آخر سر وقتی دیدم همه دارن بهش تبریک میگن گفتم بزار منم بگم رو کردم بهش گفتم سلام خوبی...
خیلی زشت شد حالا میگه پسره تو عالم هپروته بعد از کلی که تو جمع نشستیم احوال پرسی میکنه(اونم به جای تبریککککککککک)
کاش حداقل سلامو نمیگفتم:((
 

cheshmak

New member
بچه ها خیلی ضایعه س که تویه جمعی باشه !!!که یادت بره به کی سلام کردی به کی سلام نکردی بعد تو شک بیفتی و سلام کنی بعد طرفم بگه یه بار سلام کردی که:(50):
 

cheshmak

New member
یه خاطره بگم مربوط میشه به چن سال پیش!!!یه دوره ای بود کلا خیلی حواس پرت شده بودم!!کارای عجیب غریب زیاد میکردم!!یه روز واسه ناهار رفتم خونه مامان بزرگ بعد از ناهار گفتم هیچکس به سفره دست نزنه خودم همشو جمع میکنم خلاصه همه نشستن و من سفره رو جمع کردم و اومدم نشستم چن مین گذشت دیدم مامان بزرگم اومده میگه عزیزم ظرفای کثیف رو کجا گذاشتی؟؟؟؟؟؟منم گفتم همونجا زیر سینک !!!!!خلاصه رفت و دیدم دوباره اومد ولی این دفه از خنده نمیتونست حرف بزنه !!!!!!!!گفتم چی شده؟؟؟؟؟؟؟رفتم دیدم بههلههههههه انقد حواسم پرت بوده ظرفای کثیفو گذاشتم تو یخجال و باقی غذاهای سرسفره رو گذاشتم زیر سینک !!!!!!!!!!!!! :(50):
 

antenyus

Active member
بچه ها خیلی ضایعه س که تویه جمعی باشه !!!که یادت بره به کی سلام کردی به کی سلام نکردی بعد تو شک بیفتی و سلام کنی بعد طرفم بگه یه بار سلام کردی که:(50):


کاش یه بار ....... یه مجلسی داشتیم من اینقد سرم شلوغ بود ک دیگه مخم هنگیده بود ..... یکی از آشناهامون سر راه نشسته بود منم هی از کنارش رد میشدم هی سلام میدادم و احوال پرسی میکردم.......... فک کنم یه هفت هشت باری این کارو کردم.... اون طفلی هم هیچی نگفت و ب بروم نیاورد............ ولی بعدها ک دیدمش جریانو گفتم...... کلی خندیدیم............
 

cheshmak

New member
یه بار پسرعمه م اومده بود خونمون و گیر داد که بریم عکسای مسافرتتونو نشونم بده خلاصه باهم رفتیم شروع کردیم به دیدن عکسا !!!!توی عکسا چون خونواده ی مامانم اینا بودن از اول شروع کردم به معرفی کردن حدود 300-400تا عکسو دیدیم و چون جاهای زیادی رفته بودیم وآدمای زیادی هم تو عکسا بودن دیکه قاطی کرده بودم رسیدیم به یه عکس منم در کمال اعتماد به نفس گفتم خب اینم خاله ی بابامه کرج زندگی میکنه!!!!!!!!!!! !!!!!!!دیدم برگشت با تعجب نگام کرد؟؟!!!!!!!گفت آی کیو اینو دیگه خودم میشناسم خاله مامانمه ها ا ا!!!!!!!!!ولی منو میگیییییی!!!!!
 

MOHAMMAD.R

New member


دختر فوق العاده عجیبی بود من تا قبل ازون حواسم به چیزای دیگه بود و هیچوقت فکر نمیکردم که احیانا اگه هم بخوام روزی ازدواج کنم از رو علاقه باشه به خودم میگفتم همه چیز باید بر اساس منطق و عقل باشه..
تا اینکه باران اومد..
من به خاطر مضوعی با کمی تاخیر رفتم دانشگاه یادمه بار اولی که دیدمش خیلی جدی و عصبی بود منم اون روز خیلی اتفاقی به خاطر کاری تا دیر موقع تو دانشگاه مونده بودم(9 شب بود),اومدم در خروجی دیدم اونو چند تا خانم دیگه هستن برام عجیب بود ولی دقت نکردم و کناری ایستادم چند لحظه ای نگذشته بود که احساس کردم یکی از پشت سرم داره باهام حرف میزنه اونم با چه لحنی!!(عصبانییی به خونم انگار تشنه بود)
برگشتم دیدم بارانه حرفاشو دقیقا یادمه..
آقا شما خیلی خوشتون میاد مردمو سرکار بزارین؟؟
واقعا برا خودم متاسفم که مجبورم با همچین ادمایی هم صحبت بشم,خجالت اوره که چند تا خانم رو تا این موقع شب اینجا نگه دارینو بعدم عین الافا تو محیط برا خوتون بچرخین اخه به شماها هم میگن آدم!!
من فردا صبح میرم دانشکده ازتون شکایت میکنم تا یاد بگیرین کسیو جایی نکارین,حالام اگه مجبور نبودم عمرن یک قدمم باهاتون برنمیداشتم..
اینارو پشت سر هم گفت و رفت طرق دوستاش (بعدش گفت که گریش گرفته بود)
حالا من مونده بودم که قضیه چیه مگه چیکار کردم!!!
رفتمو با دوستش حرف زدم که انگار قرار بوده سرویس بیاد دنبالشون ولی طرف اینارو قال گذاشته بوده و بعد که زنگ میزنن به مسوول نقلیه میگه الان پسرمو میفرستم که اونا فکر میکردن اون منم...
اون شب آزانس گرفتمو همراشون تا خوابگاه رفتم نه من دیگه چیزی گفتم نه اون..
فرداش کلاس عمومی داشتیم وارد کلاس که شدم هردومون جا خوردیم..
ولی رفتیمو اساسی حال امور نقلیرو گرفتیما..
کلی ازون روز زمان گذشت و موضوعات پیش اومد تا من و باران بهم علاقه مند شدیم..







سلام برادر اگه ناراحت نمیشین:ad54ad:

خاطره ی اولین باری هم که طرفو دیدین و ... رو هم تعریف کنین:riz304:

انقدر دوست دارم زن و شوهرا خاطره ی آشنائیشون باهمو تعریف میکنن:thanks::4d564ad6:
 

MOHAMMAD.R

New member

همیشه مشکل خود دو طرف نیستن یه وقتایی که دو طرف همو میخوان خانواده و مشکلات دیگه مانع میشن...

تا یه جاییش دست من نیست ولی تا اونجایی که میتونستم تلاشمو کردمو تا وقتی زندم هستمم ادامه میدم بقیش با خداست....
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Artmis.a

mikhak s

New member
يه شب توي خوابگاه منو يكي از دوستام تو اتاق تنها بوديم (بقيه رفته بودن خونشون) رفتمو بچه هاي اتاق بغليو دعوت كردم به اتاقمون اونا هم دونفر بودن ، بازم من شروع كردم به تعريف كردن درمورد چيزاي ترسناك (فيلمو جنو...) (البته قبل از اون اتفاق شوم بود ها):((( اين دفه پايه داشتم بقيه هم تعريف ميكردن. يكي از بچه ها گفت من برم از اتاقم يه چيزي بردارمو بيام منم باهاش رفتم موقع برگشتن من برق اتاقشونو روشن گذاشتم. يه ساعتي گذشت همون دوستم گفت بريم مسواك بزنيم ،‌چون برق سالن خاموش بود از زير در معلوم بود كدوم اتاق برقش روشنه يهو دوستم خشكش زد گفت ا چرابرق اتاق ما روشنه؟ منم شيطنتم گل كرد گفتم واي من خاموش كردم چي شده؟ با ترسو لرزو نقش بازي كردن رفتم برقو خاموش كردمو برگشتيم تو اتاق (قبلش به يكي ديگه از بچه ها (هم اتاقي خودش) گفته بودم برقو دوباره روشن كنه):)) نيم ساعت بعد به بهانه ي چايي درست كردن فرستادمش بيرون يهو بيچاره با رنگ پريده اومد تو اتاق گفت به خدا اتاق ما جن داره برق اتاقمون روشنه:25r30wi: من كه داشتم ميتركيدم از خنده جلوي خودمو گرفتم(به هم اتاقيش اشاره كردم به بهانه اينكه تلفنش زنگ زده رفت بيرون برق اتاقو خاموش كرد):))))) گفتم برو بابا ساعت 1 نصفه شب توهم زدي برو چاييتو درست كن ، به زور منو بلند كردو نشونم داد گفت ببين روشنه؟ برق خاموش بود شوكه شد شروع كرد به داد زدن (اونم توي سالن كه همه خواب بودن:14: ) واي يخ كرديم مونده بوديم چطوري اينو ساكت كنيم جيغ ميزد ميگفت جنننننننن جننننننننن اينجا جن داره فقط يادمه جلوي دهنشو گرفتمو انداختيمش تو اتاقو برق اتاقو خامشو كرديم (اگه مسئول خوابگاه ميفهميد كه :13: بعدش بهش گفتيم شوخي بودبنده خدا اول سكوت كرد تا هلاجي كنه چي شده:)) بعد هرچي جلوي دستش بود از دمپايي گرفته تا بشقابو پوست ميوه پرت ميكرد طرفمون ماهم جرات نداشتيم حرف بزنيم چون جيغ ميزد فقط كتك خورديم ولي تا يه هفته سوژمون بود كلي بهش خنديديم:25r30wi:
 

MOHAMMAD.R

New member
روزای اولی که خیلی با خودم درگیر بودم خیلی حواسم به دورو ورم نبود اومده بودم خونه بابامم عشق شطرنجه گیر میداد که بیا بازی کنیم منم که حوصله ی خودمو نداشتم ولی برا حفظ ظاهرم که بود باید میگفتیم چشم درغیر این صورت مامان میگفت حتما تو خوابگاه معتاد شده:))(خیلی از محیط خوابگاه بدش میاد)
خلاصه ما گرم بازی بودیم(مثلا!!)بابامم هی خط نشون میکشید که ایندفعه دیگه محاله واسه دلخوشیت بزارم ببری اگه مردی خودتو از کیشی در بیار..
نمیدونم اون لحظه من چی شنیدم که پا شدم رفتم از تو کشو براش نخ دندون اوردم!!!!!!!!!!!!!!!!
هنوزم که هنوزه سر بازی میگه بابا من هیچی لازم ندارما...
 

Taraa

Well-known member
سلام حدیث جونم ... سلام بچه ها


یه خاطره تلخ:

یه بار یکی از دخترای خوابگاهمون که خیلی بچه درسخونی بود و شبا تا دیروقت تو سالن مطالعه خوابگاه درس میخوند ... نزدیکای صبح جیغ و فریاد کشون بدون حجاب دوید تو حیاط، مسئولا به زور گرفتنش ... معلوم شد بیچاره دیوونه شده (ما که آخرش نفهمیدیم چش شد) ولی زنگ زدن خونوادش اومدن دنباشو بردنش و دیگه برنگشت

قابل توجه علاقمندان به ترس و ترسوندن دیگران
 
آخرین ویرایش:

MOHAMMAD.R

New member
آره خیلی خطرناکه مامانمو که یادم میاد میگم آخرین بارت باشه همچین کاری کنی..:))





سلام حدیث جونم ... سلام بچه ها

یه خاطره تلخ:

یه بار یکی از دخترای خوابگاهمون که خیلی بچه درسخونی بود و شبا تا دیروقت تو سالن مطالعه خوابگاه درس میخوند ... نزدیکای صبح جیغ و فریاد کشون بد.ن حجاب دوید تو حیاط، مسئولا به زور گرفتنش ... معلوم شد بیچاره دیوونه شده (ما که آخرش نفهمیدیم چش شد) ولی زنگ زدن خونوادش اومدن دنباشو بردنش و دیگه برنگشت

قابل توجه علاقمندان به ترس و ترسوندن دیگران
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

MOHAMMAD.R

New member

تازه یه روز قرار بود خونه عمومینا بیان خونه مهمونی, زنگ زدن به من گفتن هرچی زنگ میزنیم خونه کسی جواب نمیده خبر بده واسه نهار میاییم اونجا منم بیرون از خونه بودم اومدم زنگ بزنم به مامان بگم که تدارک ببینه یکی از دوستان(!!!!!)زنگ زد بعدشم که دیگه کلا یادم رفت ,دم ظهر بود که رفتم خونه چشمتون روز بد نبینه دیدم خونه پر از آدمه همون لحظه یادم اومد اونقدر احساس بدی داشتم !حالا کی جرعت داشت بره جلو, مامانم چنان چشمو ابرویی برام میومد که اگه بابام به دادم نمیرسید حتما ..
خلاصه بخیر گذشت هرچند مامانم طفلک ازم نا امید شده بود!!

چون خیالم راحته نمیشناسینم دارم لو میدما:)))






واااااای یاد یه خاطره ای افتادم ولی نگم بهتره آره خیلی بده بعدش ناراحتیش آدمو عذاب میده
 

Artmis.a

New member
یه بار با یکی از دوستام رفته بودیم خیابون سر ظهر هم بود و خیلللللللللللللللللللییییییییییی هم گرسنه بودیم

دنبال پیتزا فروشی بودیم که یهو دوستم داد زد اوناها اوناها

منو میگی از ذوق دیگه هیچ جا رو نگاه نکردم و با هم دویدیم رفتیم داخل مغازهه

دیدم جلوش بساط کباب داشت ولی اون لحظه خون به سلولهای خاکستریم نمیرسید

آقاهه که یه جوون بود گفت بفرمائید بشینید خانوما فقط قبلش بگید چی میل دارین

دوستم با صدای بلند و با شوق گفت دوتا مخلوط لطفاً

آقاهه => :(50):

بله خانم؟؟؟؟؟

دوستم: آقا میگم دوتا پیتزا مخلوط:p7977cujr38iyymsu8:

آقاهه: :25r30wi: خانم اینجا کبابیه!!!!!!!

کل افرادی که اونجا بودن منفجر شدن

و ما با سرعت نور محل حادثه را ترک کردیم:black_eyed:
 

mw.ashel

New member
سلام دوستان
اینم یه خاطره از طرف من:

ترم آخر بودم و شیفت شب داشتم که بخش زایمانمونم نسبتا شلوغ بود که نیمه های شب یه خانم باردار با درد زایمانی وارد بخش شد و کادر هم که میدونستن من و دوستام هستیم و تو کارمون واسه خودمون استادی شدیم دیگه خیالشون راحت بود و خودشون رفته بودن استراحت کنن و بهم سپرده بودن که اگه موردی پیش اومد خبرشون کنم و چون این خانم باردار مراجعه کرد من تو استیشن نشسته بودم و4نفر بودیم ، دونفر داشتن استراحت میکردن و یکی شونم در حال تماشای تلویزیون بودن و در حالی که از مسئولیتی که داشتیم چیزی کم نمیذاشتیم و همش بیمارانمون رو کنترل میکردیم.خانمه وارد بخش شد و وقتی دیدم درد زایمانیش شروع شده دستور بستریشو نوشتم و بستریش کردیم و بعد کنترلهای لیبرشو شروع کردم و به بچه ها گفتم که مسئولیت این مادر با منه و همش میدیدم که این سوالای تخصصی ازم میپرسه و منم که دارم همش با اعتماد به نفس جواب میدم و تو شرح حالش پرسیده بودم و میدونستم کارمنده و مدرک ارشد داره ولی چه رشته ای و کجا کار میکنه دیگه زیاد تو اون مباحث نپرسیدم و اونم همش داره منو محک میزنه و منم اولش خودمو معرفی کردم و همش بهش دلگرمی میدادم و اون شبش یه زایمانم انجام دادیم و کلا شیفت خوبی داشتیم،و صبح که کادر کشیک بیدار شدن و دیدن یه مریض رو ادمیت کردیم خوشحال شدن و و وقتی خواستیم شیفتو تحویل بدیم چشمتون روز بد نبینه دیدیم رنگ و رخسار کادر همش میره و میاد نگو خانمه ارشد مامایی بودن و کارمند پزشکی قانونی منم از همه جا بی خبر ، اومدن سمت من و کمی ازم ناراحت بودن که چرا شب بیدارشون نکردم و حالا اون خانمه ممکنه براشون پرونده سازی کنه و.... ولی خانم خوبی بود و هیچی نگفت و در آخر ازم تشکر کرد و منم شیفتمو تحویل دادم و ازشش خداحافظی کردم و رفتم .
 

AWWA

New member
آشل جون من دوست مامایی زیاد دارم. زمان طرح با چند تا از ماماییا تو یه پانسیون بودیم که چسبیده بود به اتاق زایمان . یه بار رفتم که مثلا" بهشون کمک کنم. وقتی صحنه زایمانو دیدم به نظرم عادی میومدا، ولی یه لحظه دیدم همه جا سیاه وسفیده. نگو فشارم از ترس افتاده و خودم خبر ندارم. خانم باردارو ول کرده بودن داشتن به من رسیدگی می کردن..
 

mw.ashel

New member
من یه دوستی داشتم که یه همکلاسی پسر داشت که مدام با هم درگیر بودن تو کلاس و اونقدری از هم متنفر بودن که نگو ، بعد چند سال فارغ التحصیلی دوستم یه روز یه خانمه اینو میبینه و ازش خوشش میاد و واسه پسرش میاد خواستگاری و دوستم هم منم دعوت کرد که اون لحظه همراهش باشم و منم چون درگیر شیفت بیمارستان بودم نتونستم برم و خواستگاری انجام شد و چند ماه بعدش کارت دعوت عروسی دوستم به دستم رسید و من و بقیه دوستاش هماهنگ کردیم که با هم بریم عروسی و رفتیم و دیگه الان متوجه شدید که چی دیدیم ، داماد همون پسره بود که دوستم باهاش کنار نمیومد و قیافه بقیه دوستای همکلاسیش اونجا خیلی دیدنی بود و همه از خنده داشتن میمردن و شوکه شوده بودن ، نگو اینا قبلا همش اون پسره پیش دوستم رو مسخره میکردن و همشون داشتن از خجالت آب میشدن که چرا ما اون زمون این حرفا رو پشت اون بنده خدا میزدیم.:riz513:

منظورم از بیان این مطلب اینه که بعضی مواقع آشنایی بین دو نفر خیلی غیر عادی شروع میشه و ممکنه اوایل با هم اختلاف نظر داشته باشن و سو، تفاهم پیش بیاد ولی بعد ها واسه آدم یه خاطره میشه .:image170::bunnyearsmiley:
 

cheshmak

New member
من اولین باری که زایمان دیدم !!!یعنی اولین باری که زایمان با اپی زیاتومی دیدم!!! یادمه زمستون بود و هوای اتاق زایمان خیلی گرم بود ماسکم زده بودم دیگه آخراش بود احساس کردم نفسم بالا نمیاد !!!ماسکو دراوردم دیدم فایده تداره انگار چشمام داره سیاهی میره همونجا نشستم!!!!آدم ترسویی نیستم ولی فشارم افتاده بود!!!دوستم و استادم رسیدن به دادم فشارم 8بود!!!!!
 
بالا