نقطه سر خط (خاطرات شروع مدارس و دانشگاهها)

mini

New member
سلام به دوستای نازنینم [/B]:riz513:

این مطلب شامل نوشته های خاطره انگیز از دوران مدرسه هستش

امیدوارم از خوندنشون لذت ببرید و حال کنید

بچه مدرسه ای ها هم امشب زودتر بگیرن بخوابن که فردا خواب نمونن

از موزیک ِ نوستالژیک ِ بوی ماه مهر هم لذت ببرید



عاغا کصافط اینطوری نوشته میشه “کثافت”
گفتم یادآوری کنم بچه هایی که میرن مدرسه غلط املایی هاشونو گردن ما نندازن !
راستی عاغا هم آقا نوشته میشه !
.
.
.
غصه نداره که تا چشم به هم بزنی ۹ ماه تموم میشه …
” زمزمه های پدر و مادر در غروب ۳۱ شهریور “
.
.
.
حلول ماه مهر
ماه اتمام خوابهای رویایی
شب بیداری های طولانی
بخور بخواب و بیکاری
گشت و گزار و عیاشی
بر شما خجستگان عزیزتر از جان ، تبریک و تسلیت باد …
.
.
.
شما یادتون هست بزرگترین خلاف ما زمان مدرسه داشتن حل المساعل بود
از اختلاص هم جرمش بیشتر بود !
وقتی جوابا رو میخوندیم همه جوابا مثل هم بود
.
.
.
یادش بخیر لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت
توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت
.
.
.
یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !
.
.
.
یکی از ترسناک ترین جملات دوران مدرسه :
یه برگه از کیفتون بیارید بیرون !
.
.
.
همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم
تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته
 
آخرین ویرایش:

profsor

New member
.
همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم
تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته

خخخخخخخ خداییش اخر استرس بودااااا
 

mini

New member
مخصوصا اون موقع ک بجا ی اینکه ازین سر ردیف ادامه بدن میگفت ازون سر ردیف شروع کنن
کلا برنامه ریزی ها به هم میخورد
خخخخخخخخخخخخ
 

parastar tbz

New member
اولین روز مدرسه هیچ وقت یادم نمیره خیلی دلنشین بود. که سر برنامه صبحگاهی ایستادم و سرود ملی و ورزش کردیم و مدیر مدرسه برامون حرف زد
معلم اول دبستانم خانم شیخ الاسلامی بودش واقعا دوسش دارم الانم هر از گاهی میبینمش و بهم میگه که چیکارا میکنی؟
روز اول دانشگاه هم به همون شیرینی رو زاول دبستان بودش هر دوتاش خاطره ساز ترین روزا برام بودند.
 

ADEL21

New member
نقطه سر خط .

دوستان عزیز .
اگه خاطره ی جالب از دوران مدرسه تون دارین بگین.
اول خودم
.
.
.
___________________________________________________________________________
سال چهارم ابتدایی
با دوستم عصر از مدرسه برمیگشتیم
کل زنگای در خونه ها رو از اول تا آخر کوچه زدیم و د فـــــــــــــــــــرار
یادش بخیر. ف.م.
 
آخرین ویرایش:

شفيع

New member
سال او ابتدایی بودم نمیدونستم باید اجازه بگیرم برم دستشویی بلند شدم برم نذاشت برم گفت بشین منم نشستم هو دیدم از زیر نیمکت ها ابی جاری شده است.هههههههههههه
 

soosy

New member
چهارم ابتدایی بودم.نقاشیم هیچوقت خوب نبود ولی شاگرد زرنگ بودم.1بار که معلم دفتر نقاشیا رو جمع کرد که نمره بده منم کنار دستش بودم.وقتی نقاشی منو دید حواسش به اسمم نبود!!گفت:بعضیا معلوم نیست چی میکشن!!بعد که اسممو دید گفت:حالا خیلی بدم که نیستن!!:25r30wi::25r30wi:
 

sane

New member
دوران ابتدایی شیفت ظهر میشدیم همش دیر میرسیدم مدرسه
صب از خواب پا میشدم بعد صبونه میشستم پای تلویزیون و برنامه کودک یه دفعه ای میدیدی ساعت 10:30 شد مخشات مونده ویییییییییییییییییییییییییی بعد بدو بدو مخشامو مینوشتم و بدو بدو میرفتم مدرسه

در طول عمرم فقط یه بار زود آماده شدم برم
همچین شادو شنگول آماده شدم رفتم در خونه عموم دختر عمومو صداش کنم باهم بریم مدرسه دختر عموم تا منو دید زد زیر خنده منم اینجوری شدم:33: یه بار خواستم زود مدرسه برسم که این دخترعموهه باعث میشد باز دیر برسم آماده نبود هیچی همش اینجوری بود:25r30wi: منم اینجوری:smiliess (2):
چشتون روز بد نبینه فقط یه کلمه میون خنده هاش تونست بگه........................ جمعه
واییییییییییییییییییییییییییییییی روز جمعه بود ................ حالا من باید با کلی قایم شدن پشت تیر برق و دیوار برمیگشتم خونه سوژه بچه محلا نشم:13:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nr1

marzi ba

New member
ای جونم سانی
چه دوس داشتنی بوده اون لحظه قیافت
:motat::25r30wi:
 

sane

New member
مرضوووووووووووووووووو نگوووووووووووووو یه اوضاعی بود:13:
156fs428254.gif
156fs428254.gif


هههههههههههههههه شوکوووووووووووووووووووووووووووو:25r30wi:
 

ADEL21

New member
یادمه راهنمایی ک بودم یبار شلوارمو برعکس پوشیدم رفتم مدرسه بعدش خودمم اصلا توو مدرسه متوجه ننشدم تا اخرای زنگ :25r30wi:
خو منم یه بار برعکس پوشیده بودم...یعنی روی زانو افتاده بود پشت زانو
نامرد یکی از بچه ها هم نه گذاشت نه برداشت گفت...ببین...شلوارتو بر عکس پوشیدی....
(من در اون لحظه ...توی دلم : اعی بمیری....خو به تو چه :sdasdasd::eek:t0837h0nn8zfqu8ult)
من در اون لحظه ...بیرون از دلم: عه ....واقعا؟ عه....راست میگیا.....هه هه هه:whistle:
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nike313

شفق بانو

New member
___________________________________________________________________________
سال چهارم ابتدایی
با دوستم عصر از مدرسه برمیگشتیم
کل زنگای در خونه ها رو از اول تا آخر کوچه زدیم و د فـــــــــــــــــــرار
یادش بخیر. ف.م.[/QUOTE]
دکتر خوب فکر کنید بچه محلمون نبودین :21:
اخه ابتدایی بودم وقتی داشتم میرفتم مدرسه چندتا پسر بلا بودن زنگ در خونه ها رو میزدن فرار میکردن از قضا من تنها میوندم همه فکر میکردن کارمنه
:13::eek:t0837h0nn8zfqu8ult:p7977cujr38iyymsu8:
 

mohana

Well-known member
سلام مهدکودک هم جز مدرسه به حساب میاد دیگههه
الان zot این عکس رو برام گذاشت

86247651781308011596.jpg


یاد یه پسری تو مهدکودکمون افتادم:25r30wi:
اسمش بود مسعود...همیشه من و دوستم رو میترسوند...بهمون زور میگفت...:riz481:بعدشم میگفت زندانیتون میکنم...ما هم که باور میکردیم....:25r30wi:
 

MRT

New member
سوم راهنمایی بودم که یه معاونی داشتیم خیلی ادم گند و دیونه ای بود.
یه روز فیزیک داشتیم بعد که دبیر نیومد.
معاون اومد که برام حرف بزنه.
با اومد داخل نشست رو صندلی که دیدیم دادش رفت هوا.
بابا چشت روز بد نبینی یکی از بچه ها میخی گذاشته بود رو صندلی.
ما که داشتیم میمردیم از خنده.
 

ROJO

New member
مدیر مدرسه فامیلمون بود،بعد من پررو شده بودم مشق نمینوشتم میرفتم مدرسه:4d564ad6::25r30wi:معلم با التماس بهم میگف مشق بنویس، اصنم دعوام نمیکرد ...

بعد اونموقع تو مدرسه میزدن بچه ها رو، وقتی یکی رو میبردن پای تخته بلد نبود معلم میگف کی بلده ، من در اون لحظه: من من:ad54ad: میرفتم پا تخته حل میکردم،بعد من با کلی تعریف و تمجید می اومدم مینشتم، اون بیچاره هم سیلی میخورد. . .
 

نوتر

New member
یادمه اول ابتدایی که بودم خیلی خیلی ترسو بودم
یه پسره بود از اون نامردایی که همه رو اذیت میکرد

دید من ترس و استرس دارم و نمیتونم اونی که عاغا تو تخته سیاه میگه بنویسم بر گشت به من گفت: نمیدونم چرا من خیلی خوب میتونم بنویسم. بعضیارو الان عاغا میخاد ببره انبار(اون موقع ها انبار در نظر بچه ها جایی بود که پر از عقرب و مار و تمسااح بود)

منم زدم زیر گریه چرا دستای من نمی تونن بنویسن دستای این میتونن.:25r30wi::sad:


پارسال اون پسرو دیدم بش گفتم هنوزم دستات خوب مینویسند:25r30wi::25r30wi:
البته نامرت تو یونی پیام نور حق التدریسی تدریس میکنه
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: ketabsabz

نوتر

New member
و اما خاطره دوم از اون دوران:
یه پسری بود تو ک...لا..سمون از همه چی دو تا داشت

ما اگه مداد رنگی 6 رنگ داشتیم این 24 رنگ داش نامرت
اگه ما دوچرخه قراضه داشتیم این هم دوچرخه کرسی و کوهستان داشت

خلاصه که من گفتم یه روز حال تو رو میگیرم. چه معنی داره تو انقد وسایل داشته باشی:riz481:


یبار این یه کمک درسی خریده بود واسه همه ی دروس. ماهم نداشتیم(اون موقع ها واقعا تو هر ک..ل..اسس یکی دو نفر داشتند از این کتابا). فرداش امتحان بود منم گفتم هادی جون کتابتو بده منم نگاش کنم. اونم پسر انصافا خوبی بود گفت باشه نوتر جون! خخخ

منم خواستم اون روز کتابشو ببرم خونمون و بخونم فردای امتحان پسش بدم. دیدم خب اینجوری که نمیشه میاد از خونمون میگیره دیگه. رفتم خونه مادر بزرگم. البته اینم بگم اونم داشت با من میومد. خونه ی مادر بزرگ منم تو یه کوچه ای بود که آخر کوچه بود.حدود 30 تا هم خونه داخل کوچه بود. گفتم هادی تو بمون اینجا(سرکوچه)من الان میام. رفتم خونه مامان بزرگ اینم ندید تو کدوم خونه رفتم:25r30wi:

بعد رفتم تو خونه به این خیال که حال این هادی رو گرفتم. دیدم 2 ساعت بعد مامان بزرگ (خدا رحمتش کنه) اومده گوشمو گرفت گفت کتابو مردمو چرا نمیدی؟؟؟ خخخ
هادی نامرد زنگ خونه هارو زده بود پیدام کرده بود:25r30wi:

به خدا الانم اگه من دوچرخه دارم(که ندارم) اون یه کمپرسی داره(کمپرسی هم مال خود نامردشه)هنوزم از همه چی دوتا داره

چند وقت پیشم تو پایان نامم یه کیسی داشتم که مادر همین آقا هادی بود. یعنی هر روز میرفتم در خونشون اینم یبار با زنو بچش و جلو همه به من گفت نوتر جان بریم واسه امتحان فردا با هم بخونیم:25r30wi:
 
آخرین ویرایش:
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: Nike313

sane

New member
معلم اول ابتداییم از جک وجونور میترسید دیگه کسی فک نمیکرد از عروسکاشم بترسه ههههههههههههههههههههههه:5:
بالاخره روزی شد که تو درس علوم به اونجایی رسیدیم که درس خزندگان بود میخواست مارهارو بهمون توضیح بده ولی از ترسش نمیتونست بره مار پلاستیکی رو از اتاق مدیرمون بیاره :25r30wi:خخخخخخخخخخخخخ اونجا بود که ترسیدنش لو رف
آخرشم اومد منو صدا کرد باخودش برد تا مار رو بیارم :4d564ad6:هههههههههه تو سالن وقتی داشتیم میرفتیم به من میگف در فاصله دورتر ازش راه برم و بهش نزدیک نشم منم بچه حرف گوش کن داشتم از اونور سالن میرفتم ولی نمیدونم چرا مسیرم منحرف میشد و میدیدم دارم بغل دست معلممون راه میرم اونم میگف برو اونور میرفتم باز مسیرم منحرف میشد و در کنار دست معلم راه میرفتم خخخخخخخخخخخخخ:rolleyessmileyanim:

تو کلاسم وقتی مارو گذاشتم رو میزش 2متر اونورتر وایستاده بود داشت برامون توضیح میداد ههههههههههههههههههههههههههه
 

شفيع

New member
دوم ابتدایی بودم با خواهر بزرگم میرفتم مدرسه به همراه یکی از فامیلامون .
یه اقا پسری بود که هرروز اذیتم میکرد و کتکم میزد.و میگفت اگه به خواهرت بگی اونم میزنم ها.منم از ترس نمیگفتم یه روز خواهرم گفت چرا گریه کردی؟گفت گریه نکردم چرا مشخصه منم دیگه قضیه رو بهش گفتم.آقا خواهرمون که یه سه چهار سالی از من بزرگتره.گفت فردا حسابشو میرسم.روز بعد زنگ اخر همه میومدیم خونه مدرسه ما با مدرسه خواهرمون چسبیده به هم بود اون دوستم قلدرمونم همیشه گله ایی حرکت میکردن.ههههههههههه.
خواهرم با فامیلمون که همسن من بود باهم سه نفری میمومدیم خونه یهو خواهرم گفت کدوم پسره اذیتت میکنه؟گفت اون پسره.خواهر پیچید روبروش یهو دیدم یقه پسرو گرفت پشتشو داد به دیوار.به منو فامیلمون گفت بزنیدش آقا اینقد زدیمش دیدم دوستاش اومدن طرف خواهرم خواهرم اینو ول کرد گفت شماها بزنیدش .خداوکیلی خواهرم تنهایی همه اون پسرهاییکه گله ایی میرفتنو زد همه فرار کردن بعد همون پسر قلدر مونده بوده تو دست ما سه نفر اینقد کتکش زدیم خواهرم کیفشو برداشت انداخت پشت بوم یه خونه گفت فرار کنید.روز بعد دیدم پسره مادرشو اورده .خواهر خیلی خانمه .بعداز اون روز به خدا قسم مث بچه آدم باهام دوس شد پسره الانم میبینمش همش اونو تعریف میکنه میگه نامردا چن نفر به یه نفر.هههههههه
 
بالا