یاد شهدا

bahramian0935

New member
گفتند: مصطفی زخمی شده،
دو نفر با لباس سبز پاسداری بودند.
سوارم کردند، گفتم اگر مصطفی شهید شده بگوئید، من طاقتش را دارم، ولی انکار کردند. ماشین که به طرف امامزاده عبدالله پیچید، یک مرتبه دلم برای مصطفی تنگ شد. دلم هوری ریخت، ته دلم خالی شد. یاد زینب کربلا افتادم. وقتی به داخل امامزاده رسیدیم، وارد مزار شهدا که شدیم. پشت سر آمبولانس، دیدم دو تا خواهرش، خواهرهای مصطفی از حال رفته اند، اما من طاقت داشتم.
آقای مردشور گفت تا شما بیرون نروید من او را نمی شویم،
داخل یک پلاستیک پیچیده بودنش، گفتم برید کنار، چادرم را انداختم، گفتم من خودم پسرم را می شویم، طاقتش را هم دارم.
مگر زینب طاقت نداشت، من مگر زینب نیستم، من هم زینب هستم.
من پسرم را می شویم، بروید کنار، همه رفتند من ایستادم، اما بدنم می لرزید، گفتم هیچ کسی حق ندارد به پسر من دست بزند.
دستام را بالا بردم، گفتم: خدایا همانطور که به حضرت زینب (س) قدرت دادی به من هم قدرت بده. وقتی پلاستیک را کنار زدم دیدم مصطفی سر ندارد، دست در بدن ندارد، پاهایش نیست، دیگر چیزی نفهمیدم.
 

bahramian0935

New member
شهید که باشی...
یک بار شهید میشوی...
مادر شهید که باشی هر روز...
مادر شهید مفقود الاثر که باشی هر ثانیه...
ســـلامتی هــمه ی مادران شهدا صــلوات {اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}
 

bahramian0935

New member
دلخوری بچه های ارتش از حاج همت/طنز!
آنچه خواهید خواند ، خاطره ای است از برخوردی میان یکی از امرای ارتش با شهید حاج محمدابراهیم همت:
یک روز که فرماندهان ارتش، در یک قرارگاه نظامی برای طراحی یک عملیات، همه جمع شده بودند، حاج همت هم از راه رسید، امیرعقیلی، سرتیپ دوم ستاد «لشکر 30 پیاده گرگان»، حاجی را بغل کرد و کنارش نشست، امیر عقیلی به حاج همت گفت: «حاجی ! یک سوال دارم، یک دلخوری خیلی زیاد، من از شما دلخورم.»
حاج همت گفت: «خیر باشد! بفرمائید! چه دلخوری؟»
امیر عقیلی گفت: «حاجی ! شما هر وقت از کنار پاسگاه های ارتش، از کنار ما که رد می شوی، یک دست تکان می دهی و با سرعت رد می شوی. اما حاجی جان، من به قربانت بروم، شما از کنار بسیجی های خودتان که رد می شوی، هنوز یک کیلومتر مانده، چراغ می دی، بوق می زنی، آرام آرام سرعت ماشین ات را کم می کنی، بیست متر مانده به دژبانی بسیجی ها، با لبخند از ماشین پیاده می شوی،دوباره باز دستی تکان میدهی، سوار می شوی و میروی. رد میشی اصلا مارو تحویل نمی گیری حاجی، حاجی به خدا ما هم دل داریم.»
حاج همت این ها را که از امیر عقیلی شنید، دستی به سر امیر کشید و خندید و گفت: «برادر من!اصل ماجرا این است که از کنار پاسگاه های شما که رد می شوم، این دژبان های شما هر کدام چند ماه آموزش تخصصی می بینند که اگر یک ماشین از دژبانی ارتشی ها رد شد، مشکوک بشوند؛ از دور بهش علامت میدهند، آرو آروم دست تکان میدهند، اگه طرف سرعتش زیاد بشه، اول علامت خطر میدهند،بعد ایست میدهند، بعد تیر هوائی میزنند، آخر کار اگر خواست بدون توجه دژبانی رد بشود.به لاستیک ماشین تیر میزنند.
ولی این بسیجی هایی که تو میگی، من یک کیلومتر مانده بهشان مرتب چراغ میدم، سرعتم رو کم میکنم، هنوز بیست متر مانده پیاده می شوم و یک دستی تکان میدهم و دوباره می خندم و سوار می شوم و باز آرام از کنارشان رد می شوم. آخر این بسیجی ها مشکوک بشوند.اول رگبار می بندند. بعد تازه یادشان میاد که باید ایست بدهند.
یک خشاب و خالی می کنند، بابای صاحب بچه را در می آورند، بعد چند تا تیر هوائی شلیک می کنند و آخر که فاتحه طرف خوانده شد، داد می زنند ایست!!!»
این را که حاجی گفت، قرارگاه از خنده منفجر شد...

- - - Updated - - -

بدجوری زخمی شده بود...
رفتم بالای سرش...
نفس نفس می زد...
بهش گفتم زنده ای ؟
گفت: هنوز نه!
خشکم زد...
تازه فهمیدم چقدر دنیامون با هم فرق داره...
اون زنده بودن رو توی شهادت می دید و من ...
 

bahramian0935

New member
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند...
اما حقیقت آن است که زمان ، ما را با خود برده است
و شهدا مانده اند...!
شهید سید مرتضی آوینی
 

bahramian0935

New member
حاج همت هر وقت عصبانی میشد صورتش سرخ میشد،
روی پنجه های پاهاش می ایستاد میگفت:
بچه ها بجنگید، اگر نجنگید میان عنانمون رو دست میگیرند
روحت شاد حاج همت، این روزها رو، اون روزها میدیدی، کجایی ... !؟
 

bahramian0935

New member
بی سیم در حال صحبت كردن با فرماندهی قرارگاه عقبه بود و انگار به او
سفارش می كردند كه مواظب خودت باش و ایشان می گفت
من و شهادت!
جالب اینكه آخرین كلمه شهید كه پشت بی سیم می گفت این بود:
حسین حسین شعار ماست... هیچگاه یادم نمی رود همین كه گفت:
حسین حسین شعار ماست، شهادت افتخار و ناگهان تركش خمپاره
حنجره مباركش را پاره كرد و سرشان را از بدن جدا نمود.
این بود سردار بی سر شهید ذبیح الله عالی
 

bahramian0935

New member
حکایت مجروحان کشورهای دیگه که گاها قبولشونم نداریم ,حکایت
افرادی است که گرچه اکثرا مدافع نبودن و تجاوز گر بودن به خاک کشوری
دیگه, قهرمان ملی هستن و قابل احترام ,با درآمد بالا, امکانات بالا و البته
به شدت قابل احترام ...
و اما جانبازان کشور ما با کیلومترها ادعا ی ما افرادی هستن ,غالبا
گوشت قربونی و یا افراد کم بضاعت مالی و به شدت مظلوم و یا پلی
برای رسیدن به مقام بالاتر افرادی چه بسا جنگ ندیده ...
شایدم علاقه ظاهری ما ریا با خود دارد برای خوب بودن دروغین ما در
صورتی که قهرمانان واقعی و قابل احترام ترین افراد زندگی ما که
مدیونشان هستیم هستن این بزرگواران بی ادعا ,تاسف بر ما و ....
سادات شرمنده از مظلومیت ریشوهای با ریشه
 

bahramian0935

New member
گفت :چیه هی جانباز جانباز شهید شهید!
میخواستن نرن! کسی مجبورشون نکرده بود که!
گفتم :چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
گفت :کی؟!!
گفتم :همون که تو نداریش!
گفت :من ندارم؟! چی رو؟!
گفتم :غیرت
 

bahramian0935

New member
شهید " مصطفی پیش قدم " به روایت مــادر
آخـرین باری که می رفت جبهه ، بـدرقه اش کـردم ،
وقت رفتن خـواستم صورتش رو ببوسـم کـه یـکی صـداش کرد ،
سـرش رو برگردونـد سمـت صــدا
ناخـود آگـاه به جـای صورتش ، پشت گردنـش رو بوسیدم ...
وقتـی پیکر مطهرش رو آوردند ، رفتم بالا سـرش
دیـدم ترکـش خورده توی گردنش
درست همون جایی کـه بوسیده بـودم . . .
پی نوشت :
با ایـن خاطره یـاد یه آقایی نمی افتین ؟!
همون آقایی که : . . .
. . . یـا حسیـن !!!
ریشوهای با ریشه
 

bahramian0935

New member
......

در طول هشت سال جنگ ایران و عراق تقریبا 213250 نفر شهید شدند
در بدن انسان سالم تقریبا 5/5نیم لیتر خون وجود دارد
...
مساحت کف دست انسان تقریبا 76 سانتی متر مربع است
حال حساب کنید :
برای پس گرفتن هر وجب این خاک چقدر خون ریخته شده ؟؟؟؟
جواب: برای هر وجب خاک ایران ، 51 قطره خون شهید داده شده .
بماند که عده ای هم زخمی و جانباز شدند
 

bahramian0935

New member
......

شهید هادی باغبانی--
متولد سال 1362
محل شهادت سوریه
شهید باغبانی مستند سازی که به جرم به تصویر کشیدن وقایع سوریه به شهادت رسیدند
فرمانده یکی از مناطق سوریه میگفتند:صبح آن روز من و شهید باغبانی با هم برای عملیاتی به آن دشت رفتیم شجاعت رو تو چشمانش میدیدم در صحنه جنگ دریغ از یک لرزش دست...
میگفتند افرادی که کار فرهنگی میکردند زیاد دیدم ولی شهید باغبانی مستند سازی کارش نبود عشقش بود و در راه عشقش شهید شد یاد شهید عزیز گرامی
 

bahramian0935

New member
بگذار نادان هــا تهمت باران کنند ....
بگذار با نگاهم پورخندی بزنم بر جاهلیت کسی که درک نکرد تفاوتم را ...
بگذار خوش باشند با چشم ها و گوشهایی که سراسر غلط میبینند و میشنوند
همین که تو میدانی و آگاهی مرا بس !!
من را چه باک از آدم !! تو هستی و یک شمع و یک دل سیر عشق ....
 

bahramian0935

New member
......

شـُـهدا را یـاد کنیـد ، حتی بـا ذکـر یـک صلوات . . .

هر گـاه شب ِ جمعه ، شُهـدا را يـاد كرديد
آنهـا شمـا را نـزد اباعبدالله الحسين (ع) يـاد ميـكننـد . . .
شهيـد " مهـدي زيـن الـدين
 

bahramian0935

New member
تا ابد به آنها که شب عملیات،قمقمه هایشان را زیر خاک پنهان کرده تا هوس آب نکنند....مدیونیم!
 

امین18

New member
سلام برشهدا حافظان پرنور ایران .با تمام وجودم نگاهتونو حس میکنم شما زنده اید
 

امین18

New member
عشق یعنی چند استخوان و یک پلاک سال های سال تنها زیر خاک

عشق یعنی « همت » و یک دل خدا
توی سینه اشتیاق کربلا
عشق یعنی شوق پروازی بزرگ
در هجوم زخم‌های بی‌صدا
عشق یعنی قصة عباس و آب
در « طلاییه » غروب آفتاب
عشق یعنی چشم‌ها غرق سکوت
در درون سینه، اما انقلاب
عشق یعنی آسمان غرق خون
در شلمچه گریه‌گریه…. تا جنون
عشق یعنی در سکوت یک نگاه
نغمة انا الیه راجعون
عشق یعنی در فنا نابود شدن
در میان تشنگان ساقی شدن
عشق یعنی در ره دهلاویه
غرق اشک چشم، مشتاقی شدن
عشق یعنی حرمت یک استخوان
یادگار از قامت یک نوجوان
آنکه با خون شریفش رسم کرد
بر زمین، جغرافیای آسمان
 

bahramian0935

New member
امدادگر جاش ته خاکریز بود.هر کسی می خواست پیدایش کند می رفت ته خاکریز.
جبهه که آمد گفتند کم سن و سال است بشود امدادگر.
هر کسی زخمی می شد داد می زد ((امدادگر..!امدادگر...!))اگر هم خودش می توانست دیگرانی که اطرافش بودند داد می زدند ((امدادگر..!امدادگر...!))و او خودش را از ته خاکریز می رساد بالای سر مجروحین.
خمپاره منفجر شد او که افتاد هیچ کس صدا نزد((امدادگر..!امدادگر...!))نمی دانستند چه کسی را صدا بزنند.
ولی خودش می گفت((یا زهرا..!یا زهرا...!))
 
بالا