یاد شهدا

N@RVIN

Well-known member
1384235810488694_orig.jpg

میدونم تاپیک شهداست اما این عکس هم خالی از لطف نیس
 

bahramian0935

New member
صدام حسین با گستاخی تمام اعلـام کرد: هرجوجه کلـاغ ایرانی
که بتواند به آسمان نیروگاه بصره نزدیک شود جایزه بزرگی دارد!
تنها 150 دقیقه بعد، با عملیات عقابان تیزبین آسمان ایران زمین، کاپیتان
عباس دوران و علیرضا یاسینی، نیروگاه بصره با خاک یکسان شد!

به افتخار دلیر مردانیکه که ذراتشان جزئی از خاک ایران زمین گشته!
 

bahramian0935

New member
عشق یعنی چند استخوان و یک پلاک سال های سال تنها زیر خاک

عشق یعنی « همت » و یک دل خدا
توی سینه اشتیاق کربلا
عشق یعنی شوق پروازی بزرگ
در هجوم زخم‌های بی‌صدا
عشق یعنی قصة عباس و آب
در « طلاییه » غروب آفتاب
عشق یعنی چشم‌ها غرق سکوت
در درون سینه، اما انقلاب
عشق یعنی آسمان غرق خون
در شلمچه گریه‌گریه…. تا جنون
عشق یعنی در سکوت یک نگاه
نغمة انا الیه راجعون
عشق یعنی در فنا نابود شدن
در میان تشنگان ساقی شدن
عشق یعنی در ره دهلاویه
غرق اشک چشم، مشتاقی شدن
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین، جغرافیای آسمان
 

bahramian0935

New member
جاویدان قهرمان ملی، علی اقبالی دو گاهه... خلبان ببرهای ایران... یکی از جوان‌ترین استادان خلبان شکاری در عملیات 140 فروندی بود و در آغاز جنگ، لیدر دسته پروازی چهار فروندی به شمار می‌رفت.

اقبالی‌ دوگاهه در یکم آبان‌ماه 1359 زمانی که لیدر یک دسته دو فروندی هواپیمای اف-5 را به عهده داشت، در یک ماموریت برون‌مرزی با هدف بمباران یکی از سایت‌های راداری موصل به همراه همرزم خلبانش از زمین برخاست و پس از رسیدن به منطقه و مشاهده‌نکردن هدف بلافاصله به سمت هدف ثانویه که پادگان العقره در حوالی پایگاه هوایی کرکوک عراق و ایران بود، تغییر مسیر داد و در ساعت تعیین شده روی هدف ظاهر شد. اما در پایان این عملیات موفقیت‌آمیز، رادار راهبردی دشمن پرنده آهنین شهید اقبالی را نشانه رفت و هواپیمای وی به شدت مورد اصابت موشک قرار گرفت. پرنده زخمی که خلبان جوان آن را به زحمت به 30 کیلومتری شرق موصل نزدیک مرز ایران رسانده بود، سقوط و اقبالی دوگاهه با چتر نجات هواپیما را ترک کرد و به اسارت دشمن بعثی درآمد.

خلبان جوان و دلیر ایران‌زمین پیشتر تلمبه‌خانه‌ها و نیروگاه‌های برق عراق را از کار انداخته بود و طرح‌های عملیاتی وی موجب شده بود تا صادرات 350 میلیون تنی نفت عراق به صفر برسد. به همین دلیل صدام جنایتکار به خون این شهید تشنه بود و دستور داد پس از دستگیری اقبالی بدنش را دو نیمه کردند و نیمی از پیکر مطهرش در نینوا و نیمی دیگر در موصل عراق مدفون شد.
یاد و نامش گرامی باد
 

bahramian0935

New member
شب عملیات پلاکشو کند و انداخت سمت سیم خاردارها!
بهش گفتن این چه کاریه! اگه شهید شدی خونوادت چه گناهی کردن
که یه عمر چشم انتظار بچشون باشن!
گفت یه لحظه توی ذهنم اومد که اگه شهید بشم جنازمو میبرن
توی محل و عجب تشییع جنازه ی باشکوهی توی محل واسم راه میفته!
از خدا خجالت کشیدم!
 

bahramian0935

New member
شهید سعید گلاب بخش ♡ (معروف به محسن چریک) در سال 1338 در شهر اصفهان به دنيا آمد.
از فرماندهان نیروهای مردمی در جبهه غرب بود .او در سال 1361 و در جریان عملیات والفجر مقدماتی، خود را به منطقه ی عملیاتی جنوب رساند و در این نبرد، بال در بال ملائک گشود.
این 2 عکس از سعید گلاب، یکی در دهه ی پنجاه و دیگری مدتی قبل از شهادتش گرفته شده. فاصله ی زمانی ثبت این عکس، 5-6 سال بیشتر نیست. نفس مسیحایی حضرت روح الله با جوانانی چون سعید گلاب کاری کرد که تبدیل به حیرت آفرینانِ تاریخ ایران اسلامی شدند.

- - - Updated - - -

عشق از خاک دمید
دانه در خاک شکفت
وتو در خاک نخواهی پوسید ...

خلبان شهید علیرضا دریانیان ♡
متولد: 29 اردیبهشت 1329
ساكن: تهران
اخرین درجه: سروان
تاریخ شهادت: 14 مهر 1359
محل شهادت: تكریت

خلبان علیرضا دریانیان یكى از مجرب ترین خلبان هاى شناسایى بودند كه پرواز با F-5,F-4 ,RF-4را طى دو دوره اموزشى در امریكا به اتمام رسانده و در اخر به خدمت گردان 11 شناسایى تاكتیكى در آمدند كه در روزهاى ابتدایى شروع جنگ در سن 30 سالگى در یك عملیات شناسایى سانحه داده و هیچگاه از ایشان و كمك خلبان ایشان شهید خسرو پور اطلاعى بدست نیامده و جزو مفقودالاثران ثبت شدند و در انتها با پایان جنگ به جمع شهدا پیوستند.
 

bahramian0935

New member
هر گـاه شب جمعه شهـدا را يـاد كرديد
آنهـا شمـا را نـزد اباعبدالله الحسين (ع) يـاد ميـكننـد . . .
...
شهيـد " مهـدي زيـن الـدين "
...
پی نوشت : امشب ، شب ِجمعه ،
شب ِ زیارتی آقا ابـا عبدالله
شـب ِ پـَر کشیدن مـادر خوبی هـا . . .

- - - Updated - - -

دلاور هوانیروز، خلبان شهید ابراهیم فخرایی ♡ خلبانی که 4200 بار شهید شد
ابراهیم فخرایی 700ساعت از هزار و صد ساعت پروازش تقریباً عملیاتی است، حالا خودتان این زمان را بر 10دقیقه تقسیم کنید، ببینید چندبار مرده است. 700را در شش ضرب کنید؛ چهار هزار و200بار مردن کم است! آن‌هم برای آدمی که دانسته می‌رود! می‌داند موشک سام جلویش است، آواکس روی سرش است، توپ ضدهوایی و موشک‌انداز جلویش است، آرپی‌جی پیش رویش هست و باران گلوله. فخرایی خلبانی است که چهار هزار و 200بار شهید شده است.
تا همین 30 سال پیش می توانستی اطراف میدان سعدآباد مشهد پیدایش کنی اما حالا برای دیدنش باید بروی قطعه 26 بهشت زهرای تهران. مسعود، پسر حالا28ساله اش می گوید «اینکه بابا اینجاست از کوچکی دنیاست! روبه روی شهید صیاد شیرازی، کنار شهید آوینی و شهدای نیروی هوایی؛ دوستان قدیمی دوباره دور هم جمع شده اند.»
 

bahramian0935

New member
علاقه خاصي هم به حضرت فاطمه زهرا (س) داشت هم به سادات و فرزندان ايشان . عجیب هم احترام سيدي را نگه مي داشت . يادم نمي آيد توي سنگر ، چادر ، خانه يا جاي ديگري با هم رفته باشيم و او زودتر از من وارد شده باشد. حتي سعي مي کرد جلوتر از من قدم برندارد . يک بار با هم مي خواستيم برويم جلسه . پشت در اتاق که رسيديم طبق معمول مرا فرستاد جلو ،
گفت : بفرما .
نرفتم تو .بهش گفتم : اول شما برو !
لبخندي زد و گفت : تو که مي دوني من جلوتر از سيد جايي وارد نمي شم .
به اعتراض گفتم :حاج آقا ، اينجا ديگه خوبيت نداره من اول برم !
گفت :براي چي ؟
گفتم : ناسلامتي شما فرمانده هستي ؛ اينجا هم که جبهه است و بالاخره بايد ابهت و پرستيژ فرماندهي حفظ بشه . مکثي کردم و زود ادامه دادم : اينکه من جلوتر برم پرستيژ شما را پايين مي ياره .
خنديد و گفت : اين پرستيژي که مي خواد با بي احترامي به سادات باشه ، مي خوام اصلاً نباشه!
شهید عبد الحسین برونسی، فرمانده تیپ هجدهم جوادالائمه
پیشنهاد می کنم کتاب خاطرات این شهید بزرگ رو با عنوان "خاکهای نرم کوشک" حتما مطالعه کنید....
 

bahramian0935

New member
پانزدهم فروردین سالروز عملیات غرور آفرین دلاور مردان نیروی هوایی ♡ ارتش جمهوری اسلامی ایران به پایگاه هوایی الولید موسوم به h-3 گرامی باد
عملیات اچ۳، که از آن به عنوان حمله به اچ۳ نیز یاد می‌شود، یکی از عملیات‌های هوایی مهم در جنگ ایران و عراق بود. از این عملیات به عنوان یکی از بزرگترین عملیات‌های هوایی دنیا که به نام فانتوم‌ها ثبت شده‌است، یاد می‌شود.طی این عملیات فانتوم‌های نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران در تاریخ ۴ آوریل ۱۹۸۱ (۱۵ فروردین ۱۳۶۰) پایگاه هوایی الولید (پایگاه‌های هوایی اچ۳) را در غربی ترین نقطه عراق، در مرز مشترک عراق و اردن بمباران کردند و آن‌را منهدم ساختند. در این عملیات بیش از ۴۸ هواپیمای عراقی که بیشتر آنها بمب افکنهای روسی (میگ ۲۳، سوخو ۲۰، تپولوف ۱۶، تپولوف ۲۲) بودند از بین رفتند.

- - - Updated - - -

یــــــــوسفـــــــ هـــــــــور بـــــازگشت
او در تشکیل تیپ ۳۷ نور، سپاه بستان و هویزه، قرارگاه نصرت و ارائه طرح کلی عملیات خیبر و بدر از افراد اصلی به شمار می آمد، مسؤولیت سپاه ششم امام جعفر صادق (ع) را عهده دار بود.
امــــــا اصل مطلب سری ترین قرارگاه سپاه به نام نــصــــرت بود که به گفته ی یکی از فرماندهین وقت سپاه :
"برادران قرارگاه نصرت سوار بلم ها می شدند و چهل، پنجاه کیلومتر را در آبهای عراق می رفتند ، آبراه های دجله را متر می کردند که اگر قرار شد نیروها از جایی از دجله عبور کنند، عرض دجله را در نظر بگیرند. اتوبان بغداد - بصره را فیلم برداری می کردند و اطلاعات تهیه می کردند."
شهادت
وقتی وارد صحنه شدیم، در ابتدا چیزی دیده نشد، جاده پاكسازی شده بود و اثری از آنها نبود ولی كاوش كه شروع شد، در كنار سنگر اورژانس، چسبیده به سنگر، در یك فضای تقریباً مثلثی شكل، در حدود 100 متر مربع، شهدا پیدا شدند و جالب اینجاست كه آثار و بقایای بالگرد و ماشین هم دیده می‌شد.از ظواهر این طور بر می‌آمد كه نیروهای دشمن قصد هلی‌برن داشتند به همین دلیل با بالگرد روی جاده نشستند و نیروهایشان را پیاده كردند تا بتوانند راه را ببندند. از طرفی راه دیگری هم برای گریز نبود؛ شهید بزرگوار براساس همان منطق «هیهات من الذله» با ماشین به این بالگرد عراقی زد و آنها را به هلاكت رساند و خود به همراه همرزمانش به شهادت رسید.
بازگشت یوسف گمگشته بعد از 22 سال
و در مورد 22 سال مفقود بودن ایشان باید به این نکته اشاره کرد که با توجه به سابقه درگیری شهید بزرگوار و همرزمانش با بالگرد عراقی در این نقطه می‌دانستیم كه آنها در این منطقه حضور داشتند زیرا عراقی‌ها بالگرد را برای دستگیری و اسیر كردن وی بلند كرده بودند لذا باید پیكر آنها را در آن اطراف پیدا می‌كردیم؛ عراقی‌ها مختصات قرارگاه را داشتند شنود می‌كردند و اطلاعات‌شان دقیق بود. وقتی وارد صحنه شدیم، در ابتدا چیزی دیده نشد، جاده پاكسازی شده بود و اثری از آنها نبود ولی كاوش كه شروع شد، در كنار سنگر اورژانس، چسبیده به سنگر، در یك فضای تقریباً مثلثی شكل، در حدود 100 متر مربع، شهدا پیدا شدند و جالب اینجاست كه آثار و بقایای بالگرد و ماشین هم دیده می‌شد.
این شهید بزرگوار کسی جز سردار هور علی هاشمی نبود.
تا به حال کسی این جمله رو نشنیده : " معلم محترم " چون کلمه ی "معلم" محترم بودن هم به همراه داره حال "شهید" بزرگترین معلم تاریخ است.
شادی روح تمام "شهدا "صلوات
 

bahramian0935

New member
سلام بر آنهایی که از همه چیز گذشتند تا ما به هر چه میخواهیم برسیم
سلام بر آنهایی که قامت راست کردند تا قامت ما خم نشود
سلام بر آنهایی که به نفس افتادند تا ما از نفس نیافتیم
سلام بر آنهایی که رفتند تا ما بمانیم
سلام بر مردان خدا
سلام بر شهدا ..
 

حسان

Well-known member
HM-20135156915231186631385904002.8233.jpg
 

bioshimi93

New member
یادداشتی از شهید احمد رضا احدی


رتبه اول کنکور پزشکی سال 64
ساعتی قبل از شهادت

چه کسی می داند جنگ چیست؟
چه کسی می داند فرود یک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟
چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی آتش، یعنی گریز به هرجا، به هر جا که اینجا نباشد، یعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟
به راستی ما کجای این سوال ها و جواب ها قرار گرفته ایم ؟
کدام دختر دانشجویی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببیند و اخبار آن را بشنود از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حیا را چه کسی یاد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند .
کدام پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟
چه کسی در هویزه جنگیده؟کشته شده و در آنجا دفن گردیده؟
چه کسی است که معنی این جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟!
اصلا چه کسی می داند تانک چیست؟
چگونه سر 120دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنی های تانک له می شود؟
آیا می توانید این مسئله را حل کنید؟
گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اولیه خود از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نمایید سرکجا افتاده است؟
کدام گریبان پاره می شود؟

کدام کودک در انزوار و خلوت اشک می ریزد؟
و کدام کدام ....
توانستید ؟؟؟
اگر نمی توانید، این مسئله را با کمی دقت بیشتر حل کنید؛
هواپیمایی با یک و نیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری
سطح زمین، ماشین لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نماید ، مورد اصابت موشک قرار می دهد اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود معلوم کنید کدام تن می سوزد؟
کدام سر می پرد؟
چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟
چگونه باید آنها را غسل داد؟
چگونه بخندیم و نگاه آن عزیزان را فراموش کنیم؟
چگونه می توانیم در شهرمان بمانیم و فقط درس بخوانیم؟
چگونه می توانیم درها را به روی خود ببندیم و چون موش در انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگیریم؟
کدام مسئله را حل می کنی؟ برای کدام امتحان درس می خوانی؟
به چه امید نفس می كشی؟ كیف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟
از خیال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر یا از آدامسی كه هر روز مادرت دركیفت می گذارد؟
كدام اضطراب جانت را می خورد؟
دیر رسیدن به اتوبوس، دیر رسیدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چیز بسته ای؟ به مدرك، به ماشین؟




به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟؟
صفایی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشیدن، پرستو شدن
آی پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسایگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟
آی دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هیچ می دانستی؟ حتما نه...!!!
هیچ آیا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكیده كودكی را تر كنی؟ و آنگاه كه قطره ای نم یافتی، با امیدهای فراوان به بالین آن كودك رفتی تا سیرابش كنی
اما دیدی كه كودك دیگر آب نمی خورد......


اما تو اگر قاسم نیستی، اگر علی اكبر نیستی، اگر جعفر و عبدالله نیستی،
لااقل حرمله مباش
كه خدا هدیه حسین را پذیرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمین پس نداد.
من نمی دانم كه فردای قیامت این خون با حرمله چه خواهد كرد....
پس بیاید حرمله مباشیم...
برای شادی روح شهدا یه صلوات بفرستیم:riz304:
 
آخرین ویرایش:

bahramian0935

New member
......

هر وقت از سر کار می یومد یه راست می رفت توی اتاقش
دراز می کشید روی پتو و از درد پهلو به خودش می پیچید
از این پهلو به اون پهلو ، هر کاری می کرد آروم نمی شد
از بس درد داشت گریه می کرد .
می گفتم : مادر ! بذار پهلوت رو بمالم شاید دردش آروم بشه
می گفت : نه مادر ! این درد ارث مادرم حضرت زهراست (س)
بذار با همین درد به آرامش برسم . . .
خاطره ای از زندگی ِ
مداح شهیـد " سید مجتبی علمدار "
 

bahramian0935

New member
« در آغاز جنگ كه بني صدر ملعون و خائن در جبهه ها هم مي آمد ، من فرمانده عمليات خوزستان بودم. ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود راه نمي دادند. من با شهيد بزرگوار ( حسن باقري ) با تلاش مقام معظم رهبري كه نماينده حضرت امام (ره) در آن زمان بودند وارد جلسه شديم. در آن هنگام بني صدر با آن قيافه خاص خودش حضور داشت. وقتي كه نوبت ما شد ، اول وضعيت دشمن قرار بود گزارش شود ، سپس وضعيت خودي بيان گردد. به شهيد بزرگوار اشاره كردم و گفتم: « برو توضيح بده اين مطلب را ». من اين قسمت را از زبان مقام معظم رهبري عرض مي كنم ، آقا مي فرمايند: تا شما اشاره كردي كه حسن پاشو برو ، من ديدم كه يك جوان لاغر اندام و كوچولو پاشد بدون اينكه سر و ريشي ، محاسني داشته باشد ( البته ته ريش كمي داشت ). من دلم ناگهان ريخت. گفتم: « حالا اين بني صدر و اينها نشسته اند اين جوان چه مي خواهد بگويد ، تا آمد پاي تابلو ، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كرد كه : دشمن اينجا چند تانك دارد ، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است، آنجا خاكريز زدند ، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كرده اند ، هر چه زمان مي گذشت قلبم روشن تر و چهره ام بازتر مي شد ، مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش مي خواهد به منبر برود نگران است كه آيا مي تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم ولي هر چه بيشتر صحبت مي كرد من قيافه ام بازتر مي شد. » او در آن جلسه چنان گزارش دقيق ، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است »
خاطرات سرلشکر رحیم صفوی
 

bahramian0935

New member
طــرف رو خواست. وقتــی اومــد با پیــرمرد روبروش کـــرد.
گفـــت: « ایــن راست میگه کــه به زورِ اسلحه ازش چیــزی گـــرفتی؟ »
گفت: « آره »
پرسیــد: « چـــرا ایــن کــارو کردی؟ »
گفت: « این کُــردها حقِ شونـه! جلــوی مــا مثــل موش آب کشیـده می شن،
ولـی پشتِ سـرمـون هــزار جــور خیانت می کنن. »
کــاوه از عصبانیت سرخ شــد و گفت: « اسلحــه ی اینــو بگیرین و باهــاش تســویه حســاب کنین،
ایــن جـــور نیــروهــا بــه درد مــا نمــی خورن. »
همیــن کــار رو هم کردیم .
شهید محمــود کـــاوه ، فرمـــانده تیپ ویــژه شهـــدا
ساکنان ملک اعظم 1 / منزل کاوه / صفحه ی 44
 

bahramian0935

New member
برف شدیدی می بارید
سوز سرما هم آدم رو کلافه می کرد
توی جاده برا انجام کاری پیاده شدیم
یادم رفت سوئیج رو بردارم
یهو درهای ماشین قفل شد
به خانومم گفتم سوئیچ یدک کجاست؟
گفت اونم توی ماشینه
نمی دونستیم چیکار کنیم توی اون سرما
کسی هم نبود ازش کمک بگیریم
هر کاری کردم درب ماشین باز نشد
شیشه ی پر از برف ماشین رو پاک کردم
یهو چشمم افتاد به عکس شهید ابراهیم هادی که به سوئیچ ماشین آویزون بود
به دلم افتاد از ایشون کمک بگیرم
به شهید گفتم: شما بلدی چیکار کنی
خودت کمکمون کن از این سرما نجات پیدا کنیم
همینجور که با شهید حرف میزدم ناخوداگاه دسته کلید منزلم رو در آوردم
اولین کلید رو انداختم روی قفل ماشین
تا کلید رو چرخوندم ، درب ماشین باز شد
خانومم گفت: چطور بازش کردی؟
گفتم با دسته کلید منزل
خانومم پرسید: کدومش ؟ مگه میشه؟
شروع کردم کلیدای منزل رو روی قفل امتحان کردن تا ببینم کدومش قفل رو باز کرده
با کمال تعجب دیدم هیچ کدوم از کلیدها توی قفل نمیره
اونجا بود که فهمیدم عنایت شهید ابراهیم هادی شامل حالمون شده
منبع: کتاب سلام بر ابراهیم
 

bahramian0935

New member
هر بار صدای زنگ در خانه را میشنید توی دلش خالی میشد.فرقی نمیکرد مرتضی خانه باشد یا نه.هر لحظه منتظر بود بیایند سراغش.
بارها با خود فکر کرده بود جواب مامور های ساواک را چه بدهد و چطور دست به سرشان کند.
زن همه کتاب ها و اعلامیه ها را جمع کرده بود اما مرتضی انگار نه انگار.خیالش راحت بود میدانست اگر امروز نه فردا میایند سراغش رفتارش عادی بود.مثل همیشه.
توی خانه لباس بیرونش را تن میکرد میگفت:
میخواهم وقتی مامور ها میایند ببینند اماده رفتنم.
 

bahramian0935

New member
......

محمـــود بهرامــی جوانــی تیز هــوش و درس خــوان بود کــه
بعــد از اخذ دیپلم از دانشگــاهی در کالیفرنیــا برای ادامــه تحصیل
پــذیرش گــرفت امــا اخــذ ویزا برای سفر محمود مصــادف شد
بــا تظاهـــرات روزهــای پیروزی انقــلاب امــام خمینی ( ره ) .
محمــود برای روز 12 بهمن 57 بلیط به مقصد آمریکا گرفته بود.
روز موعود در حالی‌ که خانواده برای بدرقه اش به فرودگاه مهرآباد
آمده بودند. اتفاقی افتاد که مسیر زندگی محمود را عوض کرد.
فرودگاه شلوغ بود و خبر رسید که امام می آید. محمود با
شنیدن این خبر با وجود مخالفت شدید پدر و مادر و برادر
از این مسافرت صرف نظر کرد و کلامی گفت که ماندگار شد:
"" امـــام برای مـــا به ایران آمده و مــا او را رها کنیم؟ امــام نیاز به سرباز دارد و مــن هم یکی از سربــازان امام هستم . . . ""
محمود از همان روز به بعد یک لحظه از پا ننشست و
با شاگردان خود که هر کدام مردی شده بودند در خدمت انقلاب
قرار گرفت. در سال‌های اولیه انقلاب چندین بار مورد سوء قصد
منافقین قرار گرفت و جان سالم به در برد.
و نهایتن در عملیات خیبر در اسفند ماه سال 62 شهید شد.
 

bahramian0935

New member
......

برای بعضی ها نامش، آقای خامنه ای است،
بعضی دیگر، مقام معظم رهبری، آیت الله خامنه ای، معظم له یا رهبر انقلاب خطابش می کنند.
برای برخی دیگر آقا سید علی آقای خامنه ای، حضرت آقا یا امام خامنه ای است
کسانی هم هستند در آن سوی مرزها که سیدنا القائد صدایش می کنند. برای من اما ... بگذریم!
این روزها که از فتنه ی شوم شام تا کوچه پس کوچه های خون آلود منامه و کویته و بغداد بوی خون و جنون می آید، این روزها که آرواره ی ماهواره های وهابی، دندان شبهه های شیک در تن یقین بعضی از برادرانم فرو می کنند، این روزها که گزینه های روی میز 1+5 گرگ، دورنمای میراث احمدی روشن ها را در سایه ی تاریکی فرو برده، این روزها که تیتر تکراری خبرهای هر روز دنیا خونین شدن سنگفرش های فلان نقطه ی دنیا از خون شیعیان جهان است، این روزها که حراج حجاب مانکن های متحرک در خیابان های شهرهایمان، مادران شهدا را شکنجه می دهد. این روزها که ... این روزها که هجوم گله ی کفتارهای شیطان، محاصره مان می کند، دلمان خوش می شود به دیدن چهره ی "مردی" که نایب حضرت عشق است.

- - - Updated - - -

طرف با یک موتور گازی آمد جلو در مسجد. سلام کرد ، جوابش را با بی اعتنایی دادم دستانش روغنی بود و سیاه. خواست موتور را همان جلو ببندد به یک ستون ، نگذاشتم . گفتم : این جا نمی شه ببندی عمو.
برد چند قدم آن طرف تر . من همچنان با نگرانی و هیجان ، سر کوچه رو نگاه می کردم . طرف دوباره برگشت پرسید : اخوی کجا می تونم دستامو بشورم؟
با دستم زدم روی شانه اش . دستشویی را نشانش دادم گفتم : زود دستاتو بشور و برو بشین توی مسجد که الآن یکی از فرماندهان جنگ می خواد بیاد سخنرانی .
با نگرانی ساعتم را نگاه کردم . دوباره خیره شدم به سر کوچه سه ، چهار دقیقه گذشت و باز هم خبری نشد پیش خودم گفتم : مردم رو دیگه بیشتر از این نمی شه نگه داشت ؛ خوبه برم به مسئوول پایگاه بگم تا یک فکری برداریم .
یکدفعه دیدم بلندگوی مسجد روشن شد و جمعیت صلوات فرستادند!
موتور گازی فرمانده جنگ(شهید برونسی) ، بین راه خراب شده بود برای همین تاخیر داشت...
 

bahramian0935

New member
در را که باز کرد پاکت از لای در افتاد زمین.از وزارت انگلستان بود.
بازش کرد خواند و گذاشت همان جا روی میز کنار پایان نامه اش.
رفت توی اشپزخانه و زیر کتری را روشن کرد .
نوشته بودند بعد از دفاع از پایان نامه اش می تواند در انگلستان بماند و توی وزارت نیرو هم کار کند با تمام امکانات برای زندگی.
چای را ریخت نشست پشت میز شروع کرد به خواندن پایان نامه اش.چایش را تا ته خورد و لیوانش را گذاشت روی نامه وزارت خانه!فکر کرد هفته بعد که دفاع کرد جواب وزارت را میدهد.
عباسپور بعد از دفاعش توی همان جلسه که حسابی هم شلوغ شده بود گفت:
دیگر یک لحظه هم نمیتواند اینجا بماند.گفت این همه سختی کشیده که برگردد و برای مردم کشور خودش کار کند.
برگشت ایران.
شهید دکتر حسن عباسپور وزیر نیرو
 
بالا