اولا سیستم عرفانی مولانا با سایر عرفای ایرانی و اسلامی فرق داره و منحصر بفرده...پس بهتر بود خلط مبحث صورت نمیگرفت
در ضمن بی ارزشی دنیا هم نه یعنی اینکه کار نکن و هدف نداشته باش، بلکه یعنی شیفته و وابسته نشو...
در ثانی؛
اهداف و تلاش برای رسیدن به اونها....
به خودی خود ارزشمند نیستند...همانگونه که نماز به خودی خود ارزشمند نیست، که خود قرآن میفرماید ویل للمصلین و مولانا میفرماید من آن نماز نخواهم که رو به بازار است
وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم پشت تمامی اهداف خودم کینه هست، نفرت هست، مقایسه هست، رقابت هست، حسادت هست....من باید روزبه یا انستیتو قبول بشه تا چشم پسر عمه قزی ام در بیاد، تا همه به من به دید دیگه ای نگاه کنن، تا رزوبه یا انستیتو یا هاروارد برای من یه هویت جدید بسازه و باهاش آیدنتیفیکیشن بکنم و بتونم احساس حقارت درونی خودم رو باهاش بپوشونم، تا بتونه راه مفری برای ارضای نفرت و کینه ی موجود در درون زخم خورده ی من باشه اون هم به زیباترین و شیک ترین شکل موجود...
همه ی زندگی من شده رقابت و جلو زدن...جلو زدن نه رشد و تعالی...واسه همینه که دختر خاله کوکب وقتی کنکور قبول شد و من نشدم دنیا روی سرم خراب میشه و افسردگی میگیرم، واسه همینه که قبل کنکوری که میخوام بدم اضطراب میگیرم که نکنه نشه و اگه نشد دیگران چی میگن و...
یکی هم نیست به من بگه عمو...داری این پنجاه شصت سال عمرت رو چیکار میکنی؟ اینام آخه هدفه؟ همه ی هم و غمت شده این که خونه و مبلمانت شیک تر از خونه ی داریه پرینا اینا بشه؟ ماشینت با تر باشه، پولت بیشتر باشه؟تا چشم بقیه از حدقه برنه بیرون؟؟؟!!!... پس کی میخوای زندگی کنی مرد حسابی؟؟؟!!!
گفتنی بسیار هست...
جمله ای هست از جناب لکان که هر وقت بهش فکر میکنم حالم دگرگون میشه...
ایشون میگن:"چطور میتوانیم یقین پیدا کنیم که حقه باز نیستیم؟"
همین...
این اهداف هستن و بعد هم تلاش برای اونهاست که همه ی انرژی روز و شب من رو گرفته و هیچ شادابی و نشاطی برای من باقی نذاشته
که زندگی رو برای من و خیلی از انسانهای مدرن تلخ تر از زهر مار کرده...که من رو به بی معنایی رسونده...در دل هر هدفی معنا نسیت... مشکل ، چنین اهدافی هستند که مصداق ویل للمصلین پیدا میکنند و گرنه صرف داشتن هدف و تلاش برای آن مشکلی ندارد، محتوای آن مهم است...مولاناها و کریشنا مورتی ها ما را از داشتن چنین اهدافی بر حذر میدارند
در ضمن شما به زندگی خود مولانا نگاه نکنید...اون رسالتی پیامبر گونه داشت...اگر چنین نمیکرد قادر به سرودن این اشعار نمیشد...اون چشمه ای شده بود...شب و روز تراوش میکرد و میبایست دیگران به قدر توان خود از وی توشه ها برمیگرفتن...اینکه مثلا شما و یا من سالها با این عقاید از اهدافمون دور موندیم و مثلا دکتر علی صاحبی با اعتقاد به همون ها دور نمونده مشکلی رو در ما نمایان میسازه و اون مشکل دستگاه تعبیر و تفسیری ماست...
در کل امیدوارم شاد باشید و از آرامش در زندگیتون برخوردار باشید...زندگی کنید و نه اینکه فقط زنده باشید...برای خودمم همین ها رو از درگاه خداوند مسئلت دارم که خود محتاج تر از شمایم.
یا حق
عرض کردم که بحث من بحث شخص مولانا نیست, اما با این موافق نیستم که مولانا از این جهت که منظور من هست با بقیه متفاوته چون عرض کردم زندگی شخصی خودش و شیوه های رفتاریش بیانگر معتقداتشون هست. با اینکه یک انسان رو حتی اگه مولانای بزرگوار باشه هم تا حد زیادی بالا ببریم و ازش بت بسازیم هم موافق نیستم, به دلیل اینکه اولا طبق فرمایش خودتون از نظر منحصر به فردی تک تک انسانها منحصر به فرد هستند و همه با هم متفاوتند.
خود مولانا قبل از دیدن شمس یک آدم عادی بود و بعد از گرفتن اون آن از شمس زیر و زبر شد
قسمت وابسته نشدنش رو می پذیرم اما آیا اگه هدفی نباشه و شیفتگی و انگیزه ای نباشه دلیلی و محرکی برای تلاش هست؟ کما اینکه اگه نگاهی به فرهنگ مون بندازید به ادبیاتمون همین رو توش می بینید, عرفان اغلب مترادف بوده با عزلت نشینی در صورتی که خدا انسان رو موجود اجتماعی خلق کرده و تو دین هم به نماز به جماعت تاکید می شه.
در مورد ارزشمند نبودن اهداف: شما هدف دنیوی رو با نماز اخروی مطرح کردید مسلمه که برای یه مسئله ی روحانی نباید چرتکه گذاشت, اما وقتی می فرمایید که اهداف ارزشمند نیستند به جهت دنیوی من این سوال برام پیش میاد که پس معنا درمانی دقیقا داره چی کار می کنه؟
اهداف معنای زندگی ما هستن, ما رو به حرکت وا می دارن و سبک زندگی مون رو طبق گفته ی آدلر مشخص می کنند, بله از عقده ی حقارت هستند که هممون داریم.
الان که در مورد خودتون گفتید خدا وکیلی اگه بخوام در مورد خودم بگم, به جرات میگم تا جایی که آگاهانه بوده و خودم متوجه هستم و ازش خبر دارم, هیچ حس کینه و حسادت و رقابت و نفرتی ندارم, (اقلا این یه ایراد رو ندارم) شاید حسرت در مقایسه ی خودم با خودم زیاد دارم چون می دونم که می تونستم و کوتاهی کردم اما حسادت و رقابت نه.
به عقیده ی من اینطور می تونیم بفهمیم که حقه باز نیستیم که از زندگی کردن لذت ببریم, از عمری که گذروندیم احساس رضایت داشته باشیم و در نهایت نتیجه ای که به دست آوردیم که مطابق با مراحل اریکسون در آخر بر می گردیم و بررسی می کنیم که چه ثمره ای داشتیم برامون دلچسب و خواستنی باشه, این برای هر فردی به شکلی تعیین می شه.
در اینکه شخص مولانا رسالتی داشته, عقیدم اینه که رسالتی مثل رسالت همه ی ما, که اون موفق و مفتخر به انجامش شد اما ما شاید نشیم شایدم هم بشیم. اون هم به لطفی بود و به نظری که خود خدا درش کرد, به آنی که شمس با یک سوال آتش به وجودش انداخت و به درک رسید. این می تونه برای همه ی ما به هر شکلی رخ بده و مولانا با شعر نشون داد ممکنه دیگران به شیوه های دیگه به نمایش بگذارنش, برنامه ی ماه عسل رو اگه عصر ها ببینید پره از این آن ها و پر از این درک های زیبایی که از درون یه مشکل به عشق به خدا رسیدن و اصولا فلسفه ی و جود مشکلاتشون رو همین به درک رسیدن می دونن. با این دیدگاه همه ی ما پیامبر هستیم.