یاد شهدا

bahramian0935

New member
فرمانده دسته هرچی به این بسیجی تذکر میداد که ساکت شود و به صحبت های فرمانده لشگر گوش کند ،
توجهی نمی کند ، شیطنتش گل کرده بود و مثلا می خواست نشان بدهد

که بچه بسیجی از فرمانده لشگرش نمی ترسد ، خلاصه فرمانده دسته یک برخوردی با این

بسیجی کرد و همهمه ای اطراف آن ها ایجاد شد. سرو صدا که بالا گرفت ، بالاخره حاج همت

متوجه شد و صحبتش هایش را قطع کرد و پرسید :برادر ! اونجا چه خبره؟؟یک کم تحمل کنید

زحمت رو کم می کنیم !!

کسی از میان صفوف به طرف حاجی رفت و چیزی در گوشش گفت. حاجی سر تکان داد و رو

به جمعیت کرد و خیلی محکم و قاطع گفت :آن برادری که باهاش برخورد شده بیاد جلو!!

لحظاتی بعد بسیجی کم سن وسال شروع کرد سلانه سلانه به سمت جایگاه حرکت کردن.

حاجی صدایش را بلند تر کرد : بدو برادر ! بجنب.

بسیجی جلوی جایگاه که رسید حاجی محکم گفت :بشمار سه ،پوتین هات رو در بیار.

و بعد شروع کرد به شمردن . بسیجی کمی جا خورد و سرش را به علامت تعجب به پهلو

چرخاند.حاجی کمی تن صدایش را بلند تر کرد و گفت :بجنب برادر ! پوتین هات !!

بسیجی خیلی آرام به باز کردن بند پوتین هایش مشغول شد . همه شاهد صحنه بودند .

بسیجی پوتین پای راستش را که از پا بیرون کشید،حاجی خم شد و دستش را دراز کرد :

بده به من برادر!!

بسیجی بی اختیار پوتین را به دست حاجی سپرد . حاجی لنگه پوتین را روی تریبون

گذاشت . دست به کمرش برد و قمقمه اش رو آورد، در آن را باز کرد و آب را درون پوتین

خالی کرد . همه هاج و واج مانده بودند که این دیگه چه تنبیهی است؟؟

حاجی مشغول کاره خودش بود و یکدفعه پوتین را بلند کرد و لبه آن را به دهان گذاشت و

آب داخلش را نوشید و آن را دراز کرد به طرف بسیجی وخیلی آرام گفت :برو سر جات برادر.

بسیجی که مثل آدم آهنی سرجاش خشکش زده بود پوتین را گرفت و حاجی هم بلند و

طوری که همه بشنوند گفت :

ابراهیم همت ! خاک پای همه شما بسیجی هاست.

ابراهیم همت توی پوتین شما بسیجی ها آب میخوره.

جوان بسیجی یکدفعه مثل برق گرفته ها دستش را بالا برد و فریاد زد :

برای سلامتی فرمانده لشگر حق صلوات !!

و انفجار صلوات محوطه صبحگاه را لرزاند...
 

bahramian0935

New member
همه دور هم نشسته بوديم.اصغر برگشت گفت«احمد،تو که کاري بلد

نيستي. فکر کنم تو جبهه جاروکشي مي‌کني،ها؟»

احمد سرش رو پايين انداخت،لب خند زد و گفت«اي… تو همين مايه ها.»

از مکه که برگشته بود،آقاي فراهاني يک دسته گل بزرگ فرستاده بود در

خانه.يک کارت هم بود که رويش نوشته شده بود:

«تقديم به فرمانده رشيد تيپ بيست و هفت محمد رسول الله،حاج احمد متوسليان.»

ری
 

bahramian0935

New member
......

میخواستم بزرگ بشم

درس بخونم و مهندس بشم

خاکو آباد کنم

زن بگیرم

مادر و پدر مو ببرم کربلا

دخترمو بزرگ کنم ببرمش پارک ، تو راه مدرسه با هم حرف بزنیم...

خیلی کارا دوست داشتم انجام بدم

خب نشد

باید میرفتم از مادرم ، پدرم ، خاکم ،*ناموسم ، دخترم ، دفاع کنم !!

رفتم که

دروغ نباشه

احترام کم نشه

همدیگر رو درک کنیم

ریا از بین بره

دیگه توهین نباشه

محتاج کسی نباشیم

الان اوضاع چطوره؟؟؟

تخریب چی نوجوان شهید کاظم مهدیزاده

شهادت : عملیات کربلای 1 ـ مهران

- - - Updated - - -

نه هوای تازه و نه لباس نو می خوام
هفت سین من تویی من فقط تو رو می خوام

دلم امشب از خدا جز تو هیچی نمی خواد
کاش یکی ما دوتا رو با هم آشتی می داد

ببین امشب قلب من مث آیینه روشنه
آیینه ی زلال من دیدن عید من

سال نو یعنی تو وقتی از در تو میای
نذر کردم امشبم سفره چیدم که بیای

شادی از تقویم من بی تو رفت و برنگشت
انتظارت من کشت توی سالی که گذشت
 

bahramian0935

New member
امروز صدای آهنگهای لس آنجلسی آنقدر بلندست که فریادهای «حاج مهدی باکری» بگوش نمیرسد!

امروز همه «حاج ابراهیم همت» را با اتوبان همت می شناسند!

امروزنام شهید را برای اینکه بچه ها خشونت طلب بار نیایند از کوچه ها برداشته و نام نگین و جاوید میگذارند!

امروز ستارگان هالیوود آنقدر زیادند که دیگر کسی ستارگان درخشان کربلای ایران را نمی بیند!

امروزهمه به دنبال کسب نام هستند و گمنامی فقط برای شهدا به ارث رسیده است!

امروز جانبازان موجی را از اجتماع دور نگه می دارند تا آسیبی به افکار عمومی نرسانند!

امروز کسی نمیداند، مهدی باکری در وصیت نامه خود از خدا خواسته بود جسدش برنگردد و تکه ای از زمین را اشغال نکند!

امروز کسی نمیداند، شب عملیات خیبر حاج مهدی باکری، برادرش حمید باکری را جا گذاشت و رفت!

امروز کسی نمی داند مهدی زین الدین، رتبه چهار کنکور سراسری را داشت!

امروز کسی نمی داند تکه های پیکر شهيدي را درون گونی برای خانواده اش فرستاده بودند!

امروز مانتوها روز به روز تنگ تر و کوتاه تر می شود!

امروز اصلا شهیدی نیست که بخواهیم بشناسیمش

امروز ......... امروز است...

- - - Updated - - -

رهبر معظم انقلاب: یاد دوران دفاع مقدس را نگذارید از یادها برود. خاطره‌ی این سرزمین‌ها را زنده نگهدارید. دشمنها می‌خواهند قضیه دفاع مقدس، فداکاری‌ها و خصیتهایی که در این فداکاری‌ها نقش آفریدند، اینها را یا نشناسیم یا از یاد ببریم.

- - - Updated - - -

شهید حسن ناظمی متولد سال 1346 در استان همدان دیده به جهان گشود و در سال 1360 در حالی که فقط 14 سال سن داشت برای حضور در جبهه اشتیاقی وصف ناشدنی داشت طوری که در محل اعزام نیروهای مردمی به جبهه برای اینکه قامتی بلندتر از معمول نشان دهد بر روی تکه اجری ایستاد تا قامتی رساتر داشته باشد اما وقتی فرمانده اعزام نیروها صورت نحیف او را دید با لبخندی گفت شما میشود جلوتر بیایید ... وحسن مجبور شد از روی تکه آجر پایین بیاید و فرمانده به او گفت به خانه برو و وقتی بزرگتر شدی بیا خودم ترا میفرستم اما او با گریه اصرار می کرد اما فرمانده او را به خانه فرستاد. سال بعد که حسن قامتی کشیده تر پیدا کرده و اشتیاق حضورش در جبهه از او چهره ای مسیحایی و آسمانی ساخته بود در جبهه های غرب و جنوب حضور یافت . او در همان اویل نوجوانی مقید به رعایت نماز اول وقت بخصوص به جماعت در مساجد بود و حتی نماز صبح خود را در مسجدی که در آن نماز صبح اقامه میشد ادا میکرد و دفتری داشت که در آن مراحل مراقبه و محاسبه نفس خود را در آن مینوشت . او در عین حال نسبت به پدر و بخصوص مادرش بسیار مهربان بود و مثل پروانه دور مادرش میگشت و او را در کارهای منزل کمک میکرد طوری که مادرش همیشه میگفت حسن برای من مثل یک دختر مهربان است . حسن بسیار منظم و دقیق بود و هر روز برنامه زمانی مخصوصی داشت یعنی معمولا حداقل یک ساعت به اذان صبح بیدار شده و نماز شب و قران میخواند و بعد برای ادای فریضه نماز صبح به مسجد میرفت و بعد کتابهایش را منظم در اطراف خود بصورت حلقه هایی میچید وطبق برنامه ای که داشت درس میخواند و تمام برنامه روزانه خود را مرور نموده و شبها مراحل مراقبه و محاسبه نفس خود را د ردفترش مینوشت و با این حال در حضور در جبهه ها اشتیاقی وصف ناشدنی داشت و سرانجام او در سال 1365 در حالی که در رشته فیزیوتراپی دانشگاه تهران پذیرفته شده بود در شهریور سال 1365 و در دهه اول ماه محرم سید الشهدا در جزیره مجنون پیکرش به لیلای شهادت سپرده شد و در حدود 13 سال مفقودالاثر بود و سرانجام پلاک و استخوانهایش در مزار شهدای همدان آرام گرفت .
شادی روح این شهید بزرگوار صلوات{اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}
 

bahramian0935

New member
فدای دلت که :
سی و خرده ای ساله منتظری؛

جگرگوشه ات، با پای خودش برگرده یا روی دست برش گردونند؛

هروقت شهدای تفحص شده میارن، خدا خدا میکنی عزیز تو هم بینشون باشه؛

هرهفته تنها میری بهشت زهرا س و مادر یه شهید گمنام میشی و باهاش حرف میزنی؛

هر چندوقت یه بار، با هزار امید میری معراج شهدا و خبر میگیری از پسرت؛

هرسال میری جنوب، هی خاکها رو نگاه میکنی و دنبال یه نشون میگردی؛

هرشب خواب پسرت رو می بینی که برگشته خونه، با خوشحالی میپری از خواب ولی..

هر روز دم در خونه رو آب می پاشی و خونه رو تمییز میکنی تا اگه یه وقت پسرت اومد...

هر وقت دلت می گیره، عکس دست گلت رو میذاری جلوی روت و درد دل میکنی باهاش؛

هر صبح که بیدار میشی، سلام میدی به عکس عزیز دلت و قربون صدقه قدّش میری..

هر نماز، از ته دل دعا میکنی تا زودتر بری پیش شهیدت..

با همه ی این چیزا ، باز هم صبر می کنی..

چون با تمام وجود باور داری که:

فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ
(آل عمران/ 170)

خوش بحالتان که انقدر خالصید.. مثل شهیدتان..
 

bahramian0935

New member
یک سنگربتونی، روی یک بلندی نظرمان را جلب کرد. پله های بتونی، ما را می رساند به سنگر.اطرافش را نگاهی انداختیم. کمی ور رفتیم،تا یک شهید پیدا کردیم. سرودست شهید،زیر پله های بتونی بود. درحال جمع کردن بدن او، برخوردیم به یک پوتین دیگر،یک شهید دیگر. تصمیم گرفتیم اطراف آن سنگر را کامل بگردیم. گشتیم. پنجاه شهید،درست زیر سنگر. امکان نداشت که پنجاه نفر بالای آن بلندی شهید شده باشند.معلوم بود بعثی ها جمع شان کرده اند،رویشان چهل سانت بتون ریخته اند و سنگر ساخته اند.
منبع:کتاب تفحص

شادی روح شهدا صلوات {اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}
 

bahramian0935

New member
خدایا !
می خواهم فقیری بی نیاز باشم
که جاذبه های مادی زندگی
مرا از زیبایی عظمت تو غافل نگرداند.

خدایا !
خوش دارم گمنام و تنها باشم
تا در غوغای کشمکشهای پوچ مدفون نشوم.

خدایا !
دردمندم ، روحم از شدت درد می سوزد ،
قلبم می جوشد ، احساسم شعله می کشد
و بند بند وجودم از شدت درد صیحه می زند ؛
تو مرا در بستر مرگ آرامش بخش.

- شهید دکتر مصطفی چمران
 

bahramian0935

New member
فقر و بي چيزي بزرگترين ثروتي بود که خداي بزرگ به من ارزاني داشت.

همت و اراده مرا آنقدر بلند کرد که زمين و آسمان ها نيز در نظرم ناچيز شدند.

هنگامي که شهيدي خون پاکش را در اختيارم مي گذارد و فقر اجازه نمي دهد که يتيمانش را نگبهاني کنم.

هنگامي که مجروحي در آخرين لحظات حيات به من نگاه مي کند و با نگاه خود از من تقاضاي کمک دارد ، من مي سوزم، آب مي شوم و قدرت ندارم کمکش کنم.

هنگامي که در سنگر خونين ترين قتالها و جنگ آوري، از گرسنگي شکمش خشک شده و نمي تواند آب را از گلو فرو بدهد من که اينها را مي بينم و صبر مي کنم ديگر ترس و وحشتي از فقر ندارم.

اين قفس آهنين را شکسته ام و آنقدر احساس بي نيازي مي کنم که زير سخت ترين ضربه ها و کوبنده ترين هجوم ها از هيچ کس تقاضاي کمک نمي کنم.

شهید مصطفی چمران
 

bahramian0935

New member
غواص به فرمانده اش گفت : اگه رمز را اعلام کردی و تو آب نپریدم ، من رو

هول بده تو آب !

فرمانده گفت : اگر مطمین نیستی میتونی برگردی . غواص جواب داد :

نه ! پای حرف امام ایستاده ام ، فقط میترسم دلم گیر خواهر کوچولوم باشه

آخه تو یه حادثه اقوامم رو از دست دادم و الان هم خواهرم رو سپردم به همسایه ها تا تو عملیات شرکت کنم.

والفجر ۸ ، اروند وحشی ، فرمانده داد زد یا زهرا ، غواص قصه ی ما اولین نفری بود که تو آب پرید! اولین نفری بود که به شهادت رسید !
 

bahramian0935

New member
دختری سه ساله بود که پدرش آسمانی شد . .
دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!!
ولی ... هیچوقت نفهمیدند
اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا! . . .
یک هفته در تب ســـــــوخت . . .
 

bahramian0935

New member
شهید دکتر مصطفی چمران می گفت:
توی کوچه پیرمردی دیدم که روی زمین ِ سرد خوابیده بود
سن و سالم کم بود و چیزی نداشتم تا کمکش کنم
اون شب رختخواب آزارم می داد و خوابم نمی برد از فکر پیرمرد
رختخوابم رو جمع کردم و روی زمین سرد خوابیدم
می خواستم توی رنج پیرمرد شریک باشم
اون شب سرما به بدنم نفوذ کرد و مریض شدم
اما روحم شفا پیدا کرد
چه مریضی لذت بخشی . . .

- - - Updated - - -

سرش را بالا گرفت و در چشم تک‌تک ما خیره شد، آهی کشید و گفت:

«بچه‌ها! شما دل پاکی دارید، التماس‌تان می‌کنم از خدا بخواهید جنازه‌‌ای از من باقی نماند، من از شهدا خجالت می‌کشم...».

آن شب گذشت؛ حرف‌های او دل ما را آتش زده بود، حالا ما به حال او غبطه می‌خوردیم، دل باصفایی داشت، یقین پیدا کرده بودیم که او نیز گلچین می‌شود، خدا بهترین سلیقه را دارد.

شب عملیات یکی از نخستین شهدای ما همان برادر دلسوخته بود، گلوله خمپاره مستقیم به پیکرش اصابت کرد، او برای همیشه مهمان اروند ماند.
 

bahramian0935

New member
آخر شب بود، کتابها رو جلوش گذاشته بود و صفحاتی از اونو مطالعه می کرد
بعد قرآن رو باز کرد و آیاتی از قرآن رو با ترجمه خوند، بعد از ساعتی خانم حاجی اومد و کتابها رو جمع کرد
نگاهی به ساعت انداخت و گفت: حاج آقا دیر وقته، نمی خواهید بخوابید
حاجی آیه را تمام کرد، برخاست و قرآن رو بوسید و کنار آیینه گذاشت، بعد دوباره نشست و به پشتی تکیه داد، گفت: هنوز پدر نیومدند، وقتی اومدند اون وقت میخوابم
خوب آقا جون همیشه دیر وقت میان، نگرانشون هستید؟
نه نگرانشون نیستم، ولی میترسم خوابم ببره و وقتی پدر بیاد من دراز کشیده باشم، اون وقت به ایشون بی احترامی می شه
شهید عبدالمهدی مغفوری
 

bahramian0935

New member
سپـر بـلا...

«م رگ بر بهشتی»!
اونقدر این شعار رو بلند جلوی دادگستری فریاد می زدند که بهشتی به راحتی می شنید.
رو کرد به بهشتی که: چرا امام ساکته؟ ای کاش جواب این توهین ها رو میداد.
بهشتی گفت: برادر! قرار نیست در مشکلات، از امام هزینه کنیم.
ما سپر بلای اوییم؛ نه او سپر ما...
 

bahramian0935

New member
بسم رب الشهدا

رفته بود تهران درس بخواند . سال آخر دبیرستان ، دوستش از یک کوچه می رفته مدرسه و علی از کوچه ای دیگر!

دوستش به او میگفته : چرا از آنجا می روی؟ بیا از این کوچه برویم؛ پر از دختر است!

علی می گفته: « شما میخواهی بروی، برو . به سلامت . من نمی آیم.»

یادگاران11.کتاب صیادشیرازی.ص8
 

bahramian0935

New member
هر وقت از جستجو برمی گشتیم، قمقمه من خالی بود اما قمقمه مجید پر بود، لب به آب نمی زد، انگار دنبال یک جای خاص بود.

نزدیک ظهر روی تپه کوچک در فکه نشسته بودیم، حالت مجید خیلی عجیب بود، با تعجب به اطراف نگاه می کرد، یکدفعه بلند شد و گفت:

«پیدا کردم، این همون بلدوزره است!»، بعد هم سریع به آن سمت رفت.

در کنار بلدوزر یک خاکریز کوچک بود، کمی آن طرف تر یک سیم خاردار قرار داشت، مجید به آن سمت رفت، انگار اینجا را کاملاً می شناخت!

خاک ها را کمی کنار زد، پیکر دو شهید در کنار سیم خاردار نمایان شد،

مجید قمقمه آب را برداشت و روی صورت شهدا ریخت، آب می ریخت و گریه می کرد و می گفت:

«بچه ها ببخشید اون شب بهتون آب ندادم، به خدا نداشتم...».

مجید روضه خوان شده بود و ... شادی روح شهید مجید پازوکی حمد وصلوات

ریشوهای با ریشه

- - - Updated - - -

امام را در بیمارستان قلب بستری کرده بودند.نتوانست طاقت بیاورد و رفت بیمارستان.دکتر را که دید بلند شد وسلام کرد.دکتر جوابش را داد و رفت سمت آی سی یو.پرستار حواسش به مرد بود که از صبح زود آمده و مدام سراغ دکتر های قلب را میگرفت.هرچه ازش می پرسیدند چه کار دارد میگفت خصوصی است.دم نگهبانی هم مجبور شده بود کارتش را نشان بدهد تا بیاید تو.
پشت سر دکتر راه افتاد داشت از در آی سی یو رد میشد که صدایش کرد دکتر برگشت و از پشت شیشه عینکش زل زده بود به مرد.مرد اب دهانش را قورت داد توی دلش از خدا خواست تا دکتر درخواستش را قبول کند.دستش را روی قلبش گذاشت.تند میزد.دکتر پرسید کاری دارید.مرد سرش را انداخت پایین.زل زد به سنگ های سفید کف راهروی بیمارستان و دستش هم چنان رو قلبش بود که گفت:(میخواهم هدیه بدهمش.)
دکتر گفت چه چیز را؟؟مرد سرش را بالا آورد و خیلی محکم گفت:
قلبم را به امام
شهید کشوری
 

bahramian0935

New member
كوه صبر

چند سال از دوران اسارتم را با آقای ابوترابی گذاراندم . اردوگاه موصلِ1 که بودیم یک روز رفتم پیش حاج آقا و پرسیدم « همه برای حل مشکلاتشان به شما مراجعه می کنند ، این را چه طور تحمل می کنی و خم به ابرو نمی آورید؟»
چیزی نگفت . دوباره پرسیدم . از دادن جواب امتناع کرد . بار سوم وقتی اصرارم را دید ، گفت « حسین آقا جون ، دو رکعت نماز و توسل به حضرت زهرا (س) ، کوه مشکلات را مثل موم نرم می کند. ازآن زمان هر وقت به مشکلی بر می خورم همین کار را می کنم »
 

bahramian0935

New member
......

ای نخل ها! ما را دریابید.

لبخندی برایمان بفرستید, از بغض هایمان بپرسید.

ما محاصره شدگان والفجریم. ما غرق شدگان اروندیم, ما مفقود الاثرهای رمضانیم.

تپه های بغض گرفته ی قلاویزانیم, میدان مینهای فکه ایم, مجنون جزیره ی مجنونیم.

غروب های غمگین شلمچه ایم.

ما را پناه دهید ای شفاعت دیده ها. پس چرا چیزی نمیگویید.

ای یادگاران خلوت سنگرها. راستی با آن همه یاران چه کردید؟

چطور قامتتان از شکستن آن همه دل نشکست؟ چطور نشنیدید آن همه صدای بلند را؟

راهی مهیا کنید. از سفری به سمت نور بگوئید. از نخل های سر به زیر حرفی بزنید.

هر توسلی به شما ختم و هر تلاطمی لبیک گویان به شما می پیوندد.

- - - Updated - - -

شهدا!
نمیشه دست ما رو هم بگیرید و ببرید پیش خودتون؟!
اینجا دیگه جایی برا زندگی کردن نیست!
دیگه تو این شهر نمیشه نفس کشید!
داریم خفه می شیم!
شهدا دلمون تنگتونه!
 

bahramian0935

New member
شهید حاج احمد پاریاب، فرمانده گردان شهادت لشگر ۲۷ حضرت محمد رسول الله (ص) در دوران دفاع مقدس، هم رزم و به قولی نور چشم حاج همت، سرداری بود که خیلی ها او را نمی شناختند.
سرداری که همواره او را با دستگاهی که برای مشکلات تنفسی اش که از جنگ برای او به یادگار مانده بود، دیده بودند.
فرماندهی که محقق و نویسنده دفاع مقدس، حمید داودآبادی درباره ی او می گوید: "پاریاب" فرمانده ی شیر و دلیر گردان شهادت، که فقط اگر لحظه ای سُرفه سراغش نیاید، برایش عروسی است و خوشی ای وصف ناشدنی؛ و یا به قول حاج سعید قاسمی، یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس،جنگ جوری رقم زد که امروز احمد پاریاب فرمانده گردان شهادت، باید با کپسول ۱۰-۱۱ کیلویی به بهشت زهرا بیاید و رفیقانش را ببیند.
این فرمانده بزرگ جنگ، در نهایت مظلومیت به شهادت رسید و چهار روز بعد از شهادتش، 23 اسفند 1391 در منزلش پیدا شد.

یادش گرامی و راهش پر رهرو.........
 

bahramian0935

New member
«دنیا،
میدان آزمایش است که هدف آن چیزی به جز«عشق» نیست.
هر کسی به شأن خود به چیزی می پردازد؛
ولی کسانی یافت می شوند که
«سوزی در دل» و «شوری در سر» دارند که به این بازیچه راضی نمی شوند...
.
.
.
من؛
به همه عالم، عشق می ورزم.
همه مخلوقات را دوست می دارم.
همه مردم را دوست دارم؛
حتی دشمنانم را...»

شهید چمران

- - - Updated - - -

پرویز پرستویی:

اگه مملکت دست بزرگها بود که عراقیا الان باید کنار رود لب کارون میخوندند!

دوئل-احمدرضا درویش
 
بالا