نقطه سر خط (خاطرات شروع مدارس و دانشگاهها)

marzi ba

New member
:smilies:
ههههه
نوتر دادا عجب نامرتی بوده
مطمئنی دقیقا گفت نوتر جون
هوشی نگفت
:riz481::motat::applause:
 
آخرین ویرایش:

marzi ba

New member
معلم اول ابتداییم از جک وجونور میترسید دیگه کسی فک نمیکرد از عروسکاشم بترسه ههههههههههههههههههههههه:5:
بالاخره روزی شد که تو درس علوم به اونجایی رسیدیم که درس خزندگان بود میخواست مارهارو بهمون توضیح بده ولی از ترسش نمیتونست بره مار پلاستیکی رو از اتاق مدیرمون بیاره :25r30wi:خخخخخخخخخخخخخ اونجا بود که ترسیدنش لو رف
آخرشم اومد منو صدا کرد باخودش برد تا مار رو بیارم :4d564ad6:هههههههههه تو سالن وقتی داشتیم میرفتیم به من میگف در فاصله دورتر ازش راه برم و بهش نزدیک نشم منم بچه حرف گوش کن داشتم از اونور سالن میرفتم ولی نمیدونم چرا مسیرم منحرف میشد و میدیدم دارم بغل دست معلممون راه میرم اونم میگف برو اونور میرفتم باز مسیرم منحرف میشد و در کنار دست معلم راه میرفتم خخخخخخخخخخخخخ:rolleyessmileyanim:

تو کلاسم وقتی مارو گذاشتم رو میزش 2متر اونورتر وایستاده بود داشت برامون توضیح میداد ههههههههههههههههههههههههههه



دختر مو طلایی عجب شیطونی بودی تو اول ابتدایی الان ببین چه اتیش پاره ای هستی
 

mahdieh75

New member
معلم اول ابتداییم از جک وجونور میترسید دیگه کسی فک نمیکرد از عروسکاشم بترسه ههههههههههههههههههههههه:5:
بالاخره روزی شد که تو درس علوم به اونجایی رسیدیم که درس خزندگان بود میخواست مارهارو بهمون توضیح بده ولی از ترسش نمیتونست بره مار پلاستیکی رو از اتاق مدیرمون بیاره :25r30wi:خخخخخخخخخخخخخ اونجا بود که ترسیدنش لو رف
آخرشم اومد منو صدا کرد باخودش برد تا مار رو بیارم :4d564ad6:هههههههههه تو سالن وقتی داشتیم میرفتیم به من میگف در فاصله دورتر ازش راه برم و بهش نزدیک نشم منم بچه حرف گوش کن داشتم از اونور سالن میرفتم ولی نمیدونم چرا مسیرم منحرف میشد و میدیدم دارم بغل دست معلممون راه میرم اونم میگف برو اونور میرفتم باز مسیرم منحرف میشد و در کنار دست معلم راه میرفتم خخخخخخخخخخخخخ:rolleyessmileyanim:

تو کلاسم وقتی مارو گذاشتم رو میزش 2متر اونورتر وایستاده بود داشت برامون توضیح میداد ههههههههههههههههههههههههههه

خخخخخخخخخخخ
دقیقا مث معلم زبان ما
یکی از دخترا مارمولک ژله ای اورده بود وقتی معلم اومد سرکلاس انداختش زیرپای معلم
معلمم یه جیغ بلندی کشید دو زد از رفت بیرون
ایقد بهش خندیدیم که نگوووووووووو
وقتی فهمید پلاستیکیه و یکی از دخترا به عمد اینکارو کرده تا اخر ببا اخم نگاش میکرد که هیچ هرچی سوال سختم بود بهش میداد که ج بده خخخخخخخخخ
 

mahdieh75

New member
دوم ابتدایی بودم با خواهر بزرگم میرفتم مدرسه به همراه یکی از فامیلامون .
یه اقا پسری بود که هرروز اذیتم میکرد و کتکم میزد.و میگفت اگه به خواهرت بگی اونم میزنم ها.منم از ترس نمیگفتم یه روز خواهرم گفت چرا گریه کردی؟گفت گریه نکردم چرا مشخصه منم دیگه قضیه رو بهش گفتم.آقا خواهرمون که یه سه چهار سالی از من بزرگتره.گفت فردا حسابشو میرسم.روز بعد زنگ اخر همه میومدیم خونه مدرسه ما با مدرسه خواهرمون چسبیده به هم بود اون دوستم قلدرمونم همیشه گله ایی حرکت میکردن.ههههههههههه.
خواهرم با فامیلمون که همسن من بود باهم سه نفری میمومدیم خونه یهو خواهرم گفت کدوم پسره اذیتت میکنه؟گفت اون پسره.خواهر پیچید روبروش یهو دیدم یقه پسرو گرفت پشتشو داد به دیوار.به منو فامیلمون گفت بزنیدش آقا اینقد زدیمش دیدم دوستاش اومدن طرف خواهرم خواهرم اینو ول کرد گفت شماها بزنیدش .خداوکیلی خواهرم تنهایی همه اون پسرهاییکه گله ایی میرفتنو زد همه فرار کردن بعد همون پسر قلدر مونده بوده تو دست ما سه نفر اینقد کتکش زدیم خواهرم کیفشو برداشت انداخت پشت بوم یه خونه گفت فرار کنید.روز بعد دیدم پسره مادرشو اورده .خواهر خیلی خانمه .بعداز اون روز به خدا قسم مث بچه آدم باهام دوس شد پسره الانم میبینمش همش اونو تعریف میکنه میگه نامردا چن نفر به یه نفر.هههههههه

خخخخخخخخخخ
ایول به خواهرت خخخخخخخخخ
 

eli m

New member
سال سوم دبیرستان از 10 روز قبل از عید با بچه ها قرار گذاشتیم زنگای آخر از مدرسه اکیپی بزنیم بیرون و فرار کنیم..
من بچه مثبت بودم ناظممون خیلی دوستم داشت...میگفت تو عروسمی...
فکرش نمیکرد منم فرار کنم..
وقتی زدیم بیروون
فرداش دوستام بهم میگفتن عروس فرارییی...:smiliess (4):
 

sane

New member
دختر مو طلایی عجب شیطونی بودی تو اول ابتدایی الان ببین چه اتیش پاره ای هستی

نه مرصی جونم اینقده بشه مظلومی ام من .................. نیدا به چشام نیدا کن پر مظلومیته...............:dadad4::dadad4:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: mj1919

Nr1

New member
دوران ابتدایی شیفت ظهر میشدیم همش دیر میرسیدم مدرسه
صب از خواب پا میشدم بعد صبونه میشستم پای تلویزیون و برنامه کودک یه دفعه ای میدیدی ساعت 10:30 شد مخشات مونده ویییییییییییییییییییییییییی بعد بدو بدو مخشامو مینوشتم و بدو بدو میرفتم مدرسه

در طول عمرم فقط یه بار زود آماده شدم برم
همچین شادو شنگول آماده شدم رفتم در خونه عموم دختر عمومو صداش کنم باهم بریم مدرسه دختر عموم تا منو دید زد زیر خنده منم اینجوری شدم:: یه بار خواستم زود مدرسه برسم که این دخترعموهه باعث میشد باز دیر برسم آماده نبود هیچی همش اینجوری بود:: منم اینجوری:smiliess (2):
چشتون روز بد نبینه فقط یه کلمه میون خنده هاش تونست بگه........................ جمعه
واییییییییییییییییییییییییییییییی روز جمعه بود ................ حالا من باید با کلی قایم شدن پشت تیر برق و دیوار برمیگشتم خونه سوژه بچه محلا نشم::

هههههههههههههههههههههههههه هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه::25r30wi::25r30wi:
 

sane

New member
میخندیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی:smilies-azardl (12):smilies-azardl (12):sdasdasd::sdasdasd:

میدونی چقده اوف داره هاااااااااااااااااااااااا خداروشکر کسی ندید منو اون موقع ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
 

pashmak

New member
یادمه یه سال عید خاهرم مرتب بمن میگفت پیک نوروزی تو بنویس منم پشت.گوش. مینداختم بازیگوش میکردم اخه یه شب گفت فردا مدرسه باز میشه پیکتو ننوشتی منم اصلن به روی خودم نیاوردم حدود چهار صبح از استرس بلند شدم لای ذر آشپزخونه روبازکردم بانورش.نشستم باگریه شدید مشقامو نوشتم صبح مامانم فهمید خاهرمو دعواکرد اونم گفت اگه نمیگفتم نمینوشت حالا چندون عید بود ۷ عید
 

Nr1

New member
میخندیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی-azardl (12):

میدونی چقده اوف داره هاااااااااااااااااااااااا خداروشکر کسی ندید منو اون موقع ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه

یادم بشه تو رو به بنیاد ملی ن.خ.ب.گ.ا.ن معرفیت کنم... یه وقت نپری مملکت بهت احتیاج داره هههههههههههههه ههههههههههههههههههههههههه:25r30wi::25r30wi::25r30wi:
 
آخرین ویرایش:

sane

New member
کوجاشو دیدی عاموووووووووووووو ................... خیلی وقته کشف شدم بادی گاردامو دیدی هاااااااااا.............. ایناها
bg5.gif
bg5.gif
ههههههههه
 
بچه ها ایول خاطراتتون جالب بود کلی خندیدم مخصوصا مال نوتر و روجو. همتون شیطون بودینا:25r30wi::25r30wi::25r30wi::sdasdasd:
 

leylii

New member
خخخ من اول دبستان بودم بعد کلاسمون ی پنجره داشت به طرف کوچه .من همیشه پنجره رو باز میکردم که هوا عوض شه بعد ی روز معلممون گفت به مامانت بگو فردا بیاد مدرسه گفتم باشه مامان اومد و رفت بعد تو خونه مامانی گفت تو خجالت نمی کشی همش به پنجره آویزون می شی خخخ خخخ معلموون گفته بود خیلی دخترت شیطونه همش از پنجره بالا می ره بعد خلاصه بابایی حسابی دعوام کرد ..یادم که می یاد می بینم چه قد انتظارشون از ی بچه اول دبستان بالا بوده اون موقع هم انتظار داشتند مثه محجوبا رفتار می کردیم خخخخ خخخخخ
 

sara77

New member
عاغا ما تو دوران مدرسه زنگ خونه هارو میزد یمو بعد فرار میکردیم یه روز در یه خونه رو زدیم بعد یه پسره سر کوجه بود گفت چرا در زدی فرار کردی؟/
منم با تما پرویی گفتم به تو چه خونه عمومه بعد برگشت گفت ااااااااااااع پ ینی منم پسر عموتم
؟
ووووووووووووویییییییی عاغا 3شدیم
ما هم د بدو فرارررررررررررررر
الان چند سال میگدره این بشر هر موقع مارو میبینه میزنه زیر خنده ماهم ضایع شدیم رفت
 
بالا