یاد شهدا

bahramian0935

New member
......

دانشجو که بود ، بعضی شبها خونه نمی یومد

منم اضطراب داشتم که کجاست و کجا میره؟!!!

وقتی پیگیری کردیم فهمیدیم میره پرورشگاه !

اونجا از بچه های بی سرپرست مراقبت می کرد

اگه لباسشون رو خیس می کردند عوضشون می کنه

اگه نیمه شب گریه کردند بغلشون می کنه تا ساکت بشن .

رئیس ستاد لشگر ۲۷ محمدرسول الله(ص)

سـردار رشید ِ اسلام " شهید عباس ورامینی "
 

bahramian0935

New member
يك هفته بود مادرم در بيمارستان بستري بود.
مصطفي به من سفارش كرد كه «شما بالاي سر مادرتان بمانيد ولش نكنيد، حتي شبها».
و من هم اين كار را كردم.
مامان كه خوب شد و آمديم خانه، من دو روز ديگر هم پيش او ماندم،

يادم هست روزي كه مصطفي آمد دنبالم، قبل از اين كه ماشين را روشن كند دست مرا گرفت و بوسيد، مي بوسيد و همان طور با گريه از من تشكر مي كرد.
من گفتم: «براي چي مصطفي؟»
گفت: اين دستي كه اين همه روزها به مادرش خدمت كرده براي من مقدس است و بايد آن را بوسيد.»
گفتم: از من تشكر مي كنيد؟ خب اين كه من خدمت كردم مادر من بود، مادر شما نبود كه اين کارها را ميكنيد.»
گفت: «دستي كه به مادرش خدمت مي كند مقدس است و كسي كه به مادرش خير ندارد به هيچ كس خير ندارد. من از شما ممنونم كه با اين همه محبت و عشق به مادرتان خدمت كرديد.»
هيچ وقت يادم نرفت كه براي او اين قدر ارزش بوده كه من به مادر خودم خدمت كردم . . .

همسر سردار شهید مصطفی چمران
 

bahramian0935

New member
زمانی که صدام شهرهای ایران را موشک باران و بمباران می کرد، تیمسار آبشناسان نامه‌ای به صدام نوشت که خیلی خواندنی است و یکی از افتخارات ارتش جمهوری اسلای ایران است...

«اگر جناب صدام حسین ژنرال است و فنون نظامی را خوب می‌داند و نظریه‌پرداز جنگی است، پس به راحتی می‌تواند در دشت عباس با من و دوستان جنگ آورم ملاقات کند و با هر شیوه‌ای که می‌پسندد، بجنگد؛ نه این‌که با بمب افکن‌های اهدایی شوروی، محله‌های مسکونی و بی‌دفاع را بمباران کند و مردم را به خاک و خون بکشد».

در جواب نامه، صدام، ژنرال قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد تا به تیمسار آبشناسان یک جنگ تخصصی را نشان بدهد.
سال‌ها قبل در اسکاتلند، تیمسار آبشناسان، ژنرال عبدالحمید و گروهش را در مسابقه کوهنوردی ارتش‌های منتخب جهان دیده بود. آن‌جا گروه او اول شد و عراقی‌ها هفتم شدند. حالا در میدان جنگ حقیقى دوباره مقابل ژنرال قادر عبدالحمید قرار گرفت و بعد از یک درگیری طولانى، لشکرش را شکست داد و خود او را اسیر کرد.

زنده باد یاد دلیر مردان سرزمینم .......
 

bahramian0935

New member
دکتر احمد رضا بیضایی، برادر شهید بیضائی:

- شب «تاسوعا» پیامک زده بود که «سلام. در بهترین ساعت عمرم به یادت هستم؛ جایت خالی.» یک‌ساعت بعدش زنگ زد و گفت که امروز منطقه اطراف حرم را بطور کامل از دست تکفیری‌ها که تا پانصد متری حرم پیش آمده بودند درآوردیم و از سمتی که دست تکفیری‌ها بود وارد حرم شدیم، از امشب هم چراغ‌های حرم را شب‌ها روشن نگه خواهیم داشت. از اینکه در شب تاسوعا اطراف حرم حضرت زینب (س) را پاکسازی کرده بودند خیلی خوشحال بود. قبل از آخرین سفرش پرچم قرمز رنگی را بعنوان یادگاری داد. آنرا از وقتی که رفت زده‌ام روی دیوار. رویش نوشته است: «کلنا عباسک یا بطلة کربلا - لبیک یا زینب»

- درون خودش كلنجاري داشت با خودش. براي كسي آشكار نمي‌كرد اما گاهي توي حرف‌هايش، مي‌زد بيرون. هر بار كه بر مي‌گشت و مي‌نشستيم به حرف زدن، حرف‌هايش بيشتر بوي رفتن ميداد و اگر توي حرف‌هايش دقيق مي‌شدي مي‌توانستي بفهمي كه انگار هر روز دارد قدمي را كامل مي‌كند. آن اوايل، يكبار كه از معركه برگشته بود، وسط حرف‌هايش خيلي محكم گفت: «جان‌فشاني اصلا كار آساني نيست» بعد تعريف كرد كه آنجا در نقطه‌اي بايد فاصله‌اي چند متري را در تيررس تكفيري‌ها مي‌دويد و توي همين چند متر، دخترش آمده جلوي چشمش. بعد توضيح داد كه تعلقات چطور مانع شهادت شهيد است... تمرين‌هاي زيادي توي يكي دو سال گذشته براي بريدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم بريد. اين بار كه مي‌رفت به كسي گفته بود «ايندفعه از كوثر بريدم».

- شهادتش، مزد پر كاريش بود و با شهادتش «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» را ثابت كرد. روزهايي كه تهران با او بودم شاهد بودم كه چطور دو شب متوالي را نمي‌خوابد يا خوابش از دو - سه ساعت بيشتر تجاوز نمي‌كند. تماسهاي كاريش شبها گاهي تا 2 صبح طول مي كشيد و از صبح خيلي زود هم شروع به زنگ زدن به نفرات مختلف براي هماهنگي كارهاي آنروز ميكرد. چشمهاي هميشه سرخ و تن هميشه خسته‌اش بارزترين خصوصيتش بود. دفعه قبل كه بعد از شهادت شهيد محمد حسين مرادي برگشته بود كمردرد شديدي داشت و نمي‌توانست رانندگي كند. مي‌گفت آنطرف براي اين كمردرد رفتم دكتر، مسكني زد كه گفت اين فيل را از پا مي‌اندازد ولي فرقي به حال كمردرد من نكرد. با همين كمردرد هم سفر آخر را رفت. روزي هم كه شهيد شد، از دو شب قبل بيدار بود. توي اتاقش پوستري از حاج همت روي كمد لباسهايش زده بود كه اين جمله حاج همت روي آن به چشم مي‌خورد: «با خداي خود پيمان بسته‌ام كه در راه حفظ و حراست از اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم» و از اين لحاظ به حاج همت اقتدا كرده بود.
 

bahramian0935

New member
آسمان سهم کسانی است که به زمین دل نبستند ...

- - - Updated - - -

مادر شهید ابن یامین رمضان نژاد فریدونکناری تعریف می کند:
«همیشه آرزویم این بود که پسرم را داماد ببینم.
وقتی جنازه ی ابن یامین را آوردند، گفتم سفره ی عقد بچینند.
آن روز احساس کردم که حوریان بهشتی در اتاق عقد حضور دارند و برای پسرم که با یکی از آنها وصلت کرده از خوشحالی دف می زنند.
زمانی که داشتم به دست و پای ابن یامین حنا می بستم انگار کسی به من گفت: حوریان، حنا را از دست و پای داماد می ربایند.»
 

bahramian0935

New member
......

جلوی ایوان بند پوتین‌هایش را بست و دست و پای مادرم را بوسید و سپس گفت حلالم کنید.

مادر گفت بمان، دو روز دیگه قرار است پدر شوی. ابوعمار گفت وضع کردستان ناجور است صدام و گروهک‌ها خیلی بر مردم ظلم می‌کنند باید بروم و رفت.

وقت رفتن گفت فرزندم دختر است اسمش را هم می‌گذاریم محدثه. در آخرین تماس تلفنی‌اش هم گفت: من دیگر برنمی‌گردم قنداقه محدثه را در تشییع جنازه‌ام بگذارید بر روی تابوتم. مطمئنا من و دخترم هرگز یکدیگر را نخواهیم دید.

دقیقا همان شد که می‌گفت؛ نوزادی روی تابوت و همدیگر را ندیدن دختر و پدر.

سردار شهید حبیب‌الله افتخاریان معروف به ابو عمار،
 

bahramian0935

New member
چفیه یه بسیجی که گم می شد...
داد میزد:
آی (حوله، لحاف، زیرانداز، روانداز، دستمال، ماسک، کلاه، کمر بند، شال، جانماز، سایه بون، جانونی...)
همه چیزمو بردن!!!!!!!

شادی ارواح طیبه شهدایی که از این دنیا جز پلاک و چفیه ای نداشتند....
و آنها را هم گذاشتند و رفتند ...

«اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم»

- - - Updated - - -

ای تبسم آبی!سبز پوش علیین

ازبهشت می آیی؟پیش ماکمی بنشین

ای برادر طوفان!درتو نوحه می خوانند

بادهای آبان ماه!ابرهای فروردین

این که گریه می خندد!ازتباریعقوب است

آن دوگوهرنایاب!یوسفند وبنیامین

صدکلاغ ویک شاهین!رعد!رعد!صف!یاسر!

یک فرشته بفرستید!ماه رفته روی مین

بعدازاین دراین بازار!ضرب عشق باید زد!

هم به نام خرازی!هم به نام زین الدین!
 

bahramian0935

New member
......

زدیک عملیات بود. میدانستم دختر دار شده. یک روز دیدم سر پاکت نامه از جیبش زده بیرون.
گفتم: این چیه؟
گفت: عکس دخترمه.
گفتم: بده ببینمش.
گفت: خودم هنوز ندیدمش.
گفتم: چرا؟
گفت: الان موقع عملیاته. میترسم مهر پدر و فرزندی کار دستم بده. باشه برای بعد.
شهید مهدی زین الدین
 

bahramian0935

New member
......

تیربارچی دشمن همینطور بهترین رفقای مارو شهید می کرد. عده ای مأمور خاموش کردن تیربار شدن. خیلی طول نکشید که آتش دشمن خاموش شد.
وقتی برمی گشتیم بین اسراهمون تیربارچی رو دیدیم. با چند تا از بچه ها از بقیه اسرا جداش کردیم ، تصمیم داشتیم انتقام رفقای شهیدمون رو بگیریم.
حسین که متوجه فکر ما شده بود به سمتمون اومد و گفت: “تا لحظاتی قبل، این فرد دشمن بود و کشتن او واجب ولی حالا اسیر شماست و با اسیر باید مدارا کرد . “
***************
اون شب طور دیگه ای بود. رو کرد به من و گفت: “بیا بیرون سنگر زیرنور ماه بخوابیم.” وقتی دراز کشیدیم گفت: “اسارت تو این موقعیت(که فکر می کردیم به پیروزی نزدیک هستیم) خیلی سخته، آدم باید صبر و تحملش خیلی بالا باشه
اون شب نفهمیدم چرا بحث رو به اینجا کشوند.” وقتی فردا شب دستام تو دستای عراقی ها بود، تمام مدت داشتم به حرف های حسین فکر می کردم.

وبالاخره در۹ فروردین ۱۳۶۷در اثرمسمومیت بر اثر سلاح شیمیایی به شهادت رسید
در حالی که خودش در معرض شیمیایی بود. بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش،
قهرمان یعنی این! ، البته هر دو شهید شدند. هم املاکی شهید شد و هم آن بسیجی شهید شد اما این قهرمانی مانند اینها که از بین نمی روند.

شهید مفقودالاثرحسین املاکی

فرمانده اطلاعات و جانشین لشکر قدس گیلان

- - - Updated - - -

رفــتم بالای ســرش

نفــس نفــس میـزد

بهــش گفــتم زنــده ای؟؟؟

گفــت: « هــنــوز نــه ! ! ! »

خــشکم زد

تازه فهــمیدم چقدر دنیامــون فرق داره...

اون زنــده بودنــو تــو شهادت می دید و من...

دل نوشت :

«و لا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»
 

bahramian0935

New member
......

مرد شیمیایی بود
سرطان ریه، سرطان دستگاه گوارش و سرطان خون را با هم داشت
ده سال تمام نشسته می‌خوابید
بازدم هر نفس‌ش خون بود
نزدیک 80 ترکش در بدن‌ش مانده بود

دخترش بعد از شهادت ِ او
به دوستان‌ش گفته بود پدرم فوت کرده
چون اگر می‌فهمیدند شهیـد شده
می‌گفتند «تو با سهمیه قبول شده‌ای»

- - - Updated - - -

عکس فردی که پایش برای حفظ دین و شرف و وطن و ناموس قطع شده هیچ وقت تکراری نمی شود

این عکس را باید دید
تا امید در دلمان زنده شود به خاطر خنده زیبایش
باید دید تا قدردانی از یادمان نرود
باید هر روز دید تا یادشان باشیم حتی در این روزهای پایان سال
این روزهای خانه تکانی . . .https://www.facebook.com/ShahidKharazi/photos/a.122820061134923.32164.122586324491630/604676339615957/?type=1
 

bahramian0935

New member
......

بسیجی شهیدی بود که وقتی داشت میرفت خط مقدم ، با سربند حضرت زهرا رفت . . .
ازش میپرسن : براچی میری؟
میگفت : میرویم تا انتقام سیلی حضرت زهرا (س) بگیریم . . .
 

bahramian0935

New member
.: ایـسـتـگـاه صـلـواتـی :.

به رسم پنج‌شنبه شب‌ها...

ایستگاه صلواتی هفته چهارم رو به نام شهید والامقام، شهید سید عباس حسینی می‌زنیم...

مزار شهید: تهران - امام‌زاده علی‌اکبر چیذر

سلامتی امام زمان (عج) و شادی روح شهید سید عباس حسینی صلوات

الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد وعَجِّلْ فَرَجَهُم
 

محسن ن ک

New member
میگفت رضا برو ی جا دیگه سنگر بکن.من امروز شهید میشم....بهش میخندیدم...اخرای ظهر ی خمپاره میاد میخوره روش منم نزدیکش بودم اون تیکه تیه میشه هو منم پرت میشم رو هوا..وقتی میام پایین فقط میبینم اون تیکه تیکه هو دست منم ب پوست بنده.
 

lale120

New member
همسر یــکی از جانبــازهایی که دستاشم مشکل پیــدا کرده بود و خوب تکون نمیخورد تعریف میــکرد می گفت : یه بـار همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه
با تعجب بهش گفتم حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت یــه بار آخ نگفتی چی شده؟!
گفتش نمیدونستم زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره
. . یـا قمـر بنـی هاشم . . .

- - - Updated - - -

همسر یــکی از جانبــازهایی که دستاشم مشکل پیــدا کرده بود و خوب تکون نمیخورد تعریف میــکرد می گفت : یه بـار همسرم توی حیــاط از روی ویلچر با صورت خورد زمیــن بعد که من دویــدم و از روی زمیــن بلنــدش کردم دیــدم داره مثل ابـر بهار گریــه میکنه
با تعجب بهش گفتم حاجی شما توی ایـن سالهای مجروحیتت یــه بار آخ نگفتی چی شده؟!
گفتش نمیدونستم زمیــن خوردن با صــورت اینـقدر درد داره
. . یـا قمـر بنـی هاشم . . .
 

lale120

New member
......

بار خدایا از کارهایی که کرده ام به تو پناه می برم از جمله :
از این که حسد کردم...
از این که تظاهر به مطلبی کردم که اصلاً نمی دانستم...
از این که زیبایی قلمم را به رخ کسی کشیدم....
از این که در غذا خوردن به یاد فقیران نبودم....
از این که مرگ را فراموش کردم....
از این که در راهت سستی و تنبلی کردم....
از این که عفت زبانم را به لغات بیهوده آلودم.....
از این که در سطح پایین ترین افراد جامعه زندگی نکردم....
از این که منتظر بودم تا دیگران به من سلام کنند....
از این که شب بهر نماز شب بیدار نشدم....

«فقط میتوانم بگویم: شهدا شرمنده ایم، شادی روح شهدا صلوات { اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}»

- - - Updated - - -

نوشته ای که میخوانید بر اساس واقعیت ست

یاد آور یک فراموشی

اروند... والفجر هشت... شب، باد، موج، طوفان..

وقتی به اب زدیم آرام بود. اما یکدفعه همه چی به هم ریخت. آنقدر بالا و پایین
رفتیم و به هم خوردیم که چند بار آرزوی مرگ کردیم. غواص بودیم و خط شکن
باید بدون سر و صدا به نقطه ی رهایی می رسیدیم. اصل غافلگیری..

برای اینکه فشار آب پراکنده مان نکند و یا با خودش نبرد، با طناب همدیگر

را بسته بودیم. من و برادرم کنار هم بودیم...
*
تیربارچی هرچند لحظه یکبار رگباری ایذایی می بست روی آب..

دیدم صدای خر خر می آید. نگاه کردم. تیر خورده بود تو گلوی برادرم..

خون داشت فواره می زد. اگر عراقی ها می فهمیدند، تو یک لحظه

منطقه را می کردند مثل جهنم.بغلش کردم. به سختی گفت:

داداش... برای اینکه عملیات لو نرود، سرم را بکن زیر آب..

امشب باید صد و ده گردان عمل کند.. اشکم جاری شد..

قبول نکردم.. اصرار کرد..تا اینکه قسمم داد به امام زمان

نمی دانید چقدر سخت بود برادر خودت را با دست...

زیر آب آنقدر دست و پا زد که دیگر...

- - - Updated - - -

نوشته ای که میخوانید بر اساس واقعیت ست

یاد آور یک فراموشی

اروند... والفجر هشت... شب، باد، موج، طوفان..

وقتی به اب زدیم آرام بود. اما یکدفعه همه چی به هم ریخت. آنقدر بالا و پایین
رفتیم و به هم خوردیم که چند بار آرزوی مرگ کردیم. غواص بودیم و خط شکن
باید بدون سر و صدا به نقطه ی رهایی می رسیدیم. اصل غافلگیری..

برای اینکه فشار آب پراکنده مان نکند و یا با خودش نبرد، با طناب همدیگر

را بسته بودیم. من و برادرم کنار هم بودیم...
*
تیربارچی هرچند لحظه یکبار رگباری ایذایی می بست روی آب..

دیدم صدای خر خر می آید. نگاه کردم. تیر خورده بود تو گلوی برادرم..

خون داشت فواره می زد. اگر عراقی ها می فهمیدند، تو یک لحظه

منطقه را می کردند مثل جهنم.بغلش کردم. به سختی گفت:

داداش... برای اینکه عملیات لو نرود، سرم را بکن زیر آب..

امشب باید صد و ده گردان عمل کند.. اشکم جاری شد..

قبول نکردم.. اصرار کرد..تا اینکه قسمم داد به امام زمان

نمی دانید چقدر سخت بود برادر خودت را با دست...

زیر آب آنقدر دست و پا زد که دیگر...
 

lale120

New member
سي سال انتظار و دوري ..سي سال چشم به راه بودن

و امسال نوروزي

شيرين در كلبه ي احزان مادر شهيد بهروز صبوري

مادرم عيد دلچسب ورود پسر شهيدت (گواراي وجودت )

سادات

ان شالله دل مادر همه ي شهداي گمنام (ریشوهای با ریشه )كشورم

شاد بشه
 

lale120

New member
«در دنیا آدم هایی هستند که به ظاهر زنده اند ، نفس میکشند ، راه

می روند ، حرف میزنند ، زندگی میکنند ، اما در حقیقت اسیر دنیا ، برده

زندگی و ذلیل حوادث هستند. اینان برای آنکه نمیمیرند ، آنقدر خود را

کوچک میکنند که گویا مرده اند ، اما انسان های آزاده ممکن است کوتاه

زندگی کنند ولی تا آنجا که زنده هستند به راستی زندگی میکنند و با

اختیار خود نفس میکشند ، محکوم اراده ی دیگران نیستند و دیگران

تسلیم او هستند.»

شهید دکتر مصططفی چمران
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: IL-2
بالا