خــــاطــرات دانشجویـــی ((صرفا از 3 مکان))

necrotizing fasciitis

Active member
یادمه ترم 7 درس هماتولوژی داشتیم بعد استادمونم کاملاً جدی و اولین جلسه اتمام حجت کرد که من هرجلسه یه ربع اول ازتون سوال می پرسم و هرکی بلد نباشه حق نداره بیاد !
بعد خواست شروع کنه به درس دادن دید لپ تابش به پرژکتور کامفینگ نمیشه و منم از اون بچه خودشیرینای اصل و ناب لپ تابم رو دادم بهش !
عاقا از اون روز شدیم مسئول لپ تاپ که بیاریم برای اسلاید های درس! سرتون و درد نیارم هر جلسه که میشد من به بهانه اینکه لپ تاب توی ماشینه از میزدم در و توی محوطه میچرخیدم تا یک ربع پرسیدنش تموم بشه و یک ربع که شد راحت و خونسرد میرفتم سمت پارکینک و لپ تاب رو میاوردم ( دقیقا نیم ساعت رو جیم میزدم)
فقط نمیدونم چرا از اون روز به بعد بچه ها با من بد شدن!!!! فشار درس اخلاقشون رو عوض کرده بود شاید :21:
 

sepid71

New member
اعه وا چلا سپید جونی خو هوچ گونه حلفی ندالی:smiliess (15):
کاش بودی تو هم می اومدی مهمونی ما انقدی خوش گذشت ملت چشاشون چارتا شده بود:smilies:

خخخخخخخ فدای تو ... من غذای آن استریل بخولم :( ولی سفره خوشرنگ و لعابی بودااااا ...آورین اورین
 

sepid71

New member
غدا تو آزمایشگاه؟؟؟....

جرات دارین بیاین تو آز میکروب بزم بگیرین....

من چند بار حواسم نبود.....موقع کشت میکروب دستم رفت سمت صورتم.......

هیچی دیگه.....هر دفعه به مدت یه هفته....( روم به دیوار ) جلو دستشویی اطراق کرده بودم......غذامم تو اون یه هفته کته ماست بود...:thumbsdownsmileyani

خخخخخخخخخ پیچک کلا گیلانیا همینجورین ....استریلیم ذاتی خخخخخخخخ مث من وقتی از بیمارستان میام خخخخخخ هیشکی نباید بهم نزدیک بشه و همینطور ب لباسای اتاق عملم ! خخخخخخ

حالا جالب اینه ک مثلا تمیزترین جا در بیمارستان اتاق عمل هستش خخخ
 

MAHSABANOO

New member

بازم ترم آخر بودیم و در حال انجام پروژه 2 واحدی دوره کارشناسی تو آزمایشگاه
با دوستام قرار گذاشتیم که یه روز صبونه رو تو ازمایشگاه شیمی محیط بخوریم
عاقا جاتون خالی ما یه قابلمه داشتیم که پر نمک بود هر از چند گاهی توش سیب زمینی کباب میکردیم من به دوستام گفتم اون قابلمه رو با سیب زمینی من میارم یکیتون هم سر راه یونی سر صب نون بربری تازه و کره بگیرین بیارین

سیب زمینی ها رو قاچ کردیم گذاشتیم رو نمک و قابلمه رو گذاشتیم رو هیتر بازم مسول آزمایشگاه اومد دید:smiliess (15): بابا ما برا خودمون بساط کردیم :5:سفره پهن کردیم بو سیب زمینی کبابی راه انداخیتم
هیچ نمیدونست به ما بخنده یا چیز دیگه ای بهمون بگه

خو شوما هم اوجور نیگا نکنید دیگه خو بچه باحالیم دیگه شیکمو هم خودتونید
:dadad4:



ووووووووووووووی جاتون خالی انقدی اون صبونه مزه داد هم خندیدم و هم صبونه زدیم به رگ:smiliess (3):

وووووووووووووووووووووووووی چه دانشگاه بی در و پیکری مال ما که هیچی نبود حتی شکلاتم نمیذاشتن بخوریم ایشششششششششششششش
پززززززززززز نده دلم خواست
 

MAHSABANOO

New member
یه خاطره از ثبت نام حضوری ارشدم
رفتم دانشکده تا کارامو انجام بدم مرحله بندی کرده بودن و هر کی مسول یه چیزی بود اخرین مرحله پرونده رو میگرفت و میگفت برید فلان جا انتخاب واحد به من برگه داد گفت برو فلان جا من گفتم الان گفت نه یه ماه دیگه من:14:اون:riz481:
ایش چرا ترم یکیا رو درک نمیکنن اخه خخخخخخخخخخ
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: aaram

sepid71

New member
من یه دوستی دارم دیگه از کلمات جدید مثل بحرفیم و بزنگیم و اینا رد داده ...ابداعات جدید داره ....مثلا میگه بریم بناهاریم (یعنی ناهار بخوریم ) خخخخ

یروز برا کنفرانس گروهی گروه دخترا تکمیل بود. دوستمم چون به نمرش نیاز داشت خواست بره با گروه پسرا ... من باهاش بودم رفت از پسره سوال کنه ...

دوستم خیلی جدی پرسید آقای فلانی شما هم میخواید بکنفرانسید ؟

پسره :21:

من :riz481:

دوستم :14:

دوباره پسره :25r30wi:

دوستم :|

تا دو روزم افسردگی گرفته بود هی میپرسید سپید خیلی ضایع بوووووووود؟! خخخخخخخخ

بیچاره خو از رو عادت اونجوری پرسید اصلا حواسش نبود خخخخخخ
 

marzi ba

New member
وووووووووووووووووووووووووی چه دانشگاه بی در و پیکری مال ما که هیچی نبود حتی شکلاتم نمیذاشتن بخوریم ایشششششششششششششش
پززززززززززز نده دلم خواست

اعه فا اصلا هم بی در و پیکر نیست:p7977cujr38iyymsu8:
 

moj

New member
امروز عکسای کارشناسی رو نیگا میکردم حیفم اومد چندتا از خاطراتمو اینجا نگم...
ترم 2 بودیم و ی واحد رسم سه بعدی داشتیم که استاد با خودش تدریس میکرد...ولی صفحاتش بعضی جاها برعکس بود مثلا اول 14 بعد 13
یه روز گفت صفحه 56 رو باز کنین و بکشین...منم صفحه 55 رو که دیدم گفتم روبرویی 56 شه دیگه و شروع کردم به
کشیدن ..حالا نگو اون 57ه و 56 پشت صفحه(دلمون خوش بود ج ز وه داریم)
یه چند دقیقه ای گذشت دیدم استاد اومد بالاسرم صفحه رو یکی زد جلو گفت اینجا بکش...
گفت مث اینکه حواست نیست !!!

فکرشو نکن عزیزم یا خودش میاد یا نامه ش
هیچی دیگه ک ل ا س پکید و ما ی مدت سوژه عاشقی
 
آخرین ویرایش:

moj

New member
ترم آخر باس هر هفته یه کارخونه میرفتیم چون جز واحدامون بود

یکی از بازدیدامون کارخونه تولید آبلیمو بودش(فک کنم شوشتر)...همون اول که رفتیم تو سالن تولید
ی تانک بزرگ بود که لیموها رو میریختن توش که لیموها رو له میکرد تا آبشونو بگیره
بوی آبلیمو فضا رو گرفته بود
منم که خیلی آبلیمو دوس داشتم رفتم پیش مسول تولید گفتم شرمنده شیر اصلی این منبع گذاشت ما یه دلی از عزا در بیاریم
که اونم نامردی نکرد...گفت بذا بعد چند ساعت الان نئشه ای
آبلیمو بزنی نشگیت میپره!!!!
مسئولینم مسئولین قدیم
 

moj

New member
اولین بازدیدمون کارخونه پفک بودش...
تو راه استاد که زخم خورده بچه های ترم بالایی بود شروع کرد به نصیحت --که بچه ها آبروداری کنین و شخصیت شما بیشتر از پفکه و...قول داد آخرسر
خود کارخونه بهتون پفک میده(انگاری داشت بچه آروم میکرد)!!
به کارخونه رسیدیم که مسئولش یکم دم در نگهمون داشت و از مزایای پفک میگفت که تبلیغات ضد پفکو باور نکین و ...(بازارگرمی)
بعد راهنماییمون کرد بریم داخل..اول که رفتیم یه سالن بزرگ بود که یه چندتا دستگاه داشت
که از اول بلغور ذرت رو اضافه میکردن و آخر سر یه چندتا خانم بودن که پفکا رو بسته بندی میکردن..
پسرا که حساب کار دستشون اومد بعد یه چند دقیقه رفتیم سراغ مخزنی که خانوما داشتن بسته بندی میکردن و اول ی چندتا سوال
فنی پرسیدنو شروع کردن به خوردن...دخترا که دیدن اوضاع مساعده اضافه شدن ...یهو اوضاع کیشمیشی شد
یکی پفک رنگی میخورد یکی پفک خام یکی بلغور ذرت بو میکرد.وخامت اوضاع بحدی بود که مسئول دستور داد خطو خاموش کنن!!!
استاد خیلی ناراحت شده بود و
آخرسر بسته بندی های پفک که فک کنم 50تایی بودن و فقط 2500 میفروختن (یعنی پفکی 50تومن)
رو هرکاری کردیم نذاشت با خودمون بیاریم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: hasti69

m_mobini

New member
ترم آخر باس هر هفته یه کارخونه میرفتیم چون جز واحدامون بود

یکی از بازدیدامون کارخونه تولید آبلیمو بودش(فک کنم شوشتر)...همون اول که رفتیم تو سالن تولید
ی تانک بزرگ بود که لیموها رو میریختن توش که لیموها رو له میکرد تا آبشونو بگیره
بوی آبلیمو فضا رو گرفته بود
منم که خیلی آبلیمو دوس داشتم رفتم پیش مسول تولید گفتم شرمنده شیر اصلی این منبع گذاشت ما یه دلی از عزا در بیاریم
که اونم نامردی نکرد...گفت بذا بعد چند ساعت الان نئشه ای
آبلیمو بزنی نشگیت میپره!!!!
مسئولینم مسئولین قدیم
یادش بخیررررررچه زودگذشت ماهم ازاین خاطرات توکارخونه خیلی داشتیم

- - - Updated - - -

ترم آخر باس هر هفته یه کارخونه میرفتیم چون جز واحدامون بود

یکی از بازدیدامون کارخونه تولید آبلیمو بودش(فک کنم شوشتر)...همون اول که رفتیم تو سالن تولید
ی تانک بزرگ بود که لیموها رو میریختن توش که لیموها رو له میکرد تا آبشونو بگیره
بوی آبلیمو فضا رو گرفته بود
منم که خیلی آبلیمو دوس داشتم رفتم پیش مسول تولید گفتم شرمنده شیر اصلی این منبع گذاشت ما یه دلی از عزا در بیاریم
که اونم نامردی نکرد...گفت بذا بعد چند ساعت الان نئشه ای
آبلیمو بزنی نشگیت میپره!!!!
مسئولینم مسئولین قدیم
یادش بخیررررررچه زودگذشت ماهم ازاین خاطرات توکارخونه خیلی داشتیم
 

moj

New member
یادش بخیررررررچه زودگذشت ماهم ازاین خاطرات توکارخونه خیلی داشتیم

- - - Updated - - -

یادش بخیررررررچه زودگذشت ماهم ازاین خاطرات توکارخونه خیلی داشتیم

آره والا
هرچی این ترم بالایی ها میزدن تو سرمون که لذت ببرین از دانشگاه و کلاسا
کو گوش شنوا
واقعا تکرار نشدنی بود..
 

m_mobini

New member
آره والا
هرچی این ترم بالایی ها میزدن تو سرمون که لذت ببرین از دانشگاه و کلاسا
کو گوش شنوا
واقعا تکرار نشدنی بود..

مایه باررفتیم کارخونه ی گزسازی که ازاین برندهای معروفم بود بعدهی بچه هازل میزدن توچشم کارشناسه ومدیرتولیده که یه تارف بکنندما یه گزبرداریم اصلاتوروی خودشونم نمی آوردن آخرسریکی ازبچه ها رفت یه بسته گزازفروشگاه خودکارخونه خرید به همه تارف کرد وبه مدیرتولیده گفت ممنون از پذیراییتون .......

- - - Updated - - -

آره والا
هرچی این ترم بالایی ها میزدن تو سرمون که لذت ببرین از دانشگاه و کلاسا
کو گوش شنوا
واقعا تکرار نشدنی بود..

مایه باررفتیم کارخونه ی گزسازی که ازاین برندهای معروفم بود بعدهی بچه هازل میزدن توچشم کارشناسه ومدیرتولیده که یه تارف بکنندما یه گزبرداریم اصلاتوروی خودشونم نمی آوردن آخرسریکی ازبچه ها رفت یه بسته گزازفروشگاه خودکارخونه خرید به همه تارف کرد وبه مدیرتولیده گفت ممنون از پذیراییتون .......
 

sepid71

New member
نقل شده از یکی :

یروز تو بخش اورژانس از یه استیجر(دانشجوی ترمک پزشکی) پرسیدم فلانی رو ندیدی؟ گفت: همین الان تو بخش آدمیّت جراحی بود!!!!:5:

یا خدا بسم الله...!!! (جهت اطلاع :منظور از بخش آدمیّت همان ADMIT میباشد.))
:65d6a5d6s:

+ واقعا موندم بعضیا چجوری کنکور قبول میشن ! :|:65d6a5d6s:
 
آخرین ویرایش:

خزر

New member
یه روز شیفت صبح بودم و شیفت شلوغی داشتیم بعد از اتمام شیفت اماده شدم و همراه همکارم از بخش بیرون رفتیم کارتامونو زدیم و دم در بیمارستان از هم خداحافظی کردیم و همکارم مسیرش به من نمیخورد و رفت
دم در بیمارستان منتظر تاکسی بودم که بعد 2-3 دقیقه یه تاکسی که3 تا مسافر داشت توقف کرد و سوار شدم وقتی به مقصد رسیدم خواستم پیاده بشم پولو از کیفم دراوردم و بطرف راننده پولو دراز کردم و گفتم : بفرمایید دکتر
اصلا خودم هم متوجه نشدم که چی گفتم :thumbsupsmileyanim:
راننده و کل تاکسی منفجر شد:25r30wi:
 

yara

New member
ترم 3 یا 4 فک کنم متون تخصصی داشتیم....استادمون یه آقایی سن و سال دار بودن که روحیه ی شادی داشتن...

همیشه هم دنبال یه سوژه واسه خنده بود...کلا از هر چیزی یه ظنز و جوکی میساخت والا...

یه دانشجو همکلاسی هم داشتیم که اهل یزد بودش و که با لهجه شیرین یزدی حرف میزد....یه بار استاد گرام گویا

سوژه واسه خنده کم آورده بود که میخواست با لهجه یزدی این آقا پسر شوخی بکنه(با عرض پوزش خدمت دوستان گل یزدی:riz304:)

اصولا یزدیهای عزیز آخر کلمات رو یه جور خاصی کش دار تلفظ میکنن( دقت کردین؟)....حالا استاد قبل از آمدن پسره گفت: من

از طرز صحبت کردن آقایX خیلی خوشم میاد...کلمات رو کش دار میگه ...من خندم میگیره...الان که اومد سرکـلاس یکم باهاش

شوخی میکنم .....وقتی آقا پسره اومد استاد ازش پرسید شما در یزدی به "هسته" چی میگین؟ ....استاد انتظار داشت آقاپسره

"هسته" رو کش دار بگه گه استاد گرام کمی بخندن و روحیه شون عوض شه...اما پسره خیلی زبل تر از این حرفا بود برگشت

گفت: استاد میگیم "دندرون"!!!!!.........هیچی دیگه قیافه استاد اینطوری شد::5:

ما:
mocking.gif


آقا پسر یزدی:
4chsmu1.gif



نتیجه اخلاقی: آقو توی دانشگاه ..کــلاس یا اصلا هر جای دیگه به زبان و قومیت مردم شوخی نفرماییم بهتره .

باتشکر از کارشناسان محترم یزدی و کرمانی عزیز که در تهیه این خاطره مارو یاری نمودن



پ ن: عاقا من از دوستان پرسیدم که کلمه"دندرون" رو ریشه یابی کنم اما به نتیجه نرسیدم...گویا همکلاسی

ما زنگ بوده که خوب تونست استاد رو دست بندازه
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: 'Reza'

yara

New member

دیروز زیاد سرحال نبودم
shame.gif
ولی واسه کار پایان نامم باید میرفتم دانشگاه ...........صبح که داشتم از خونه میزدم بیرون

اصلا حواسم نبود دارم باجورابای خونگی(راه راه سفید و
نارنجی) میرم... فک کن تیپ رسمی بزنی و جورابات راه راهی باشه چه

شود اونم با کفش جلوباز( تعجب نکنید اینجا هوا بهاریه ...من هنوز کفشای تابستونی پا میکن).....خلاصه رفتم یونی که استادم

چندتا نامه (5تا نامه) که برای ارگانهای مختلف لازم دارم و امضا بزنه...ولی نشد که نامه ها رو بدم بهش....هیچی دیگه کلافه

برگشتم...عاقو ولی خدابخیر کرد ....توی تمام نامه هایی که تایپ و پرینت گرفته بودم بجاری"
خانم" نوشته بودم" خانوم یارا ...."

یعنی اگه استادم نامه هارو میدید فک کنم تنها چیزی که میگفت این بود: یارا خانــوم به چه روشی بمیری خوبه هااااان؟؟!!
snoozer_08.gif


من از همین تریبون اعللام میکنم هرجا دیدین نوشتم" خانـــــــوم" ییزحمت امتیاز منفی بدین بلکه درست بشم
hanghead.gif


پ ن: عاقو نامه هاا یه
خخخخخ آخرشون کم داشت که بشه نامه به سبک انجمن والا
loudlaff.gif

 

hebe.nurse

New member
منم ی سوتی اخیرمو تعریف کنم قبلیارم کم کم یادم بیاد میگم
چن روز پیش با دانشگاه رفته بودیم سفر. عاقا ما رسیدیم هتل کلید رو تحویل دادن . خود مهمانداره هتل کلید رو تحویل گرفت و منم دنبالش . رسیدیدم دم اتاق درو باز کرد رفت داخل ، منم جلوی در وایسادم. بعد خیلی باکلاسسس شروع کرد توضیح دادن که اتاقتون چهار نفره اس ، اینام پک های حموم و وسایل نظافته ، تو یخچالم یک پک کامل میوه اس و....اینکه حواستون باشه کلید اینجا رو هر وقت بیرون میرید تحویل.....اینجا ی لحظه مکث کرد ، من اومدم جملشو تکمیل کنم حواسم نبود گفتم بله تحویل نگهبانی میدیم :/ خخخخخخخ آی خورد تو پرشآ. گف خانوم شما هنوز تو خوابگاه سیر می کنیدآ :25r30wi:
 

alireza-ja

New member

بازم ترم آخر بودیم و در حال انجام پروژه 2 واحدی دوره کارشناسی تو آزمایشگاه
با دوستام قرار گذاشتیم که یه روز صبونه رو تو ازمایشگاه شیمی محیط بخوریم
عاقا جاتون خالی ما یه قابلمه داشتیم که پر نمک بود هر از چند گاهی توش سیب زمینی کباب میکردیم من به دوستام گفتم اون قابلمه رو با سیب زمینی من میارم یکیتون هم سر راه یونی سر صب نون بربری تازه و کره بگیرین بیارین

سیب زمینی ها رو قاچ کردیم گذاشتیم رو نمک و قابلمه رو گذاشتیم رو هیتر بازم مسول آزمایشگاه اومد دید:smiliess (15): بابا ما برا خودمون بساط کردیم :5:سفره پهن کردیم بو سیب زمینی کبابی راه انداخیتم
هیچ نمیدونست به ما بخنده یا چیز دیگه ای بهمون بگه

خو شوما هم اوجور نیگا نکنید دیگه خو بچه باحالیم دیگه شیکمو هم خودتونید
:dadad4:



ووووووووووووووی جاتون خالی انقدی اون صبونه مزه داد هم خندیدم و هم صبونه زدیم به رگ:smiliess (3):

یادش بخیر ما همین حرکت رو توی دبیرستان زدیم.

برای تشریح وانجام آزمایش کتاب زیست شناسی دوم دبیرستان از مدیر پول گرفتیم رفتیم برای 4 تا گروه 2 تا قلب و 2 تا کلیه خریدیم (یعنی جمعاً 16 تیکه شد) که بشینیم تشریح کنیم. خوب این تشریح کردن و چگونگی برش رو کتاب گفته بود. قبلشم برنامه ریختیم که سنگک و سیخ بیاریم. هیچی دیگه ما اصلا با نوع برشهای کتاب کار نداشتیم برشها رو طوری زدیم که قشنگ بشه به سیخ بکشیم. جاتون خالی بعد کلااااس که معلممون رفت گفت همه چیزا رو میشورید و وسایل رو هم جمع کنید کلید رو هم تحویل مدیر بدید ما هم گفتیم چشم خیالتون راحت. هیچی دیگه شروع کردیم به کباب کردن دل و قلوه. طوری بود که کل سالن مدرسه بوی کباب میومد ئیگه از بس بو پیچیده بود مدیر و 2 تا معاون اومدن به دنبال بو دیدن بللللله. هیچی دیگه از کباباهم یه مقداری دادیم به این بندگان خدا دیگه همه نهار آزمایشگاه بودیم.

یادش بخیر.
 
آخرین ویرایش:
بالا