کمی برای سادگی ام...

mw.ashel

New member
مــرا دخـــتر خانـــوم مے نـامــند (!)
مــضمونــے کہ جذآبیتــش نفــس گـیــر استــــ .../
دنیاے دخترانہ مـטּ نہ با شمع نہ با عروسـکــ معنــــا پیدآ نمــےکند
و نہ با اشکـ و افسوטּ (!)
امــآ تمامـــ اینهآ را در بر مےگیــرد .../
مــטּ نہ ضعیفم نہ ناتـــواטּ
چـــرآ کہ خـداونــد مرا بــدوטּ خشونتــ و زور و بـــآزو مے پــسندد .../
اشکــ ریـختـטּ ضعفـ مـטּ نیستـ قدرتــ روح مــטּ است (!)
اشک نمےریزمـ تا توجهے را جلبـ کنمـ
بآ اَشکَمــ روحــم را مےشویـــم ...
 

mw.ashel

New member
بـﮧ ڪـبــریتــــ نیـآزﮮ نیستـــ !

ـــــیـگآر رآ بَــر لبَــم مــﮯ گُـــבֿآرمـ ... وَ بـﮧ בرבهآیـَـمـ فـڪـر مـﮯ کُـنَـمـ ،

פֿـوבش آتـَـش مـﮯ گیــــرב ...
 

mw.ashel

New member
اینجا دنیاست...
جایی که وقتی زانو هایت را از شدت تنهایی و اندوه بغل گرفته ای به جای همدردی برایت سکه و پول می اندازند....
 

mw.ashel

New member
دَم از بازی حکم میزنی !
دَم از حکم دل میزنی !
پس به زبانِ " قمـ ـ ـار " برایت میگویم ...
قمار زندگی را به کسی باختم که " تکِ دل " را با " خِـــشـــت " بُـــرید !
باختِ زیبایی بود !
یاد گرفتم به دل ، " دل " نبندم !
یاد گرفتم از روی " دل " حکم نکنم !
دل را باید بُــر زد ، جایش سنــگ ریخت که با خشت تک بــُری نکنند
 

mw.ashel

New member
این روزها زیــــــــادی ساکت شــــــــــده ام ،

نمی دانــــــم چـــــــرا حرفــــــــهایم،

به جـــــــــــــای گلو


از چشمهایم بیرون می آیند…

 

!SeCreT!

New member
هرکجا هستی به آسمان نگاه کن!
بگذار دل خوشیم این باشد که آسمانمان یکیست...
 

mw.ashel

New member
هیـچ وقـت مـَعنــےِ این جُملــﮧ ے معلم ،

ڪـﮧ پآےِ تَختــﮧ سیــآه تــوضیـــح مـےﬤآﬤ را نَفـَهمـیـבَ Ґ !



" بـَعضـے تَغییرآت ، شیمیآیـے است "



حآلآ ، پَس از گـُذشتِ سآل هآ ،

خــפب ﬤَرك ڪـــَرﬤم مَنظــפرش رآ ؛

نـבیـבنت " خآڪِـسترم ڪـَرﬤ " !!
 

mw.ashel

New member
می دانی؟
یک وقت هایی باید
رویِ یک تکه کاغذ بنویسی
تعطیل است
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت
... ... باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال سوت بزنی
در دلت بخندی به تمام افکاری که
پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند
آن وقت با خودت بگویی:
بگذار منتظر بمانند.
 

mw.ashel

New member
مانند شیشه
شکستنـــــم آسان بـــود . . .
ولی
دیگـــر به مــن دست نزن
این بار زخمی ات خواهم کرد
 

!SeCreT!

New member
"پا به پایم "که نیامدی...
"دست در دستم" که نگذاشتی...
"سر به سرم "هم نگذار !
که قولش را به بیابان داده ام....
 

!SeCreT!

New member
دیدی ای دل عاقبت زخمت زدند!
گفته بودم مردم اینجا بدند...
دیدی ای دل ساقه ی جانت شکست!
آن عزیزت عهد و پیمانت شکست...
دیدی ای دل در جهان یک یار نیست!
هیچ کس در زندگی غمخوار نیست...
دیدی ای دل حرف من بیجا نبود!
از برای عشق اینجا جا نبود...
نوبهار عمر را دیدی چه شد؟
زندگی را هیچ فهمیدی چه شد!
دیدی ای دل دوستی ها بی بهاست؟
کمترین چیزی که میابی وفاست!
ای دل اینجا باید از خود گم شوی
عاقبت همرنگ این مردم شوی.....
 

!SeCreT!

New member
خدایا...
وقتی دلت میگیره چکار میکنی؟؟
میری یه گوشه میشینی و گریه میکنی؟؟
هی با نگاهت بازی میکنی که یادش بره میخواست گریه کنه؟؟
یه لیوان آب میخوری که بغضتو بفرستی پایین...
یادت میاد که خدایی و همیشه باید تنها باشی؟؟؟
خدایا!!!
نمیدونی من این روزا چقد خدا بودم...
 

!SeCreT!

New member
برای تو...

برای چشمهایت!

برای من...

برای دردهایم!

برای ما...

برای این همه تنهایی!

ای کاش خدا کاری کند...!!!
 

bacillus.bs

New member
رهایم کردی و رهایت نکردم!

گفتم حرف ِ دل یکی ستّ


هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،


کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری 

منتظرت خواهم ماند!


چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!


گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!


دلم روشن بود که یک روز، 
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!


حالا هم،


از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!


قفط کمی نگران می شوم!


می ترسم روزی در آینه،

 


تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!


تنها از همین می ترسم

 
 

bacillus.bs

New member
عشق هایت را مثل
کانال تلویزیون عوض می کنی
و افتخار می کنی،
که عشق برایت این چنین است !
و من می خندم …
به برنامه هایی که هیچکدام ،
ارزش دیدن ندارند . . .
 

bacillus.bs

New member
باران همیشه می بارد، اما مردم ستاره را بیشتر دوست دارند.
نامردیست آن همه اشک را به یک چشمک فروختن . . .
 

bacillus.bs

New member
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم" 
 

bacillus.bs

New member
گاهے فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری
 گوشه ای...

 گوشه ترین گوشه ای ک می شناسی بنشیی

 و" فقط" نگاه کنی...

 چقدر دلت برای یک "خیال  راحت " تنگ مے شود...
 

bacillus.bs

New member
نزدیک ترین آدم به تو اون کسی است
که از دورترین فاصله همیشه به فکرته
حتی از پسِ یه فاصله مجازی....
 
بالا