یار مرا ،غار مرا ،عشق جگر خوار مرادلا یاران سه قسمند گر بدانی
زبانی اند و نانی اند و جانی به نانی نان بده از در برانش
مدارا کن ز یاران زبانی
ولیکن یار جانی را بدست دار
به جانش جان بده گر می توانی
روز مرگم هر که شیون کند از دور وبرم دور کنیدروز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده
وانگهم تا به لحد فارغ وآزاد ببر
نیامدی که گل کند به باغ ما بهارهادوران همی نویسد بر عارضش خطی خوش
یارب نوشته ی بد از یار ما بگردان
دیگر ای گندم نمای جو فروشآنهمه شوکت و ناموس شهان آخر کار
چند سطریست که برصفحه دفتر گذرد
عاقبت جمع شود در دو سه خط از بد و نیک
آنچه یک عمر به دارا و سکندر گذرد
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم
لیک از لطف لبت صورت جان میبستم
دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب، عیب خود مپوش
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود میبینم و رویت نمیبینم هنوز
ما و مجنون همسفر بودیم در دشت جنون او به مقصد ها رسید و ما هنوز آواره ایم
می خواست شاید تا بماند حیف صد حیف
دریا میان خاکدانی جا نمیشد
من ندانستم از اول که تو بی مهرو وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی ونپایی
زکوی میکده دوشش به دوش می بردند امام شهر که سجاده می کشید به دوش