::::دفترچه یادداشت انجمن

baran71

New member
03466d737d600d0fd8cf5fa050489e5f-425


آرام باش

توکل کن

تفکر کن

سپس آستین ها را بالا بزن،

آنگــــــاه

دستان خدا را می بینی

که زودتر از تو دست به کار شده اند...

- - - Updated - - -
 

baran71

New member
bf4983eea7fd59c9b7c6f0fc82b22ea5-425

ایســــــتــــاده ام ...

بگـــذار ســـرنوشـــت راهـــش را بـــرود ... !

مـــن ،

همیــن جا ،

کنار قـــول هـایت ،

درســــت روبــروی دوســـت داشتـــنت و در عمــــق نبـــودنت ،

محـــــکم ایــستاده ام !!
.
 

baran71

New member
207065c2725edb204597056f2f5665bd-425


بعضی وقتا…
آدما الماسی توی دست دارن بعد چشمشون به یه گردو می افته دولا میشن تا گردو را بردارن ، الماسه می افته تو شیب زمین قل می خوره و تو عمق چاهی فرو میره .
می دونی چی می مونه ؟
یه آدم و یه دهن باز و یه گردوی پوک و یه دنیا حسرت !
 

baran71

New member
hesabi-dr.jpg


یک جمله از دکتر حسابی


حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است

هرچه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر است

و هرچه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر میگردد
 

baran71

New member
49378710945207607893.jpg

مردمانی هستند که می‌خواهند بدانند تو چه مرگــــتــــــ است ...

و وقتی بفهمند چه مرگــــتــ است ...

بهت می‌گویند بس کن ...

انرژی منفی نفرست ...

اینجاست که سکوتــــــــــــ معنا پیدا می کند ...

و تنهـــــــــــــــــــــــایی می شود تنها چاره ... !
 

baran71

New member
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی

فریاد شوق برسرهر كوی وبام خواست


پرسید زان میانه یكی كودك یتیم

كاین تابناك چیست كه برتاج پادشاست


آن یك جواب داد چه دانیم ما كه چیست

پیداست آنقدر كه متاعی گرانبهاست


نزدیك رفت پیرزنی كوژ پشت و گفت

این اشك دیده من وخون دل شماست


مارا به رخت وچوب شبانی فریفته است

این گرگ سالهاست كه با گله آشناست

به افتخار پروین اعتصامی

47ed3c0260f83446db4be13cf9d3e4dc-425
 

marzi ba

Well-known member
" آنه "تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟/وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت/از تنهایی معصومانه ی دستهایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت/و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود/" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری/در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار توست




ظهرای جمعه یادش بخیر
:dadad4::dadad4:
 

paeez

New member
بچه ها سلام ... صبحتان به خیر
درس امروز ما فعل مجهول است
فعل مجهول چیست می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است

در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ می لرزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید

ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شوم آگاه
ژاله را زآن میان صدا کردم


ژاله! از درس من چه فهمیدی؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت
د ... جوابم بده کجا بودی؟
رفته بودی به عالم هپروت؟

خنده دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و از یاران

خشمگین،انتقامجو،گفتم
بچه ها! گوش ژاله سنگین است
دختری طعنه زد که:نه خانم
درس در گوش ژاله یاسین است




باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر می رسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله آرام بود و سرد و خموش


رفته تا عمق چشم حیرانم
آن دو میخ نگاه خیره او
موج زن در دو چشم بی گنهش
رازی از روزگار تیره او


آنچه در آن نگاه می خواندم
قصه غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود


"فعل مجهول" فعل آن پدریست
که دلم را ز درد پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد


شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیرخوار من نالید
سوخت از تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید



از غم آن دو تن ، دو دیده من
این یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمی دانم
که کجا رفت و حال او چون بود


گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود و ناله او
شسته می شد به قطره های سرشک
چهره همچو برگ لاله او


ناله من به ناله اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم
درس امروز، قصّه غم توست
تو بگو ، من چرا سخن گفتم؟


"فعل مجهول" فعل آن پدریست
که تو را بی گناه می سوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد؟
 

paeez

New member
آدم وقتی فقير میشود خوب ها يش هم حقير مي شونداما کسی که زر دارد يا زور دارد

عيبهايش هم هنر ديده میشوند و چرندياتش هم حرف حسابی بحساب می آيند.

** دکتر علی شريعتی **
 

paeez

New member
يک روز رسد غمی به اندازه کوه

يک روز رسد نشاط اندازه دشت

افسانه زندگی چنين است گلم

در سايه کوه بايد از دشت گذشت
 

شفق بانو

New member
درسته زبان استخوانی نداره اما اون قدر قوی هست که بتونه:heart:رو بشکنه پس مواظب حرفهایمان باشیم:rose:
 

شفق بانو

New member
" آنه "تکرار غریبانه ی روزهایت چگونه گذشت؟/وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود

بامن بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکیت/از تنهایی معصومانه ی دستهایت

آیا می دانی که در هجوم درد ها و غم هایت/و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت

حقیقت زلالی دریاچه ی نقره ای نهفته بود/" آنه" اکنون آمده ام تا دست هایت را

به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری/در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی

و اینک " آنه" شکفتن و سبز شدن در انتظار توست... در انتظار توست




ظهرای جمعه یادش بخیر
:dadad4:

یادش بخیر
چقد خاطره خوب و بد داریم من و اجی کوچیکم /هیچ وقت فراموش نکردیم تا الانم گاهی دفتر خاطراتمون رو مرور میکنیم
.:dadad4:
 
بالا