دفتر شعر

fatima_n1362

New member
من این شعر زیبای استاد شهریار خطاب به انیشتن خیلی دوست دارم
تقدیم به همه ی دوستان :rose:

انشتن یک سلام ناشناس البته می‌بخشی،
دوان در سایه روشن‌های یک مهتاب خلیایی
نسیم شرق می‌آید، شکنج طرّه‌ها افشان
فشرده زیر بازو شاخه‌های نرگس و مریم
از آن‌هایی که در سعیدیه‌ی شیراز می‌رویند
زچین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل‌ها
دوان می‌آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید
در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.
***
درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه
سر از زانوی استغراق خود بردار
به این مهمان که بی‌هنگام و ناخوانده است، دربگشا
اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،
به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را
به آن ابریشم اندیشه‌هایت شانه خواهد زد
نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی
به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام
به دنبال نسیم از در رسیده می‌زند زانو
که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را
***
انشتن آفرین بر تو،
خلاء با سرعت نوری که داری، در نوردیدی
زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد
حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد
بهشت روح علوی هم که دین می‌گفت جز این نیست
تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را
انشتن ناز شست تو!
نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست
اتم تا می‌شکافد جزو جمع عالم بالاست
به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز
جهان ما حباب روی چین آب را ماند
من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،
جهان جسم، موجی از جهان روح می‌دانم
اصالت نیست در مادّه
***
انشتن صد هزار احسنت و لیکن صد هزار افسوس
حریف از کشف و الهام تو دارد بمب می‌سازد
انشتن، اژدهای جنگ...!
جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد
دگر پیمانه‌ی عمر جهان لبریز خواهد شد
دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد
چه می‌گویم!
مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟
مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟
***
انشتن بغض دارم در گلو دستم به دامانت
نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن
سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور
نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد
زمین، یک پایتختِ امپراطوریِ وجدان کن
تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را
***
انشتن نامی از ایران ِ ویران هم شنیدستی؟
حکیما، محترم می‌دار مهد ابن سینا را
به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را
انشتن پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن
کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را
کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن
و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن
انشتن بازهم بالا
خدا را نیز پیدا کن
 
آخرین ویرایش:

reza.n

New member
دشت ها آلوده ست

در لجن زار ، گل لاله نخواهد رویید .



در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟

فکر نان باید کرد

و هوایی که در آن

نفسی تازه کنیم



گل ِ گندم خوب است

گل ِ خوبی زیباست

ای دریغا که همه مزرعه ی دلها را

علف هرزه ی کین پوشانده است



هیچ کس فکر نکرد

که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست

و همه مردم شهر

بانگ برداشته اند

که چرا سیمان نیست

و کسی فکر نکرد که چرا ایمان نیست



و زمانی شده است

که به غیر از انسان

هیچ چیز ارزان نیست
 

reza.n

New member
بعد از تو در شبان تیره و تار من ،

دیگر چگونه ماه

آوازهای طرح جاری نورش را ،

تکرار می کند

بعد از تو ، من چگونه ،

این آتش نهفته به جان را ،

خاموش می کنم ؟

این سینه سوز درد نهان را

بعد از تو من چگونه فراموش می کنم ؟



من با امید ِ مهر ِ تو پیوسته زیستم

بعد از تو ،

این مباد ،

که بعد از تو نیستم



بعد از تو آفتاب سیاه است

دیگر مرا به خلوت خاص تو راه نیست

بعد از تو

در آسمان زندگی ام مهر و ماه نیست



بعد از من آسمان ــ آبی ست

آبی ،

مثل همیشه آبی ...
 

reza.n

New member
باز کن پنجره را صبح دمید

چه شبی بود و چه فرخنده شبی

آن شب دور که همچون خواب خوش از دیده پرید !

کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید :

" زندگی رویا نیست ... زندگی زیبائیست

می توان بر درختی تهی از بار زدن پیوندی

می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت !

می توان از میان فاصله ها را برداشت

دل من با دل تو .... هر دو بیزار از این فاصله هاست ! "

..... قصه ی شیرینی است

کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد

قصه ی نغز تو از غصه تهی است!

باز هم قصه بگو .... تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم ...
 

reza.n

New member
دل وحشت زده در سینه ی من می لرزد

دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید

" آی همسایه ی زندانی من ، ضربه دست مرا پاسخ گوی "

ضربه ی دست مرا پاسخ نیست

تا به کی باید تنها اندر این زندان زیست ؟

ضربه هر چند به دیواره فرو کوبیدم ، پاسخی نشنیدم

سالها رفت که من

کرده ام با غم تنهائی خو ....

دیگر از پاسخ خود نومیدم !

راستی ، هان ! چه صدایی آمد ؟!

ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من

پاسخی می جوید ....

دیده را می بندم !

در دل از وحشت تنهایی او می خندم
 

reza.n

New member
از واقعه‌ای تو را خبر خواهم کرد
وآن را به دو حرف مختصر خواهم کرد
با عشق تو در خاک نهان خواهم شد
با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد
 

reza.n

New member
نه!

کاری به کار عشق ندارم!

من هیچ چیز و هیچ کسی را

دیگر

در این زمانه دوست ندارم

انگار

این روزگار چشم ندارد من و تو را

یک روز

خوشحال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیزی و هر کسی را

که دوستتر بداری

حتی اگر یک نخ سیگار

یا زهرمار باشد

از تو دریغ میکند...

پس

من با همه وجودم

خود را زدم به مردن

تا روزگار، دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته میگذارم...

تا روزگار بو نبرد...

گفتم که

کاری به کار عشق ندارم!
 

reza.n

New member
این ترانه بوی نان نمی‌دهد
بوی حرف دیگران نمی‌دهد

سفرهء دلم دوباره باز شد
سفره‌ای که بوی نان نمی‌دهد

نامه‌ای که ساده و صمیمی است
بوی شعر و داستان نمی‌دهد:

با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی‌دهد

کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی‌دهد

یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه، آسمان نمی‌دهد

وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد، زمان نمی‌دهد!

فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی‌دهد

هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی‌دهد

هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه‌ای به رایگان نمی‌دهد

کس ز فرط های‌و‌هوی گرگ و میش
دل به هی‌هی شبان نمی‌دهد

جز دلت که قطره‌ای است بیکران
کس نشان ز بیکران نمی‌دهد

عشق نام بی‌نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی‌دهد

جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی‌دهد

ناامیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن…نمی‌دهد

پاره‌های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی‌دهد

خواستم که با تو درد دل کنم
گریه‌ام ولی امان نمی‌دهد
 

reza.n

New member
ما در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید ...

در عصر قاطعیتِ تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال ، یقینی نیست

اما من

بی نام تو

حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو عین الیقین من

قطعیت نگاه تو دین من است

من از تو ناگزیرم

من بی نام ناگزیر تو می میرم . .
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: a_67

parnia

New member
مـــــن نــــــه عاشــــــق هستــــــــــم
ونه محتاج نگاهــی که بلغزد بر مــــن
من خودم هستم و یک حس غریـــب
که به صد عشق و هوس مـــــی ارزد
من خـودم هستــم و یک دنیا ذکـــــــر
کــــــــــــــــه درونــــــــــم لبـــــریـــــــــز
شـــده از شــــعر حقیقــت جویـــــــی
مـــــــــــن دلـــــــــــم می خــواهـــــــد
ســـاعتـــی غـــرق درونـــم باشـــــــم
عـــــــــــاری از عـــــــــاطفـــــــــــــه ها
تهــی از مـــوج سراب دورتر از رفقـــــا
خالــــــــــی از هــــــــــرچــــه فِــــــراق
مـــــن نــه عـــــاشــــــق هستـــــــــم
نـــــــه حــــزین ِغـــــم ِتنــهاــــــیی ها
مـــــــن نــــه عـــــاشــــق هســـــــتم
ونـــه محــــتاج نــــــوازش یا مهــــــــــر
من دلم تنگ خودم گشـــــته و بـــس
مـــــــنشینیـــــد کنـــــــــــــــــــــــــارم
پــیِ دلجـــویی و خـــوش گفتـــــــاری
که دلم از سخنان غم و شـادی پر شد
من نه عاشق هستم ونه محتاج ِعشق
من خــــودم هستــــــــم و مِـــــــــــی
با دلم هستـــم و هم سازیِ نِــــــــی
مستـــــــــی ام را نپــــــرانید به یــــک جـــــــــــــــملة....«هـــــــــــــــــــــــــی
 

mohana

Well-known member
گاهی آنقدر دلم از زندگی سیر می شود

که میخواهم تا سقف آسمان پرواز کنم

و رویش دراز بکشم ...

آرام و آسوده!

مثل ماهی حوضمان

که چند روزیست روی آب است!
 

sokot

New member
وای باران باران

شیشه پنجره را باران شست

از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد که مرا زندگانی بخشد

چشمهای تو به من می بخشد

شور و عشق و مستی

و تو چون مصرع شعری زیبا

سطر برجسته ای از زندگی من هستی
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: a_67

reza.n

New member
.... ای روزهای خوب که در راهید !

ای جاده های گمشده در مه !

ای روزهای سخت ادامه !

از پشت لحظه ها به در آیید !



ای روز آفتابی !

ای مثل چمشهای خدا آبی !

ای روز آمدن !

ای مثل روز آمدنت روشن !



این روزها که می گذرد ، هر روز

در انتظار آمدنت هستم !

اما

با من بگو که آیا ، من نیز

در روزگار آمدنت هستم ؟
 

reza.n

New member
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !
 

mohana

Well-known member
نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها...
رهــا....
رهـــا...من

ز من هر آنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک،

از او
جدا...
جدا...من


ستاره ها نهفتند..

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من............
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: a_67

reza.n

New member
هر چه هستی ، باش
با توام
ای لنگر تسکین !
ای تکانهای دل !
ای آرامش ساحل !
با توام
ای نور !
ای منشور !
ای تمام طیفهای آفتابی !
ای کبود ِ ارغوانی !
ای بنفشابی !
با توام ای شور ، ای دلشوره ی شیرین !
با توام
ای شادی غمگین !
با توام
ای غم !
غم مبهم !
ای نمی دانم !
هر چه هستی باش !
اما کاش...
نه ، جز اینم آرزویی نیست :
هر چه هستی باش !
اما باش
 

ZOT

New member
نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخت پاره بر موج

رها...
رهــا....
رهـــا...من

ز من هر آنکه او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک،

از او
جدا...
جدا...من


ستاره ها نهفتند..

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من............

این شعر خیلی زیباییه مخصوصا با صدای همایون شجریان
 

reza.n

New member
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود


ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به کسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم
 

sepidh gh

New member

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند/ مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند
در عشق گشتم فاشتر وز همگنان قلاشتر / وز دلبران خوش باشتر مستان سلامت می‌کنند
غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر / خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند
افسون مرا گوید کسی توبه ز من جوید کسی/ بی پا چو من پوید کسی مستان سلامت می‌کنند

ای آرزوی آرزو آن پرده را بردار زو/ من کس نمی‌دانم جز او مستان سلامت می‌کنند
ای ابر خوش باران بیا وی مستی یاران بیا / وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند
حیران کن و بی‌رنج کن ویران کن و پرگنج کن/ نقد ابد را سنج کن مستان سلامت می‌کنند
شهری ز تو زیر و زبر هم بی‌خبر هم باخبر / وی از تو دل صاحب نظر مستان سلامت می‌کنند

آن میر مه رو را بگو وان چشم جادو را بگو / وان شاه خوش خو را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن میر غوغا را بگو وان شور و سودا را بگو / وان سرو خضرا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن جا که یک باخویش نیست یک مست آن جا بیش نیست / آن جا طریق و کیش نیست مستان سلامت می‌کنند
آن جان بی‌چون را بگو وان دام مجنون را بگو/ وان در مکنون را بگو مستان سلامت می‌کنند

آن دام آدم را بگو وان جان عالم را بگو/ وان یار و همدم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن بحر مینا را بگو وان چشم بینا را بگو/ وان طور سینا را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن توبه سوزم را بگو وان خرقه دوزم را بگو/ وان نور روزم را بگو مستان سلامت می‌کنند
آن عید قربان را بگو وان شمع قرآن را بگو/ وان فخر رضوان را بگو مستان سلامت می‌کنند
ای شه حسام الدین ما ای فخر جمله اولیا / ای از تو جان‌ها آشنا مستان سلامت می‌کنند

 

setayesh71

New member
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود ...

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطارِ رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاهِ رفته
تکیه داده ام !


خیلی قشنگه . من این شعرو کنار وبلاگ شخصیم گذاشتم .
فکر کنم یه بار هم اینجا گذاشتمش . تو چه تاپیکی نمی دونم
 
بالا