يك راهب پير هندويي كنار رودخانهاي در سكوت نشسته بود و مانترامِ خود را تكرار ميكرد. روي درختي در نزديكي او، عقربي حركت ميكرد كه ناگهان از روي شاخه به رودخانه افتاد. همين كه راهب خم شد و عقرب را كه در آب دست و پا ميزد از رودخانه خارج كرد، جانور او را گزيد. راهب اعتنايي نكرد و به تكرار مانترام خود پرداخت. كمي بعد، عقرب باز به آب افتاد و راهب مانند بار قبل او را از آب درآورد و روي شاخهي درخت گذاشت و باز نيش عقرب را چشيد. اين صحنه چندين بار تكرار شد و هر بار كه راهب، عقرب را نجات ميداد نيش آن را بر دست خود حس ميكرد. در همان حال يك روستايي بيخبر از انديشهها و نحوهي زندگي مردان مقدس، كه براي بردن آب به لب رودخانه آمده بود، با ديدن ماجرا، كنترل خود را از دست داد و با اندكي عصبانيت گفت:
سواميجي ، من ديدم كه تو چندين بار آن عقرب احمق را از آب نجات دادي ولي هر دفعه تو را گزيد. چرا رهايش نميكني جانور رذل را؟
راهب پاسخ داد: برادر، اين حيوان كه دست خودش نيست؛ گزيدن، طبيعت اوست.
روستايي گفت: درست است، ولي تو كه اين را ميداني چرا طرفش ميروي؟
راهب پاسخ داد: اي برادر، خوب من هم دست خودم نيست. من انسان هستم. رهانيدن، طبيعت من است