تاپیک دربه در

mohana

Well-known member
دلت که گرفت ،
دیگر منت زمین را نکش ؛

راه آسمان باز است ...


پر بکش !


او همیشه آغوشش باز است ،

نگفته تو را می خواند ...
 

varia

Well-known member
يه مرداب براي بدست آوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره پس اگرکسي رو دوست داري براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن !!
 

varia

Well-known member
گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم
تا نگويي که دلم غافل از آن عهد و وفاست
خوب رويان همه گر بادل من خوب شوند
خوبِ من، با همه خوبان, حساب توجداست!
 

pariya

New member
آدم ها می ایند زندگی میکنند میمیرند ومیروند..
اما فاجعه زندگی تو ان هنگام اغاز میشود
که آدمی میرود نمی میرد میماند
ونبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود
که تو می میری در حالیکه زنده ای:dadad4::dadad4::dadad4:
 

pariya

New member
آدم ها می ایند زندگی میکنند میمیرند ومیروند..
اما فاجعه زندگی تو ان هنگام اغاز میشود
که آدمی میرود نمی میرد میماند
ونبودنش در بودن تو چنان ته نشین میشود
که تو می میری در حالیکه زنده ای:dadad4::dadad4::dadad4:
 

swan20

New member
بال هایت را کجا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:(اما من درخت نیستم.تو نمیتوانی روی شانه ی من آشیانه بسازی.)
پرنده گفت :(من فرق درخت ها و آدم ها را خوب میدانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه میگیرم.)
انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:(راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟)
انسان منظور پرنده را نفهمید.اما باز هم خندید.
پرنده گفت:(نمیدانی توی آسمان چه قدر جای تو خالیست.)
انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمیدانست چیست.شایدیک آبی دور.یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت:(غیر از تو پرنده های دیگری راهم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است.اما اگر تمرین نکند فراموش میشود.)
پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش
آسمان بود و چیزی شبیه دل تنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خداوند بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:(یادت می آید تو دا با دو بال و دو پا آفریده بودم؟انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست.
زمین و آسمان هر دو برای تو بود.اما تو آسمان را ندیدی.راستی عزیزم بال هایت را کجا گذاشتی؟)
 

AWWA

New member
بیایید تا هستیم همدیگر را لمس کنیم...
سنگ قبر احساس ندارد...
 

AWWA

New member
کسانی هستند که ناخودآگاه از خودمان می رنجانیم
مثل ساعتهایی که صبح دلسوزانه زنگ می زنند،
و در میان خواب و بیداری بر سرشان می کوبیم.
بعد می فهمیم که خیلی دیر شده …​
 

AWWA

New member




يک بچه همواره می تواند سه چيز به يک آدم بزرگ بياموزد :
شاد بودن بدون دليل
دائم به کاری مشغول بودن
و
تقاضا کردن آنچه با تمام وجود می خواهد . . .

پائولو کوئيلو​
 

AWWA

New member
من این کارو نکردم آوا الان پشیمونم.تمام دلخوشیم بود بدون اینکه بدونه!هفته ی قبل پر کشید

واقعا متاسفم خدا رحمتشون کنه و به شمام صبر بده.ولی مطمئن باشین اونا همیشه به یادمون هستن وهروقت بهشون فک می کنیم کنارمونن.
 

b.nafas

New member
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریک اند
چراغ های رابطه تاریک اند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانییه گنجشک ها نخواهد برد پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار
 

AWWA

New member
موقع خسته شدن به دو چیز فکر کن

۱ آنهایی که منتظر شکست تو هستند تا “به تو” بخندند

۲ آنهایی که منتظر پیروزی تو هستند تا “با تو” بخندند . . .​
 

1392

New member
يه مرداب براي بدست آوردن يه نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره پس اگرکسي رو دوست داري براي داشتنش حتي شده سالها صبر کن !!


من دوسال از بهترین سالهای عمرمو برای کسی که عاشقانه دوست داشتم و همه ی وجودم بود صبر کردم ولی در نهایت افسوس نصیبم شد . . . همیشه نباید برای داشتن کسی اینقدر اصرار کرد . . . شاید خدا چیز بهتری را برامون رقم زد باشه و ما با اصرارهامون فقط افسوس و حسرت رونصیب خودمون بکنیم
همیشه هم نباید به احساسات اعتماد کرد . . .
 

mahnam

New member
یکی از مریدان حسن بصری ؛ عارف بزرگ ؛ در بستر مرگ استاد از او پرسید :
"مولای من! استاد شما که بود ؟ "

حسن بصری پاسخ داد :
..."صدها استاد داشته ام و نام بردنشان ماه ها و سال ها طول می کشد و باز هم شاید برخی را از قلم بیندازم ."
"کدام استاد تاثیر بیشتری بر شما گذاشته است ؟ "

حسن کمی اندیشید و بعد گفت :
"در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند،

اولین استادم یک دزد بود! در بیابان گم شدم و شب دیر هنگام به خانه رسیدم. کلیدم را پیش همسایه گذاشته بودم و نمی خواستم آن موقع شب بیدارش کنم. سرانجام به مردی برخوردم ، از او کمک خواستم ، و او در چشم بر هم زدنی ، در خانه را باز کرد.

حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است ، اما آن اندازه سپاسگزارش بودم که دعوت کردم شب در خانه ام بماند.

یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون می رفت و می گفت : می روم سر کار ؛ به راز و نیازت ادامه بده و برای من هم دعا کن و وقتی بر می گشت ، می پرسیدم چیزی بدست آورده یا نه. با بی تفاوتی پاسخ می داد : " امشب چیزی گیرم نیامد. اما انشا ء الله فردا دوباره سعی می کنم. "

مردی راضی بود و هرگز او را افسرده ی ناکامی ندیدم. از آن پس، هر گاه مراقبه می کردم و هیچ اتفاقی نمی افتاد و هیچ ارتباطی با خدا برقرار نمی شد ، به یاد جملات آن دزد می افتادم : "امشب چیزی گیرم نیامد ، اما انشا ءالله ، فردا دوباره سعی می کنم ، و این جمله ، به من توان ادامه راه را می داد. "

"نفر دوم که بود ؟ "

"استاد دوم سگی بود ، می خواستم از رودخانه آب بنوشم ، که آن سگ از راه رسید. او هم تشنه بود .اما هر بار به آب می رسید ، سگ دیگری را در آب می دید ؛ که البته چیزی نبود جز بازتاب تصویر خودش در آب. سگ می ترسید ، عقب می کشید ، پارس می کرد.

همه کار می کرد تا از برخورد با آن سگ دیگر اجتناب کند. اما هیچ اتفاقی نمی افتاد . سرانجام ، به خاطر تشنگی بیش از حد ، تصمیم گرفت با این مشکل روبرو شود و خود را به داخل آب انداخت ؛ و در همین لحظه، تصویر سگ دیگر محو شد. "

حسن بصری مکثی کرد و ادامه داد:

"و بالاخره، استاد سوم من دختر بچه ای بود با شمع روشنی در دست، به طرف مسجد می رفت. پرسیدم:

خودت این شمع را روشن کرده ای؟

دخترک گفت: بله. برای اینکه به او درسی بیاموزم، گفتم :دخترم ، قبل از اینکه روشنش کنی ، خاموش بود، می دانی شعله از کجا آمد؟

دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید: جناب! می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود، کجا رفت ؟
در آن لحظه بود که فهمیدم چقدر ابله بوده ام! کی شعله خرد را روشن می کند؟ شعله کجا می رود؟ فهمیدم که انسان هم ما نند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد ، اما هرگز نمی داند چگونه روشن می شود و از کجا می آید.
از آن به بعد، تصمیم
گرفتم با همه پدیده ها و موجودات پیرامونم ارتباط برقرار کنم؛ با ابرها ، درخت ها، رودها و جنگل ها، مردها و زن ها. در زندگی ام هزاران استاد داشته ام . همیشه اعتماد کرده ام ، که آن شعله، هروقت از او بخواهم ، روشن می شود ؛ من شاگرد زندگی بوده ام و هنوز هم هستم.

آموختم که از چیز های بسیار ساده و بسیار نامنتظره بیاموزم ، مثل قصه هایی که پدران و مادران برای فرزندان خود می گویند.
امیدوارم شعله شمع شما 1 می روشن شود.
 

mahsa.

New member

شهرت




از خداوند بخواهیم قبل از آنکه نعمتی را بر ما ارزانی دارد ظرفیت پذیرش نعمت را بما عطا نماید. يكى از بهترين دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تيم ملى اسپانيا كه در رئال مادريد صاحب ركوردهاى عجيب و غريبى شده، هفته قبل كارى كرد كه قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند. ظاهراً «ايكر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به يك رستوران رفته بود كه در آنجا با يك نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود، پسرك بيمار به محض ديدن دروازه بان افسانه اى اسپانيا به سراغ او مى رود و مى گويد: «آقاى كاسياس ... در روز بازى با پرتغال، تو به اين خاطر موفق شدى پنالتى ها را دريافت كنى كه من و بقيه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنايى، برايت دعا كرديم!» ايكر كاسياس كه به سختى جلوى اشكش را مى گيرد از پسرك تشكر مى كند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گيرد و ... فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان «كاسياس بزرگ» وارد مدرسه مذكور مى شود و در ميان بهت وحيرت مسئولان مدرسه - و شادى زايد الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گويد: « من آمدم اينجا تا براى دعاهايى كه در حقم كردين كه پنالتى را بگيرم، شخصاً از شما تشكر كنم!» بچه هاى مدرسه كه از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ايكر» حلقه مى زنند و با او عكس مى اندازند و امضا مى گيرند و ... كه ناگهان يكى از بچه ها به او مى گويد: « آقاى كاسياس توميتونى پنالتى مرا هم بگيرى؟» ايكر نيز بلافاصله از داخل ماشينش لباس هاى تمرين را درآورده و برتن مى كند و همراه بچه ها به زمين چمن مدرسه مى روند و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها اين فرصت را مى دهد كه هركدام به او يك پنالتى بزنند و ... ايكر كاسياس ۲ ساعت و نيم در آن مدرسه مى ماند تا تك تك بچه هاى بيمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند و ...؟
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mohana

mahsa.

New member


مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر است.


سخنانی از استیو جابز در دانشگاه استنفرد سال ۲۰۰۵




هیچ کس نمی خواهد بمیرد. حتی افرادی که می خواهند به بهشت بروند حاضر نیستند به خاطر آن بمیرند. و همچنین مرگ مقصدی است که همه ی ما در آن شریک هستیم. هیچکس تا به امروز از آن فرار نکرده است. و باید هم چنین باشد. چرا که مرگ بهترین ابتکار زندگی است. او مامور تغییر آن است. او افراد قدیمی را از صحنه پاک می کند تا راهی برای افراد جدید باز شود. در حال حاضر فرد جدید شما هستید٬ البته نه خیلی دور از زمان حال٬ شما به آن فرد قدیمی تبدیل شده و می بایست که از صحنه پاک شوید. متاسفم که انقدر دراماتیک صحبت کردم. اما این یک واقعیت است.
زمان شما محدود است٬ پس سعی نکنید زندگی فرد دیگری را انجام دهید. به دام عقاید متعصبانه نیافتید – چرا که زندگی کردن با نتایج عقاید دیگران است. نگذارید صدای ناهنجار نظرات دیگران صدای شما را از بین ببرد. و مهم تر از هر چیز دیگری٬ شجاعت آن را داشته باشید که دنبال آن چیزی که قلب و بینش تان می گوید بروید. آنها یک جورایی همیشه می دانند که شما به دنبال چه چیزی هستید. همه ی چیزهای دیگر در درجه دوم قرار دارند.
 

mahsa.

New member
خدايا


من دلم قرصه
كسي غير از تو با من نيست
خيالت از زمين راحت، كه حتي روز روشن نيست
كسي اينجا نميبينه، كه دنيا زير چشماته
يه عمره يادمون رفته، زمين دار مكافاته
فراموشم شده گاهي، كه اين پايين چه ها كردم
كه روزي بايد از اينجا، بازم پيش تو برگردم
خدايا وقت برگشتن، يه كم با من مدارا كن
شنيدم گرمه آغوشت
اگه ميشه منم جا كن...
 

mahsa.

New member
تنهایی ریشه تمام گناهان و دردهاست...

چوپان را تنهایی، دروغگو کرد...!!!

 

mahsa.

New member
عربها به ما آموختند برای شمارش خودمان به جای تن از نفر استفاده کنیم که خودشان برای شمارش حیوانات بکار می برند...
به ما آموختند که به جای واق واق سگ بگوییم پارس که نام سرزمینمان است...
به ما آموختند به جای خوراک بگوییم غذا, که خودشان به ادرار شتر میگویند...
به ما آموختند بگوییم شاهنامه آخرش خوش است, چون آخر شاهنامه ایرانی ها از عرب ها شکست می خورند...
..
 
بالا