تاپیک دربه در

mahsa.

New member

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده !
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه...
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری



 

mahsa.

New member
تنها اتاقی همیشه مرتبه و همه چیز سر جاش می‌مونه، که توش زندگی نکنی!


اگه زندگیت گاهی آشفته میشه و هیچی سر جاش نیست، بدون هنوز زنده‌ای!


اما اگر همیشه همه چی آرومه و تو چقدر خوشحالی! یه فکری برای خودت بکن!


 

mahsa.

New member


هر چه بیشتر احساس تنهایی کنی، احتمال شروع یک رابطه احمقانه بیشتر می‌شود!

 

mahsa.

New member
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد .. استوار بودم و تنومند! من را انتخاب کرد ... دستی به تنه‌ام کشید تبرش را در آورد و زد .. زد .. محکم و محکم‌تر ...به خود می‌بالیدم، دیگر نمی‌خواستم درخت باشم، آینده‌ی خوبی در انتظارم بود! سوزش تبرهایش بیشتر می‌شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومندتر بود ... مرا رها کرد با زخم‌هایم، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته‌سیاه مدرسه‌ای، نه عصای پیرمردی ... خشک شدم ...

بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می‌مونه ..
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن!ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ...

زخمی می‌شود ... در آرزوی تخته‌سیاه شدن، خشک می‌شود!!!
 

mahsa.

New member

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی، دیگر نفسی برای ماندن در کنار او باقی نخواهد ماند!
 

mahsa.

New member

شرط دل دادن دل گرفتن است، وگرنه یکی بی دل می‌شود و دیگری دو دل!
 

mahsa.

New member

پروانه گاهی فراموش می‌کند که زمانی کرم بوده است و کرم نمی‌داند

که روزی به پروانه‌ای زیبا بدل خواهد شد... فراموشی و نادانی مشکل امروز ماست!

 

mahsa.

New member

وقتی آدما میگن بارون رو دوست داریم ولی تا بارون میاد چتر باز میکنن...

وقتی میگن پرنده رو دوست داریم ولی تو قفس نگهش میدارن...

باید از دوست داشتن آدما ترسید!
 

mahsa.

New member

اگرکاسبی نیست که دوست بفروشد ...

در عوض آنقدر دوستان کاسب هستند که تو را به پشیزی بفروشند!
 

mahsa.

New member

پرواز كن آنگونه كه مي‌خواهي

و گرنه پروازت مي دهند آنگونه كه مي‌خواهند
 

mahsa.

New member
هیچ کس کامل نیست


اینگونه نگاه کنيد...

مرد را به عقلش نه به ثروتش

.

زن را به وفايش نه به جمالش

.

دوست را به محبتش نه به کلامش

.

عاشق را به صبرش نه به ادعايش

.

مال را به برکتش نه به مقدارش

.

خانه را به آرامشش نه به اندازه اش

.

اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش

.

دانشمند را به علمش نه به مدرکش

.

مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش

.


نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش

.


شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش

.
 

mahsa.

New member
یک...
یک درخت میتواند شروع یک جنگل باشد؛
یک لبخند میتواند آغازگر یک دوستی باشد؛
یک دست می تواند یاریگر یک انسان باشد؛
یک واژه می تواند بیانگر هدف باشد؛
یک شمع می تواند پایان تاریکی باشد؛
یک خنده می تواند فاتح دلتنگی باشد؛
امید می تواند رافع روحتان باشد؛
یک نوازش می تواند راوی مهرتان باشد؛
یک زندگی می تواند خالق تفاوت باشد؛

امروز آن "یک" باشید...




 

monika.6

New member
مهسا جان فقط میتونم بگم فوق العاده بود هر چی که نوشتی
من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم
 

mahsa.

New member
مردي ديروقت، خسته از كار به خانه برگشت. دم در دختر پنج ساله اش را ديد كه در انتظار او بود.

-سلام بابا! يك سئوال از شما بپرسم؟

- بله حتما، چه سئوالي؟

- بابا! شما براي هرساعت كار چه قدر پول مي گيريد؟

مرد با ناراحتي پاسخ داد: اين به تو ارتباطي ندارد. چرا اين سئوال رو مي پرسی؟

- فقط ميخوام بدونم.

- اگه بايد بدوني، بسيار خوب مي گويم: 20 دلار!

دخترک در حالي كه سرش پائين بود آهی كشيد. بعد به پدر نگاه كرد و گفت: مي شه 10 دلار به من قرض بديد؟

مرد با عصبانيت گفت: اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملآ در اشتباهي، سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اين قدر خودخواه هستي. من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت ندارم.

دخترک آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد: چطور به خودش اجازه مي دهد فقط براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با دختر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است. شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدنش به 10 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد دخترک از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق دختر رفت و در را باز كرد.

- خوابي دخترم؟

- نه پدر، بيدارم.

- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ناراحتي هايم را سر تو خالي كردم. بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.

دختر كوچولو نشست، خنديد و فرياد زد: متشكرم بابا! بعد دستش را زير بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

مرد وقتي ديد دختر كوچولو خودش هم پول داشته، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت: با اين كه خودت پول داشتي، چرا دوباره درخواست پول كردي؟

دخترک پاسخ داد: براي اينكه پولم كافي نبود، ولي من حالا 20 دلار دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ...
 

mahsa.

New member
از لباس کهنه ات خجالت نکش
از افکار کهنه ات شرمنده باش . . .

(انیشتین)



 

mahsa.

New member

هنگامی که کسی آگاهانه تو را نمی فهمد


خودت را برای توجیه خسته نکن . . .


 

mahsa.

New member
مرگت درست از لحظه یی آغاز می شود که
در برابر آن چه مهم است ،
سکوت می کنی . . .


(مارتین لوتر کینگ)

 

mahsa.

New member
سیلی واقعیت رو
درست اون وقتی می خوری

که وسط زیباترین رویا هستی
 

mahsa.

New member
خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد
بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . . .

 

mahsa.

New member
خشم مانند طوفان است

بعد از مدتی فروخواهد نشست

ولی بدان که حتما شاخه هائی شکسته اند . . .

 
بالا