زنگ تفریح ارشد روانشناسی

نظرتون چیه زنگ تفریح تا آزمون ارشد ۹۳ بسته شه؟؟


  • مجموع رای دهندگان
    0
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.

psychology123

New member
پرند عزیزم و اقای مصفا امیدوارم امروز یکی از بهترین روزهای زندگیتون باشه:thumbsupsmileyanim:
در پناه خدا همیشه سالم و شاد و خندان باشین
:smiliess (10)::smiliess (10):
 

aylinn

New member
ایلین جون حالا اشتباهی یا عمدی بوووووووووووووووووووود؟؟؟!!! :New (6):
ایلین جون من عصبانی ...........اما فکر کنم طرف گریه خودتون بودیناااااااااااااا :28: (چشم درد هم شاهد ماجراااااااااا )


اما جدا از شوخی ابجی نازنینم امیدوااااااااارم زود زود خوب بشی.اصلا شما چشم دردتون خوب بشه بیا روز تولد منو با کله شوتش کن تو کیک یا مچالش کن یا لهش کن...........

:28::riz304:
 

rawy

New member
عهههههههههههه این بمیرم بمیری بمیرند چیه اخه راه انداختین؟!!!!!!!!!!!!!
من اصلا دوست ندارم بمیرم حتی از فکر کردن بهش می ترسم...خیلی ماهیت مبهمی دارررررررررررررره
می دونم در نهایت چه بخوایم و چه نخوایم می میریم اما باورش وااااااااااااقعا سخته و یه جوراااااااااااااای غیر ممکن
می گن ادما در دو صورت از چیزی نمی ترسن یا دربارش خیلی مدونن یا اصلا چیزی نمی دونن

من که جزو گروه دوممم و اصلا هم نمی خوام دربارش بدونمممممممممممممممممم خوووووووووووووب
پس باید قدر زنده بودن و زندگی رو بدونیم و از ثانیه ثانیه هاش لذذذذذذذذذذذذذذت ببریم...اره این درسته:a2d3:

از جمادی مُردم و نامی شدم

وز نما مُردم به ‌حیوان سرزدم

مُردم از حیوانی و آدم شدم

پس چه ترسم؟ کی ز مردن کم شدم؟

حمله دیگر بمیرم از بشر

تا برآرم از ملائک بال و پر

وز ملک هم بایدم جستن ز جو

کل شیء هالک الا وجهه

بار دیگر از ملک پران شوم

آنچه اندر وهم ناید آن شوم

پس عدم گردم عدم چو ارغنون

گویدم کانا الیه راجعون

( مولوی )
 

rawy

New member

راااااااااااااااااااوی دیگه قرار نشد تبلیغ مرررررررگ کنی هاااااااااااا
مرگ شیرینه؟؟!! مگه ابنبات چوبیه؟؟!!!
می گن خدا از رگ گردن به ما نزدیک تره....دیگه مرحله نمی خواد ,مرررررررررررررررگ برای چی ؟؟!!
فکر کنم راوی جون شما پرو پرو می خوای بری صندلی بذاری کنار خداوند جا بگیرررررررررررررررری؟؟!!هااااااااااااااان

123 جون برای چیزی تبلیغ می کنن که بتونن بعد از جذب کردن مردم اون رو بهشون بدن
مرگ دست کسی نیست که بشه تبلیغش کرد
آره شیرینه, آب نبات چوبی پیشش هیچه
واقعا نزدکیش رو حس می کنی؟ در اون صورت خوشا به سعادتت عزیزم
ولی اونچه که منظور منه اینه که جسم ما و دنیایی که ما با چشممون می بینیم و حقیقت نداره یه بازیه برای قرار گرفتن در معرض آزمایش و اون آزمایش هست که ما رو پخته می کنه برای مراحل بعدی, الان با این جسم یه ابزاری در اختیار داریم وقتی جسم رو بگذاریم و بریم در واقع یه جور پوست اندازیه, یه جور پروانه شدن, مرحله ی بعد یه مرحله رها تر شدنه, نمی دونم چرا از تعریف من از مرگ برداشت ضد دنیایی کردید مرگ و مرحله های بعدی قشنگن همونطور که این دنیا هست.
الان درمانهای وجودی جزو درمانهای روی بورس هست, اگه نخوایم خودمون با مرگ مواجه بشیم چطور می خوایم دیگران رو مواجه کنیم؟
منم اگه نخوام صندلی بذارم و کنارش جا بگیرم, اون تشنه تره, اون عاشق تره, در اصل اونه که می خواد, متن و خدا گفت رو قبلا گذاشتم
شاید جا داشته باشه یه بار دیگه بذارمش, خیلی دوسش دارم اینو
 

rawy

New member
و خدا گفت من همه جا با شما بوده و هستم و خواهم بود . حتی در جهنم نیز شما را تنها نخواهم گذاشت و همراه با من وارد آنجا شده و من هستم که شما را از آنجا عبور می دهم . جایی بس وحشتناک که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکانی محسوب می شود. هرچند که شما آنجا را مکان می پندارید. همانگونه که به علت عدم وجود زمان آن را جاویدان نیز می انگارید. تنها چیزی که وجود دارد آتشی است از جنس آگاهی ، که این آتش برای شما تلخ و برای من شیرین است. زیرا به کمک این آتش است که حایل بین من و شما، که همان حجاب ناشی از گناهان شما بوده است سوزانیده شده و پس از آن ما به یکدیگر رسیده و بعد از پیمان نخست ، بار دیگر شما را باز می یابم تا برای آزمایش آخر، این بار همه قدرت خود را در اختیار شما بگذارم.
اینک ما به هم رسیده ایم . چیزی که ظاهرا منتظرش بودید و وصالی که طلبش را داشتید. اما نه به اندازهای که من مشتاق بودم. شما من را بخشنده می دانید ، ولیکن اصلا حد آن را نمی دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید ولیکن میزان این بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمید. وقتی که همه قدرت خود را به شما ببخشم . فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده و مهربان را خواهید فهمید.
حالا من هستم و شما ، و با داشتن همه قدرت من و احساس بی نیازی، آیا باز هم طالب من خواهید بود؟
من برای رسیدن به شما مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشانی بر رحیم بودن من باشد و نشانی بر قدرت خلاقیتی که ناشی از شوق رسیدن به شما بوده است و شما نا آگاه و بی خبر از آن هر لحظه در آه و ناله و فریاد و طغیان نسبت به من قرارداشته اید!
مرگ و جهنم همچون داروهای تلخی هستند که مادری با دلسوزی تمام به طفل خود به زور می خوراند تا او را درمان کند ولی خود بیش از طفلش تلخی دارو را می چشد و طفل بی خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر گریان و نالان است، از اینکه چرا چنین خشونتی نسبت به او اعمال می شود.
بدون مرگ و جهنم ما هرگز به یکدیگر نمی رسیدیم، و حداقل من عاشقی ناکام باقی می ماندم و شما در نیازمندی ابدی ! ولیکن شما بعد از این وصال همین که مطمئن شدید که عاشق "ســیــنـــه" چاک کاملا در اختیار شماست و شما سوار بر اریکه قدرت او می توانید یکه تازی کنید و جانشین او گشته اید، با او چه می کنید؟
من رحمان بودم تا بتوانم بازیگوشی ها و بی اعتناییهای معشوقم را نظاره کنم و باز هم دنبال او باشم و سایه رحمانیت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما، نمیدانید که با من چه کرده اید!!!
ای کاش من نیز می توانستم مانند شما شکایت های خود را بجایی ببرم!!!
اما از این بابت ناراضی نیستم ، زیرا که من هم شما را دارم و می دانم که بالاخره از یکدیگر راضی خواهیم شد.
آری من به شما می رسم و همه چیزخود را به پای معشوق خود تقدیم می کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود. نه آن بهشت روز نخست که بهشت نا آگاهی بود، بلکه در جایی که بهشت آگاهی است.. بهشتهایی که شما آنها را بر اساس آگاهیها، دانسته ها و میل و سلیقه های خود بنا خواهید کرد و پس از کسب این تجربه می فهمید که همه چیزعاشق شما ، در اختیار شماست و می توانید با قدرتی که در اختیار دارید جهان ها خلق نموده و بر ابعادی سایه بگسترانید که هرگز تصورش را نداشتید.و به زودی یقیین حاصل می کنید که شما خدا هستید.
آن زمان که شما خدا شدید ، می خواهید بدانید که با من چه خواهید کرد؟ شاید اگر همه داستان را بدانید برای من عاشق گریه کنید!!!
برای مظلومیت من،
هرچند که ممکن است از نظر شما گفتن مظلوم در مورد من درست نباشد!
برخی از شما پس از کسب اطمینان از خدا بودن خود و احساس بی نیازی نسبت به من، خواهید گفت که حالا که خدا هستیم و بی نیاز به او چرا برای خود خدایی نکنیم؟
وفقط عده اندکی خواهند بود که خدایی در وحدت را انتخاب کرده و بسوی من آمده و با من یکی خواهند شد.
بله خدای در وحدت و خدای در کثرت!
خدای در وحدت و خدای در کثرت، آخرین آزمایش است و شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
شاید بگویید که برای اتخاذ چنین تصمیمی وقت بسیار باقی است. بله هست اما ،شما امروز همان کاری را انجام میدهید که دیروز مقدمه اش را چیده اید، و امروز نیز مقدمه کارهای فردا را تدارک می بینید و احتمال دارد فردا همان کاری را انجام می دهید که امروز انجام می دهید.
پس همین امروز مرا دریابید، تا حرکت شما کسب آگاهی و تمرینی برای فرداها باشد. جایی در لامکان و لازمان ،تا شما حتما مرا انتخاب کنید، خدای در وحدت را و خدایی را که عاشق شماست.
مرا دریابید.
 

rawy

New member
اولا سیستم عرفانی مولانا با سایر عرفای ایرانی و اسلامی فرق داره و منحصر بفرده...پس بهتر بود خلط مبحث صورت نمیگرفت
در ضمن بی ارزشی دنیا هم نه یعنی اینکه کار نکن و هدف نداشته باش، بلکه یعنی شیفته و وابسته نشو...
در ثانی؛
اهداف و تلاش برای رسیدن به اونها....
به خودی خود ارزشمند نیستند...همانگونه که نماز به خودی خود ارزشمند نیست، که خود قرآن میفرماید ویل للمصلین و مولانا میفرماید من آن نماز نخواهم که رو به بازار است
وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم پشت تمامی اهداف خودم کینه هست، نفرت هست، مقایسه هست، رقابت هست، حسادت هست....من باید روزبه یا انستیتو قبول بشه تا چشم پسر عمه قزی ام در بیاد، تا همه به من به دید دیگه ای نگاه کنن، تا رزوبه یا انستیتو یا هاروارد برای من یه هویت جدید بسازه و باهاش آیدنتیفیکیشن بکنم و بتونم احساس حقارت درونی خودم رو باهاش بپوشونم، تا بتونه راه مفری برای ارضای نفرت و کینه ی موجود در درون زخم خورده ی من باشه اون هم به زیباترین و شیک ترین شکل موجود...
همه ی زندگی من شده رقابت و جلو زدن...جلو زدن نه رشد و تعالی...واسه همینه که دختر خاله کوکب وقتی کنکور قبول شد و من نشدم دنیا روی سرم خراب میشه و افسردگی میگیرم، واسه همینه که قبل کنکوری که میخوام بدم اضطراب میگیرم که نکنه نشه و اگه نشد دیگران چی میگن و...
یکی هم نیست به من بگه عمو...داری این پنجاه شصت سال عمرت رو چیکار میکنی؟ اینام آخه هدفه؟ همه ی هم و غمت شده این که خونه و مبلمانت شیک تر از خونه ی داریه پرینا اینا بشه؟ ماشینت با تر باشه، پولت بیشتر باشه؟تا چشم بقیه از حدقه برنه بیرون؟؟؟!!!... پس کی میخوای زندگی کنی مرد حسابی؟؟؟!!!
گفتنی بسیار هست...
جمله ای هست از جناب لکان که هر وقت بهش فکر میکنم حالم دگرگون میشه...
ایشون میگن:"چطور میتوانیم یقین پیدا کنیم که حقه باز نیستیم؟"
همین...
این اهداف هستن و بعد هم تلاش برای اونهاست که همه ی انرژی روز و شب من رو گرفته و هیچ شادابی و نشاطی برای من باقی نذاشته
که زندگی رو برای من و خیلی از انسانهای مدرن تلخ تر از زهر مار کرده...که من رو به بی معنایی رسونده...در دل هر هدفی معنا نسیت... مشکل ، چنین اهدافی هستند که مصداق ویل للمصلین پیدا میکنند و گرنه صرف داشتن هدف و تلاش برای آن مشکلی ندارد، محتوای آن مهم است...مولاناها و کریشنا مورتی ها ما را از داشتن چنین اهدافی بر حذر میدارند

در ضمن شما به زندگی خود مولانا نگاه نکنید...اون رسالتی پیامبر گونه داشت...اگر چنین نمیکرد قادر به سرودن این اشعار نمیشد...اون چشمه ای شده بود...شب و روز تراوش میکرد و میبایست دیگران به قدر توان خود از وی توشه ها برمیگرفتن...اینکه مثلا شما و یا من سالها با این عقاید از اهدافمون دور موندیم و مثلا دکتر علی صاحبی با اعتقاد به همون ها دور نمونده مشکلی رو در ما نمایان میسازه و اون مشکل دستگاه تعبیر و تفسیری ماست...

در کل امیدوارم شاد باشید و از آرامش در زندگیتون برخوردار باشید...زندگی کنید و نه اینکه فقط زنده باشید...برای خودمم همین ها رو از درگاه خداوند مسئلت دارم که خود محتاج تر از شمایم.
یا حق
عرض کردم که بحث من بحث شخص مولانا نیست, اما با این موافق نیستم که مولانا از این جهت که منظور من هست با بقیه متفاوته چون عرض کردم زندگی شخصی خودش و شیوه های رفتاریش بیانگر معتقداتشون هست. با اینکه یک انسان رو حتی اگه مولانای بزرگوار باشه هم تا حد زیادی بالا ببریم و ازش بت بسازیم هم موافق نیستم, به دلیل اینکه اولا طبق فرمایش خودتون از نظر منحصر به فردی تک تک انسانها منحصر به فرد هستند و همه با هم متفاوتند.
خود مولانا قبل از دیدن شمس یک آدم عادی بود و بعد از گرفتن اون آن از شمس زیر و زبر شد
قسمت وابسته نشدنش رو می پذیرم اما آیا اگه هدفی نباشه و شیفتگی و انگیزه ای نباشه دلیلی و محرکی برای تلاش هست؟ کما اینکه اگه نگاهی به فرهنگ مون بندازید به ادبیاتمون همین رو توش می بینید, عرفان اغلب مترادف بوده با عزلت نشینی در صورتی که خدا انسان رو موجود اجتماعی خلق کرده و تو دین هم به نماز به جماعت تاکید می شه.

در مورد ارزشمند نبودن اهداف: شما هدف دنیوی رو با نماز اخروی مطرح کردید مسلمه که برای یه مسئله ی روحانی نباید چرتکه گذاشت, اما وقتی می فرمایید که اهداف ارزشمند نیستند به جهت دنیوی من این سوال برام پیش میاد که پس معنا درمانی دقیقا داره چی کار می کنه؟
اهداف معنای زندگی ما هستن, ما رو به حرکت وا می دارن و سبک زندگی مون رو طبق گفته ی آدلر مشخص می کنند, بله از عقده ی حقارت هستند که هممون داریم.
الان که در مورد خودتون گفتید خدا وکیلی اگه بخوام در مورد خودم بگم, به جرات میگم تا جایی که آگاهانه بوده و خودم متوجه هستم و ازش خبر دارم, هیچ حس کینه و حسادت و رقابت و نفرتی ندارم, (اقلا این یه ایراد رو ندارم) شاید حسرت در مقایسه ی خودم با خودم زیاد دارم چون می دونم که می تونستم و کوتاهی کردم اما حسادت و رقابت نه.
به عقیده ی من اینطور می تونیم بفهمیم که حقه باز نیستیم که از زندگی کردن لذت ببریم, از عمری که گذروندیم احساس رضایت داشته باشیم و در نهایت نتیجه ای که به دست آوردیم که مطابق با مراحل اریکسون در آخر بر می گردیم و بررسی می کنیم که چه ثمره ای داشتیم برامون دلچسب و خواستنی باشه, این برای هر فردی به شکلی تعیین می شه.
در اینکه شخص مولانا رسالتی داشته, عقیدم اینه که رسالتی مثل رسالت همه ی ما, که اون موفق و مفتخر به انجامش شد اما ما شاید نشیم شایدم هم بشیم. اون هم به لطفی بود و به نظری که خود خدا درش کرد, به آنی که شمس با یک سوال آتش به وجودش انداخت و به درک رسید. این می تونه برای همه ی ما به هر شکلی رخ بده و مولانا با شعر نشون داد ممکنه دیگران به شیوه های دیگه به نمایش بگذارنش, برنامه ی ماه عسل رو اگه عصر ها ببینید پره از این آن ها و پر از این درک های زیبایی که از درون یه مشکل به عشق به خدا رسیدن و اصولا فلسفه ی و جود مشکلاتشون رو همین به درک رسیدن می دونن. با این دیدگاه همه ی ما پیامبر هستیم.
 

ainazhz

New member
اولا سیستم عرفانی مولانا با سایر عرفای ایرانی و اسلامی فرق داره و منحصر بفرده...پس بهتر بود خلط مبحث صورت نمیگرفت
در ضمن بی ارزشی دنیا هم نه یعنی اینکه کار نکن و هدف نداشته باش، بلکه یعنی شیفته و وابسته نشو...
در ثانی؛
اهداف و تلاش برای رسیدن به اونها....
به خودی خود ارزشمند نیستند...همانگونه که نماز به خودی خود ارزشمند نیست، که خود قرآن میفرماید ویل للمصلین و مولانا میفرماید من آن نماز نخواهم که رو به بازار است
وقتی به خودم نگاه میکنم میبینم پشت تمامی اهداف خودم کینه هست، نفرت هست، مقایسه هست، رقابت هست، حسادت هست....من باید روزبه یا انستیتو قبول بشه تا چشم پسر عمه قزی ام در بیاد، تا همه به من به دید دیگه ای نگاه کنن، تا رزوبه یا انستیتو یا هاروارد برای من یه هویت جدید بسازه و باهاش آیدنتیفیکیشن بکنم و بتونم احساس حقارت درونی خودم رو باهاش بپوشونم، تا بتونه راه مفری برای ارضای نفرت و کینه ی موجود در درون زخم خورده ی من باشه اون هم به زیباترین و شیک ترین شکل موجود...
همه ی زندگی من شده رقابت و جلو زدن...جلو زدن نه رشد و تعالی...واسه همینه که دختر خاله کوکب وقتی کنکور قبول شد و من نشدم دنیا روی سرم خراب میشه و افسردگی میگیرم، واسه همینه که قبل کنکوری که میخوام بدم اضطراب میگیرم که نکنه نشه و اگه نشد دیگران چی میگن و...
یکی هم نیست به من بگه عمو...داری این پنجاه شصت سال عمرت رو چیکار میکنی؟ اینام آخه هدفه؟ همه ی هم و غمت شده این که خونه و مبلمانت شیک تر از خونه ی داریه پرینا اینا بشه؟ ماشینت با تر باشه، پولت بیشتر باشه؟تا چشم بقیه از حدقه برنه بیرون؟؟؟!!!... پس کی میخوای زندگی کنی مرد حسابی؟؟؟!!!
گفتنی بسیار هست...
جمله ای هست از جناب لکان که هر وقت بهش فکر میکنم حالم دگرگون میشه...
ایشون میگن:"چطور میتوانیم یقین پیدا کنیم که حقه باز نیستیم؟"
همین...
این اهداف هستن و بعد هم تلاش برای اونهاست که همه ی انرژی روز و شب من رو گرفته و هیچ شادابی و نشاطی برای من باقی نذاشته
که زندگی رو برای من و خیلی از انسانهای مدرن تلخ تر از زهر مار کرده...که من رو به بی معنایی رسونده...در دل هر هدفی معنا نسیت... مشکل ، چنین اهدافی هستند که مصداق ویل للمصلین پیدا میکنند و گرنه صرف داشتن هدف و تلاش برای آن مشکلی ندارد، محتوای آن مهم است...مولاناها و کریشنا مورتی ها ما را از داشتن چنین اهدافی بر حذر میدارند

در ضمن شما به زندگی خود مولانا نگاه نکنید...اون رسالتی پیامبر گونه داشت...اگر چنین نمیکرد قادر به سرودن این اشعار نمیشد...اون چشمه ای شده بود...شب و روز تراوش میکرد و میبایست دیگران به قدر توان خود از وی توشه ها برمیگرفتن...اینکه مثلا شما و یا من سالها با این عقاید از اهدافمون دور موندیم و مثلا دکتر علی صاحبی با اعتقاد به همون ها دور نمونده مشکلی رو در ما نمایان میسازه و اون مشکل دستگاه تعبیر و تفسیری ماست...

در کل امیدوارم شاد باشید و از آرامش در زندگیتون برخوردار باشید...زندگی کنید و نه اینکه فقط زنده باشید...برای خودمم همین ها رو از درگاه خداوند مسئلت دارم که خود محتاج تر از شمایم.
یا حق
جناب مصفا با حرفاتون موافقم. سکوت میکنم و میخونم و فیض میبرم
 
آخرین ویرایش:

ainazhz

New member
عرض کردم که بحث من بحث شخص مولانا نیست, اما با این موافق نیستم که مولانا از این جهت که منظور من هست با بقیه متفاوته چون عرض کردم زندگی شخصی خودش و شیوه های رفتاریش بیانگر معتقداتشون هست. با اینکه یک انسان رو حتی اگه مولانای بزرگوار باشه هم تا حد زیادی بالا ببریم و ازش بت بسازیم هم موافق نیستم, به دلیل اینکه اولا طبق فرمایش خودتون از نظر منحصر به فردی تک تک انسانها منحصر به فرد هستند و همه با هم متفاوتند.
خود مولانا قبل از دیدن شمس یک آدم عادی بود و بعد از گرفتن اون آن از شمس زیر و زبر شد
قسمت وابسته نشدنش رو می پذیرم اما آیا اگه هدفی نباشه و شیفتگی و انگیزه ای نباشه دلیلی و محرکی برای تلاش هست؟ کما اینکه اگه نگاهی به فرهنگ مون بندازید به ادبیاتمون همین رو توش می بینید, عرفان اغلب مترادف بوده با عزلت نشینی در صورتی که خدا انسان رو موجود اجتماعی خلق کرده و تو دین هم به نماز به جماعت تاکید می شه.

در مورد ارزشمند نبودن اهداف: شما هدف دنیوی رو با نماز اخروی مطرح کردید مسلمه که برای یه مسئله ی روحانی نباید چرتکه گذاشت, اما وقتی می فرمایید که اهداف ارزشمند نیستند به جهت دنیوی من این سوال برام پیش میاد که پس معنا درمانی دقیقا داره چی کار می کنه؟
اهداف معنای زندگی ما هستن, ما رو به حرکت وا می دارن و سبک زندگی مون رو طبق گفته ی آدلر مشخص می کنند, بله از عقده ی حقارت هستند که هممون داریم.
الان که در مورد خودتون گفتید خدا وکیلی اگه بخوام در مورد خودم بگم, به جرات میگم تا جایی که آگاهانه بوده و خودم متوجه هستم و ازش خبر دارم, هیچ حس کینه و حسادت و رقابت و نفرتی ندارم, (اقلا این یه ایراد رو ندارم) شاید حسرت در مقایسه ی خودم با خودم زیاد دارم چون می دونم که می تونستم و کوتاهی کردم اما حسادت و رقابت نه.
به عقیده ی من اینطور می تونیم بفهمیم که حقه باز نیستیم که از زندگی کردن لذت ببریم, از عمری که گذروندیم احساس رضایت داشته باشیم و در نهایت نتیجه ای که به دست آوردیم که مطابق با مراحل اریکسون در آخر بر می گردیم و بررسی می کنیم که چه ثمره ای داشتیم برامون دلچسب و خواستنی باشه, این برای هر فردی به شکلی تعیین می شه.
در اینکه شخص مولانا رسالتی داشته, عقیدم اینه که رسالتی مثل رسالت همه ی ما, که اون موفق و مفتخر به انجامش شد اما ما شاید نشیم شایدم هم بشیم. اون هم به لطفی بود و به نظری که خود خدا درش کرد, به آنی که شمس با یک سوال آتش به وجودش انداخت و به درک رسید. این می تونه برای همه ی ما به هر شکلی رخ بده و مولانا با شعر نشون داد ممکنه دیگران به شیوه های دیگه به نمایش بگذارنش, برنامه ی ماه عسل رو اگه عصر ها ببینید پره از این آن ها و پر از این درک های زیبایی که از درون یه مشکل به عشق به خدا رسیدن و اصولا فلسفه ی و جود مشکلاتشون رو همین به درک رسیدن می دونن. با این دیدگاه همه ی ما پیامبر هستیم.

افرین راوی
 

rawy

New member
سلام آیناز جون, صبت بخیر
سحر خیز شدی امروز قضیه چیه؟؟؟
 

ghasedak69

New member
و خدا گفت من همه جا با شما بوده و هستم و خواهم بود . حتی در جهنم نیز شما را تنها نخواهم گذاشت و همراه با من وارد آنجا شده و من هستم که شما را از آنجا عبور می دهم . جایی بس وحشتناک که نه زمان در آن وجود دارد و نه مکانی محسوب می شود. هرچند که شما آنجا را مکان می پندارید. همانگونه که به علت عدم وجود زمان آن را جاویدان نیز می انگارید. تنها چیزی که وجود دارد آتشی است از جنس آگاهی ، که این آتش برای شما تلخ و برای من شیرین است. زیرا به کمک این آتش است که حایل بین من و شما، که همان حجاب ناشی از گناهان شما بوده است سوزانیده شده و پس از آن ما به یکدیگر رسیده و بعد از پیمان نخست ، بار دیگر شما را باز می یابم تا برای آزمایش آخر، این بار همه قدرت خود را در اختیار شما بگذارم.
اینک ما به هم رسیده ایم . چیزی که ظاهرا منتظرش بودید و وصالی که طلبش را داشتید. اما نه به اندازهای که من مشتاق بودم. شما من را بخشنده می دانید ، ولیکن اصلا حد آن را نمی دانید و از آن صرفا تصوری مبهم دارید ولیکن میزان این بخشندگی من را پس از وصال خواهید فهمید. وقتی که همه قدرت خود را به شما ببخشم . فقط در آنجاست که مفهوم بخشنده و مهربان را خواهید فهمید.
حالا من هستم و شما ، و با داشتن همه قدرت من و احساس بی نیازی، آیا باز هم طالب من خواهید بود؟
من برای رسیدن به شما مرگ و جهنم را خلق کردم تا نشانی بر رحیم بودن من باشد و نشانی بر قدرت خلاقیتی که ناشی از شوق رسیدن به شما بوده است و شما نا آگاه و بی خبر از آن هر لحظه در آه و ناله و فریاد و طغیان نسبت به من قرارداشته اید!
مرگ و جهنم همچون داروهای تلخی هستند که مادری با دلسوزی تمام به طفل خود به زور می خوراند تا او را درمان کند ولی خود بیش از طفلش تلخی دارو را می چشد و طفل بی خبر از همه جا و بدون اطلاع از عشق مادر گریان و نالان است، از اینکه چرا چنین خشونتی نسبت به او اعمال می شود.
بدون مرگ و جهنم ما هرگز به یکدیگر نمی رسیدیم، و حداقل من عاشقی ناکام باقی می ماندم و شما در نیازمندی ابدی ! ولیکن شما بعد از این وصال همین که مطمئن شدید که عاشق "ســیــنـــه" چاک کاملا در اختیار شماست و شما سوار بر اریکه قدرت او می توانید یکه تازی کنید و جانشین او گشته اید، با او چه می کنید؟
من رحمان بودم تا بتوانم بازیگوشی ها و بی اعتناییهای معشوقم را نظاره کنم و باز هم دنبال او باشم و سایه رحمانیت خود را بر سر او بگسترانم. در عوض شما، نمیدانید که با من چه کرده اید!!!
ای کاش من نیز می توانستم مانند شما شکایت های خود را بجایی ببرم!!!
اما از این بابت ناراضی نیستم ، زیرا که من هم شما را دارم و می دانم که بالاخره از یکدیگر راضی خواهیم شد.
آری من به شما می رسم و همه چیزخود را به پای معشوق خود تقدیم می کنم و در آن صورت آنجا بهشت شما خواهد بود. نه آن بهشت روز نخست که بهشت نا آگاهی بود، بلکه در جایی که بهشت آگاهی است.. بهشتهایی که شما آنها را بر اساس آگاهیها، دانسته ها و میل و سلیقه های خود بنا خواهید کرد و پس از کسب این تجربه می فهمید که همه چیزعاشق شما ، در اختیار شماست و می توانید با قدرتی که در اختیار دارید جهان ها خلق نموده و بر ابعادی سایه بگسترانید که هرگز تصورش را نداشتید.و به زودی یقیین حاصل می کنید که شما خدا هستید.
آن زمان که شما خدا شدید ، می خواهید بدانید که با من چه خواهید کرد؟ شاید اگر همه داستان را بدانید برای من عاشق گریه کنید!!!
برای مظلومیت من،
هرچند که ممکن است از نظر شما گفتن مظلوم در مورد من درست نباشد!
برخی از شما پس از کسب اطمینان از خدا بودن خود و احساس بی نیازی نسبت به من، خواهید گفت که حالا که خدا هستیم و بی نیاز به او چرا برای خود خدایی نکنیم؟
وفقط عده اندکی خواهند بود که خدایی در وحدت را انتخاب کرده و بسوی من آمده و با من یکی خواهند شد.
بله خدای در وحدت و خدای در کثرت!
خدای در وحدت و خدای در کثرت، آخرین آزمایش است و شما کدام را انتخاب خواهید کرد؟
شاید بگویید که برای اتخاذ چنین تصمیمی وقت بسیار باقی است. بله هست اما ،شما امروز همان کاری را انجام میدهید که دیروز مقدمه اش را چیده اید، و امروز نیز مقدمه کارهای فردا را تدارک می بینید و احتمال دارد فردا همان کاری را انجام می دهید که امروز انجام می دهید.
پس همین امروز مرا دریابید، تا حرکت شما کسب آگاهی و تمرینی برای فرداها باشد. جایی در لامکان و لازمان ،تا شما حتما مرا انتخاب کنید، خدای در وحدت را و خدایی را که عاشق شماست.
مرا دریابید.

راوی جون این متن منبعش چیه؟؟؟
خیلی زیباااااااا بود... کاملا موافقم.
 

mosaffa7

New member
123 جون برای چیزی تبلیغ می کنن که بتونن بعد از جذب کردن مردم اون رو بهشون بدن
مرگ دست کسی نیست که بشه تبلیغش کرد
آره شیرینه, آب نبات چوبی پیشش هیچه
واقعا نزدکیش رو حس می کنی؟ در اون صورت خوشا به سعادتت عزیزم
ولی اونچه که منظور منه اینه که جسم ما و دنیایی که ما با چشممون می بینیم و حقیقت نداره یه بازیه برای قرار گرفتن در معرض آزمایش و اون آزمایش هست که ما رو پخته می کنه برای مراحل بعدی, الان با این جسم یه ابزاری در اختیار داریم وقتی جسم رو بگذاریم و بریم در واقع یه جور پوست اندازیه, یه جور پروانه شدن, مرحله ی بعد یه مرحله رها تر شدنه, نمی دونم چرا از تعریف من از مرگ برداشت ضد دنیایی کردید مرگ و مرحله های بعدی قشنگن همونطور که این دنیا هست.
الان درمانهای وجودی جزو درمانهای روی بورس هست, اگه نخوایم خودمون با مرگ مواجه بشیم چطور می خوایم دیگران رو مواجه کنیم؟
منم اگه نخوام صندلی بذارم و کنارش جا بگیرم, اون تشنه تره, اون عاشق تره, در اصل اونه که می خواد, متن و خدا گفت رو قبلا گذاشتم
شاید جا داشته باشه یه بار دیگه بذارمش, خیلی دوسش دارم اینو

سلام خدمت همه ی دوستان
وقتتون بخیر
سلام راوی جان
با عرض معذرت ؛ مرگ در درمان وجودی از لحاظ وجودی بحث میشود و نه محتوایی...
 

rawy

New member
سلام خدمت همه ی دوستان
وقتتون بخیر
سلام راوی جان
با عرض معذرت ؛ مرگ در درمان وجودی از لحاظ وجودی بحث میشود و نه محتوایی...

سلام ظهر بخیر
بله منم عرض کردم اگه خودمون نخوایم باهاش مواجه بشیم چطور دیگران رو باهاش آشنا کنیم؟
عزرائیل راوی , راوی عزرائیل :25r30wi:
 

ghasedak69

New member
اول سلام
و بعد کلام
راستش تو مباحث فلسفی و حکیمانه تون زیاد وارد نشدم چون ترجیح میدم بیشتر استفاده کنم تا حرف بزنم
اما در مورد مرگ.... چون زیاد بهش فکر می کنم و نه تنها هیچ موقع رکود و افسردگی نمیاره بلکه همیشه یه نیرو محرکه است برای بهتر کار کردن.... برای دست پر بودن در محضر خدا.
موافقم باید از زندگی لذت برد ولی به چه قیمتی؟؟؟ و چه لذتی؟؟؟
بعضی متاسفانه (بلانسبت همه شما دوستان خوبم) اینقدر غرق لذت این دنیا میشن که همه چیزززززززززززز رو فراموش می کنند.
میل ما به موندن در این دنیا و فکر نکردن به مرگ مثل نوزادی است که از خارج شدن از رحم مادر می ترسه چون به اون محیط تنگ و تاریک عادت کرده. ما هم به این دنیا عادت کردیم، با همه محدودیت ها و سختی هاش... و به قول راوی جون پس از مرگ خواهیم دید که واقعا مرحله بعد قشنگ تر از این مرحله خواهد بود.
فکر کردن به مرگ برای اینه که حواسمون به اعمال مون باشه، به نزدیکان و اطرافیان مون باشه، به حرفامون باشه و........
خدا رحمن و رحیم هست ولی همیشه گفته من حق خودم رو می بخشم ولی در مورد حق الناس دقیق و حسابرس هستم و شاید حتی شدیدالعقاب و این حق الناس فقط شامل پول و مادیات نیست که از کسی قرض گرفته باشیم....
تقلب کردن دانش آموزان و دانشجویان ، خط خطی کردن نیمکت ها ، بد رانندگی کردن ، رد شدن از مسیر ویژه اتوبوس یا ورود ممنوع ها ، بی توجهی به طبیعت و آلوده کردنشون، رعایت نکردن حقوق همسر ، همسایه ، پدر و مادر و........... همه مصادیقی از حق الناس هستند و به نظر من فکر کردن به مرگ و قیامت باعث میشه دقیقتر و قشنگ تر زندگی کنیم تا هم خودمون لذت ببریم از زندگی مون و هم اطرافیان مون لذت ببرند از بودن با ما.....

انشالله همه مون زندگی شیرین ، سالم و پر از عشقی داشته باشیم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا