یاد شهدا

bahramian0935

New member
«مدعیان اسلام!

اسلام معیارهایی دارد - هرکس خود را سلمان گفت و یا خط امامی خواند نباید بی چون و چرا مورد قبول واقع شود - عمل و پاکی و تقوی و التزام به معیارهای اسلامی و انقلابی است که مبین و مشخص افراد می‌باشد.

مشکل ما اینست که امروز هر کسی با هر سابقه‌ ای و هر معیاری و هر اخلاقی ریش میگذارد و اظهار تقدس می کند و با شعارهای تند وارد معرکه می‌شود و دیگر هیچکس را قبول ندارد و عملش جز هرج و مرج و آشوب چیز دیگری نیست.»

شهید مصطفی چمران
 

bahramian0935

New member
از سنگر دوید بیرون.
بچه ها دور ماشین جمع شده بودند. رفت طرفشان.
گفتم «بیا پدر جان! اینم حاج حسین.» پیرمرد بلند شد، راه افتاد.
یک دفعه برگشت طرف من.
پرسید «چى صداش کنم؟» گفتم «هر چى دلت مى خواد.»

تماشایشان مى کردم.

حاج حسین داشت با راننده ى ماشین حرف مى زد.
پیرمرد دست گذاشت روى شانه اش حاجى برگشت هم دیگر را بغل کردند. پیرمرد مى خواست پیشانیش را ببوسد، حاجى مى خندید، نمى گذاشت.
خمپاره افتاد. یک لحظه، همه خوابیدند روى زمین. همه بلند شدند; صحیح و سالم. غیر از حاجى

در آستانه هشتم اسفند ماه روز شهادت شهید حسین خرازی هستیم
 

bahramian0935

New member
اينجا فکه است... سرزميني با شنهاي روان (رملي)...
با وزش باد ، در مدت زمان کوتاهي شنهاي روان جابه جا ميشن
و تپه هاي شني را تشکيل ميدن...

من معلم جغرافيا نيستم و جغرافيا هم درس نميدم...

فقط ميخواستم بگم سال 1361 عمليات والفجر مقدماتي
همين جا صورت گرفته بود ...

تمامي جنازه هايي که تو اون عمليات بر روي زمين بودند ،
در عرض مدت کوتاهي به زير شنهاي روان رفتند...
و همگي مفقود الجسد شدند...

ریشوهای با ریشه

- - - Updated - - -

بى سیم چیم گفت «حاج حسین بود. گفت فعلاً تو سنگرها باشید، آتششون یه کم بخوابه. بعد مى رید جلو.»

گفتم «چشم.» بچه هاى گردان را فرستادم توى سنگرهاشان. نمى شد براى وضو رفت بیرون، تیمم مى کردیم. زیر چشمى نگاهش مى کردم. بلند شد رفت بیرون. برگشتم بقیه را نگاه کردم. گفتم «هیچى به اش نمى گین؟» یکى گفت «چى بگیم؟ به فرمانده لشکر بگیم خطرناکه، نرو بیرون؟»

رفتم جلو در. داشت جانمازش را پهن مى کرد. پرده ى سنگرها یکى یکى کنار مى رفت. بچه ها سرک مى کشیدند، این طرف را نگاه مى کردند.

جمع شده بودند جلوى در سنگر. مى گفتند «راه نمى افتیم؟ هوا روشن شد که.» هنوز مى کوبیدند . . .

سالروز شهادت شهید حسین خرازی گرامی باد
 

نوتر

New member
شاید این ماجرا رو شندین:
اوایل انقلاب بود در گرگ و میش سحر، مردی برای خرید نان از خانه خارج شد. چشمش به رفتگر محله افتاد که مثل همیشه در حال کار بود؛ دید امروز صورت خود را با پارچه ای پوشانده است. نزدیکتر رفت، او رفتگر همیشگی محله نبود. کنجکاو شد، سلام داد و دید رفتگر امروز،کس دیگر است..

آقا ..... شما اینجا چیکار میکنی؟ آقا .... علاقه ای به جواب دادن نداشت. او ادامه داد، آقا .... شما شهرداری اینجا چیکار میکنی؟ رفتگر همیشگی چرا نیست؟ شما رو چه به این کارا؟ جارو رو بدین به من، شما آخه چرا؟ خیلی تلاش کرد تا بالاخره زیر زبون آقا ..... رو کشید.

زن رفتگر محله، مریض شده بود؛ بهش مرخصی نمی دادن می گفتن اگه شما بری، نفر جایگزین نداریم؛ رفته بود پیش شهردار، بهش مرخصی داده بود و خودش اومده بود جاش.

اشک تو چشماش حلقه زد. هر چی اصرار کرد، جارو رو بهش نداد؛ ازش خواهش کرد که هرچه سریعتر بره تا دیگران متوجه نشن

رفتگر امروز محله، شهردار ارومیه(شهید مهدی باکری بود) است.
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: parand

bahramian0935

New member
داخل اتوبوس نشسته بودم.

از دوستم پرسیدم شهید همت رو میشناسی؟؟؟

گفت: همون اتوبانه؟؟؟ آره چند بار از اونجا رد شدم...!!!

گفتم : ازش چی میدونی...

لبخند زد و گفت: اینکه مسیر ما واسه رسیدن به خونه مادربزرگمه...!!!

شهیده دیگه اسمشونو رو همه اتوبانها و کوچه ها گذاشتن... .

همه میشناسن دیگه...!!!

سرمو انداختم پایین و ساکت شدم.

دلم سوخت و زیر لب گفتم : اون که مردم میشناسن مسیر خونه مادر بزرگهنه

شهید همت و شهید همت هااا... .

شهید همت اسم یه راه نیست جهت راهه...!!!
 

bahramian0935

New member
سردار تهرانی مقدم، بزرگ مرد ایران زمین، پدر موشکی ایران ...
او که بود که ناشناخته به شهادت رسید!! تهرانی مقدم به آلمان* می رود، و از آنها در خواست میکند یک نمونه ازموشک های نقطه ای خود را در اختیار ایران بگذارند بدون راهنما آنها با تکبر به مقدم میگویند محال است همچین کاری را انجام دهند!! احمدی مقدم بزرگ مرد روزهای سخت بر غرور ایرانیش بر میخورد و به آنها می گوید ما خودمان میسازیم،سردان حاظر در آنجا پوز خندی تمسخر آمیز به مقدم میزنند و می گویند ایران هرگز نمیتواند این کار را انجام ده.این مرد بزرگ با خدا با قلبی شکته به کشور باز میگردد و دست زن و فرزند را میگرد و به حرم ضامن قلبها می رود در آنجااز امام غریب طلب کمک میکند و همان جا لطفی به او میشود و طرح موشک نقطه ای در ذهن سردار شکل میگرد و به تهران بازمیگردد و در کمال تعجب همگان موشکی را که آلمان ها طی 25 سال ساخته اند سردار طی 5 سال میسازدو ایران عزیزما را به جمع دارندگانش اضافه میکند.
سردار عزیز ایران آسوده باش،جوانان ایران راهت را ادامه خواهند دادو برای سر فرازی این مرزوبوم از جان مایه میگذارند...
 

bahramian0935

New member
شهید داریوش رضایی نژاد
دختــر است ديــگر
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
گاهی دلش آغوش پدر می خواهد
1965071_629257267129759_245908858_n.jpg
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: leylii

bahramian0935

New member
...

در سال 65 در منطقه عملیاتی شلمچه در گردان فاطمه‌الزهرا(س) از

لشکر 19 فجر بودم و عراق پاتک سنگینی زده بود و بچه‌ها داشتند به سمت عقب می‌آمدند.

تعدادی از رزمندگان در خط مقدم جبهه بودند و ما داخل سنگر نشسته بودیم که دیدیم یک‌دستگاه لندکروز از دور می‌آید سمت ما؛ نزدیکتر که شدند دیدیم همه افراد سوار بر آن با زیر پیراهنی نشسته‌اند.

وقتی نزدیک‌تر شدند متوجه شدیم که همگی اسرای عراقی هستند که دو نوجوان 13 ساله و 18 ساله آنها را اسیر کرده و به عقب آورده‌اند.

رزمنده بسیجی حمیدرضا حقانی‌نیا
 

bahramian0935

New member
پس از پيروزي انقلاب ، تجلايي به عضويت سپاه درآمد و يک دوره آموزشي نظامي را زير نظر سعيد گلاب بخش ، معروف به
« محسن چـريک » گذراند .
تجلايي پس از مدتي ، در پادگان سيدالشهداء به عنوان مربي
آموزشي مشغول به کار شد . او در آموزش نظامي بسيار جدي
و سخت گير بود ، و مي گفت :

من در عمر خود پانزده روز آموزش ديده ام و فردي به نام محسن چريک
به من آموزش داده و گام از گام که برداشته ام ، تيري زير پايم
کاشته است .

اکنون مي خواهم با پانزده روز آموزش ، شما را براي جنگ با ضد انقلاب در کردستان ، پاوه و گنبد آماده کنم و اگر در اثر ضعف آموزشي يک قطره از خون شما بريزد ، من مسئولم و فرداي قيامت بايد جوابگو باشم .

سختگيري وي در آموزش به حدي بود که در ميان نيروها به
« علي رگبار » معروف شده بود .

اپيزود دوم :

روزي حاج مقصود تجلايي - پدر علي - در ميان داوطلبان آموزش
نظامي بود . نيروها مي بايست به صورت سينه خيز از کانال رد
ميشدند و در اين حال ، خارهاي تيز و درشت موجود در کانال
جاي جاي بدنشان را مي شکافت .

در اين حال علي ، پيوسته رگبار مي زد . اين رگبارها در نيروي
آموزشي يک حالت خاص رواني ايجاد مي کند ، که فرد احساس
مي کند ، واقعا در متن ميدان جنگ قرار دارد و در اين حال ، نه تنها خارهاي درشت و تيز را احساس نمي کند ، بلکه به سرعت عمل
خود مي افزايد .

در همان حال که نيروها در زير رگبار گلوله خود را جلو مي کشند ،
ناگهان ديدم حال علي متغير شده است ، انگار دستهايش سست
شده بود و توان بالا آمدن نداشت و چشمانش را به زمين دوخته بود .

اولين بار بود که مربي پر شور و سختگير را در چنين حالي مشاهده
مي کردم . با تعجب پرسيدم : علي ، چه خبر ؟

گفت : پدر من اينجا و در ميان نيروهاست و من وقتي او را اينگونه
سينه خيز بر روي خاک و خار مي بينم ، ناراحت مي شوم و هر گاه سرش را بلند مي کند و چشمم به چشمش مي افتد ، عاطفه فرزندي
و پدري ، دست و پايم را سست مي کند .

اپيزود سوم : بخشي از وصيت نامه

سفارشي چند از مولايمان علي (ع) براي شما دارم. در همه حال
پرهيزگار باشيد و خدا را ناظر و حاضر بر اعمال خود بدانيد . در هر زمان و
هر مکان ، با دست و زبان و عمل ، امر به معروف و نهي از منکر کنيد .

سردار رشيد اسلام
شهيد مفقود الجسد ، علي تجلايي
 

bahramian0935

New member
" شهیـــد گمنــــام " یعنی شهیـــدی که...
می توانست عقب بیاید امــــا...
مـــــــــــانـــــــــد...
 

bahramian0935

New member
شهدا ، شاهد بر باطن و حقیقت عالمند و هم آنانند که به دیگران حیات می بخشند ؛ پس براستی این عجیب نیست که واماندگان در جست و جوی شهدا به قبرستانها می آئیم؟
"سید مرتضی آوینی"
 

bahramian0935

New member
چه كسی از جنگ خسته شده است؟
ما به فطرت خویش باز گشته‌ایم و در آن حسین بن علی‌(ع) را یافته‌ایم و اینچنین است اگر حسین‌ندیده «حسین حسین» می‌كنیم.
ما از جنگ خسته نمی‌شویم، زیرا به كانونی دست یافته‌ایم كه هر چه شور و نشاط هست از آن منشأ می‌گیرد.
این قلب حسین بن علی (ع) است كه در پیكر ما می‌تپد و اینچنین، اراده‌ی ما اراده‌ی حق است و قدرت ما از مبدأ لایزال قدرت الهی است.
نه، اینجا خستگی راه ندارد.
 

bahramian0935

New member
مـــــادر شهیـــد علــی اکبـــر صادقــی:

روز تشییع پیکر، خـودم به داخــل مــزار رفتم و همان وقت که تو خاک

گذاشتمش ،سلام دادم بــه حسین (ع).

گفتم السلام علیک یا ابا عبدالله.گفتم یاحسین فقط ازخودت

می خواهم که علی اکبر فقط 1 دقیقه چشماشو باز کنه و من

چشماشو یک بار دیگه ببینم.

همینطور که توقبر گذاشتمش چشماشو باز کرد ومن چشماشو دیدم.

من برای از دست دادن فرزندانم اصلا ناراحت نیستم برای دین اسلام که

آدم ناراحت نمی شود،

من اگه 5 یا 7تا هم بچه داشتم که در راه حق وحقیقت شهید

می شدند ،حتی یک آه هم نمی گفتم.آن جا که خدا آنها را به ما

داد،ما هم آنها را در راه خدا دادیم...

هدفشان خواست خدا بود.ومن هم به همین دلیل به امام حسین (ع)

سلام دادم و از خدا خواستم که علی اکبر 1 بار دیگه چشماشو باز کنه

گفتم السلامُ علیک یا ابا عبدالله،حسین جان، می گن علی اکبر

شما 2 تا پسر داشتند ولی علی اکبر من داماد بود.من فقط می خواهم

که به حرمت علی اکبر شما الان چشماشو باز کنه ومن دوباره

ببینمشون.

خدارو شکر چشماشو باز کرد وهیج کس هم نفهمید.

آمدم کناری و به هیج کس هم نگفتم ولی بعد از 2،3 سال از روی

عکسهایی که ان روز گرفته بودندبقیه متوجه شدند واین مطلب منتشر شد.

پ.ن: در عکس لحظه ی گشوده شدن چشمان شهید را در مزارش میبینید.
 

bahramian0935

New member
بچه بودم ، فكر كنم 27 سال قبل ، تو صف نونوايي محله بودم ، راديو نونوايي روشن ، يه دفعه ديديم خبر ميده كه حسين خرازي فرمانده شجاع لشگر 14 امام حسين هم از ميان ما رفت . . .
يادمه شاطر دست از پخت كشيد ، مردمي كه تو صف بودند يه دفعه دگرگون شدند، چند نفري همونجا روي زمين ولو شدند. آري اصفهاني ها پسر دوست داشتني و هميشه خندانشون رو از دست دادند.
امروز سالروز شهادتش بود. همون كسي كه وقتي از ميان ما رفت ، عراقي ها همه جشن گرفتند و چه زود گذشت . . .

خاطره ای از دوست خوبم محمد کیهانی در روز 8 اسفند ماه 65
روز شهادت شهید حسین خرازی
 

bahramian0935

New member
عکسی که می بینید ، در اردیبهشت ماه سال 1373 ، توسط «احسان رجبی» به ثبت رسیده است. محل عکس برداری ، ارتفاع 112 ، واقع در شمال منطقه ی عملیاتی «فکه» است. برادر حسین احمدی ، پیکر شهیدی که به تازگی تفحص شده است ، نظاره می کند. پیکر این شهید که پس از 12 سال ، چهره نمایانده است ، ویژگی بسیار بارز و تکان دهنده ای دارد. دست ها و پاهای جسد با سیم تلفن بسته شده و در غربت و مظلومیت بی مانندی ، به احتمال قوی ، زنده به گور گردیده است. سیم تلفن های دور پاها به خوبی مشخص است. این معامله ای است که بعثی ها با بسیاری از بسیجیان و پاسداران مظلوم گرفتار شده در حلقه ی محاصره ی فکه کردند.https://www.facebook.com/MartyrHasanBagheri
 

bahramian0935

New member
عجب ماهیه این اسفند....!!!!
حمید باکری : 6 اسفند
حاج حسین خرازی : 8 اسفند
امیر حاج امینی : 10 اسفند
حاج ابراهیم همت : 17 اسفند
حجت الله رحیمی : 18 اسفند
عبدالحسین برونسی : 23 اسفند
حاج عباس کریمی : 24 اسفند
مهدی باکری : 25 اسفند

هدیه به ارواح طیبه ی شهدا...مخصوصا شهدای اسفند ماه،

اللهـُمَّ صَـلِّ عَلے مُحَـمَّد وَ آلِـ مُحَـمَّد وَ عَجِّـلْ فـَرَجَـهُم
 

bahramian0935

New member
کم حـــــــرف می زد.

ســـ ه تا پسرش شهیــــــــــد شده بودند.

- ازش پرسیدم : «چنــــد سالتـــ ه مـــــــــادر جان؟»

گفت : هــــــــزار سال...

- خندیــــــــدم

جواب داد : شوخی نمی کنــــــــــم، اندازه هـــــــــزار سال بهم سخت گذشته...

صــــــداش می لــــــــرزید...

- - - Updated - - -

ائمه رو دوست داشت، ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود.

ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم. "

آخرش هم با ترکش توپ به صورت، پهلو و بازو تو عملیات کربلای 10 شهید شد ...

واین چنین شهید فریدون کرمی به جمع ریشوهای با ریشه پیوست
 

bahramian0935

New member
ائمه رو دوست داشت، ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود.

ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم. "

آخرش هم با ترکش توپ به صورت، پهلو و بازو تو عملیات کربلای 10 شهید شد ...

واین چنین شهید فریدون کرمی به جمع ریشوهای با ریشه پیوست
 

bahramian0935

New member
شهید مهدی زین الدین

تاریخ تولد: 18 / 7 / 1338
محل تولد: تهران
تاریخ شهادت: 27 / 8 / 1363
محل شهادت: سردشت

«در زمان غیبت کبری به کسی "منتطر" گفته می شود و کسی می تواند زندگی کند که منتظر باشد، منتظر ‫#‏شهادت‬، منتظر ظهور امام زمان (عج). خداوند امروز از ما همت، اراده و شهادت طلبی می خواهد.»
‫#‏انتظار‬ در کلام ‫#‏شهید‬ ‫#‏زین_الدین‬
 

bahramian0935

New member
برای غربت غواص‌ها...

بچه که بودیم می‌شنیدیم برای دیدن امام زمان (عج) باید خود را به آب و آتش زد. همیشه برایم سوال بود. آتش را می‌دانستم اما آب مگر چه ویژگی دارد؟ من بچه بودم و نمی‌فهمیدم. بزرگ‌تر که شدم در روایتی دیدم «کسی که در آب شهید می‌شود، اجر دو شهید را دارد.» هر کس اگر دوست دارد معنی این حرف را بفهمد، باید شب عملیات والفجر 8 را به خوبی لمس کند.
غواصی کار مشکلی است. خیلی ترس دارد. اگر کسی در آب مجروح شود دستش به چیزی بند نیست. نمی‌تواند یک گوشه دراز بکشد و پناه بگیرد. آن هم آب اروند که پر بود از کوسه. سرما و آتش دشمن را هم باید به آن اضافه کرد. آیا تا به حال دست زخمی تان را در داخل آب یخ برده‌ اید؟ غواص باید عمیق‌ترین زخم‌ها را در آب سرد زمستان تحمل می‌کرد.
قبل از آغاز عملیات والفجر 8، بچه‌های اطلاعات عملیات، شب‌های سختی را پشت سر گذاشتند. ساکت و آرام تا خط دشمن شنا می‌کردند. زیر نور منور‌ها اگر سرشان را بالا می‌آوردند، نصف جمجمه‌شان را از دست می‌دادند!
بیرون آب، یک نفر مسئول زیپ لباس‌ها بود! می‌دانید چرا؟ آن قدر آب اروند سرد بود که انگشتان غواص یخ می‌زد و توان حرکت نداشت.
بعضی از غواص‌ها از سرما فک‌شان جابه‌جا می‌شد و کارشان به اورژانس می‌کشید.
شب والفجر 8 بود، بچه‌های موج دوم، وقتی به خاک دشمن رسیدند، می‌گفتند معبر، آسفالت شده بود. کدام لباس رنگ آسفالت است؟!
بچه های غواص یکی‌یکی روی زمین غلطیدند تا راه برای بقیه باز شود. آن‌ها آن‌روز جلوی گلوله ایستادند تا امروز ما روی پای خود بایستیم. «ان الذین قالوا ربنا الله ثم استقاموا» را آن‌ها تفسیر کردند. شهدا خیلی مرد بودند. امروز هم اگر این همه سراغ شهدا می‌آیند به خاطر آن است که از نامردی‌ها خسته شده‌اند...
 
بالا