عیدی بچه های فقیر!

hosna69

Well-known member
غمگینی آدمها غمگینم میکند...
گاهی دلم میخواهد با انگشتانم...
گوشه لبشان را بالا ببرم تا...
شاید خنده یادشان بیاید...
اینکه کاری از دستم برنمی آید...
اینکه زورم به دنیا نمیرسد...
عجیب "تلخ"است...:sad:
 

fateme5

New member
نوروز و سالی دیگر از راه ‌رسید

و آداب و رسوم سنتی آن فغان بر فقرا ‌بارید...

نوروز می‌آيد

تا درد فقر و نداری بيش از هر زمان ديگر دل كوچك كودكان فقير را بفشارد،

كودكانی كه زمستانی سرد

را با كفش‌های پاره و لباس‌های كهنه در كلبه‌های محقرانه و سرد و دودگرفته سپری كرده‌اند،

كودكانی كه با بوی برنج و گوشت مدت‌هاست بيگانه‌اند،

كودكانی كه طعم پرتقال را فراموش كرده‌اند ...

نوروز می‌آيد تا درد فقر و نداری بغض در گلوی كودكان فقير گره زند

و قطره اشكی از گوشه چشمی بچكاند...

نه، نوروز مال فقرا نيست،

لباس‌های فاخر و تازه، ميوه‌های درشت رنگ‌ و وارنگ، اسكناس‌های تانخورده بهر اشرافيان است!
 

fateme5

New member
دو روز دیگه تا سال جدید باقی مونده و دل خیلیها گرفته و غمگینه...

دل پدری که آرزو داره بچه هاش مثل بچه های خانواده های دیگه، تر و تمیز و شیک باشند...

دل مادری که نگران شام شب عیده! وقتی بوی سبزی پلو با ماهی از خونه ی همسایه میاد، شام به بچه هاش چی بده؟

دل بچه ای که این براش قابل درک نیست! میگه: چرا عید برای ما شادی نمیاره؟ چرا ما مثل خانواده های دیگه نیستیم؟ چرا همه خرید میکنن و ما بازارو فقط نگاه میکنیم و خرید نمی کنیم؟؟...



دو روز دیگه مونده... چقدر خوبه اگه حتی با کمکهای کوچیکمون، عید رو به کام کسی شیرین کنیم:
:riz304: صدور صورتحساب و انجام پرداخت
 

fateme5

New member
untitled2.png

سلامتی پدری که صاحب کارش به ناحق زد تو گوشش...
رفت لباسهاشو در بیاره بره خونه اما...

یادش اومد که چیزی به عید نمونده...
جواب زن و بچه شو چی بده؟...

غرورشو زیر پا گذاشت و رفت به صاحب کارش گفت منو ببخشید، معذرت میخوام...
:sadsmiley:
 

yara

New member
تو کز محنت دیگران بی غمی....

معلم چو آمد ، به ناگه چو شهری فرو خفته ، خاموش شد
سخنهای ناگفتهی کودکان به لب نارسیده فراموش شد
.
معلم ز کار مداوم مدام غضبناک و فرسوده و خسته بود
جوان بود و در عنفوان شباب جوانی از او رخت بر بسته بود
.
سکوت غمآلوده را صدای درشت معلم شکست
ز جا احمدک جست و بند دلش بدین بی خبر بانگ ، ناگه گسست
.
بیا احمدک! ، درس دیروز را بخوان ، تا ببینم که سعدی چه گفت؟
ولی احمدک درس ناخوانده بود به جز آنچه دیروز آنجا شنفت
.
عرق ، چون شتابان سرشک یتیم خطوط خجالت به رویش نگاشت
لباس پر از وصله و ژندهاش به روی تن لاغرش لرزه داشت
.
زبانش به لکنت بیفتاد و گفت: “بنی آدم اعضای یکدیگرند”
وجودش به یکباره فریاد کرد: “که در آفرینش ز یک گوهرند”
.
در اقلیم ما رنجبر مردمان زبان دلش گفت بی اختیار
“چو عضوی به درد آورد روزگار” “دگر عضوها را نماند قرار”
.
تو کز ، کز ، تو کز ، وای یادش نبود جهان پیش چشمش سیه پوش شد
سرش را به سنگینی از روی شرم به پایین بیفکند و خاموش شد
.
ز اعماق مغزش به جز درد و رنج نمیکرد پیدا کلام دگر
در آن عمر کوتاه ، او خاطرش نمیداد جز آن پیام دگر
.
ز چشم معلم شراری جهید نمایندهی آتش خشم او
درونش پر از نفرت و کینه گشت غضب میدرخشید در چشم او
.
چرا احمد کودن بیشعور؟ معلم بگفتا به لحنی گران
نخواندی چنین درس آسان بگو؟ مگر چیست فرق تو با دیگران؟
.
عرق از جبین احمدک پاک کرد خدایا! چه میگوید آموزگار؟
نمیبیند آیا که در این میان بود فرق ، مابین دار و ندار؟
.
چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟ به شرحی که از چشم خود بیم داشت؟
بگوید که فرق است مابین او و آن کس که بی حد زر و سیم داشت؟
.
به آهستگی احمد بینوا چنین زیر لب گفت با قلب چاک
که آنها به دامان مادر خوشند و من بی وجودش نهم سر به خاک
.
به آنها جز از روی مهر و خوشی نگفته کسی تا کنون یک سخن
ندارند کاری بجز خورد و خواب به مال پدر تکیه دارند و من
.
من از روی اجبار و از ترس مرگ کشیدم از آن درس بگذشته دست
کنم با پدر پینه دوزی و کار ببین دست پر پینهام شاهد است
.
سخنهای او را معلم برید هنوز او سخنهای بسیار داشت
دلی از ستمکاری ظالمان نژند و ستمدیده و زار داشت
..
معلم بکوبید پا بر زمین که این پیک قلب پر از کینه است
به من چه که مادر ز کف دادهای به من چه که دستت پر از پینه است
.
یکی پیش ناظم رود با شتاب به همراه خود یک فلک آورد
نماید پر از پینه پاهای او به چوبی که بهر کتک آورد
.دل احمد آزرده و ریش گشت چو او این سخن از معلم شنفت
ز چشمان او کور سویی جهید به یاد آمدش شعر سعدی و گفت:
.
ببین ، یادم آمد دمی صبر کن تأمل خدا را تأمل دمی
«تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی»
 
بالا