๑๑ مشـــاعره با واژهـ ๑๑

yara

New member
تو ای تنها تر از تنها به دنبال تو می گردم

توای پیدا و ناپیدا به دنبال تو می گردم

ترانه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: 1985

diseases

Well-known member
خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت

بازم کلاغ غصه ها رفت و به خونش نرسید

یکه سوار عاشقو هیشکی تو آینه ها ندید


غریبه ...
 

yara

New member
صدای گریه هامون،نوای هر شب ماست

تو این شب غریبه،صدای تو آشناست

سکوت
 

a_67

New member
من سکوت خویش را گم کرده ام.......لا جرم در این هیاهو گم شدم
(مادر فریادها،سکوت)
نهان
 

abtin13

New member
صوفی از پرتو می راز نهانی دانست
گوهر هر کس از این لعل توانی دانست

دلبر
 

a_67

New member
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی.......کجاست پیک صبا گر همی کند کرمی
شمع
 

1985

New member
شبی یــــاد دارم که چشمم نخفت "
شنیدم کـه یک لامپ با شمع گفت :
که ای آنکه خامـــــــوش روی رفی
نباشد از این پس تـــــو را مصرفی
به هر خانه ای پرتــــــو افشان منم
به ظلمات شب مــــــاه رخشان منم
ز " نیرو " مـرا برق ارزانی است
از آنرو مــــــرا روی نورانی است
درخشنده چـــــــون اختری روشنم
منم روشنی بخش شبهــــــــــا منم
تو خاموش، از هرکجــــا رانده ای
فــراموش ، در گوشه ای مانده ای
دگر دوره ی تو به سر آمـده است
که لامپی چو من در نظر آمده است
حساب مـن ای شمـع با تو جـداست
که یک لامپ را با تو بس فرقهاست
در این بین تا صحبت از فرق رفت
ز اقبـــــــــال بد غفلتــا ً برق رفت!
چــو تاریک شد خانــــه مانند غــار
سر شمع روشن شد از اضطــــرار
شنیدم که می گفت با لامپ شمــع:
که باشد مرا خاطـــــری جمع جمع
میان من وتــــو بسی فـــرق هست
که نورمن ازخویش وبی برق هست
من ازسوختن می شوم پر زنـــــور
تو از سوختن می شوی سوت وکور
من از غیــــــر باشد حسابم ســـوا
تو وابسته ی سیم وپا در هـــــوا !
به " نیرو " نباشد بسی اعتمــــاد
که کس چون تومحتاج " نیرو" مباد!
ز " نیرو " بود لامپ را کاستی (!)
به هرلحظه ای کاو دلش خواستی
از آنرو از این پرتــــــــو گاه گاه
بیاید مرا خنــــــــــــــده ی قاه قاه!
نبیند یقینـــــــا ً از این بیش خیــر
کسی که چو تو متکی شد به غیــر
چونورم نه از لطف دیگــرکس است
ازآنرو مـــرا کور سویی بس است


صندلی
 
آخرین ویرایش:

a_67

New member
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی........به پیام آشنایی بنوازد آشنا را
نوا
 

mahii

New member
دلا خوكن به تنهايي كه از تنها بلا خيزد
سعادت آنكسي دارد كه از تنها بپرهيزد
 

mahii

New member
در کوی نیک نامان مارا گذر ندادند، گر تو نمیپسندی، تغییر ده قضا را
آمدي جانم بقربانت ولي حالا چرا؟
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا؟
نوش دارويي و بعد از مرگ سحراب آمدي
بي وفا اين زودتر ميخواستي حالا چرا؟
 

mahii

New member

IL-2

Well-known member
حافظ از باد خزان در سفر دهر مرنج
فکر معقول بفرما گل بی خار کجاست!

صبر
 

abtin13

New member
گل نسبتی ندارد با رو همچو ماهت
تو در میان گل ها چون گل میان خاری

خار
 

a_67

New member
یوسف گم گشته بازآید به کنعان غم مخور.......کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
.
.
.
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم.......سرزنش‌ها گر کند خار مغیلان غم مخور

صنم


 

1985

New member
در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم -کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و ميخواره به آواز بلند - وين همه منصب از آن حور پريوش دارم
گر تو زين دست مرا بی سر و سامان داری - من به آه سحرت زلف مشوش دارم
گر چنين چهره گشايد خط زنگاری دوست- من رخ زرد به خونابه منقش دارم
گر به کاشانه رندان قدمی خواهی زد - نقل شعر شکرين و می بی‌غش دارم
ناوک غمزه بيار و رسن زلف که من - جنگ‌ها با دل مجروح بلاکش دارم
حافظا چون غم و شادی جهان در گذر است - بهتر آن است که من خاطر خود خوش دارم

دلبر
 
بالا