دفتر شعر

parnia

New member
دست قشنگ مهربانت را عصایی کن که برخیزم
و شورانگیز وشاد آلود به دامان شقایقها بیاویزم
بدزدم تیشه فرهاد عاشق را و بی پروا چنان رعدی
بنای سنگی غم را فرو ریزم بسازم کلبه عشقی
بسازم کلبه عشقی میان باغ فرداها
و حافظ وار بر بام فلک طرحی دگر از عشق اندازم و نقش دیگری ریزم
 

waria

New member
با آن نگاه روشن مواج ،

دریا اگر سلام نگوید، نماندنیست !!!
در ذهن هر کلام اگر رد پای عشق راهی نبرده است ،
کتابی نخواندنیست !!!
و شایسته این نیست که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد !!
و شایسته این نیست که در کرت های محبت
دلم را به دامن نریزم ،
دلم را نپاشم !!
چرا خواب باشم ؟؟
ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم !!!
ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید !!!
چرا خواب باشم ؟؟
عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد ،
و هنگامه عشق را از دل من خبر داد ؟؟
کجا بودم ای عشق ؟؟
چرا چتر بر سر گرفتم ؟؟
چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم ؟
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم ؟؟
ببخشای ای عشق !!!!
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم !!
اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم !!
اگر سنگ را دیدم اما ،
در آئین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم !!
اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد !!
بخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند !
و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم ،
و از باور ریشه ی مهربانی برویم !
کجا بودم ای عشق ؟؟؟
چرا روشنی را ندیدم ؟؟
چرا روشنی بود و من لال بودم ؟؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند ؟؟
چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند ؟؟
چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت ،
دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ؟؟
و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ ،
جوشید و پیوست با خون خورشید !!
ببخشای ای عشق ،
ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم ،

و ماندم ،
و خود را شکستم ،
و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم ،
و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم ،
بر سر کوچه ی زندگانی ،
و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را !!
تو را دیدم ای عشق ،
و دیگر زمین آسمانیست !!

و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم !

تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را !
نگاه تو کافیست !
من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را ،
و باران خورشید ها را !!
 

parnia

New member
بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم

ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد

ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن

شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب

وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم

ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود

بیا ای زندگی بگذر دم آخر ز تقصیرم
 

Artmis.a

New member
بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم

ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد

ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن

شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب

وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم

ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود

بیا ای زندگی بگذر دم آخر ز تقصیرم

حال هر شب من...:sad:
 

mohana

Well-known member
من فدای تو...

64066635096598142959.jpg


ای همه گل هـــــــای از سرما کبـــــود
خـنـده هــاتـان را که از لب ها ربود ؟

مهر، هرگز این چنین غمگین نیافت
باغ، هرگز این چنین تنها نبود
 

navik

New member
وقتي كه دوچشمم به دو چشمت افتاد
من خودم گم شدم و اب بدستم افتاد
كوزه را پر زنگا ه دل تنگت كردم
دل من كوزه شد و اين نگه از دست افتاد
كاش ميشد كه بفهمم راز ان بالا دست
زد كمر را بشكست گفت خود او هم هست
تو خدايي و من قاصر از اين از اين تفسيرم
كاش تفسير نمايي ، كه نياز از ما هست ...!
اين نگه اتش زجري است كه من ميدانم
و تو از اين راز بكو ، كه خبر نيست.! كه هست..!
يك نگه واژه كٌش مفهوم است
واژه را بين كه چسان مغموم است ..!
k1nd
91/10/15
 

navik

New member
تقديم به دوستي كه به تازگي با او آشنا شدم
.
.
.
من قدم ميزم
در شهري كه سلامهاي بي جواب زيادي برايم مانده ..!
تو چه چطور ؟
من وقتي به خانم مسني كه ميخواهد از خيابان عبور كند
پيشنهاد ميدهم كه كمكش كنم
او به من به تندي نگاه ميكند تو چه گونه اي ؟
كسي به من گفت توخود به كمك احتياج داري ؟
باورم نميشود كه اين دنيا پر از انسانهايي باشد
كه به كمك هم هيچ احتياجي ندارند
اينست كه من وقتي به زندگي برگشتم
از آن حادثه كه باعث شد مچ دستم را ديگر نداشته باشم
تصميم گرفتم به همه كمك كنم .
حالا هر چه ميخواهند بگويند
گفتم چرا ؟
گفت:
آخر انها از قرار من با ..او... خبر ندارند ..!
و موقع خداحافظي با هم دست داديم
و من احساس كردم او دستي به بزرگي اين دنيا با خود دارد . !
 

navik

New member
كودكي ديدم من كه گرسنه شده بود
طلب يك نان داشت
من به او گفتم كه ، نگران هيچ مباش !
شعر خوبي گفتم
ميفروشم اين را
به همين بقالي
روزي بي پايان بتو ميبخشم من !
كودك قصه من ، از ته دل خنديد
دست من را بگرفت ، گفت اي دوست من
پدرم شاعر بود ، مادرم نقاش است
نان ميخواهم من ، ببرم به خانه
كه ببيند مادر ، ياد ارد نان را
تا كند نقاشي صورت يك نان را
شعر ها خشكيدند
دخترك اشك مرا ديد
به من هيچ نگفت ...!
k1nd
91/10/15
 

waria

New member
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
ای دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ...

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !چون گل افشانی لبخند تودر لحظه شیرینِ شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و گل افشانی لبخند توآراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

نگاه

New member
حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را آغاز کنم که نباید نوشت .

(دکتر علی شریعتی))
 

نگاه

New member
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی او تمام شد من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

((دکتر علی شریعتی))
 
دوستان اگر شعر هم نمیگن می تونن دل نوشته هاشون رو بنویسن
خوندن حرف های دل خالی از لطف نیست
 

nusha

New member
مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید،

به خیالش قندم

.....

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

حسین پناهی
 

nusha

New member
ز این شب های بی پایان،
چه می خواهم به جز باران
که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم
نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم
و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده...
به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت،
دریغ از لکه ای ابری که باران را
به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند
نه همدردی،
نه دلسوزی،
نه حتی یاد دیروزی...
هوا تلخ و هوس شیرین
به یاد آنهمه شبگردی دیرین،
میان کوچه های سرد پاییزی
تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟

ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن
که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم
ببار امشب!
من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم.
ببار امشب
که تنها آرزوی پاک این دفتر
گل سرخی شود روزی!
ودیگر من نمی خواهم از این دنیا
نه همدردی،
نه دلسوزی،
فقط یک چیز می خواهم!
و آن شعری
به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...
 

sokot

New member
از دل افروز ترین روز جهان،
خاطره ای با من هست.
به شما ارزانی :

سحری بود و هنوز،
گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود .
گل یاس،
عشق در جان هوا ریخته بود .
من به دیدار سحر می رفتم
نفسم با نفس یاس درآمیخته بود .
***
می گشودم پر و می رفتم و می گفتم : (( های !
بسرای ای دل شیدا، بسرای .
ای دل افروزترین روز جهان را بنگر !
تو دلاویز ترین شعر جهان را بسرای !

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم،
روح درجسم جهان ریخته اند،
شور و شوق تو برانگیخته اند،
تو هم ای مرغك تنها، بسرای !
همه درهای رهائی بسته ست،
تا گشائی به نسیم سخنی، پنجرهای را، بسرای !
بسرای ...

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می رفتم !
***
در افق، پشت سرا پرده نور
باغ های گل سرخ،
شاخه گسترده به مهر،
غنچه آورده به ناز،
دم به دم از نفس باد سحر؛
غنچه ها می شد باز .

غنچه ها می رسد باز،
باغ های گل سرخ،
یك گل سرخ درشت از دل دریا برخاست !چون گل افشانی لبخند تودر لحظه شیرینِ شكفتن !
خورشید !
چه فروغی به جهان می بخشید !
چه شكوهی ... !
همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاویزترین شعر جهان می گشتم !
***
دو كبوتر در اوج،
بال در بال گذر می كردند .
دو صنوبر در باغ،
سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلی می خواندند .
مرغ دریائی، با جفت خود از ساحل دور
رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نیز ز جان مایه عشق،
در سرا پرده دل
غنچه ای می پرورد،
- هدیه ای می آورد -
برگ هایش كم كم باز شدند !
برگ ها باز شدند :
ـ « ... یافتم ! یافتم ! آن نكته كه می خواستمش !
با شكوفائی خورشید و گل افشانی لبخند توآراستمش !
تار و پودش را از خوبی و مهر،
خوشتر از تافته یاس و سحربافته ام :
(( دوستت دارم )) را
من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام !
***
این گل سرخ من است !
دامنی پر كن ازین گل كه دهی هدیه به خلق،
كه بری خانه دشمن !
كه فشانی بر دوست !
راز خوشبختی هر كس به پراكندن اوست !
در دل مردم عالم، به خدا،
نور خواهد پاشید،
روح خواهد بخشید . »

تو هم، ای خوب من ! این نكته به تكرار بگو !
این دلاویزترین حرف جهان را، همه وقت،
نه به یك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !
« دوستم داری » ؟ را از من بسیار بپرس !
« دوستت دارم » را با من بسیار بگو !

عااااااااااااااالیییییییییییی بود واریا جونم.میسی:riz304:
 
این بی انصافی است که
همه سهم من از بودن
تنها
به یاد تو بودن باشد
.....................
گفتار نیک
 

shenya

New member
چگونه درد شکیبایی اش نیازارد دلی که هست به هر جا ز درد و غم لبریز
 

shenya

New member
ای رفته زدل ،رفته ز بر ،رفته ز خاطر بر من منگر که تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر که جز تلخی اندوه در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم
 
بالا