یاد شهدا

bahramian0935

New member
می خواست یه قاچ خربزه برداره.
اما یهو دستش رو کشید عقب.
انگار یاد چیزی افتاده بود.
گفتم: واسه شما قاچ کردم ، بفرمایین.
هر چه اصرار کردم نخورد.
قسمش دادم که اینا رو با پول خودم خریدم.
الان هم فقط به خاطر شما قاچ کردم.
باز هم قبول نکرد.
می گفت: بچه ها توی خط از این چیزا ندارن ......

شهید مهدی باکری

- - - Updated - - -

توی جبهه معروف بود به اینکه وقتی شهدا رو میارن،همیشه اولین نفریه که پیشونی شهدا رو می بوسه.

همیشه هم می گفت: آدم نباید شهید بشه یا وقتی شهید شد مثل خود آقا سر نداشته باشه..

عملیات شد..این سری قرعه به نام خودش افتاد و پرکشید

رفقاش گفتن بریم مثل خودش پیشونیشو ماچ کنیم

کفن رو باز کردند..

همه سوختند از ته دل ؛

سر نداشت...
 

bahramian0935

New member
برای اینکه شناسایی نشیم، تو مکالمات بی‌سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم. کد رمز آب هم 256 بود.
من بی‌سیم‌چی بودم. چندین بار با بی‌سیم اعلام کردم که 256 بفرستید. اما خبری نشد. باز هم اعلام کردم برادرای تدارکات، 256 تموم شده برامون بفرستید. اما خبری نمی‌شد.
تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم، بی‌سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم: مگه شما متوجه نیستید؟ میگم 256 تموم شده، بچه ها دارن از تشنگی می‌میرند.
تا اینو گفتم همه بچه‌ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.
بچه ها خندیدند و تشنگی یادشون رفت.

- - - Updated - - -

برای اینکه شناسایی نشیم، تو مکالمات بی‌سیم برای هر چیزی یک کد رمز گذاشته بودیم. کد رمز آب هم 256 بود.
من بی‌سیم‌چی بودم. چندین بار با بی‌سیم اعلام کردم که 256 بفرستید. اما خبری نشد. باز هم اعلام کردم برادرای تدارکات، 256 تموم شده برامون بفرستید. اما خبری نمی‌شد.
تشنگی و گرمای هوا امان بچه ها را بریده بود. من هم که کمی عصبانی شده بودم، بی‌سیم رو برداشتم و با عصبانیت گفتم: مگه شما متوجه نیستید؟ میگم 256 تموم شده، بچه ها دارن از تشنگی می‌میرند.
تا اینو گفتم همه بچه‌ها زدند زیر خنده و گفتند با صفا کد رمز رو که لو دادی.
بچه ها خندیدند و تشنگی یادشون رفت.
 

bahramian0935

New member
نمي دونم تا حالا اين جمله شهيد همت رو ه شنيديد يا نه؟
((در مكه از خدا چند چيز خواستم؛... آخر هم دعا كردم نه اسير شوم، نه جانباز.اسارت وجانبازي ايمان زيادي مي‍خواهد كه من آن را در خود نمي‍بينم. من از خدا خواستم فقط وقتي جزو اولياءالله قرار گرفتم ـ عين همين لفظ را گفت ـ درجا شهيد شوم.))

شنيده بودم كه همين طور هم شده بود يعنی تا زمان شهادت تو هيچ عملياتي بر اثر اصابت گلوله و تركش و...زخمي نشده بوده.اما اين سوال برام بود كه با اين حال پس چرا توي اين عكس حاجي انگشت شصتشون باند پيچي شده و جوابي هم براش نداشتم.
تا همين امسال تو دو كوهه يه شب كه داشتيم از ساختمانها بازديد مي كرديم و به اتاق شهيد همت رسيديم راوي كاروان اشاره به اين نكته كردند و به عنوان يه خاطره از شهيد برامون تعريف كردند كه؛

((توي سنگر نشته بودم و به كارهاي خودم مي رسيدم كه يه دفعه ديدم حاجي وارد شد اولش به نظر عادي مي اومد اما وقتي ديدم محكم انگشتشو تو دستاش گرفته و به خودش مي پيچه فهميدم كه اتفاقي براش افتاده.ازش پرسيدم چي شده؟ گفت:هيچي فقط دكتر را خبر كن.منم كه مي دونستم درد زيادي مي كشه سريع رفتم و دكتر رو خبر كردم.دكتر اومد و انگشتشو معاينه كرد و بعد فهيميديم انگشت شصت حاجي دَر رفته.بعد از اينكه انگشتشو باند پيچي كردند،رفتم و ازش علت اين حادثه را پرسيدم.اول تفره مي رفت اما با اصرار من قضيه اش را برايم تعريف كرد كه از اين قرار بوده:
وقتي حاجي سخنراني اش براي بچه ها تمام شده بود بچه ها از سر علاقه و عشقي كه به حاجي داشتند طبق معمول مي ريزند سر حاجي تا ببوسنش و ابراز محبت كنند.يكي از بچه ها كه قصد داشته دست حاجي رو ببوسه انگشت حاجي رو تو دستش مي گيره و وقتي مي خواسته دسشو ببوسه انگشت و به طرف خودش مي كشه كه باعث ميشه انگشت حاجي كشيده شده و از جا در بره.اما حاجي تو جمعيت اين درد و به روي خودش نمياره تا مبادا اون نيرو متوجه كارش بشه و جلوي حاجي شرمنده بشه به همين خاطر خونسردانه از جمعيت بيرون ميآد و به طرف سنگر مي ره تا كسي از ماجرا بويي نبره.))
 

bahramian0935

New member
اقا کسی برا شهدا ارزش قائل هست؟ان پست برا شهدا است کسی خاطره ای نداره؟به خدا همشون به گردن ما حق دارن.کم لطفی نکنید و مطلب بزارید تا دیکران هم بخونند و همینکه نشون بدیم به یادشون هستیم
 

bahramian0935

New member
عقـــــــــل گفت:حَســـــن آقا باقری تو یک نخبه ای

مگر توپ و تانک ها را نمیبینی؟؟؟

مگر ایران را در دریای خون نمیبینی؟؟؟

تو که درست عالیه نابغه

هنوزم دیر نشده برو خارج از کشور.برای فارغ التحصیلی.

چـــــــــــرا موندی؟؟؟؟؟؟؟؟

امــــــــــا حسن چه زیبا دست رد بر سینه آن عقل زد

و مغزش را فدای قلبــــــــَش که سراسر عشق اهل بیت(ع)

و امام و مردم بود کرد.

درود بر آن شهیدانی که تک تک قوانین منطق را فدای فانونی

به نام عــــــــشق کردند.
 

هانیه

Well-known member
به نماز سید كه نگاه می‌كردم،
ملائك را می‌دیدم كه در صفوف زیبای خویش او را به نظاره نشسته‌اند.
رو به قبله ایستادم. اما دلم هنوز در پی تعلقات بود.
گفتم: «نمی‌دانم‏, چرا من همیشه هنگام اقامه نماز حواسم پرت است.»
به چشمانم خیره شد.
«مواظب باش! كسی كه سرنماز حواسش جمع نباشد، در زندگی نیز حواسش اصلاً جمع نخواهد شد.»

گفت و رفت.
اما من مدتها در فكر ارتباط میان نماز و زندگی بودم.
«نماز مهمترین چیز است، نمازت را با توجه بخوان» (1). بار دیگر خواندم, اما نماز سید مرتضی چیز دیگری بود.
1- از سخنان سید مرتضی آوینی
منبع: كتاب همسفر خورشید
راوی: اكبر بخشی
 

هانیه

Well-known member
شدت عصبانیت دستانم می لرزید.
صورتم سرخ شده بود.
كاغذ را برداشتم.
لرزش قلم بر روی كاغذ و نوشته‌ای تیره بر روی آن
اعترافی از روی نادانی به سیدی بزرگوار
به خانه رفتم
خسته از سختیهای روزگار چشمانم را بستم
در عالم رؤیا
صدیقه طاهره را دیدم، زهرای اطهر(س) در مقابلم ایستاد.
از مشكلاتم گفتم و سختیهای مجله سوره
حضرت فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و باز گلایه از سید مرتضی و حوزه هنری
دوباره فرمودند: با فرزند من چه كار داری؟
و سومین بار ازخواب پریدم
غمی بزرگ در دلم نشست، كاش زمین مرا می‌بلعید و زمان مرا به هزاران سال پیش‌تر پرت می‌كرد.
مدتی بعد نامه‌ای به دستم رسید :«یوسف جان! دوستت دارم، هرجا می خواهی بروی برو،‌ هركاری می خواهی انجام بده، ولی بدان برای من پارتی‌بازی شده است،‌ اجدادم هوایم را دارند»
ساعتی بعد در مقابلش ایستادم.
سید جان! پیش از رسیدن نامه خبر پارتی بازی‌ات راداشتم.
منبع: همسفر خورشید
راوی: برادر یوسفعلی میر‌شكاك
 

هانیه

Well-known member
همه می‌دانستند آن روز مراسم خاكسپاری سید مرتضی آوینی است، قرار نبود آیت‌الله سید علی خامنه‌ای در این مراسم باشكوه شركت كنند، در اولین ساعات روز آقا تماس گرفتند و فرمودند:«من دلم گرفته، دلم غم دارد، می‌خواهم بیایم تشییع پیكر پاك شهید آوینی. من افتخار می‌كنم به وجود این بچه‌های نویسنده و هنرمندی كه در این مجموعه حوزه هنری تلاش می كنند. این آقای آوینی را آدم وقتی سیما و چهره نورانی‌اش را می‌بیند، همین‌طور دوست دارد به ایشان علاقمند بشود».


دل بی‌قرار رهبر در جست و جوی مروارید گم شده سپاهش بود، كه اینك بر دوش هزاران ایرانی مسلمان به سمت بهشت‌زهرا می‌رفت، و باز هم آقا صبور،‌ سنگین و سرافراز غم فراق یكی دیگر از مرواریدانش را به جان می‌خرید.
منبع : کتاب راز خون صفحه 30
 

هانیه

Well-known member
تازه جنگ به پایان رسیده بود با اصرار دوستان حاجی برای مراسم حج به مكه رفت. وقتی بازگشت از او پرسیدم :«آقا مرتضی آنجا چطور بود؟» با ناراحتی گفت:«بسیار بد بود، چه خانه خدایی، غربی‌ها پدر‌ ما را در آوردند. كاخ ساخته‌اند، آنجا دیگر خانه خدا نیست. تمام محله بنی‌هاشم را خراب كرده‌اند. كاش نرفته بودم. مدتی بعد دوباره او را عازم حجاز دیدم؛ با خنده گفتم:«حاجی تو كه قرار بود دیگر به آنجا نروی؟ نگاهش را به زمین دوخت و پاسخ داد:«نمی‌دانم اما احساس می‌كنم این‌بار باید بروم. وقتی بازگشت. دوباره از اوضاع سفر پرسیدم.
این‌بار هیجان عجیبی داشت.
با خوشحالی گفت:« این دفعه با گروه جانبازان رفته بودم، چنان درسی از آنها گرفتم كه ای كاش قبلاً با اینها آشنا شده بودم بارها و بارها گریستم، به خاطر تحول و حماسه‌ای كه در اینها می‌دیدم. به یكی از جانبازانی كه نابینا بود گفتم:«دوست نداشتی یك بار دیگر دنیا را ببینی؟ حداقل انتظار داشتم بگوید:«چرا یك‌بار دیگر می‌خواستم دنیا را ببینم. اما او پاسخ داد:«نه» پرسیدم:«چطور؟» گفت:«در مورد چیزی كه به خدا دادم و معامله كردم نمی‌خواهم فكر بكنم. بدنم می لرزید، فهمیدم كه عجب آدم‌هایی در این دنیا زندگی می‌كنند ما كجا، اینها کجا»

منبع : كتاب همسفر خورشید
 

bahramian0935

New member
- مهاجر مهاجر ... مهاجر یک
- مهاجر یک بگوشم...
دیده بان بود. ساعت یازده ونیم شب آمده بود روی خط . گرای نقطه ای را داد و گفت: هر چقدر آتش دارید بریزید، بدون ملاحظه.
چشمانم گرد شد..گرای خودش بود.
با تعجب پرسیدم: اخوی مطمئنی اشتباه نمی کنی، این که گرای خودته.. گفت: کماندوهای ویژه عراقی جرات کردند آمدند جلو، اگر همین الان هر چه آتش دارید نریزید، تا صبح همه را قتل عام می کنند.
اشکم در آمده بود. گفتم: وصیتی نداری؟ گفت: همسرم شش ماهه باردار است. بگویید اگر من شهید شدم به یاد حضرت زینب صبر کند..
فرزندمان هم اگر پسرشد، اسمش را بگذارد حسین.. و اگر دختر زینب...

صدها خمپاره و گلوله آن شب علی را مهاجر کرد و اثری از جنازه اش
نماند...

سال هفتادو پنج بود و جنازه ی علی بعد از ده سال آمده بود..
داشتم در جمع خانواده ی شهدا خاطره ی علی را می گفتم
که دختری ده ساله به سمتم دوید...
«عمو، عمو... من دخترش زینب هستم....»
 

bahramian0935

New member
تاریخ تولد: 12 / 8 / 1315
محل تولد: شهرستان اردل - استان چهارمحال و بختیاری
تاریخ شهادت: 12 / 11 / 1365
محل شهادت: منطقه عملیاتی کربلای 5

وی کشاورزی متدین و زحمت‌کش بود. فرزندان زیادی داشت. در گرمای طاقت‌فرسای تابستان در ماه رمضان با زبان روزه به کشاورزی و درو گندم می‌پرداخت؛ و گاهی از شدت تشنگی مشک آب را بر روی شکم می‌گذاشت تا تشنگی‌اش رفع شود.
در زمان حمله‌ی عراق به میهن اسلامی، ایشان در سن 50 سالگی به جبهه رفته و می‌گفت: ذکر خوب است اما در این زمان در جبهه در کنار رزمندگان بهتر است.
سرانجام شهید عزیز محمد انصاری در سن 50 سالگی و در عملیات کربلای 5 با رمز عملیاتی یا فاطمه الزهرا (س) از ناحیه پهلو و بازو مجروح شده و به فیض شهادت نایل آمد.
 

bahramian0935

New member
همت ما فردا شهید می شود
یکی می گوید 16 اسفند یکی 17 اسفند یکی هم 21 اسفند

ولی مهم اینست که هر چه هم برایت اسفند دود کنیم دیگر پیش ما نمی مانی

به امید دیدار اسطوره من
 

bahramian0935

New member
داییش تلفن کرد, گفت: "حسین تیکه پاره رو تخت بیمارستان افتاده، شما همین طور نشستین؟"

گفتم: "نه. خودش تلفن کرد. گفت: دستش یه خراش کوچیک برداشته پانسمان می کنه می آد. گفت: شما نمی خواد بیاین. خیلی هم سرحال بود."

گفت: " چی رو پانسمان می کنه؟ دستش قطع شده"....

همان شب رفتیم یزد، بیمارستان.

به دستش نگاه می کردم. گفتم: " خراش کوچیک! "

خندید...

گفت:

" دستم قطع شده، سرم که قطع نشده

جهت شادی روح حاج حسین خرازی صلوات
 

bahramian0935

New member
فهمیده ی آذربایجان! از چه بگویم از جثه کوچکت یا دل دریایی ات؟ از بدن نحیفت یا عشق بی انتهایت؟ از قد کوتاهت یا مغز متفکرت؟ از چه بگویم ،چگونه فریادت بزنم ،چگونه بگویم از قافله ی عشق جا مانده ام؟؟

شیرمرد 13 ساله، شهید مرحمت بالازاده

شادی روح شهدا صلوات {اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم}

- - - Updated - - -

فقط دعا کنید پدرم شهید بشه!!

خشکم زد !!!
گفتم دخترم این چه دعاییه؟
گفت:آخه بابام موجیه!
گفتم خب انشاالله خوب میشه، چرا دعا کنم شهید بشه؟
گفت: آخه هروقت موج میگیردش و حال خودشو نمیفهمه شروع میکنه منو و مادرو برادرم رو کتک میزنه!
اما مشکل ما این نیست!
گفتم: دخترم پس مشکل چیه؟
گفت: بعد اینکه حالش خوب میشه و متوجه میشه چه کاری کرده.
شروع میکنه دست و پاهای هممون رو ماچ میکنه ومعذرت خواهی میکنه.
حاجی ما طاقت نداریم شرمندگی پدرمون رو ببینیم!!! حاجی دعا کنید پدرم شهید بشه و به رفیقاش ملحق بشه...
 

bahramian0935

New member
جنازه پسرشونُ که آوردند
چیزی جزء دو سه کیلو استخون نبود
پدر سرشو بالا گرفت و گفت: حاج خانم غصه نخوری ها!
دقیقا وزن همون روزیه که خدا بهمون هدیه دادِش...
 

bahramian0935

New member
همراه ما کشيده بود عقب.بايد يک کم استراحت مي‌کرديم و دوباره

مي‌رفتيم جلو.

قوطي کنسرو را باز کردم و گرفتم طرف حاجي.

نگاهم کرد.گفت«شما بخورين.من خوراکي دارم.»

دست مالش را باز کرد.نان و پنيري بود که چند روز قبل داده بودند...

حاج احمد متوسلیان
 

bahramian0935

New member
- مهاجر مهاجر ... مهاجر یک
- مهاجر یک بگوشم...
دیده بان بود. ساعت یازده ونیم شب آمده بود روی خط . گرای نقطه ای را داد و گفت: هر چقدر آتش دارید بریزید، بدون ملاحظه.
چشمانم گرد شد..گرای خودش بود.
با تعجب پرسیدم: اخوی مطمئنی اشتباه نمی کنی، این که گرای خودته.. گفت: کماندوهای ویژه عراقی جرات کردند آمدند جلو، اگر همین الان هر چه آتش دارید نریزید، تا صبح همه را قتل عام می کنند.
اشکم در آمده بود. گفتم: وصیتی نداری؟ گفت: همسرم شش ماهه باردار است. بگویید اگر من شهید شدم به یاد حضرت زینب صبر کند..
فرزندمان هم اگر پسرشد، اسمش را بگذارد حسین.. و اگر دختر زینب...

صدها خمپاره و گلوله آن شب علی را مهاجر کرد و اثری از جنازه اش
نماند...

سال هفتادو پنج بود و جنازه ی علی بعد از ده سال آمده بود..
داشتم در جمع خانواده ی شهدا خاطره ی علی را می گفتم
که دختری ده ساله به سمتم دوید...
«عمو، عمو... من دخترش زینب هستم....»
 

bahramian0935

New member
دکتر احمد رضا بیضایی، برادر شهید بیضائی:

- شب «تاسوعا» پیامک زده بود که «سلام. در بهترین ساعت عمرم به یادت هستم؛ جایت خالی.» یک‌ساعت بعدش زنگ زد و گفت که امروز منطقه اطراف حرم را بطور کامل از دست تکفیری‌ها که تا پانصد متری حرم پیش آمده بودند درآوردیم و از سمتی که دست تکفیری‌ها بود وارد حرم شدیم، از امشب هم چراغ‌های حرم را شب‌ها روشن نگه خواهیم داشت. از اینکه در شب تاسوعا اطراف حرم حضرت زینب (س) را پاکسازی کرده بودند خیلی خوشحال بود. قبل از آخرین سفرش پرچم قرمز رنگی را بعنوان یادگاری داد. آنرا از وقتی که رفت زده‌ام روی دیوار. رویش نوشته است: «کلنا عباسک یا بطلة کربلا - لبیک یا زینب»

- درون خودش كلنجاري داشت با خودش. براي كسي آشكار نمي‌كرد اما گاهي توي حرف‌هايش، مي‌زد بيرون. هر بار كه بر مي‌گشت و مي‌نشستيم به حرف زدن، حرف‌هايش بيشتر بوي رفتن ميداد و اگر توي حرف‌هايش دقيق مي‌شدي مي‌توانستي بفهمي كه انگار هر روز دارد قدمي را كامل مي‌كند. آن اوايل، يكبار كه از معركه برگشته بود، وسط حرف‌هايش خيلي محكم گفت: «جان‌فشاني اصلا كار آساني نيست» بعد تعريف كرد كه آنجا در نقطه‌اي بايد فاصله‌اي چند متري را در تيررس تكفيري‌ها مي‌دويد و توي همين چند متر، دخترش آمده جلوي چشمش. بعد توضيح داد كه تعلقات چطور مانع شهادت شهيد است... تمرين‌هاي زيادي توي يكي دو سال گذشته براي بريدن رشته تعلقاتش انجام داده بود و همه را هم بريد. اين بار كه مي‌رفت به كسي گفته بود «ايندفعه از كوثر بريدم».

- شهادتش، مزد پر كاريش بود و با شهادتش «الذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا» را ثابت كرد. روزهايي كه تهران با او بودم شاهد بودم كه چطور دو شب متوالي را نمي‌خوابد يا خوابش از دو - سه ساعت بيشتر تجاوز نمي‌كند. تماسهاي كاريش شبها گاهي تا 2 صبح طول مي كشيد و از صبح خيلي زود هم شروع به زنگ زدن به نفرات مختلف براي هماهنگي كارهاي آنروز ميكرد. چشمهاي هميشه سرخ و تن هميشه خسته‌اش بارزترين خصوصيتش بود. دفعه قبل كه بعد از شهادت شهيد محمد حسين مرادي برگشته بود كمردرد شديدي داشت و نمي‌توانست رانندگي كند. مي‌گفت آنطرف براي اين كمردرد رفتم دكتر، مسكني زد كه گفت اين فيل را از پا مي‌اندازد ولي فرقي به حال كمردرد من نكرد. با همين كمردرد هم سفر آخر را رفت. روزي هم كه شهيد شد، از دو شب قبل بيدار بود. توي اتاقش پوستري از حاج همت روي كمد لباسهايش زده بود كه اين جمله حاج همت روي آن به چشم مي‌خورد: «با خداي خود پيمان بسته‌ام كه در راه حفظ و حراست از اين انقلاب الهي يك آن آرام و قرار نگيرم» و از اين لحاظ به حاج همت اقتدا كرده بود.
 

bahramian0935

New member
......

مادر سردار شهيد حسن باقری:
«بهترين و گران‌ترين هديه‌ای كه شهيد باقری به من داده، شهادتش در راه اسلام و دين است. كه موجب فخر من در دنيا و آخرت شد.
او بسيار به من احترام می‌گذاشت و هيچ زمانی پيش نيامد كه از گفته‌ها و خواسته‌های من و پدرش سر‌‌پيچی كند.
غلام‌حسين فرزند رئوف و مهربان و دلسوز خانواده بود كه برای ايجاد فضای دوستی و يكرنگی در خانواده پيش‌قدم بود؛ و هر وقت مشكلی برای خواهر يا برادرش پيش می‌آمد، غلام‌حسين هميشه پيش‌قدم بود.»

مادر شهید افشردی با بيان اين‌كه آن‌طور كه بايد و شايد فرزندم را نشناختم، افزود:
«كسانی كه در 29 ماه جنگ در كنار وی بودند و با او كار كردند، غلام‌حسين را خوب شناختند كه گفتند او يک نابغه بود.»

خانم کبری افشردی ادامه داد:
«شهيد باقری همه چيز را از خدا می‌دانست و همه كلامش توكل كردن بر خدا بود؛ می‌گفت ما كاره‌ای نيستيم و تكيه كلامش هم آيه "و ما رميت اذ رميت و لكن‌ الله رمی" بود.»

مادر شهيد باقری خاطرنشان كرد:
«شهيد باقری به شدت علاقه‌مند به امام خمينی (ره) بود و سفارش اصلی‌اش به ما اين بود كه مدافع ولايت باشيد.»

شادی روح شهید عزیز، شهید غلام‌حسین افشردی (آقا حسن باقری) صلوات.
* الّلهمَّ صلِّ على محمَّد وآل محمَّد وعَجِّلْ فَرَجَهُم *
 

bahramian0935

New member
دو تا بچه ها، غولی را همراه خودشون آورده بودند و های های می خنديدند.
گفتم : «اين كيه؟» . . . گفتند : «عراقی»
گفتم: «چطوری اسيرش كرديد ؟». . . می خنديدند !!!

گفتند:« از شب عمليات پنهان شده بود ، تشنگی فشار آورده بهش، با لباس بسيجی های خودمان اومده بود ايستگاه صلواتی شربت بگیره، پول داده بود، اين طوري لو رفت » و هنوز مي خنديدند.
 
بالا