padideh
New member
من از شما بیشتر از این انتظار ندارم...
ولی خوشحالم که مثه شما به شما نگفتم یک بعدی !!!
من هرگز چنين قصدي نداشتم ! خودتون باعث اين استدلال شديد
من از شما بیشتر از این انتظار ندارم...
ولی خوشحالم که مثه شما به شما نگفتم یک بعدی !!!
نظر شماست قبول ندارمممممم
حالا فهمیدن داستان پشت پرده ی دختر محجبه ای که خوانندگی می کنه هم قضیه ای نیست که نیاز به ابعاد وجودی مختلفی داشته باشه
من هرگز چنين قصدي نداشتم ! خودتون باعث اين استدلال شديد
اون دختر شايد يك ديني داره كه متفاوت از دين ماست و من و شما تا دليل شخصي ايشون رو ندونيم حق قضاوتتتتتتتت نداريم!!!
چرا الان طوري شده كه ما ب راحتي در مورد همه قضاوت ميكنيم!! حتي فكر اين كه از كسي برتر هستيم در دين و ايمان هم گناه هست چه برسه به اين كه واقعا بيانش كنيم كه اين دختر .....
ايشون صداي قشنگي دارن و بسيار سنگين و موقر هستن حتي برخلاف هم گروهيشون كه در صحنه اجرا ميرقصيدن ايشون اصلا نرقصيد و بسيار موقر بودن شايد حجاب رو از صميم قلب دوست داره و بهش ايمان داره
:smiliess (15)::smiliess (15)::smiliess (15)::smiliess (15):چه خوب که دوباره این سوال رو پرسیدن چون من اصلا این کامنت شما رو ندیدم و باید بگم این اولین بار نیست که به من ایراد می گیرن
این آواتار من نماد احترام به نظرات مخالف هست پاسخی به اون هایی که مذهبی ها رو تند و پرخاشگر و بی عقل و بی منطق می دونن خواستم دو تا حرف بزنم؛ یک: عطوفت و مهربانی این تصویر تقدیم به همه چشم هایی که به آواتار من نگاه می کنن!![]()
دو: من انسانی هستم که تمام عقاید غیر دینی یا غیر مذهبی و تمام دلایلشون رو مطالعه کرده تو شبکه های مختلف اجتماعی ولی هنوز نظیری برای روشنفکری و شگفتی های اسلام پیدا نکرده! به عبارتی دین و عقاید من یک بعدی و حاصل به دنیا آمدن در کشوری مسلمان نیست من کسی هستم که همه راه ها رو بررسی کرده و بعد عاشق شده! عاشق اسلام... دین من اجباری نبود دین من تولد دوباره بود...
سر یه چهار راه که ما پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم گشت ارشاد متوقف شد درش باز شد خالی بود یه خانمی با چادر از پیاده شد به دختر رو به روی خودش که آستین روپوشش رو چن تا زده بود برده بود بالا (تا آرنج) فقط و فقط تذکر داد گفت آستینت رو بیار پایین اصن این برنامه ها نبود...!!! خیلی هم برخوردش مودبانه بود
تهاجم فرهنگی به این راحتی ما رو برهنه کرد یه نفر نگفت چرا یه نفر تاپیک نذاشت یه نفر شکایت نکرد یه نفر ناراحت نشد!!! حالا که دارن ما رو به اصالتمون بر می گردونن اسمش می شه تحقیر ... توهین... :14:
خوب عزیزم شما از دست گشت ارشاد ناراحتین منم از دست آدم های برهنه... برای همین حرفام تلخه هرچند تمایل ندارم کسی رو از دست خودم ناراحت کنم
اولین چیزی که در موردش با شما موافق نیستم برای نمونه اینکه خیلی راحت می گین به خودش ربط داره در حالی که طبق اصول حتی همین روان شناسان غربی نمی شه در جمع یا در اجتماع زندگی کرد و گفت به کسی ربطی نداره مثله اینکه ده نفر تو قایق نشستن یکی می گه می خوام جای خودمو سوراخ کنم به کسی مربوط نیست جای خودمه!!!! همه غرق می شن تو این وضعیت...
این خانم تپل خیلی خوش هیکل بود و به خاطر تپل بودنش بیش از اندازه هیکلش معلوم بود به خاطر همین بیش از هر کس دیگه تو خیابون جلب توجه می کرد
این برهنگی این جلب توجه ها پایه های خانواده ها رو سست کرده باعث فروپاشی خانواده می شه شما به عوارض بلند مدت برهنگی توجه نمی کنید...؟
بیشتر ازین توضیح بدم؟ شما نظرات قبلی من هم ملاحظه کن!!!
از قدیم گفتن عاقل به یک اشاره...
عزیزم مشخص نیست که اون تاپیک از اینترنت برداشته شده؟!! ما افسرانی داریم که شبکه های اجتماعی رو کنترل می کنند و نظر کارشناسی شونو اعلام. من طرفدار سرسخت گشت ارشاد نیستم.
خدایا خودت نجات بخش ما باش...
تو مطب دکتر به انتظار نشسته بودم که موبایلم زنگ زد:
- الو مامان سلام. خوبی؟ مامان نگران نشی ها، من الان تو ماشین "گشت ارشادم"
- چرا؟ کجا بودی؟
- از شرکت برمی گشتم، جلومو گرفتند و گفتند که مانتوم کوتاهه و خواستند سوار ماشین بشم، گفتند یه لحظه سوار شو یه تعهد ازت می گیریم و می ری. اما الان چهل و پنج دقیقه ست که منتظریم، تا ون پرشه. ظاهرا قراره مارو ببرن
- کجا؟
- نمیدونم، نگران نباش، باز بهت زنگ می زنم.
سعی می کنم به خاطر بیارم صبح که می رفت چه لباسی تنش بود. مانتو مشکی، شلوار جین، شال طوسی... لباسش که ایرادی نداشت، اهل آرایش هم که نیست...
بی خیال دکتر می شم و از منشی عذرخواهی میکنم و می زنم بیرون. سعی می کنم تمرکز کنم ببینم آخرین کسی که از گشت ارشاد حرف می زد و گرفته بودنش کی بوده؟
- الو سلام نازنین خوبی خاله؟ من عجله دارم ببخشید، گشت ارشاد سارا رو گرفته، می خواستم بدونم تو میدونی باید چه کار کنم؟
- خاله جون نگران نباش، می برنش وزرا، عکس می گیرن و تعهدنامه و تشکیل پرونده و خلاص.
- تشکیل پرونده؟ چه پرونده ای؟
- بدحجابی دیگه خاله، نمیدونی چه جرم سنگینیه این بدحجابی. چه فجایعی که به بار نمی آره، ولی از شوخی گذشته بهش بگید خودشو آماده کنه که خیلی تحقیرآمیز رفتار می کنن، و موقع عکس گرفتن، اسم و فامیلشو می نویسن روی یه تکه کاغذ و زیرش می نویسن به جرم بدحجابی، به شعور آدم توهین می شه، آدم حالش بد می شه، احساس مجرم بودن می کنه، سفارش کنین خونسرد باشه. راستی یه مانتو هم براش ببرین که مانتوشو عوض کنه. البته به من که گفتن با همین مانتوتم می تونی بری.
- مگه تو رو به خاطر مانتوت نگرفته بودن؟
- چرا ولی خوب سلیقه ایه دیگه، اون مامور بیرونی از مانتوم خوشش نیومد، اما ماموری که تو بود به نظرش مشکلی نبود و اجازه داد که با همون بیام بیرون.
خداحافظی می کنم و زنگ می زنم خونه و به پسرم می گم که یکی از مانتوهای سارا رو بردار بیار وزرا و سفارش می کنم که مانتو بلند باشه.
وقتی میرسم از دور سیاهی جمعیت آدرسو نشونم می ده. و یاد حرف نازنین می افتم که وقتی پرسیدم کجای وزرا؟ گفت شما بری از دور جمعیتو می بینی و می فهمی کجا باید بری. ون های نیروی انتظامی یکی پس از دیگری می رسن و می رن تو محوطه. مردم هم ازدحام کردند جلوی یه دری که بسته ست و یه سربازی اونطرف ایستاده و مانتوهارو تحویل می گیره.
من گیج و ماتم که یه آقایی می پرسه: «دختروتونو گرفتند؟»
چه حسی بدی داره این جمله با خودم فکر می کنم، گرفتن؟ آره گرفتن ولی چرا؟ چرا باید دخترهای مارو بگیرند؟ به چه جرمی؟ انگار تازه در جریان قرار گرفتم .
جواب می دم: «بعله». میگه: «برید اونجا» و با انگشت ته کوچه رو نشون می ده: «یه فتوکپی از مدارکش بگیرید با مانتوش بدید تو»
هاج و واج میپرسم: مدارک چی؟ من که مدارک همراهم نیست. میگه: «کارت شناسایی خودتون هم باشه می شه فقط یه چیزی باشه که ضمانت بشه».
کارت ملی مو از کیفم در میارم و می دم دست یه سربازی که تو کیوسک فتوکپی ایستاده. پسر جونی که اونجاست یه فتوکپی ازش می گیره و می ده دستم .صد تومن ازم می گیره و میام.
دوباره یه آقای دیگه ای می گه ببرین بدین به اون سربازه. می گم آخه مانتوش هنوز نرسیده.
پسر جونی میاد ازم می پرسه خانم مانتو اضافه ندارین؟ گیج و منگ نگاهش می کنم: "مانتوی اضافه؟"
- آخه ما مسافریم خواهرمو گرفتند حالا هم مانتو می خوان من الان مانتو از کجا بیارم، این دورو بر هم که مانتو فروشی نیست...
خانمی چادرشو در میاره و میده بهش می گه اینو بده سرش کنه، من این جا ایستادم. پسره خوشحال، چادرو می گیره و میره .خانم دیگه ای دنبال کیسه پلاستیکی می گرده که مانتوی دخترخاله شو توش بذاره.
زنگ می زنم به دخترم: «کجایین؟ عباس آباد...»
جمعیت هر لحظه بیشتر می شه.
پسرم با مانتو می رسه و از ازدحام جمعیت متحیر می شه. سری به تاسف تکون می ده و می گه: «خیلی رو داریم والا، از ابتدایی ترین حقوق شهروندی محرومیم، اونوقت می خوایم دنیارم عوض کنیم»
ون ها پشت سر هم می رسند .
موبایلم زنگ می زند: "الو مامان ما رسیدیم"
می رم که مانتورو تحویل بدم، آقایی می پرسه اسم و فامیلشو نوشتی؟ می گم بعله. انگار همه توجیه شدیم، درست مثل مراحل یه کار اداری، خیلی دقیق و منظم رفتار می کنیم .دست به دست مانتو به دست سرباز اون طرف در می رسه.
مردم کلافه اند. از دور و نزدیک، کار و زندگیشونو ول کردند اومدند به قانون در جهت رفع بزرگترین مشکل جامعه اسلامی، یعنی قد مانتو دختران کمک کنند تا به امید خدا مملکتمون گلستان بشه!...
هر کی یه چیزی می گه، خانمی فریاد می زنه: "بابا دختر من حامله ست، حالش بد می شه، بذارید من برم تو دخترمو ببینم" اون یکی به سربازه بد و بیراه می گه، یکی مامورها رو نفرین می کنه، یکی دیگه خودشو لعنت می کنه که هشت سال از جوونیشو پای جنگ گذاشته و یکی بدو بیراه می گه به هفت جد و آباد خودش که انقلاب کرده که حالا نتیجه اش این شده که با وجود این همه گرونی و بدبختی و اختلاس و فساد و... برای ده سانت کوتاهی مانتوی دخترش باید ساعتها علاف بشه.
هوا کاملا تاریک شده و ون ها پشت سر هم می رسن و به تعداد آدمهای خشمگین و کلافه اضافه می شه.
تحمل فضا برام سنگینه، این همه توهین و بی حرمتی رو نمی شه به راحتی قورتش داد. هر کس اظهار نظری می کنه و دخترهایی که پشت سر هم بعد از گذراندن هفت خوان از در خارج می شن، بلافاصله مانتوهای جدید رو در میارن. اکثریت قریب به اتفاقشون پوشش نامناسبی ندارند که بخواد خدایی نکرده بلایی سر آبرو و حیثیت جامعه اسلامی بیاره. دخترها غالبا عصبی و خسته اند، چندتایی هم با خنده مانتوهای جدید رو درمیارن و می ذارند توی کیسه. خواهر اون پسر مسافره هم میاد، چادر خانمو رو در میاره و من با تعجب نگاه می کنم که لباس خواهرش مگه چه ایرادی داشته؟ خانمی می پرسه تو رو هم گرفته بودند؟ همه نگاهها با تعجب متوجه دختره می شه.
به دخترم زنگ می زنم: "چرا نمی یای؟" می گه: «شارژ دوربینشون تموم شده نمی تونن عکس بگیرن تو صف ایستادیم این جا خیلی شلوغه».
ساعت ده و نیم شده که در باز می شه و دخترم میاد بیرون اگرچه سعی می کنه که لبخند بزنه ولی می دونم که چقدر کلافه ست.
می پرسم اون تو چه خبر بود؟ می گه: «چه خبر می خواین باشه، توهین آشکار به جنسیتت، به زن بودنت، به انسان بودنت... اون تو این قدر شلوغه که هر چند دقیقه مامورا قهر می کنن که اگه ساکت نباشین، کارتونو انجام نمی دیم... انگار خدمتی ارائه داده می شه که تهدید به انجام ندادنش می کنن. یا انگار ما داوطلب شدیم که ما رو بگیرن» .
ظاهرا دختر دانشجویی بین متهمین بوده که التماس می کرده که ساعت نه و نیم در خوابگاهو می بندن، من شب کجا بخوابم؟... و کسی توجهی به التماس هاش نمی کرده. به نظر می رسه از جای خواب شبانه یک دختر دانشجوی شهرستانی، رنگ و سایز و قد مانتوش مهمتره.
دخترم تمام طول راه سکوت می کنه و پسرم درباره رفتن از ایران حرف می زنه .
فردا صبح دخترم آماده می شه که بره سرکار... مانتو مشکی، شلوار جین، شال طوسی....!!!
گاش ميشد حتي سكوت كرد ! نميشود نميشود نميشود !