من ترس اینجوری نمیگم این ترسها مبهمه..... بذارید بگم خودم کی ترسیدم........
پارسال بهمن ماه بود که بابابزرگم فوت کرد
من تابحال مرگ رو اینقدر از نزدیک درکش نکرده بودم خیلی پذیرشش برام سخت بود ... روز تشیع جنازه وقتی تابوت رو آوردن تو خونه برا دفعه اولم بود که مرده میدیدم ... به هر حال تو اون چند روز اول ک هممون خونه مامان بزرگم اینا بودیم و شب روهمه باهم میخوابیدیم من هیچ تغییری در خودم احساس نکردم ولی روز سوم بود، بعد اینکه مهمونا رفتن ، رفتم ک نمازم رو بخونم، وقتی رفتم تو اتاق با اینکه داییم تو اتاق خوابیده بود ولی نمیدونم چرا یه مقدار در رو باز گذاشتم ، در حال نماز خوندم بودم ک دختر خالم اومد داخل چیزی برداشت و رفت و پشت سرش در رو بست وااااای بچه ها نمیدونید من به چه سرعتی نمازمو خوندم ک فقط برم در رو باز کنم احساس خفگی شدیدی میکردم... بعد این ماجرا ترس افتاد به جونم شاید باورتون نشه ولی من واقعا از پشت سرم میترسیدم حساس میکردم یه نفر پشتمه و میخواد منو خفه کنه........ نه اینکه از بابابزرگم بترسم نه از اون نمیترسیدم .... ولی وقتی چشمام رو میبستم یه چیزی میدیدم ، میدیدم که یکی شبیه این آدم مومیایی ها هستش اونجوری داره از پشت میاد طرفم این باند ماندهای مومیاییش هم ازش آویزونه و داره رو زمین کشیده میشه...........
نمیدونید چقدر احساس بد و اعصاب خورد کنی بود.... فک کنید من وقتی میخواستم برم ، (روم به دیوار) ...... میخواستم برم بووووقققق.....مامانم می اومد برام وایمیستاد که هیچ بهش میگفتم حرف بزن ک بدونم هستی.... تا یه هفته نذاشتم داداشم بره دانشگاه بعد اونم تا چند وقت یا دختر خالم رو می آورم خونمون یا میرفتم تو اتاق مامانم اینا می خوابیدم....... ولی خدا رو شکر الان بهترم ......
من همیشه فک میکردم این اداها مال توفیلم هاست و همش الکیه ولی فهمیدم نه این ک میگن ترس برادر مرگه واقعا واقعیت داره.....
راستی یادم رفت اولش قول بگیرم بهم نخندینا....... جان من بهم نخندین ............ باور کنین خیلی تجربه بدی بود اصلا هم دست خودم نبود...