معلم پسرک را صدا زد تا انشایش را با موضوع علم بهتر است یاثروت را بخواند, پسرک با صدای لرزان گفت ننوشته ام ! … معلم با خط کش چوبی پسرک را تنبیه کرد و او را پایین پا در هوا نگه داشت پسرک در حالیکه دستهای قرمزو باد کرده اش را به هم می مالید زیر لب گفت: آری ثروت بهتر است چون اگر داشتم دفتری میخریدم و انشایم را می نوشتم
چونكه پیویستم به گریــــ ــان و فرمیسكی تــــــــــــۆ نیه ...
تـــــــۆ به زیندووی بهزهیت نهبوو ئیتر
چ پێویست ئهكا به مردووی بـــۆم بگری؟
**
اگه خبر مرگ من را شنیدی...
هرگز گریه نکن...
زیرا نیاز ی به گریه و اشک تو ندارم...
وقتی زنده بودم دلت برام نمی سوخت
دیگه چه نیازیست وقت مرگم برام گریه کنی؟
تو بمان، با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب!
من فدای تو، به جای همه گل ها تو بخند!
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
تو به من خندیدی
و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت
چه غریبانه آمدم در این انجمن
همچو رازی مبهم بودم حتی برای خویش
چرا اینجا هیچ نگاهی برنگاهی خیره نیست
اینجا حتی نقابی بر چهره نیست
اینجا حتی مبهم است که با آنکه سخن میگوئی کیست
اینجا چه زود دل میبندیم
اینجا چه زود خط بطلان برروی هم میزنیم
اینجا کسی را خبر از دل دیگری نیست
اینجا تنها حرف است وحرف...
وگاه در نوشتن هم سکوت باید کرد
چرا که عاجز از گفتن حرف دل هستی
وانگشتانت از برخورد با حروف پرهیز میکنند
و میلرزند واز تو میخواهند که دوری گزینی
چرا که هر حرفی را جای گفتن نیست
چه غریبم ...
صبح خواهد شد
و به اين كاسه آب
آسمان هجرت خواهد كرد.
بايد امشب بروم.
من كه از بازترين پنجره با مردم اين ناحيه صحبت كردم
حرفي از جنس زمان نشنيدم.
هيچ چشمي، عاشقانه به زمين خيره نبود.
كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد.
هيچ كسي زاغچهيي را سر يك مزرعه جدي نگرفت.
من به اندازه يك ابر دلم ميگيرد
وقتي از پنجره ميبينم حوري
- دختر بالغ همسايه -
پاي كميابترين نارون روي زمين
فقه ميخواند.
چيزهايي هم هست، لحظههايي پر اوج
(مثلا" شاعرهيي را ديدم
آنچنان محو تماشاي فضا بود كه در چشمانش
آسمان تخم گذاشت.
و شبي از شبها
مردي از من پرسيد
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
بايد امشب بروم.
بايد امشب چمداني را
كه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست،
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند.
دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که میگی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمیشـه
دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت میشه
دوست یعنی وقت اضافه ؛ یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
دوست یعنی تنهایی هام رو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش
دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ؛ اما بدون شمارش و حساب و کتاب
دوست یعنی من از بودنت مفتخر و سربلندم نه سر به زیر و شرمنده ادعا نمی کنم که همیشه به یاد دوستانم هستم ولی ادعا می کنم که لحظاتی که به یادشون نیستم هم دوستشون دارم