تاپیک دربه در

hosna69

Well-known member
نگران نباش،حال من خوب است،
بزرگ شده ام
دیگرانقدرکوچک نیستم که دردلتنگی هایم گم شوم
آموخته ام که این فاصله ی کوتاه
بین لبخندواشک نامش زندگیست
راستی بهترازقبل دروغ میگویم...
"حال من خوب است"خوب خوب...
 

hosna69

Well-known member
آخرین بارکه من ازته دل خندیدم
علتش پول نبود
انعکاس جوک هرروزنبود
علتش ،چهره ی ژولیده ی یک دلقک،
یازمین خوردن یک کورنبود...
من به "من"خندیم!
که چویک دلقک گیج
نقش یک خنده به صورت دارم ودلم میگرید...!
 

mahsa.

New member
خدایا دلم تیکه پاره است دیگه با جمع کردن و چسبوندن هم دل نمیشه خدایااااااااا چی بگم کدومو بگم که نمیدونی
بغض دارم
حالم بده
مجبورم میخندم
خودت یکاری بکن بخدا من اونجوریم که فکرشو میکنی قوی نیستماااااااااااا.
 
آخرین ویرایش:

baran-

New member
خدایا

زین شگفتی ها
دلم خون شد... دلم خون دشد ...
سیاووشی در آتش رفت
و
زان سو خوک بیرون شد ...
 

baran-

New member
دوستی گفت:
صبرکن...زیراک...
صبر کار تو زود خوب کند
آب رفته به جوی باز آرد...
کارها به از آنچه بود کند ...

گفتم:ار آب رفته باز آید ...
ماهی مرده را چه سود کند؟؟؟؟؟؟؟
 

mahsa.

New member
نگاه ساکت مردم به روی صورتم دزدانه می افتد...
همه گویند:
عجب شاد است
عجب خندان
دل مردم چه میداند ،
که من دنیایی از دردم...
 

mahsa.

New member
lh541c4xuju5gw0fw61x.jpg

به " تـــــــــــــو " کـــــه میرســـــم ...!مکـــث میکنـــــم ...!انگـــــار در " زیباییــ ــت " چیـــــزی را ,جـــــا گذاشتـــــه ام !مثلــــــــــا"...در صـــ ــدایت ... آرامـــــ ـــش در چشـ ــــم هایـــــت ... زندگـــــ ـــی
 

mahsa.

New member
دوره و زمـــونـــه ای شــده که بایـــد بـه آدمــــا بگی:
مَـــن معــذرت میــــــــخوام
غلط کردم که شُــما اشتبـــــــاه کــردی!
94488972470588428085.jpg
 

mahsa.

New member
sltvv230rohqse1vui5s.jpg

این روزهای لعنتی را هر روز به تظاهر میگذرانم

تظاهر به خنده

تظاهر به شادی

پس کی تمام میشود این نمایش
 

mahsa.

New member

عطرهای خوب،
جای خالیشان هم بوی خوب می دهد….
درست مثل جای خالی تـــو…!
 

mahsa.

New member
قــــدر لـحـظـه ها را بـــدانزمـــانـی مـی رســد کــه تــــو دیـــگـر قــــادر نـــیستی بــگـویـی :جــــبـــران مــی کـــنم . . .
 

mahsa.

New member
اگر تمام درهاى دنیا هم برویت بسته شد ، دنبال درهاى بسته بدو
خداى تو و یوسف یکیست . . .

- - - Updated - - -

اگر شهر سقوط کرد نگران نباشید ، دوباره فتح میکنیم
مراقب باشید ایمانتان سقوط نکند
(شهید جهان آرا)
 

hosna69

Well-known member
خداوندا...
آرامم کن همان گونه که دریاراپس ازهرطوفانی آرام میکنی...
راهنمایم باش که دراین چرخ وفلک روزگاربدجورسرگیجه گرفتم...
ایمانم راقوی کن که تورادرتنهاییم گم نکنم...
خداوندا...
من فراموشکارم اگرگاهی یالحظه ای فراموشت کردم توهیچ وقت فراموشم نکن...
خداوندارهایم مکن حتی اگرهمه رهایم کردند...!!!
خدایادوستت دارم....
 

N@RVIN

Well-known member
دق کردم!
پشت خنده های تلخی که...
هیچگاه کسی به آن شک نکرد!!!
 

baran-

New member
یکی بیاید دست این خاطره ها را بگیرد، ببرد گردش!!!!!

کلافه ام کردند . . .

ازبس که نق زدند به جانم . . .
 

HASSAN.S

New member
زندگی ..............

زن و شوهری در طول 60 سال زندگی مشترک، همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.

در طول این سالیان طولانی آنها راجع به همه چیز با هم صحبت می کردند و هیچ... چیز را از هم پنهان نمی کردند.

تنها چیزی که مانند راز مانده بود، جعبه کفش بالای کمد بود که پیرزن از شوهرش خواسته بود هیچگاه راجع به آن سوال نکند و تا دم مرگ داخل آن را نبیند
. روزی حال پیرزن بد شد و مشخص شد که نفس های آخر عمرش است. پیرمرد از او اجازه گرفت و در جعبه کفش را گشود

. از چیزی که در داخل آن دید شگفت زده شد! دو عروسک و شصت هزار دلار پول نقد!

با تعجب راجع به عروسک ها و پول ها از همسرش پرسید.
پیرزن لبخندی زد و گفت: 60 سال پیش وقتی با تو ازدواج می کردم، مادرم نصیحتم کرد و گفت: خویشتندار باش و هرگاه شوهرت تو را عصبانی کرد چیزی نگو و فقط یک عروسک درست کن

! پیرمرد لبخندی زد و گفت: خوشحالم که در طول این 60 سال زندگی مشترک تو فقط دو عروسک درست کرده ای!

پیرزن خنده تلخی کرد و گفت: هیچ می دانی این پول ها از کجا آمده است؟ پیرمرد کنجکاوانه جواب داد: نه نمی دانم. از کجا؟

پیرزن نگاهش را به چشمان پیرمرد دوخت و گفت: از فروش عروسک هایی که طی این مدت درست کرده ام
 

HASSAN.S

New member
خداوند و عزراییل
خداوند از عزراییل پرسید : تابحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمی را میگرفتی؟ جواب داد:یک بارخندیدم یک بار گریه کردم و یک بار ترسیدم "خنده ام" زمانی بود که به من فرمان دادی جان مردی را بگیرم ٰٰ، او را در کنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد ! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم . "گریه ام " زمانی بود که به من دستور دادی جان زنی را بگیرم ، او را در بیابان گرم و بی آب و درختی یافتم که در حال زایمان بود .منتظرم ماندم تا نوزادش را به دنیا امد سپس جانش را گزفتم . دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه در ان بیابان گرم سوخت و گریه کردم . "ترسم" زمانی بود که به من امر کردی جان فقیهی را بگیرم ، نوری از اتاقش می آمد هر چه نزدیک تر میشدم نور بیشتر میشد و زمانی که جانش را گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم ... در این هنگام خدا به عزراییل گفت : میدانی آن عالم نورانی کیست؟ ... او همان نوزادیست که در بیابان به حالش گریستی ، من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم . هر گز گمان مکن که با وجود من ،موجودی در جهان بی سرپناه خواهد بود

- - - Updated - - -

یک شانس برای تغییر زندگی

در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.
بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.
حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ........

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیک سنگ شد، بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد.

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود:
هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد.
 
بالا