آنگاه که با خورشید ملاقات کرده باشی
دیگرهزاران شمع و چراغ نمی توانند خانه ات را گرم و روشن کنند
یادت نرود که بعد از تو خانه ام سرد و تاریک است، خورشیدم...
غفلت کرده ای مادر پشت این قلب عاشق فرزندت آرام آرام جان می سپارد...
وتو فراموش کردن را به او نیاموخته بودی!!!
- - - Updated - - -
روزگاری خواهد رسید...
به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی...
دلت هوایم را خواهد کرد
به یاد خواهی آورد با هم بودنهایمان را ...
خنده هایمان را ...
اشکهایم را...
حرفهایم را...
در آن لحظه در دلت میگویی : دلتنگت شده ام
منو تو ..حرفاي ناگفته...اوكي...دانشجويان پزشكي اگه تمايل ب هم كاري در زمينه رشته خودمون داريم بهم بگين....خيلي خوبه ك حرفاي همو ببينيم و درجا پاسخ بديم...بدون فوت وقت ...خخخخخ منتظريم
روزی میرسد که در خیال خود
جای خالی ام را حس کنی
در دلت با بغض بگویی :
“ کاش اینجآ بود “
اما مَـن دیگر
.
.
.
به خوابت هم نمی آیم...
- - - Updated - - -
کمی عوض شدم؛
دیریست از خداحافظی ها غمگین نمیشوم؛
به کسی تکیه نمیکنم .؛
از کسی انتظار محبت ندارم؛خودم بوسه میزنم بر دستانم ؛
سر به زانو هایم میگذارم و سنگ صبور خودم میشوم…
چقدر بزرگ شدم یک شبه ... !!!
تلخ ترین خرید دنیا،خرید عصا برای پدرم بود...
معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا…دخترک خودش را جمع و جور
کرد ، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای
لرزان گفت : بله خانم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد ، به چشمهای سیاه و مظلوم
دخترک خیره شد و داد زد : ((چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو
سیاه و پاره نکن ؟ ها؟فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه ی
بی انظباطش باهاش صحبت کنم ))
دخترک چانه لرزانش را جمع کرد …بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت :
خانوم …مادم مریضه … اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن … اونوقت
میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد …اونوقت میشه
برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تاصبح گریه نکنه … اونوقت …
اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم
رو پاک نکنم و توش بنویسم …
اونوقت قول می دم مشقامو بنویسم …
معلم صندلیش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا …
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد ...