جایی خواندم وقتی دل کسی میشکند در اوج آسمان ستاره ای خاموش میشود ...حالا که ستاره هایم یکی یکی خاموش میشوند برای چه کسی بنویسم ؟ ...
فقط برای تو ...
برای تویی مینویسم که حتی یک ستاره هم برایم باقی نگذاشتی ...
برای تویی مینویسم که خودت آخرین ستاره من بودی و خاموش شدی ...
برای تویی مینویسم که هربار اسمت رنگ میزد به همه آرزوهایم ، پر میزد به همه دلواپسیهایم ، خط میزد به همه دروغ هایم ...
برای تویی مینویسم که چشمانت را به رنگ عسل دیدم و تو حتی ندیدی غم چشمانم را ...
برای تویی مینویسم که موهایت را آبشار خورشید خوانم و تو حتی ندیدی تغییر درونم را ...
برای تو مینویسم که نفس هایت را چشیدم و چه خوش بود آن لحظه که دیدم آرامش درونم را و تو حتی رحم نکردی به نفس های من ...
برای تویی مینویسم که میخوانی و میدانی من و پینوکیو قصه ها هردو آدم شدیم و تو هنوز هم در پی تفسیر صداقتی ...
برای تویی مینویسم که نامت را نمی آورم و حتی نمیخواهی ببینی چه حرمتی دارد اسمت برای من ...
بری تویی مینویسم که هنوز هم غروب که میشود دلم برایت پر میکشد و صدایت غم درونم را آب میکند ...
وای که هرچه گفتم برایت فقط مشتی حروف بی معنی بود میان خستگی حرفهایم ...
گفته بودم نباشی نباشم حتی لحظه ای ...
آخر تو میمانی و این همه آدم خوب و بد ...
آخر من میکشم نقشی غمگین برتن بی رحم این زندگی ...
آخر من میمانم و پینوکیو ...