خــــاطــرات دانشجویـــی ((صرفا از 3 مکان))

MD217

New member
حالا که همه تعریف میکنند منم جو گیر شدم یکی دیگه بگم
بازم ترم 4 کارشناسی بودیم یه درسی داشتیم که بخش آزمایشگاهش آنتروپومتری (تن سنجی) بود(نخندینا اسم درس یادم نیست!!!)

درس ارزیابی وضع تغذیه بوده...آخی
براتون بگم که دانشگاه ما در رشته تغذیه شدیدا بدون پسره...یعنی هر 50 دختر=1پسر!!!
سر همین تن سنجی استادمون مرد بود و ما همگی دختر!یه پسر هم به صورت داوطلبانه که اصلا قصد جلب توجه دخترا رو هم نداشت(اصلا هااا)اومد و با اعتماد به نفس پیرهنش رو در آورد...استاد گفت اندازه گیری برای کتف هم لازمه...و پسره در حالی که دخترا وای وای می کردن و می خندیدن رفت زیر تریبون استاد و زیر پوشش رو در آورد...(آخه وقتی قراره بی زیر پوش ببیننت،چرا میری اون پشت در میاری؟)خلاصه اندازه ها رو گرفتن و استاد یه چیز دیگه گفت....
اندازه گیری چربی دور ران که باید بدون شلوار انجام بشه..
همه مون جییییغ زدیم!!!!!!!!!!:mad_majidonline:
استاد گفت بابا آروم باشین انجامش نمیدیم!(نه بیا انجام بده توروخدا)
پسره دوباره رفت پشت تریبون و یواشکی زیر پوش پوشید:smiliess (11)::(50):
این بود انشای من
 

yara

New member

عاقا امروز استادم داشت در مورد کمبود عناصر( روی و مس و....) صحبت میکرد.....رسید به اون قسمت درس که کمبود روی باعث ریزش موی سر میشه

بعد پرسید کیا ریزش مو دارن؟؟!! ما هیچی نگفتیم...اخرش خودش گفت: معلومه دیگه کسی غیر من اینجا ریزش مو نداره....

اگه داشتین پس این فوکولای پر مو چیه زدین!!!!!!!( همه دختر بودیم سر کلاااااس) حالا قیافیه ما:ph34r-smiley:

بعدش گفت البته مونده یارا خانوم که موی سرش معلوم نیس...یارا خانوم شما ریزش مو نداری؟ حالا قیافه من:5:

یکی نیس بش بگه استاد گرام درستو بده بعد راتو بکش برو ...چیکار موی سر من داری خووو:eek:t0837h0nn8zfqu8ult

خجالتم نمیکشه اندازه بابام سن داره..............

.
.
.تازه استاد دوستم به دانشجوی دختر میگه» نازگلم»» خانومم»..:65d6a5d6s:..... استغفرالله.............
 
آخرین ویرایش:

ad1986

New member
خاطره خونم اومده پایین...یکی بیاد خاطره بگه خوووو
مسولیین رسیدگی کنن خووووو
مریض بشم تقصیر مسولا هستا
تازه بیمه هم نیستم گفته باشم
 
آخرین ویرایش:

yara

New member
ترم اخر لیسانسم بود( 28 خرداد اهواز ...کم الکی نیس گرماش)

یه مشکل تطبیق واحد پیش اومده بود برام که باید تا اون روز حلش کنم وبرم اموزش کل ( از دانشکدمون خیلی دوره)

همون روز 2تا امتحان همزمان داشتم ...توی یه ساعت( ساعت2 یعد ظهر)

یه ربع به 2 کارم تموم شد ...رفتم ایستگاه اما هیچ اتوبوسی نبود...

مجبور شدم برم تاکسی سرویس ماشین بگیرم..

یه دونه ماشین داشتن فقط( همه مسیر بیرون دانشگاه رفته بودن و تا نیم ساعت دیگه نمی امدن)

از شانس گندم ...همون موقه یه حاج اقایی رسید(ظاهرا استاد بود)...اونم ماشین میخواست..

بی انصافا ماشینو دادن بش.... اون موقع قیافه من از فرط گرما این جوری بود:1dco2x0p1lilzhfpg1t...

هرچی گفتم اقا الان امتحان دارم ...دیر میرسم....مسیرمون یکی هست لاا قل بذار منم سوار شم خووو

بی انصاف حاجیه بی اعتنا سوار ماشین شد و رفت..:65d6a5d6s:.

منم نصف مسرو پیاده رفتم ....تا اینکه یه اقاپسری (پراید داشت) منو رسوند دانشکدمون....با 15دقیقه تاخیر .....

خیلی دلم سوخت بخدا...:sad:.اخه ادم اینقد...

ولی بعدش فراموش کردم چون هر دو درسمو 20شدم...
:thanks:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: ad1986

sepid71

New member
خاطره خونم اومده پایین...یکی بیاد خاطره بگه خوووو
مسولیین رسیدگی کنن خووووو
مریض بشم تقصیر مسولا هستا
تازه بیمه هم نیستم گفته باشم
فعلا خاطره ی شاد تو بساطم لاموجود !
:)
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: ad1986

biotechnologist

New member
من چندتا ماژیک وایت برد تو کیفم میذارم، هروقت استادا چیزی می خوان بنویسن ماژیک ندارن من بهشون میدم.
یه روز یکی از استادامون داشت با ماژیک سبزی که پای تخته بود می نوشت من دیدم خیلی کم رنگه زود ماژیک مشکیمو درآوردم گذاشتم رو میز استاد.استاد هم همینطور که توضیح میداد ماژیک رو برداشت و ادامه داد.به رنگ های ذکر شده دقت کنید.
بعد من احساس کردم استاد به تنوع رنگ نیاز داره واسه همین ماژیک سبزم رو هم درآوردم تا استاد پشتش به ما بود گذاشتم رو میزش. بعد استاد برگشت دید ماژیک سبزا دوتا شده.بنده خدا هی چشماشو تنگ و گشاد کرد و مارک ماژیک هارو خوند،دیگه طاقت نیاورد گفت چرا اینا دوتا شدن؟گفتم آمپلیفیکیشن کردن و خندیدم.بعد گفتم حواستون نبود من گذاشتم.بعد دوباره مارکشونو نگا کرد و خندید.ماژیک سبزرو که نمی نوشت گذاشت رو میز،بعد گفت ااا...این یکی ماژیک سبز خودمه چند وقته گمش کردم.ببین مارکش مثه ماژیک خودمه؟ حالا از شانس من مارک همه ماژیک های منم همون بود.هیچی دیگه!ماژیک سیاهمو داد و ماژیک سبزمو با خوشحالی گذاشت تو جیبشو رفت.:14:
من و دوستم تا 5دقیقه تو شوک بودیم نمیدونستیم چه توضیحی بدیم.:5:بعدش فهمیدم که احتمالا استاد فکر کرده من ماژیکشو پیچیونده بودم:21: حالا استاد هر جلسه که میاد سر با ماژیک سبزی که برداشت مینویسه، بعد میخنده و اون ماژیک سبز که نمی نویسه و پای تابلوه، میده به من میگه فکر کنم مال شماست!!:(11یعنی من و دوستم انقدر خندیدیم امروز اشکم در اومد:25r30wi:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: BBT

شفق بانو

New member
اسم ماژیک اومد منم یه خاطره یادم اومد :rolleyessmileyanim:
اقا منم دقیقا همین کارو میکردم همیشه سه تا ماژیک تو کیفم هست .اینم داستان داره
یه استاد داشتیم متاسفانه سطح علمیش ....بود یعنی هیچی از زیست گیاهی بلد نبود . وقتی هم میومدن سر کلا س فقط پای تابلو می ایستاد از رو یه چیزایی مینوشت .
:65d6a5d6s:
و همین طور 3 ساعت یه جورایی حیف میشد و ما هم تشنه ی علم بی نصیب میشدیم خخ
تا اینکه هفته ی بعدش اخ اخ استادم ماژیکش همراش نبود کیفشو گشت پیدا نشد که نشد اقا بنده خدا استادمون نمیدونست چکار کنه اخه این سه ساعت رو مثل

به نظرتون بدون ماژیک چطور سپری کنه . یکی از بچه ها رو فرستاد دنبال ماژیک از قضا اتاق برنامه ریزی قفل بود . ماژیک هم نداشتیم .
هیچی دیگه . استادم یه بهونه اورد و کلا س رو بخاطر یه ماژیک کنسل کرد .
منم از همون روز تصمیم گرفتم سه ماژیک برای محکم کاری همرام باشه تا بهونه دست استاد ندیدم و کلا س کنسل نشه .
:black_eyed:

پ ن : لابد با خودتون میگین خب کنسل بشه چه بهتر /اخه استادم از اون دسته اساتیدی بود که تا کتاب رو تموم نمیکرد ول کن نبود یعنی کلا س فوق العاده رو شاخمون بود .
:14:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: BBT

maxin

Well-known member
اسم ماژیک اومد منم یه خاطره یادم اومد
اقا منم دقیقا همین کارو میکردم همیشه سه تا ماژیک تو کیفم هست .اینم داستان داره
یه استاد داشتیم متاسفانه سطح علمیش ....بود یعنی هیچی از زیست گیاهی بلد نبود . وقتی هم میومدن سر کلا س فقط پای تابلو می ایستاد از رو یه چیزایی مینوشت .

و همین طور 3 ساعت یه جورایی حیف میشد و ما هم تشنه ی علم بی نصیب میشدیم خخ
تا اینکه هفته ی بعدش اخ اخ استادم ماژیکش همراش نبود کیفشو گشت پیدا نشد که نشد اقا بنده خدا استادمون نمیدونست چکار کنه اخه این سه ساعت رو مثل

به نظرتون بدون ماژیک چطور سپری کنه . یکی از بچه ها رو فرستاد دنبال ماژیک از قضا اتاق برنامه ریزی قفل بود . ماژیک هم نداشتیم .
هیچی دیگه . استادم یه بهونه اورد و کلا س رو بخاطر یه ماژیک کنسل کرد .
منم از همون روز تصمیم گرفتم سه ماژیک برای محکم کاری همرام باشه تا بهونه دست استاد ندیدم و کلا س کنسل نشه .


پ ن : لابد با خودتون میگین خب کنسل بشه چه بهتر /اخه استادم از اون دسته اساتیدی بود که تا کتاب رو تموم نمیکرد ول کن نبود یعنی کلا س فوق العاده رو شاخمون بود .

من سرکلاصا تا استاد میگه بچها کسی ماژیک با خودش نداره بده من.....میگم بچها کی ماژيک بلند کرده لطفا بدید به استاد و ....بعدش هم کلاسیا :mad_majidonline:..........من:dadad4:(تو دلم
739819_teehee2.gif
)
 
آخرین ویرایش:

پیچک

New member
مکان : آزمایشگاه فیزیولوزی - درس آن روز : روش استفاده از فشارسنج و استتسکوپ
.
استاد برای ما توضیح داد که بهترین نوع فشارسنج ، فشارسنج جیوه ای است . همچنین مراحل تئوری استفاده از آن را بازگو کرد.
سپس از میان جمع حاضر یک داوطلب خواست تا روش استفاده از آن را به خوبی بلد شویم.
بی درنگ یکی از خواهران (بوووق) داوطلب شد و بلافاصله آستین را بالا زد...برادران چشم پاک استغفرالله گویان فقط با گوشه چشم نیم نگاه می انداختند

از قرار معلوم پدر دختر خانم طلا فروش بودند و ایشان هم از مچ تا نزدیکی آرنج ، مجهز به انواع طلا و جواهرات از هر طیف و شکلی ...و با هر حرکت دست کلی برای دیگران دلبری میکرد.

خوب بگذریم... استاد برای چند لحظه صحنه را ترک کرد و دختر با یک حرکت ناشیانه در حالی که جیوه باز بود...با فشار سنج بازی کرد (علی رقم هشدارهای استاد) و جیوه از آن سمت بیرون آمده و روی طلا ها ریخت ( حالا به جهنم که جیوه واسه آدم سمیه)و شد آنچه شد...

آیا میدانستید طلا در جیوه حل میشود؟؟

اینجانب به طور مستقیم در جریان کار نبودم اما...بنا به شهادت دوستان...دختر خانم در روز های آتی با یک بوته بادمجان در زیر چشمان در ک لا س ها حضور میافتند...
 
آخرین ویرایش:

marzi ba

Well-known member
بزارید منم یه چی بگم نمیدونم اسمشو چی بذارم ...
والا عارضم به خدمتتون که
اول اینو بگم خدایاا ببین تورو خدا اخه ببین ما با کیا شدیم 70 میلیون نفر خدایا من یکی رو نجات بده از این جمع
چن روز پیش به یکی از همکلاسیام که خیر سرم دوستم هم هست برگشتم بهش میگم سلام خوبی
فک میکنید برگشته به من این خانم به اصطلاح محترم چی میگه:33:
میگه وای نه اینکه تکراری شدی یادم رفت باهات صحبت کنم
من تو این شرایط نمیدونستم چی کنم فقط این شکلی بودم:smiliess (15):
ینی خیلی ممنون از لطف این دوستان
خو من فک میکنم تو این جور شرایط ادب حکم میکنه برگردی به طرفت بگی عذر میخام فک میکردم باهات صحبت کردم نه اینکه برگرده بگه نه اینکه تکراری شدی :21::65d6a5d6s:
خدایا نجاتمون بده

حالا شما بگید من اسم این اتفاقو چی بزارم.......
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: yara

biotechnologist

New member
امروز رفتیم اتاق کشت سلول، سلول پاساژ بدیم،تو یه مرحلش باید فلاسک رو تکون میدادیم، بعد استادمون جمله رو کامل نمی گفت، می گفت:بچه ها تکون بدیییییید، خوبههههه،خوب تکون بدییییییید!:4d564ad6:منم خواستم بگم آهااااا، حالااااااا بیشتر تکون بدید:25r30wi: ولی چون چند تا تیکه دیگه هم انداخته بودم،ظرفیت تکمیل شده بود،خطرناک بود.
 

شفق بانو

New member
امروز رفتیم اتاق کشت سلول، سلول پاساژ بدیم،تو یه مرحلش باید فلاسک رو تکون میدادیم، بعد استادمون جمله رو کامل نمی گفت، می گفت:بچه ها تکون بدیییییید، خوبههههه،خوب تکون بدییییییید!:4d564ad6:منم خواستم بگم آهااااا، حالااااااا بیشتر تکون بدید:25r30wi: ولی چون چند تا تیکه دیگه هم انداخته بودم،ظرفیت تکمیل شده بود،خطرناک بود.

:riz481::riz481:
 

bahramian0935

New member
من زاد خاطره دارم ولی میترسم بیرونم کنید ازسایت بدون سانسور هم حال نمیده بگم
 

ad1986

New member
خاطره خونمان یه کمی بهتر گشت.... دم همه بچه ها گرم

رفع اسپم: نوتر داداش کوچیکتم
 

profsor

New member
ترم اخر لیسانسم بود( 28 خرداد اهواز ...کم الکی نیس گرماش)

یه مشکل تطبیق واحد پیش اومده بود برام که باید تا اون روز حلش کنم وبرم اموزش کل ( از دانشکدمون خیلی دوره)

همون روز 2تا امتحان همزمان داشتم ...توی یه ساعت( ساعت2 یعد ظهر)

یه ربع به 2 کارم تموم شد ...رفتم ایستگاه اما هیچ اتوبوسی نبود...

مجبور شدم برم تاکسی سرویس ماشین بگیرم..

یه دونه ماشین داشتن فقط( همه مسیر بیرون دانشگاه رفته بودن و تا نیم ساعت دیگه نمی امدن)

از شانس گندم ...همون موقه یه حاج اقایی رسید(ظاهرا استاد بود)...اونم ماشین میخواست..

بی انصافا ماشینو دادن بش.... اون موقع قیافه من از فرط گرما این جوری بود:1dco2x0p1lilzhfpg1t...

هرچی گفتم اقا الان امتحان دارم ...دیر میرسم....مسیرمون یکی هست لاا قل بذار منم سوار شم خووو

بی انصاف حاجیه بی اعتنا سوار ماشین شد و رفت..:65d6a5d6s:.

منم نصف مسرو پیاده رفتم ....تا اینکه یه اقاپسری (پراید داشت) منو رسوند دانشکدمون....با 15دقیقه تاخیر .....

خیلی دلم سوخت بخدا....اخه ادم اینقد...

ولی بعدش فراموش کردم چون هر دو درسمو 20شدم...
:thanks:
یارا اهواز بودی؟:smilies-azardl (113 آخ
آخ یادم نیار گرما و نبود اتوبوس رو که جیگرم کباب میشه ؛ کباب که نه جزغاله
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: yara

sepid71

New member
امروز بالاخره کاراموزیه آی سی یو تمومید (خداروشکر) هرکی ما رو میدید میگفت مگه شما بیهوشی نیستید اومدید آی سیو چیکار ! خداروشکر تمومید ...والا ما رو چ ب آی سیو !

یدونه دختر کوشولوی 2.5 ساله امروز آورده بودن ...نازنین زهرا ..الهیییی انقده ناز بود ...چشاش درشت بود ... انقده ناز حرف میزد ...:(40):

از دستش abg گرفته بودن (خون گرفتن ) رفتم پیشش ....میگفت دشتمو بوف کدن ... الهی :28:...کلی نازش کردم.. گفتم خو الان ناز میکنم دستتو تا خوب بشه

...اونم هی با صدای ناز بچگونش میگفت بوووف شده ...بوووف شده ...بعدش ک دستشو ناز کردم آروم شد ...

ایشالله خوب شه زودی ...
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: ad1986

yara

New member
یه چی یادم اومد گفتم براتون بگم...............

عاقا شوما کی لپ تاپ خریدین؟! والا ما ترم 6 بودیم نیدونستیم لپ تاپ چطوری روشن موکنن( قرون وسطایی خودتونید..اصلا ربط به جیب مبارک پدر داره والا)

عاقا من و دوستم قرار بود یه سمینار مشترک ارائه بدیم و باید طی یه هفته امادش میکردیم. از شانس بدمون نت خوابگاه قط بید.

وهم اینکه واسه بچهای دکتری یه کلاااااس مهارت کامپیوتر توی سایت ما تشکیل دادن. و ما نمیتونستیم از سایت استفاده کنیم

خلاصه دوستم گفت:یارا بیا لپ تاپ دانشکده رو بگیریم تا اخر امروز تمام مطالب رو جمع اوری کنیم!!!.........:j58r36j3gcr4suxymup.

.هرچی گفتم :وووی سوری(اسمش ثریا بود) چه کاریه...رییس دانشکده بدونه حسابمونو میرسه

عاقا گوشش بدهکار نبود....بلاخره همین کارو کرد.....................

تا اخر روز که کلی توی دانشکده دنبال لپ تاپ بودن و ما فارق از کل جهان داشتیم توی سالن مطالعه سرچ میکردیم.:ahi5slcgm04mi8jqqkl

ساعت 6 بعد ظهر رفتیم لپ تاپ و بدیم دست ابدارچی که رییس دانشکده موچمونو گرفت لامصب............

دوستم کم نیاورد سریع گفتش:استاد حسینی( استاد مربوطه که سمینار میخواست) لپ تاپو دادن دستمون کارمون انجام بدیم.............

ووووی یعنی فاجعه بود دروغش...........

رییس گفتش باووووشه از حسینی میپرسم...............حالا قیافه دوستم:5:...فک نمیکرد کار به اینجا برسه خخخخ

فردای اون روز سریع رفتیم پیش استاد و کل ماجرا رو تعریف کردیم..بنده خدا وقتی حرفام تموم شد

گفتش: بخدا اشکم دراومد یارا خانوم.خووو میگفتی لپ تاپ خودمو میدادم بت خوووو.:tsimuzpzwoap1t9y3o7

بعد همه چیو گردن گرفت................اصن این استادم خعلییییییییی اقا بود بوخودا....:..
( شکلک گل فراوان.........تقدیم استادم)
 
آخرین ویرایش:

sepid71

New member
یه چی یادم اومد گفتم براتون بگم...............

عاقا شوما کی لپ تاپ خریدین؟! والا ما ترم 6 بودیم نیدونستیم لپ تاپ چطوری روشن موکنن( قرون وسطایی خودتونید..اصلا ربط به جیب مبارک پدر داره والا)

عاقا من و دوستم قرار بود یه سمینار مشترک ارائه بدیم و باید طی یه هفته امادش میکردیم. از شانس بدمون نت خوابگاه قط بید.

وهم اینکه واسه بچهای دکتری یه کلاااااس مهارت کامپیوتر توی سایت ما تشکیل دادن. و ما نمیتونستیم از سایت استفاده کنیم

خلاصه دوستم گفت:یارا بیا لپ تاپ دانشکده رو بگیریم تا اخر امروز تمام مطالب رو جمع اوری کنیم!!!.........:j58r36j3gcr4suxymup.

.هرچی گفتم :وووی سوری(اسمش ثریا بود) چه کاریه...رییس دانشکده بدونه حسابمونو میرسه

عاقا گوشش بدهکار نبود....بلاخره همین کارو کرد.....................

تا اخر روز که کلی توی دانشکده دنبال لپ تاپ بودن و ما فارق از کل جهان داشتیم توی سالن مطالعه سرچ میکردیم.:ahi5slcgm04mi8jqqkl

ساعت 6 بعد ظهر رفتیم لپ تاپ و بدیم دست ابدارچی که رییس دانشکده موچمونو گرفت لامصب............

دوستم کم نیاورد سریع گفتش:استاد حسینی( استاد مربوطه که سمینار میخواست) لپ تاپو دادن دستمون کارمون انجام بدیم.............

ووووی یعنی فاجعه بود دروغش...........

رییس گفتش باووووشه از حسینی میپرسم...............حالا قیافه دوستم:5:...فک نمیکرد کار به اینجا برسه خخخخ

فردای اون روز سریع رفتیم پیش استاد و کل ماجرا رو تعریف کردیم..بنده خدا وقتی حرفام تموم شد

گفتش: بخدا اشکم دراومد یارا خانوم.خووو میگفتی لپ تاپ خودمو میدادم بت خوووو.:tsimuzpzwoap1t9y3o7

بعد همه چیو گردن گرفت................اصن این استادم خعلییییییییی اقا بود بوخودا....:..
( شکلک گل فراوان.........تقدیم استادم)

میگما یسوال : مگه دانشگاتون کلا یدونه لپ تاپ داشت فقط ؟!!!!!

آنتی اسپم : این قسمت رو بعدا خاطره مینویسم خخخخخخخخ
 

yara

New member
میگما یسوال : مگه دانشگاتون کلا یدونه لپ تاپ داشت فقط ؟!!!!!

آنتی اسپم : این قسمت رو بعدا خاطره مینویسم خخخخخخخخ


خخخ نه باجي ...دانشكدمون٣تا لب تاب و٣تا سيستم كامبيوتر(كلااااس سمينار) داره...ولي خب لب تابو دست دانشجو نميدن مكراينكه برا كلااااس لازم داشته باشم....اين دوستمم بدون اجازه لب تابو بردات....خب برسنل يوني فك كردن دزديده شده(وووييي اصن ابروم رفتا....:
:dadad4:اونجوري نيكام نكنيد والا از خجالت اب شدم...


انتي اسبم...بعدا ميام تعريف ميكنم:))))
 
بالا