مشاعره

ariya21

New member
درگذشت پرشتاب لحظه های سرد


چشمهای وحشی تو در سکوت خویش


گرد من دیوار میسازد


میگریزم از تو در بیراهه های راه

تا ببینم دشت ها را در غبار ماه
 

sepidh gh

New member
فکر می کنم شعر قبلی باید با ت شروع می شد ولی بی خیال !!!!!!!!

هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
سر من از ناله ی من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
 

patris

New member
تو سبز ماندی و من برگ برگ خشکیدم
که آنچه داشت شقایق به سینه کاج نداشت
منم!خلیفه ی تنها رانده از فردوس
خلیفه ای که از آغاز تخت و تاج نداشت
 

aram ft

New member
تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم
 

estel

Member
می خواهمت چنان که شب خسته خواب را
می جویمت چنان لب تشنه که آب را
 

cheshmak

New member
آن عشق كه ديده گريه آموخت ازو
دل در غم او نشست و جان سوخت ازو

امروز نگاه كن كه جان و دل من
جز يادي و حسرتي چه اندوخت ازو
 

cheshmak

New member
و امروز دستور دادم


چشم هایت را


روی دیوار نقاشی کنند


تا دیگر به فکر فرار نیفتی!!
 
یک چشم من اندر غم دلدار گریست
چشم دگرم حسود بود و نگریست

چون روز وصال آمد او را بستم
گفتم نگریستی نباید نگریست
 

estel

Member
تو را من چشم در راهم شبا هنگام
که میگیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
 
  • Like
واکنش‌ها[ی پسندها]: zohreh22

مهدیس

New member
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

فروغ فرخزاد
 

ariya21

New member
شعر بالا جواب فروغ به شعر زیر از مرحوم مصدقه:



تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی
و هنوز ...
سال هاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
ومن اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!
 

zohreh22

New member
دل در اندیشه آن زلف گره گیر افتاد

عاقلان مژده که دیوانه به زنجیر افتاد
 

patris

New member
در غلغله ی جمعی و تنها شده ای باز
آن قدر که در پیرهنت نیز غریبی
آخر چه امیدی به شب و روز جهان است؟
باید همه ی عمر خودت را بفریبی
 

zohreh22

New member
یار بی پرده کمر بست به رسوایی ما

ما تماشایی او خلق تماشایی ما
 

zohreh22

New member
ای که از کوچه معشوقه ما می گذری
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
آن سفر کرده که صد غافله دل همره اوست
هرکجا هست خدایا به سلامت دارش
 

waria

New member
شکستن صف من کار بی صفایان نیست
که شهریارم و صاحبدلان سپاه منست
 

estel

Member
هر چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی
که بداند غم دلتنگی و تنهایی ما
 
بالا